۱۵ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

*I shall be telling this with a sigh- one







برای جَنِت یادداشت چسباندم پشت در که بیا تو. دارم بچه را می خوابانم. صدای آمدنش را نشنیدم. از اتاق که آمدم بیرون دیدم 
شروع کرده به تمیز کردن آشپزخانه. ظرف های صبحانه را هم شسته بود. با انگلیسی خیلی شکسته بسته اش گفت ببخشید اگر سر و صدا کردم. فکر کردم امروز چقدر خوشگل شده. جنت چهل و خرده یی ساله است. خرده اش را نمی دانم چقدر. یک سال پیش با دو بچه و شوهرش از ال سالوادور آمده اند به کانادا. انگلیسی اش خیلی ابتدایی است. در مملکت خودش آرشیتکت بوده. دفعه ی اولی که دیدمش گفت خیلی خوشحال است که وقتی بچه بوده مادرش بهش کار خانه یاد داده وگرنه الان از کجا باید پول در می آوردند؟ در ال سالوادور وضعشان خیلی خوب بوده. شوهرش مهندس عمران و صاحب دفتر خودش بوده. به جنت می گویم چقدر لباس هایت قشنگ هستند. همیشه تر و تمیز و شیک است. با کیف و کفش و لباس های گران. ده دقیقه طول می کشد تا بگوید همه را از السالوادور آورده و خیلی ازشان خوب نگهداری می کند چون اگر خراب شوند دیگر نمی تواند بخرد 

دم ظهر بچه را می گذارم توی کالسکه و می رویم فروشگاه سر کوچه. هندوانه حراج کرده. تمرهندی هم. می خرم و می آیم بیرون. نصف راه را که هن هن کنان می آیم یادم می افتد رفته بودم مایع لباس شویی بخرم. دوباره برمی گردم. در خانه جنت مشغول تمیز کردن سالن بود. همچین می سابید که انگار کف توالت عمومی باشد. گفت بچه و با دست و پا خزیدن را نشان داد. گفتم ولش کن. اشکال ندارد. گفت شور شور. از آشپزخانه اسپری الکل آورد. اسپری آب و سرکه را آوردم دادم دستش. گفتم همین خوب است. سخت نگیر. سیستم ایمنی بچه با میکرب تقویت می شود. خندید و گفت شور شور. 

هوا گرم شده. بچه به طرف در جیغ می کشد. دوست دارد همیشه در کوچه و خیابان باشد. تا ساکش را ببندم و جایش را عوض کنم و غذایش را بدهم و شیرش را بدهم و دوباره جایش را عوض کنم و دست و صورت و موهایش را که آغشته به سس ماکارونی است بشورم وقت خوابش می شود. می خوابانمش. دوربینش را روشن می کنم و دوربین به دست روی دور تند لباس ها  می ریزم در ماشین. ظرف ها را از ماشین در می آورم. توی سرم داستان می نویسم و به کورس آنلاین نوروسایکولوژی گوش می کنم. 

بچه که بیدار می شود می رویم داون تاون. می گذارمش توی کالسکه و می رویم به طرف کافه ی محبوبم. اریکِ شیرینی پز قلچماغ و گنده است. بوی سیگار و ادکلن می دهد. با لهجه ی فرانسوی طوری می گوید کراسان که آدم احساس می کند توی یک  کافه در ناف مومتق نشسته. برای بچه از خانه هندوانه آورده ام. خودم لاته می خورم. بچه غر می زند. دوباره خوابش گرفته. لاته به دست می چرخم تا بخوابد. بخوابد تا بتوانم برگردم بنشینم روی صندلی سبز مغازه ی اریک. وسط پیاده رو. لذت خوردن یک لاته بدون اینکه یک بچه ازت چیزی بخواهد و آن یکی از سر و کولت بالا برود را خداوند متعال فقط نصیب مادران کرده و بس 

داون تاون جای غریبی است. محل زندگی و تردد هیپی های کول شهر است که لباس های دست دوم گل گشاد می پوشند، از مغازه های محلی خرید می کنند و بوی اسطوخودوس و عود هندی می دهند. از آن طرف محل زندگی و تردد افراد مبتلا به اعتیاد و بیماری های روانی و خرده مواد فروش های شهر هم هست. پناهگاه ها و خانه های امن و خانه های موقت برای زنان ابیوز شده و دختران تین ایجر حامله و کم درآمدها و مبتلایان به بیماری های روانی در دوان تاون زیاد است. مشغول عشق ورزی به لاته و لذت بردن از هر ثانیه ی این ده بیست دقیقه یی که برای خودم دارم، هستم. آن طرف خیابان جلوی ساختمان قدیمی شهرداری جولی مشغول سر و کله زدن با مایک است. جولی کلاینت سابقم است که به شیشه اعتیاد دارد. خودش می گفت از شانزده سالگی هرویین می کشیده. مایک خرده فروش است. همه می دانند. پلیس هم می داند ولی هیچ وقت نتوانسته اند با مواد بگیرندش. مرد ژولیده یی با کت زمستانی در حالی که بلند بلند با خودش حرف می زد از جلوی مان رد شد. اریک آمد بیرون که سیگار بکشد. لاته ام تمام شد. احساس می کردم در آن لحظه در تمام دنیا کسی به خوشبختی من نیست که توانسته بودم از اول تا آخر لاته ام را در سکوت و آرامش و در حال نگاه کردن به ملت بخورم 

خانه بوی تمیزی می داد. بچه را خواباندم. دوستم پیغام داده بود که هر وقت به کمک احتیاج داشتم بهش تکست بزنم. اضافه کرده بود که می داند وقت ندارم و نمی خواهد جواب تکستش را بدهم فقط می خواسته من بدانم که می توانم همیشه رویش حساب کنم. هر دو هفته یک بار یک پیغام این طوری برایم می فرستد. دلم خوش می شود. یادم از همه ی "کم پیدا شدی" و "تحویل نمی
گیری" و "خودت را برای بچه هات نابود نکن" و "چه عجب صدای تو رو شنیدیم" هایی که زیاد می شنوم می رود 

از جنت پرسیدم پشیمان نیست که کار خوب و خانه زندگی و مادر و پدر و خواهر و برادرهایش را ول کرده آمده اینجا؟ گفت نه. اینجا خیلی خوب است. آدم هایش از آدم های کشور خودش بهترند و با اینکه مذهبی نیستند قلب های مهربان تری دارند. خیلی طول کشید تا این ها را گفت. بعد دوباره فکر کرد و گفت خودش هم با اینکه دیگر هر یکشنبه به کلیسا نمی رود آدم بهتری شده از وقتی آمده اینجا. گفتم چایی می خوری؟ برای هر دوی مان چایی ریختم و نشستیم در سکوت چایی با خرما خوردیم



I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.

The Road Not Taken
Robert Fro

پ.ن: دارم سعی می کنم از روزمره های خیلی معمولی بنویسم که دو سه سال اول مهاجرت معمولی نبودند. عالی بودند، هیجان انگیز بودند. چیزهایی که فکر می کنم وقتش است که دوباره مرورشان کنم. که به یاد خودم بیاورم دست تنها بودنم، دلتنگی ام برای بوی رخوت آور کوچه ها در عصرهای تابستان، صداهای بازار تجریش، ترکیب بوی چایی تازه دم، عود و اسفند خانه ی مامان، نمناکی چمن حیاط زیر درخت خرمالو، همه و همه بهایی است برای همین چیزهای به ظاهر ساده یی که بعد از دوازده سال "عادی" شده اند. دارم تمرین می کنم همین روزمرگی ها را در ایران تصور کنم. هر لحظه اش را. و وقتی این کار را می کنم می فهمم که مهاجرت با اینکه سخت بوده، پوستمان را کنده، می کند، تنهایی، مرگ پدربزرگ و مادربزرگ و برادر وقتی این همه دور بودی، کار سخت، و احساس بی وطنی دائم ارزشش را داشته. برای من داشته. این روزها بیشتر از وقت دیگری تسلیم این واقعیت شده ام که آن چیزی که من از خانه در ذهنم است دیگر وجود ندارد. که باید دل بدهم به همین جایی که هستم. بکنمش خانه. حس غمگینی است ولی آرامش بخش است. یک جوری که انگار شیون و عزایم برای خاک و خانه بعد از دوازده سال تبدیل شده باشد به غمی که ته دل ماندگار است ولی دیگر پریشانم نمی کند


search