<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984</id><updated>2012-01-21T23:29:32.599-05:00</updated><category term='نامه های پراکنده'/><category term='نکنید آقا جان نکنید'/><category term='کودکی'/><category term='مهاجرت'/><category term='این پست مخاطب خاص دارد'/><category term='وبلاگ صاحاب'/><category term='آدم های من'/><category term='Yummy in the Tummy'/><category term='پسرک'/><category term='خون سالی'/><title type='text'>Adam Golabi</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://measer-pear.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>321</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-7197975046828199602</id><published>2012-01-13T21:46:00.001-05:00</published><updated>2012-01-13T21:47:27.653-05:00</updated><title type='text'>زین دایره ی مینا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;الان که این ها رو می نویسم کمی مستم. خیلی نه. کمی. در حد حال خوب و کله ی سبک. دفعه ی آخری که خیلی مست کردم چند روز پیش بود که یک جلسه ی خیلی سخت داشتیم. سخت از لحاظ احساسی. یک زنی/مادری هست که من باهاش کار می کنم و هفت سال تمام با یک مرد دیوانه زندگی کرده. دیوانه که می گم به معنی واقعی کلمه است. یعنی دکتر تشخیص داده که اختلال شخصیت داره، سایکوپت ئه، نارسیسزم داره و غیره و ذالک. نمی تونسته سکس داشته باشه مگه اینکه سکس حالت تجاوز داشته. وسایل زن رو قایم می کرده بهش می گفته دیوونه شدی یادت نمیاد کجا می ذاری چیزا رو. نمی ذاشته با هیچ کس رفت و آمد کنه. خب بعد هفت سال هر آدم خیلی سالم قوی هم کم کم حالش بد می شه. یعنی خودش هم دچار مشکل می شه. حالا این زن یک بچه ی کوچیک داره. دائم از دست مرد در فراره. از این شهر به اون شهر. از این ایالت به اون ایالت. هر بار مرد پیداش می کنه تهدیدش می کنه پلیس میاد. زندانی اش می کنن مرد رو و یک کم بعد ولش می کنن چون اقدام به قتل نکرده. یعنی باید اول اقدام کنه بعدا زندانی شه. خب قانون فاکینگ مسخره یی ئه. زن می گه دیگه نمی خواد فرار کنه. خسته شده. می خواد بشینه تو خونه تا مرد بیاد پیداش کنه و بکشدش. ما هم می گیم نمی شه. باید از بچه ات محافظت کنی. خب سخت بود برام. خیلی سخت بود که زنی رو که این همه سال سختی کشیده و زور شنیده بشونم بهش بگم تو باید از بچه ات مواظب کنی حالا هر بلایی سر خودت اومده تا حالا به درک. این که این سیستم گندیده ی داغون نمی تونه از تو محافظت کنه به درک. چون زنی و مادری باید تاوون بدی. باید با پست تراما و افسردگی و اضطراب هو بی پولی و بدبختی برای بچه ات مادری بکنی&lt;br /&gt;بعد از جلسه رفتیم خونه ی س و من مست کردم و گریه کردم و سیستم و سازمان و پلیس و همه چیز رو به باد فاک بستم. کمی هم رقصیدیم برای اینکه گه بودن دنیا یادمون بره. برگشتم خونه بچه خواب بود. شونزده دلار هم پول تاکسی دادم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز جودی سر ظهر اومد سازمان. با بچه ی یک ساله اش. بچه اش رو داد بغل من و گفت نمی تونه. دیگه نمی تونه و بچه رو نمی خواد و سرش رو انداخت پایین که بره. گفتم واستا بابا کجا می ری؟ مگه به این راحتیه؟ باید جلسه ی داخلی بذاریم. توافقنامه بنویسم که خودت داوطلبانه داری بچه رو می دی تو امضا کنی بعد بچه رو بگیرم. گفت نه. اگه بچه دستش باشه یا خودش رو می کشه یا بچه رو. بچه چشماش آبیه. تپل. با موهای فرفری طلایی. جودی در این دنیا یک پدربزرگ مادربزرگ پیر داره. زنگ زدم بهشون. گفتن نمی تونن از بچه نگه داری کنن. از ظهر تا ساعت چاهار بچه به بغل همه ی کارها رو کردم. بعد هم بچه رو بردم گذاشتم خانه ی موقت. وقتی دادمش دست مادر موقتش دست هاش رو طرفم دراز کرده بود زار زار گریه می کرد. همه ی شب چشم های آبی گنده اش و صدای گریه اش تو سرم بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح رفتم دیدن ایتن. تولد چاهار سالگی اش دو هفته دیگه است. ایتن سر خیلی بزرگی داره روی یک تن خیلی کوچک. هیچ وقت نمی تونه راه بره یا حرف بزنه. بدنش بزرگ نمی شه. آب مغزش زیاد می شه یا یک چیزی تو همین مایه ها. زیاد نفهمیدم دکتر چی گفت فقط فهمیدم که گفت تا زنده است نمی تونه راه بره و حرف بزنه و قبل از سن بلوغ می میره و این ها مربوط می شه به اعتیاد مادرش در زمان بارداری. نگاهش می کردم که با دست هاش به درخت کریسمس شون که هنوز وسط خونه ی خیلی کثیفشون بود اشاره می کرد. که سعی می کرد با صداهای نامفهوم با من حرف بزنه. تولد بچه ی من چند روز پیش بود. چاهار ساله شد. آدم نمی تونه فکر نکنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از ظهر رفتم دیدن تایرا. سه ساله. سرش پر از شپش. با یک مادر خیلی معتاد و بابای خرده قاچاقچی. مادرش نمی تونه درست حرف بزنه. سق دهنش یک سوراخ داره. توی گزارش نوشته بود به علت مصرف دائم مواد مخدر از طریق دماغ. کف خونه سیاه. دست ها و پاها و صورت بچه سیاه. لباس های بچه کثیف. بچه گرسنه. سه ساله بدون اینکه بتونه یک جمله درست و کامل بگه. نگاه مات. چشم ها خالی. براش آب میوه و شکلات برده بودم. شکلات رو بلعید. بلد نبود با نی آب میوه بخوره. خواستم براش بریزم تو لیوان. لیوان تمیز پیدا نکردم. با ناخن و دندون قوطی آب میوه رو پاره کردم. همه اش رو خورد. مامانش این قدر حالش خراب بود که نمی تونست تکون بخوره. زنگ زدم اورژانس بیاد یک فکری به حال مامانه بکنن. باباش هم که تو زندان. بچه رو برداشتم آوردم سازمان. روی صندلی ماشین بچه یک کیسه زباله ی بزرگ کشیدم که کثیف نشه و شپش ها روش نرن. تایرا رو گذاشتم توش آوردمش. دپارتمان خدمات بچه ها براش یک خونه ی موقت پیدا کردن. گفتم به مادر موقتش بگن باید اول موهاش رو از ته بزنه. این همه شپش رو هیچ کاری اش نمی شه کرد. گفتم یک چک هم بهش بدن براش لباس و اسباب بازی بخره. هیچی لباس و اسباب بازی نداشت تو خونه که براش بیارم. سوپروایزرم گفت گریه نکرد وقتی آوردیش؟ گفتم نه. مات بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم بنویسم بلکه حالم بهتر شه. نشد. گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-7197975046828199602?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7197975046828199602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7197975046828199602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2012/01/blog-post_13.html' title='زین دایره ی مینا'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-440826074418517200</id><published>2012-01-09T23:54:00.003-05:00</published><updated>2012-01-10T00:01:13.786-05:00</updated><title type='text'>زرد نگاری: جهان در هفته ای که گذشت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;جهان در هفته ای که گذشت عالی بود. البته جهان هیچ وقت به صورت واقعی عالی نمی شود چون ما انسان های حیوان هایی هستیم که می توانیم فکر کنیم پس گاهی خطرناک تر از حیوان هایی هستیم که نمی توانند فکر کنند. ولی جهان من در هفته ی گذشته خیلی خوب بود. مرخصی داشتم. مدرسه ی بچه تعطیل بود. صبح ها استرس دیر شدن من را تا دم جوانمرگ شدن نمی برد. هی مجبور نبودم به بچه بگویم زود باش بدو دیر شد. اخبار نخواندم و نگاه نکردم و گوش نکردم. پنج روز تمام با بچه و دوست هایش و خانواده های دوست هایش گشتیم و خوردیم و برف بازی و سورتمه سواری کردیم پازل و خمیر بازی کردیم نقاشی کردیم ماشین بازی کردیم عروسک خواباندیم اسپایدرمن شدیم کون بچه ها رو به ترتیب شستیم و خانه های مان از فرط سر و صدای بچه و کثرت اسباب بازی و خمیر له شده زیر پا و بوی ترش و شیرین عرق تن بچه ها به بهشت مجسم تبدیل شدند&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;این وسط البته مامان باباهای دوست های بچه را هم دیدم و این برای من لذت بخش بود چون من آدم ها و داستان های شان را دوست دارم. من دوست دارم ببینم هر بچه ای چطور آینه ی پدر مادرش است. من دوست دارم قصه های آدم ها را از پشت حرکات دست هاشان و مدل حرف زدن شان با خودشان و بچه هاشان و تکان های پاهاشان و شوخی هاشان برای خودم بازسازی کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;لوگن بچه ی چاهار ساله ی ماریا و مارک است. مارک در جوانی خواننده بوده و گرس می کشیده و گیتار می زده و در کنسرت هایش عربده می کشیده. حالا اجازه نمی دهد بچه اش تنها جایی باشد. هیچ جا باشد. ما بچه ها را می فرستادیم در اتاق بازی کنند و خودمان می نشستیم چایی می خوردیم ولی مارک نمی توانست بنشیند. می رفت توی اتاق که چاهار چشمی حواسش به لوگن باشد. آنا مادر جیسکا معتقد است این وسواس بیش از حد مارک مال این است که دیر بچه دار شده و فقط یک بچه دارد. آنا مال اروپای شرقی است و بلند بلند حرف می زند و وقتی رفته بودیم در جنگل راه برویم بچه اش گم شد و حتی نفهمید که بچه اش نیست. بعد به من و بقیه مادر پدرها که خیلی ترسیده بودیم که جسیکا کجاست دلداری می داد که بابا جان پنج سالش است بالاخره پیدایش می شود. آن روز مارک به من گفت این آنا دیوانه است و مارک دلش نمی خواهد با این مادر بی مسئولیت معاشرت کند. ایمی مادر آنتوان است و آنتوان بچه ی تپل بامزه ای است که ظاهرا خیلی ساکت است ولی معلوم نیست چرا بعضی وقت ها یکهو یکی دیگر از بچه ها را هل می دهد. ورونیکا که مال آمریکای جنوبی است و همیشه خبرهای داغ مربوط به همه ی خانواده های دیگر را دارد و از منتشر کردنشان هم هیچ ابایی ندارد معتقد است آنتوان این جوری است چون مامان اش خیلی زیادی دیسیپلین دارد. به نظر من همین که آنتوان بعد از هر هل دادن و وشگون گرفتنی قربانی را بغل می کرد و معذرت خواهی می کرد خودش خیلی خوب است. لورا مادر نیکولاس و نیتن است و خیلی جدی است. شوهرش خیلی خوشتیپ است و همه ی کارهای خانه را می کند و با این که لورا سر کار نمی رود شوهرش حتی آشپزی هم می کند و ما می دیدیم که هی لورا را بغل می کرد و ناز می کرد و بوس می کرد و هی حالش را می پرسید و نمی گذاشت که لورا تکان بخورد و هی برایش چیز می آورد که بخورد. بعد ما هی همه به هم نگاه می کردیم و لب می گزیدیم. یک بار که لورا و کرگ- همان شوهر خوشتیپش- زود رفتند مارک و سه چاهار تا دیگر از مردها کمی پشت سرش غیبت کردند که چقدر لوس است و چرا این جوری عجیب غریب است. یکی شان گفت مثل یک تدی بِر گنده است و یکی دیگر هم مجدد تاکید کرد که خیلی لوس است. آنا و ورونیکا گفتند شماها حسودی تان می شود چون نمی توانید مثل او باشید. من داشتم فکر می کردم تبارک الله و فلان را لابد برای آقای کرگ گفته اند. ماریا گفت این لورا آیا چیزش از طلاست که این قدر خوش شانس است؟ خب من واقعا جوابی نداشتم چون چیز لورا را از کجا دیده باشم آخر؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;به هر حال این یک هفته هم تمام شد. درس هایی که از این یک هفته گرفتم شامل موارد زیر می شود:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;یک: این کار- منظورم شغلم است- دارد روح من را ذره ذره می خورد. این یک هفته با بچه عالی بود. فهمیدم که دلم تنگ شده بود برای سر فرصت آشپزی کردن توالت شستن خانه تمیز کردن کتاب خواندن با بچه وقت گذراندن بدون دائم نگران گزارش عقب مانده و بچه ی ابیوز شده و زن تحقیر شده و بقیه ی مشکلات بودن. بله خودم هم باورم نمی شد ولی واقعا سر فرصت بدون هل بودن توالت شستن وقتی آدم بتواند شیشه ی آبجویش را بگذارد لب دستشویی و هر از گاهی یک قلپ بخورد و با آی پادش بلند بلند با جیغ ترین صدای دنیا آواز بخواند و توالت و وان بسابد، می تواند کار مفرحی باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;دو: آدم ها- زن ها- نیاز به نوازش دارند. نیاز به مورد نیاز بودن نیاز به عشق به بغل به بوسه ی عمیق طولانی نیاز به مورد توجه بودن نیاز به ناز شدن ناز دیده شدن. مهم نیست از کجا و چه ملیتی. این که می گویم زن ها هیچ بار ضد فمینیستی ندارد. صرفا تجربه ی من است از مشاهداتم. ریشه اش آیا به ژنتیک برمی گردد؟ به شخصیت؟ به تربیت؟ به قراردادهای اجتماعی؟ نمی دانم. ولی می دانم که واقعیت است و هست و بد نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;پ.ن: مسلما اسم و رسم ملت عوض شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-440826074418517200?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/440826074418517200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/440826074418517200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2012/01/blog-post_09.html' title='زرد نگاری: جهان در هفته ای که گذشت'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-432791673922408266</id><published>2012-01-05T01:33:00.000-05:00</published><updated>2012-01-05T01:33:56.602-05:00</updated><title type='text'>ورژن غیر هالیوودی تجاوز</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در تعریف تجاوز آمده وادار کردن، مجبور کردن کسی به سکس. بعد این جوری می شه که این شبهه به وجود میاد برای خیلی ها که تجاوز یعنی بپری روی سر کسی، دست هاش رو ببندی، دهنش رو چسب بزنی و این هالیوودی بازی ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ولی خب در حقیقت تجاوز می تونه به سادگی قرار دادن طرف در شرایط روحی روانی باشه که نتونه بگه نه. که مجبور شه رضایت بده به سکس. التماس، تهدیدهای ملیح، خاطر نشان کردن همه ی محبت هایی که این طرف به آن طرف کرده طوری که طرف دوم فکر کند اگر به سکس رضایت ندهد بی چشم و رویی کرده، و صد هزار تا چیز دیگه. اگه معنی هالیوودی و همین طور قانونی تجاوز رو بذاریم کنار، مفهوم انسانی اش اینه که نه یعنی نه. نه به مفهموم ناز کردن نیست. یا نیاز یک طرف به بوس و بغل و ناز و نوازش صرفا به مفهموم تمایل به سکس نیست &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک چیزی که من می بینم خیلی شایعه اینه که مستی یا تحت تاثیر مخدر و محرک بودن خیلی وقت ها بهونه می شه برای سکس های اجباری. یعنی خیلی پذیرفته شده است که اگه پارتنر آدم مست باشه و سکس بخواد خب می خواد دیگه چون مسته یا چون های ئه. خب بی خود و بی جا. می شه یادشون انداخت که خود ارضایی هم این جور وقت ها راهی است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هر کسی باید بتونه هر جور که دلش می خواد لباس بپوشه و آرایش کنه. هیچ مدل لباس پوشیدن و آرایشی مجوز تجاوز نیست. اگه از کسی شنیدید که فلانی این جوری لباس می پوشه پس تنش می خاره لطفا بهش بگید که مزخرف نگه &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اگه سکس نمی خوایم ولی حس می کنیم به هر دلیلی داریم مجبور می شیم این کار رو بکنیم یا اگه خودمون فکر می کنیم مجبوریم به هر دلیلی -ترس از دست دادن رابطه، غرغرهای بعدی، اخم و چس طرف، فشارهای مالی و غیره و غیره با کسی سکس داشته باشیم شاید وقتش باشه که بشینیم و به رابطه مون از اول نگاه کنیم. چه زن باشیم چه مرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پ.ن: موارد بالا در قصه ها و رمان ها یا در قشر خاصی از اجتماع اتفاق نمی افتد. خیلی فراگیر از آن چیزی است که تصور می شود. همین امشب یک مورد دیگه اش رو شنیدم و دلم خواست این رو بنویسم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-432791673922408266?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/432791673922408266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/432791673922408266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='ورژن غیر هالیوودی تجاوز'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-1981020594888884561</id><published>2011-12-29T21:47:00.001-05:00</published><updated>2011-12-29T22:54:27.058-05:00</updated><title type='text'>unbearable lightness of love</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به نظرم لغت بی چاره در فارسی بد استفاده می شود. بی چاره کسی است که چاره ای ندارد. راهی جلوی پایش نیست. مستاصل است. ولی بدبخت نیست. نمی دانم چرا بی چاره به معنای بدبخت استفاده می شود. بیچاره من بودم در چندین روز گذشته. بدبخت؟ نه. من از شدت خوشبختی بیچاره بودم. خوشبختی برای من عاشقی است. اصلا سر پر شوری دارم در عاشقی. عاشقی خوشبختی و بی چارگی می آورد و این دو تا به نظر من هیچ تضادی با هم ندارند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من بی چاره بودم وقتی پسرکم وقتی التماس می کرد که تشنه است، که آب می خواهد ولی نمی توانست آب را بخورد. گلویش ورم کرده بود، عفونت داشت، درد داشت. نمی توانست چیزی قورت بدهد. من بی چاره بودم وقتی ازش می خواستم آنتی بیوتیکش را بخورد و نمی توانست. من بی چاره بودم وقتی التماسش می کردم که بخورد که خوب بشود و نمی خورد، نمی توانست بخورد. من بیچاره بودم وقتی سرش داد می زدم که باید بخورد. من بی چاره ترین بودم وقتی ساعت دوی نصفه شب روی تخت بیمارستان بچه با ضعف شدید، با چشم های ملتمس به من نگاه می کرد که گلویم درد می کند گرسنه هستم تشنه هستم من می توانستم هر کاری بکنم- هر کاری- هر کاری- هر کاری که بچه بتواند یک قلپ آب بخورد و هیچ کار کثافت لعنتی نبود که بتوانم برای بچه ام بکنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من ولی خوشبخت بودم. خوشبخت بودم که این همه عاشقم. که بچه هست. که عفونت گلویش خوب می شود بالاخره. من خوشبخت بودم که کسی هست که عشقش این طور فلجم کند. که کاری کند که زار زار گریه کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در اتاق بیمارستان من بی چاره و بدبخت و عصبانی بودم وقتی به مادر سهراب فکر می کردم. یا مادر یعقوب. یا مادر ندا. یا پدر آن بچه ی دوازده ساله یی که سوار قایق شده بود که دور شود از آن خاک غریب و نشد که به آرزوهایش برسد و با مادرش در دریا مرد. یا آن مادر آفریقایی که چاهار تا بچه اش را برداشت و در بیابان راه افتاد تا از قحطی فرار کند و تا به کمپ سازمان ملل رسید سه تا از بچه هایش مرده بودند. یا آن مادری که دست بچه ی کوچکش را که سرطان داشت گرفت تا بچه با خیال راحت بمیرد و بچه مرد. من می توانم تا دو ساعت دیگر هزار تا جمله دیگر را با یا یا یا به بقیه این خطوط وصل کنم و گاهی احساس می کنم روحم هزار ساله ی خسته یی است و کجاست جای رسیدن؟ به گمانم جای رسیدنی در کار نیست و مقصد در حقیقت همین راه است. همین راهی که درش با بی چارگی با عشق با خشم با بدبختی با امید راه می رویم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ولی بین بی چارگی و بدبختی فرق است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; فرق خیلی بزرگ&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-1981020594888884561?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1981020594888884561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1981020594888884561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/12/unbearable-lightness-of-love.html' title='unbearable lightness of love'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-4272906801214852988</id><published>2011-12-25T22:53:00.002-05:00</published><updated>2011-12-26T00:12:56.060-05:00</updated><title type='text'>Happy in any frigging language</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من بچه خوشحالی نبودم. بعد هم که بزرگ تر شدم نوجوان خوشحالی نبودم. حتی جوان خوشحالی نبودم. بعدتر سی ساله ی خوشحالی نبودم. ولی تولد سی و پنج سالگی ام را خیلی خیلی دوست داشتم. به نظرم سن رستگاری بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک: الان سه ماه است که از مسافرت یک ماهه مان برگشته ایم. دو روز بعد از مسافرت اسباب کشی بود و بیماری زهرماری من. فردای مسافرت برگشتن به سر کار بود و کوهی از کارهای عقب افتاده. می بینم که بچه گاهی پرخاشگری می کند. گاهی نق می زند. گاهی حرف گوش نمی کند. می بینم که خود همیشگی اش نیست. می دانم برای این است که سه ماه است جز یکی دو بار فرصت نکرده ام سر دل کنارش بنشینم و با هم نقاشی کنیم بازی کنیم حرف بزنیم آشپزی کنیم. این برای من و بچه طبیعی نیست. هنوز کتاب ها و اسباب بازی هایش توی کارتن های موز در زیر زمین هستند. از خودم عصبانی می شوم که چرا وقت ندارم که چرا رفتم مسافرت مرخصی ام را و نتمرگیدم اسباب کشی کنم که بعدش همه چیز اینقدر فشرده شود. از خودم عصبانی ام که نمی توانم با روزی چاهار پنج ساعت خواب سرحال فعالیت کنم. وقتی بچه به دنیا آمد من معاشرت هایم را محدود کردم به کسانی که بچه دارند. بیشترشان را به هر حال. چون بچه به من احتیاج داشت؛ دارد. من رابط دنیا و بچه هستم. نمی توانم با کسی معاشرت کنم که من را می خواهد وقتی بچه من را می خواهد. توجه من برای بچه بود تا این سه ماه گذشته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دو: وقتی بچه بودیم مامان همیشه غمگین بود. نمی دانم از همه ی سختی هایی بود که در زندگی اش کشیده بود یا بی توجهی هایی که دیده بود یا زورهایی که شنیده بود ولی به هر حال همیشه غمگین بود.. من همیشه احساس گناه داشتم و تا همین چند سال پیش نمی دانستم که چرا در همه ی زندگیم احساس گناه داشتم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پنج ساله بودم. خانه مامان بزرگ پدری. برای چند دقیقه توی حیاط از ته دل احساس خوشحالی کردم. بعد یک هو اینقدر غمگین شدم که نفسم بالا نمی آمد. دلم برای مامانم تنگ شده بود. در عالم بچگی دلم برای مامانم می سوخت ولی نمی دانستم چرا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک بار هم یازده ساله بودم. یکی از دوست های خانوادگی که دختر همسن من داشت آمد دنبالم که با هم برویم شهر بازی. من خیلی خیلی ذوق داشتم ولی توی راه بغض داشت خفه ام می کرد. آنجا اصلا بهم خوش نگذشت. دلم می خواست برادرهایم بودند. احساس گناه داشتم که من در شهر بازی بودم و آن ها نبودند. حالا اصلا هم فکر نمی کردم که خب ما این همه خانوادگی شهربازی و رستوران و این طرف آن طرف می رویم. فقط احساس گناه داشتم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در تمام دوران دبیرستان فرقی نداشت که کجا بودم فکرم با خانواده ام بود و احساس گناه داشتم که همراه شان نیستم. نگران مامان بودم نگران برادرهایم بودم تنها کسی که نگرانش نبودم بابا بود. بعد احساس گناه می کردم که حتما به اندازه ی کافی بابا را دوست ندارم که نگرانش نیستم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک بار دانشجو بودم بیست ساله و این ها با دوستم رفتیم شمال. من هر شب باید با مامان و برادرهایم حرف می زدم. اوضاع رقت بار و خفت باری بود. همه می خواستند بروند بیرون یا ساحل یا توی ویلا قر بدهند من چسبیده بودم به تلفن. یک بار رفتیم کنار دریا راه رفتیم بعد که برگشتیم صاحبخانه گفت مامانت زنگ زد نبودی بعد من به صورت خیلی جدی گریه کردم. زار زار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد دوران پارتی و قرتی بازی و دوست پسر و این ها شد. توی مهمانی همه می رقصیدند و من احساس گناه می کردم. احساس تنهایی در جمع. احساس گه بودن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سه: در درس هامان و بعدتر در کنفرانس ها و سمینارها خواندم و شنیدم که بچه ها اگوسنتریک هستند. یعنی که دنیا دور محور خودشان می چرخد. حالا یک سری هم آمده اند گفته اند که این برای بچه ها این طور می شود که وقتی که به صورت دائم در معرض نگرانی خشونت غم مکالماتی که مربوط به بزرگ سالان است، دیده نشدن، تایید نشدن، تراما و ... هستند چون نمی توانند مثل آدم های بزرگ تجزیه و تحلیل کنند و بعد این خاصیت اگوسنتریک بودن را هم دارند خودشان را مقصر همه چیز می دانند، احساس اضطراب دائم خواهند داشت، ترس از دست دادن حس گناه دائم حس خوب نبودن به اندازه ی کافی و حس اینکه دنیا جای ناامنی است. وقتی بچه ها نتوانند بچگی کنند&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://psycnet.apa.org/psycinfo/1997-36274-000" target="_blank"&gt;parentified&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می شوند. خلاصه این طور بود که من کم کم قدم در راه رستگاری گذاشتم و فهمیدم چرا خوشحال بودن برایم سخت است. شاید اینکه وسط سیاسی بازی های بزرگ ترهایم بچگی ام گم شد؟ وسط کتاب سوزاندن های شبانه و گم شدن دایی و دنبال جنازه اش گشتن در تلویزیون؟ وسطدعواهای دائم خانوادگی سر در گنجه ی باز و دم خر دراز؟ شاید اینکه بچه ها همه جا دنبال مامان باباها بودند و در همه ی مکالمه ها شرکت داشتند و همه چیز را می شنیدند؟ شاید شنیدن ریز به ریز داستان کارگر کارخانه یی که افتاد در دستگاه قیر سازی و زنده زنده سوخت از زبان شاهد احمقی که جلوی ما بچه ها همه ی صحنه را تعریف کرد و من تا سال ها کابوس می دیدم؟ شاید مدرسه هامان به مثابه جایگاه ترور شخصیت؟ شاید کارتون هایی که می دیدیم؟ وسط خفت فرهنگی مدامی که بابت بچه بودن و بدتر از آن دختر بودن می کشیدیم؟ شاید این که اخبار جنگ و کشت و کشتار را در کنار بزرگ ترها می دیدیم و بعدش تحلیل های شان را هم می شنیدیم؟ شاید مامانی که همیشه بود و نبود؟ مثل این سه ماهه ی آخر من با بچه؟ شاید سه هزار چیز دیگر هم؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چاهار: همیشه قبل از به دنیا آمدن بچه می ترسیدم از اینکه فارسی/ایرانی که قسمت عمده ی هویت من است نخ ارتباط من با بچه نشود. می ترسیدم بچه ام حافظ نداند از مرضیه لذت نبرد قورمه سبزی دوست نداشته باشد. می ترسیدم مثل همه ی بچه های ایرانی که اینجا بزرگ شده اند در خانه و مغازه انگلیسی حرف بزند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پنج: بچه که عاشقانه فارسی حرف می زد یک ماه است که انگلیسی حرف می زند. در خانه و مغازه. یک بار در مدرسه بازی می کرده و می خواسته به دوستش بگوید تو باختی. از فارسی ترجمه کرده که تو سوختی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;you burnt&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه ها بهش خندیده اند و معلم برایش گفته که یو برنت نه و&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;you lost&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه اصرار کرده که یو برنت. بچه ها باز هم خندیده اند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک بار هم که در حیاط گل بازی می کرده اند و دست هایش یک ساعت در دست کش خیس مانده بعد از اینکه دست کش ها را در آورده اند گفته&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;my hands are old&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چون من وقتی که زیاد توی وان می ماند بهش می گویم دست هایت پیر شده اند. بچه ها باز هم بهش خندیده اند و معلم آخر مدرسه که رفتم دنبال بچه گفت جریان این دست های پیر چیست؟ برایش توضیح دادم و خندید. گفت حالا می فهمم چرا خیلی از حرف های بچه را نمی فهمم. چون در ذهنش ترجمه می کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شش: واقعیت این است که- البته بنا به تجربه ی شخصی من- دوستان کانادایی ام آدم های سالم تری هستند تا من و بیشتر ایرانی هایی که می شناسم. این خوبی و بدی یکی و دیگری نیست. این شرایط لعنتی است که ما درش بزرگ شدیم و این ها نه. کانادایی ها هلندی ها انگلیسی ها سوئدی ها اسکاتلندی ها آمریکایی ها آلمان هایی که من می شناسم - دقت کنید می گویم من می شناسم، نه آمار دارم نه همه ی ایرانی ها و اهالی کشورهای فوق را می شناسم- خوشحال تر و انسان های سالم تر و ساده تر و راحت تری هستند تا من و امثال من&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هفت: من الان چندین ماه است که خوشحالم. از ته دل و بدون حس گناه. سنگینی غم بعد از یک دوره ی طولانی افسردگی روی جانم نیست. ته دلم حال خوبی دارم. می دانم که زندگی کوتاه است. که فرصت مان یک بار است. می خواهم خوش باشم آدم باشم عاشقی کنم. بخندم از ته دل بدون نگرانی. پوست که نه، جان کندم تا به اینجا رسیدم.&amp;nbsp; می خواهم بچه ام خوشحال باشد. سالم باشد. نرمال باشد. به هر زبانی. واقعا به هر زبانی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پ.ن: ربط دادن هفت مورد بالا به هم با خودتان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-4272906801214852988?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4272906801214852988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4272906801214852988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/12/happy-in-any-frigging-language.html' title='Happy in any frigging language'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8557512285024227134</id><published>2011-12-23T22:24:00.001-05:00</published><updated>2011-12-23T22:29:03.281-05:00</updated><title type='text'>در یک شب زمستانی مرقوم شد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دختر جون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز روز آخر مدرسه ی بچه بود. دو هفته تعطیلات زمستونی دارن. من هم از امروز مرخصی بودم. از صبح عین اون فیلم ها شده بودم که توی بچگی با کنترل ویدیو عقب و جلو می کردم و آدم هاش می رفتن روی دور تند. توی لیستم این ها بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;bulk barn &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مدرسه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دکتر خانوادگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لسلی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شلی &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شیرینی برای سر کار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کارت یادت نره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کاغذ کادو&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اداره ی پست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صبح زود برای جشن کریسمس مدرسه ی بچه کاپ کیک درست کرده بودم. همون شیرینی یزدی خودمون. ولی باید روش رو رنگ می کردم. گفتم بچه این رنگ ها آشغال پاشغال هستن. گفت پلیز مامی. فقط یک بار. خب آدم چی بگه؟ گفتم حالا چون جشنه باشه. بعد رفتم بالک بارن براش رنگ کیک گرفتم. دو تا رنگ کیک و یک دونه از این پودرهای سبز که بپاشم روش خیلی کریسمسی بشه شده دوازده دلار. همه چی خیلی گرون شده. بعد اومدم خونه کیک یزدی ها رو رنگ کردم و پودر پاشیدم بهشون بردم شون مدرسه. بچه ها پایین بودن. لوگن مکس رو هل داده بود یکی از معلم ها داشت باهاش حرف می زد. من با سر معلم حرف زدم نیم ساعتی. گفت من نمی دونم با این بچه چه می کنید ولی هر کاری می کنید عالیه. حالا بگم مردم می گن واه واه چه پز بچه اش رو می ده ولی واقعیت اینه که پز خودم رو می دم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بعد رفتم شیرینی ایرانی که خریده بودم از یک خانمی که شیرینی درست می کنه که آدم انگشت هاش رو هم می خوره بردم برای دکترمون و پرستارها و منشی هایی که تو مطبش کار می کنن. قبلش رفتم داون تاون از کتاب فروشی کارت خریدم براشون مری کریسمس نوشتم روی کارت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بعدش رفتم برای جون کارت رستوران گرفتم و چند تا شاخه گل رز بردم براش خانه ی سالمندان. خیلی خوشحال شد. از جلوی اتاق تلویزیون شون که رد شدم گفتم کاش من هم این جوری پیر شم. سالم باشم. چپ و چول نشم بیافتم گردن بچه حتی اگه فیزیکی نیافتم گردنش نگرانی اش که می مونه براش. یک ساعتی هم اونجا نشستم. جون که می دونی کیه؟ همون که شوهرش دو سال پیش مرد. خیلی هم رو دوست داریم. اصلا الاهی آمین که من از جون یاد بگیرم که این قدر خوب و شاد و با روحیه و کم توقع باشم و در نود و پنج سالگی ماتیک قرمز بزنم و ورزش کنم و لاک نارنجی بزنم. حتی موهاش رو هم مسی کرده بود امروز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بعد رفتم سراغ لسلی. من از لسلی هنوز ننوشتم ولی باید بنویسم. الان آلزایمر گرفته. هشتاد سالشه. هنوز خیلی بد نیست و می تونه خودش با کمک دخترش و سرویس های دولتی تنها زندگی کنه. براش شکلات خریدم. نیم ساعت پیش اش نشستم. ده پونزده باری پرسید که آیا درسم تموم شده یا نه؟ آیا هنوز نصفه شب ها کار می کنم؟ ماجراهای پنج شش سال پیش. لسلی رو خیلی دوست دارم. روحیه اش عالیه. می گه زندگی اش رو دوست داره. توی جنگ جهانی دوم فرار کرده از لهستان. چند سال تو اردوگاه زندگی کرده و آخرش اومده کانادا. با هم توپ رو بنداز تو حلقه بازی کردیم یک کم و بعدش خداحافظی کردیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد رفتم سراغ شلی. دختر لسلی. براش کارت رستوران گرفته بودم. شوهرش تازه از ایتالیا اومده و عاشق بیرون غذا خوردن هستند. برای هفته دیگه هم هر سه تاشون رو دعوت کردم ناهار خونه مون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعدش شیرینی خونگی بردم سر کار. هنوز به میز آشپزخونه نرسیده بود تموم شد. همش فکر میکنم چرا نمی رم یک کافه بزنم؟ هان؟ چرا؟ بعدش یادم می افته تا کافه راه بیافته یک سالی طول می کشه. خرج مون رو از کجا بیاریم؟ هان؟ بعد این جوری می شه که حباب رویای کافه داری ام می ترکه. بوووووم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;رفتم کاغذ کادو خریدم برای کادوهای بچه که سنتا قراره بیاره. آدم می مونه که این ها چطور این قدر راحت به بچه دروغ می گن؟ آخه سنتا که با کالسکه و گوزن از آسمون میاد پایین تو خونه های مردم؟ این هم شد حرف؟ نمی شه هم به بچه گفت دروغه چون بعد تو مدرسه همه بهش می خندن که به سنتا باور نداره. حالا زمینه رو براش مهیا کردیم که هر کسی که بخشنده و مهربون باشه می تونه سنتا باشه. تا سال بعد ببینیم چی می شه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعدش رفتم اداره ی پست. اون هفته برام یادداشت گذاشته بودن که بسته داری بیا بگیر. رفتم گرفتمش. آوردمش بیرون از اداره ی پست. خواستم جلوی خودم رو بگیرم بیارم خونه بازش کنم ولی نتونستم. دو زانو نشستم رو زمین یخ زده بازش کردم. چشمی می گم که اندازه ام هستن. رنگ شون رو خیلی دوست داشتم. بعد نامه ات رو دیدم. بغضم گرفت. بغض خوشحالی. دیدم توی یک روز من این همه آدم بودن که این قدر دوست شون دارم. خب چه خوشبختم واقعا. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند فلان و بیسار؟ واقعا چه اهمیت دارد؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بعد اومدم خونه. بچه رفته بود مهمونی خونه ی دوستش از مدرسه و من قرار بود شام ببرم براشون. ته چین. خیلی دوست داشتن. بعد هم کارتون گرینج که کریسمس رو دزدید دیدیم و اومدیم خونه. بچه برام یک کتاب کوتاه خوند. من هم براش یک کتاب کوتاه خوندم. خوابید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;گفتم بیام برات این ها رو بنویسم. مثلا مدلی که اگه نزدیک بودیم این ها رو برات تعریف می کردم. یک چیزهای دیگه هم هست که تو نامه می نویسم برات. هفته ی دیگه می رم اداره پست نامه رو پست می کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم رو خوش کردی دختر جون. با همون تکه ی کاغذ و دست خط نازنینت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8557512285024227134?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8557512285024227134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8557512285024227134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html' title='در یک شب زمستانی مرقوم شد'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-2122496828635234901</id><published>2011-12-18T15:57:00.000-05:00</published><updated>2011-12-18T15:57:10.848-05:00</updated><title type='text'>میان ماه ما تا ماه خارج</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سر میز صبحونه توی بشقاب بچه ته مونده ی سوسیس و تخم مرغ بود. بچه داشت شیر می خورد. بحث کریسمس و خریدهای تموم نشده و مصرفی بودن ملت و این ها داغ بود. بچه داشت برای خودش تمرین سوت زدن می کرد. من فکر کردم سیر شده. معمولا وقتی شروع می کنه به خوردن شیر و سوت زدن یعنی سیر شده. وسط بحث دستم رو کردم توی بشقاب بچه و یک دونه برش سوسیس برداشتم گذاشتم دهنم. بچه اول بهم نگاه کرد. با حیرت. بعد همین جوری به نگاه کردن ادامه داد ولی با عصبانیت. گفت مامی وات دید یو جاست دو؟ گفتم فکر کردم سیر شدی. یک دونه سوسیس خوردم از بشقابت. گفت سیر شدم ولی نمی خواستم تو سوسیس من رو بهوری. من در این مقطع فهمیدم که کار مزخرف ضایعی کردم ولی در راستای این که سختمونه بگیم بابا اشتباه کردم گفتم ولی شِر کردن خوبه. بچه گفت مامی من اگه دوست داشتم شر می کنم. الان دوست نداشتم با تو شر کنم. تو کار بدی کردی اِجزِه نگرفتی. همچنان خیلی عصبانی بود. این جور وقت ها فکر می کنم این الان یک خانواده ی دیگه است که من دارم آبزرو می کنم، که سر کارم مثلا. بعد فکر می کنم چی می گفتم بهشون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به بچه گفتم راست می گی بیبی. مامان اشتباه کرد. باید اول اجازه می گرفتم. داشتیم حرف می زدیم حواسم پرت شد. مرسی که یادآوری کردی. بچه گفت ولی سوسیس ام رو می خوام. گفتم برات یکی میارم. براش یک برش از آشپزخونه آوردم. بعد گفت حالا می تونی اجازه بگیری ازم مامان و اگه من گفتم اوکی ئه می تونی برش داری چون من سیر شدم. یو نو مامی؟ دیس ایز دِ نایس وِی تو دو ایت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر کردم چقدر خوشحالم که برای خودش احترام قائله. که حق خودش رو می شناسه. که عوض داد و بی داد و گریه حرفش رو می زنه. فکر کردم من تا همین چند سال پیش برام تصمیم گرفته می شد. بعدش بهم اعلام می شد. حالا چرا خود محوری کنم این وسط؟ بچه های خانواده های کشور خودمون و کشورهای مشابه رو که می بینم با خانواده هاشون به نظرم نمیاد چیز زیادی تغییر کرده باشه. حالا قیمه ریزه ام نکنید که همه این طور نیستند. خب معلومه. ولی فرهنگ عمومی جامعه هنوز همونه. بچه نشسته رو مبل مامانه می گه این پدرسگ غذا نمی خوره. فقط آشغال پاشغال می خوره. یا مثلا خیلی گریه می کنه هر چی می گیم نمی فهمه. حالا بچه همون بغل نشسته. خب من می دونم که بچه ها می فهمن. از همون وقتی که تو شکم مادرشون هستند می فهمن. جواب این حرف های من البته خیلی وقت ها اینه که برو بابا. من تو سری خوردیم بزرگ شدیم خیلی هم بد از آب در نیومدیم. چه می دونم والا. به قول شهرضایی ها ما کا چوم. هر چی شما بوگوین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-2122496828635234901?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2122496828635234901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2122496828635234901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/12/blog-post_18.html' title='میان ماه ما تا ماه خارج'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-2311834019653994133</id><published>2011-12-12T23:18:00.000-05:00</published><updated>2011-12-12T23:18:00.718-05:00</updated><title type='text'>از حال ما خواسته باشی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در منهتن چراغ ها خاموش است. پیرمرد می گوید ارین فلانی امشب اینجا می خواند. کارش عالی است. برای کافه واینال موزیک می سازد. می خواهید ردیف جلو بنشینید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من موسیقی دوست ندارم. چرا این اینقدر عجیب است؟ من از صدا و موزیک خانم ارین فلانی خاطره ای ندارم. آهنگ هایش جایی ام را درد نمی آورد. پریشانم نمی کند. حتی قر چیپ به کمرم نمی اندازد. برای من موزیک همین است. باید عذابم بدهد. گرد و خاک روی خاطره هایم را بگیرد. یا اگر مست و سرحال باشم به رقصم در بیاورد. مثل یک میمون خوشحال بالا و پایینم بپراند. به پیرمرد گفتم نه. همان عقب خوب است. صدای بلند دوست ندارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;در منهتن همه گارسون ها پیرمرد و پیرزن هستند. در حالی که دست های شان پر از بشقاب های غذا و سینی های مشروب است با صدای گیتار و آواز ارین قر می دهند و وسط رستوران راه می روند. ارین می گوید بچه ی چهار ماهه اش که امشب در جمع است- همه جیغ و سوت و دست می زنند- بچه ی اولش است و ارین وقتی بیست و پنج ساله بوده این قدر نادان بوده که فکر میکرده می داند عشق و زندگی یعنی چه ولی در حقیقت الان که سی و پنج ساله است می فهمد زندگی یعنی چه. ارین بعد یک آهنگ خواند برای بچه اش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مارتینی ام را نمی نوشم. هورت می کشم. مادر و پدر و همه ی فک و فامیل ارین در رستوران منهتن برایش دست و سوت می زنند. من وقتی بچه ام چهار ماهه بود چه کار می کردم؟ گریه می کردم. دلم می خواست برادرهایم پیشم باشند. داشتم به همین چند تا فامیل و آشنایی که داریم جواب پس می دادم که چرا بچه که گریه می کند بغلش می کنم و نمی گذارم این قدر گریه کنم تا نفسش بند بیاید. روزی سه بار چاهار بار سی بار چهل بار به همه کامیونیتی ایرانی جواب پس می دادم. داشتم می فهمیدم کم کم که آنکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد و دل من لابد تا قیامت گریه می خواد. داشتم به مامانم التماس می کردم که برگردد بیاید و کمکم کند که غرق نشوم. داشتم درسم را تمام می کردم. داشتم فکر می کردم با حقوق مرخصی زایمان که یک سوم حقوق معمولم بود چه گلی به سرم بگیرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پیرمردها و پیرزن های خندان می آیند و می روند. می پرسند همه چیز خوب است؟ همه چیز عالی است. حسرتی نیست. غصه ای نیست. گذشته. غصه ها و عشق ها و مرگ ها و سرخوردگی ها گذشته اند. زخم ها مانده اند اما که بد هم نیست. زیر و بم های زندگی را یادم داده اند لابد. همه اش را در همین چهار سال گذشته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پیرمرد خوش رو با صورت حساب یک کارت می دهد دستم. رویش برنامه های رستوران را نوشته. از اینکه آدم ها باید دنبال رویاهای شان بروند. روی کارت پرسیده رویا/آروزی شما چیست؟ به پیرمرد نگاه می کنم که ساعت ده شب دوشنبه شبی در یک رستوران بار غذا سرو می کند و قر می دهد. انگار که یک جور خوبی نگران چیزی نیست. فکر میکنم حتما زخم هایش از من کهنه ترند، جای شان دیگر درد نمی کند... یا خیلی کم درد می کند. دلم می خواهد جای زخم هایم کهنه شوند و من بی نگرانی بی درد بی زخم قر بدهم. دلم می خواهد لااقل در پیری ام بتوانم این جوری سرخوش و رها از گذشته باشم&amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بیرون که می آیم سعی می کنم با دود سیگارم حلقه درست کنم. یادم رفته. دود می شود می رود هوا. من یواش یواش برمی گردم خانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: حالم را پرسیده بودی. نه خوب است نه بد. هست. در یک وضعیت سکون و آرامش عجیبی. زندگی را نظاره می کنم که می گذرد. بچه را که بزرگ می شود جلوی چشمان حیرت زده ام. زخم ها را می پایم که چطور در طول زمان از یک شکل به شکل دیگر در می آیند و می لیسم شان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-2311834019653994133?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2311834019653994133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2311834019653994133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/12/blog-post_12.html' title='از حال ما خواسته باشی'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8906316148555792810</id><published>2011-12-04T22:32:00.001-05:00</published><updated>2011-12-04T22:54:44.770-05:00</updated><title type='text'>مهمانی کریسمس سازمان حمایت از کودکان یک شهر کوچک در کانادا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گفتم توی همان تیتر تکلیف خودم را با مجله های صد تا یک غاز مملکتم روشن کنم که برندارن مثل &lt;a href="http://measer-pear.blogspot.com/2010/12/blog-post.html"&gt;پارسال&lt;/a&gt; این را بچسبونن به بی بی سی فارسی،&amp;nbsp; بعدش وارد ماجرای مهمانی کریسمس امسال بشم. این طور بود که روزش در حال رانندگی از خانه ی این کلاینت به خانه ی آن کلاینت با مامانم تلفنی حرف زدم. حقیقتش اینه که سعی می کنم هفته ای یک بار بیشتر با مامان حرف نزنم. این واقعیت غمناکی است ولی کریستین حرف خوبی زد. گفت باید از قلبش محافظت می کرد برای همین ارتباطش رو با مادرش به حداقل رسوند. مامان من البته با دشنه به قلبم حمله نمی کنه ولی با حرف ها و کارهایش می کنه و من می خوام از قلبم محافظت کنم چون خیلی وقتی نیست که فهمیدم که هیچ کس از قلبم محافظت نخواهد کرد جز خودم. باری... مثل همون ضرب المثل که می گه کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. مامان پای تلفن گفت در ناصر خسرو پلاک تاکسی می فروشن و مردم چون می بینن پلاک تاکسی روی سر ماشین ئه سوار می شن و دختر همسایه را بردن بر و بیابان و کیف پول و گردنبد و همه چیزش را گرفتن و ولش کردن. دختر همسایه گفته به تاکسی ها هم نمی شه اعتماد کرد. من بسان یک زن ایرانی که هویتش را فراموش نکرده و همیشه ذهنش درگیر دستمالی ها و تعرض های جنسی است پرسیدم بهش تجاوز نکردن؟ مامان گفت نه خدا را شکر. گفتم پوف خدا را شکر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عصر یک ساعت زود اومدم خونه. غذای شب بچه و بیبی سیترش رو درست کردم- بله ما به بیبی سیترهایمان شام و ناهار می دیم. اعتقاد داریم اگر خودمون یا بچه مون می خوریم شاید بیبی سیتر طفلک هم دلش بخواد- رفتم دنبال بچه و بعد دنبال بیبی سیترش- بله ما دنبال بیبی سیترهای مان هم می ریم چون اعتقاد داریم گناه دارن در این سوز سرما سوار اتوبوس بشن- بعد هم حاضر شدیم رفتیم مهمونی کریسمس&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در مهمونی کریسمس اول رییس سازمان اومد یک دعای بودایی خوند به این مضمون که باشد که همیشه در دل های مان مهر و همدلی و شفقت برای همه ی موجودات وجود داشته باشد و این ها. بعد تشکر کرد از خانواده ی های کارمندان سازمان که شغل ما را درک می کنن و با کارمندان سخت کوش سازمان همکاری می کنن. من واقعا فکر می کنم منظورش این بود که هر کی توی این شغله بعد از یک مدت روح و روانش پریشون می شه و دم خانواده ها گرم که ماها رو تحمل می کنن. بعد هم گفت خانواده ها خیلی خوش اومدن و باعث افتخار سازمانه که پذیرای خانواده های کارمندا باشه. تو مهمونی های کریسمس ما میزها شماره ندارن. هر کی هر جا خواست می شینه. مثلا منشی سازمان بغل رییس دپارتمان اداپشن نشسته بود و رییس کل سر میز کارمندها. من این هیچ وقت برایم عادی نمی شه. عادی نمی شه که از رییس ام نمی ترسم، که مجبور نیستم جلوش آدم دیگه ای باشم، حرفم رو بخورم، خفه بشم، دروغ بگم. اصلا نود در صد زندگی من بعد از این همه سال اینجا در حالت همه چیز چقدر به طور غیر عادی انسانی ئه پس یکی بیاد من رو وشگون بگیره می گذره&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من به مردها و زن های مسن جمع نگاه می کردم. می دیدم که از همه سرخوش ترن. لباس هاشون از همه رنگی پنگی تره. بیشتر از جوون ها آرایش کردن. پرشور تر می رقصن. فکر کردم از این به بعد هر کس گفت آسمان هر جا بری همین رنگه بهش بگم خفه شو مزخرف نگو. آسمان مامان من مامان بزرگ من زن ها و مردها و بچه ها و جوان ها و پیرها و گی ها و کارمندهای مملکت من کجایش این رنگیه آخه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد هم رقصیدیم. با همه ی رییس های بزرگ و کوچک. بعد هم اومدیم خونه. بیبی سیتر رو رسوندم خونه اش. گزارش لحظه به لحظه داد که بچه چه کارهایی کرده و چه حرف هایی زده و کی چی خورده و مسواک زده و خوابیده. اومدم خونه. فکر کردم یک پست بنویسم در مذمت این ماجرای انرژی مثبت و مثبت فکر کن زندگی خودش خوب می شه و قسمت و قضا و قدر و هر اتفاقی که می افته برای اینه که تو بنده ی خدا درسی ازش بگیری و باقی این حرف ها. ولی خوابم برد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8906316148555792810?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8906316148555792810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8906316148555792810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='مهمانی کریسمس سازمان حمایت از کودکان یک شهر کوچک در کانادا'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-4896810089623770961</id><published>2011-11-27T00:21:00.001-05:00</published><updated>2011-11-27T00:23:39.169-05:00</updated><title type='text'>Yes! we will survive</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک داستان غم انگیزی که وجود دارد این است که زنی که ابیوز شده، مورد خشونت- از هر نوعی- قرار گرفته می شود کیسه ی بکس بقیه. می شه جایگاه تخلیه ی عقده ها، خشم ها، ترس ها و تحقیرهای بقیه. این بقیه که می گویم معمولا همجنس های خودش هستند. زنانی که در رابطه ی ابیوسیو هستند به دلایل خیلی زیادی توی رابطه می مانند یا به رابطه برمی گردند. بحث و بررسی این دلایل خودش یک مبحث جداست. بعد آدم ها-زن ها- ی دیگری هستند که از این جنس دوم بودن تاریخی خسته اند که خودشان شرایط مشابه را تجربه کرده اند که دیده اند مادرشان خواهرشان عمه شان خاله شان زن همسایه شان شرایط مشابه را تجربه کرده، که به حق زخم خورده و عصبانی هستند و می خواهند به زن ابیوز شده کمک کنند. کمک به شیوه ی خودشان و بنا به تعریف خودشان. برنگرد نرو ولش کن چه مرگته که می خوای برگردی؟ خودت هم روانی هستی دوست داری باهات این کارها رو بکنن و و و. زن که به رابطه ادامه می دهد و یا برمی گردد به رابطه همه عصبانی می شوند. دعوایش می کنند تحقیرش می کنند رابطه شان را با زن قطع می کنند بهش می خندند در رویش یا پشت سرش می گویند حقش بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حقش نیست. حق هیچ زنی نیست که آزار ببیند، که خوشحال نباشد، که تحقیر شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;الان آماده نیست. می ترسد. پول ندارد. از تنهایی می ترسد. فکر می کند برای بچه هایش باید بماند. برای آبرو باید بماند. هنوز مرد را دوست دارد. هنوز نمی داند ابیوز چیست. هنوز درگیر الگوهای ذهنی بچه گی اش است. هنوز تعریفش از رابطه همانی است که در بچگی دیده، که یک عمری در کله اش کرده اند و هزار و یک چیز دیگر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جدا شدن، تمام کردن رابطه- هر رابطه ای- کار سختی است. مخصوصا اگر کوله باری از ترس و تحقیر و پیچیدگی ها از بچگی داشته باشیم. اگر می توانید کمک کنید، آگاهی بدهید، همدلی کنید، ولی بگذارید زنان آزار دیده خودشان تصمیم بگیرند و به خاطر تصمیم شان طردشان نکنید. شاید این باور به توانایی های شان اولین قدم در توانمند کردن شان باشد. اولین قدم از هزار قدمی که این زنان باید پیش از جدا شدن از ابیوزرشان بردارند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی در پناهگاه زنان کار می کردم آخر بعضی از گروه هایمان دسته جمعی &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=ZBR2G-iI3-I"&gt;این&lt;/a&gt; آهنگ را می خواندیم. می دانستیم که خیلی از زنان گروه به رابطه شان برمی گردند، کتک می خورند، تهدید می شوند، تحقیر می شوند ... و باز به پناهگاه می آیند دو سه هفته ای می مانند و باز برمی گردنند به رابطه. حتی تا ده بار بیست بار. مهم نبود. مهم این بود که می دانستند جایی را دارند که قضاوت نمی شوند که حمایتشان می کند و بالاخره در آخر آن ده بار و بیست بار شاید دیگر آن قدر قدرتمند شده بودند که برنگردند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-4896810089623770961?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4896810089623770961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4896810089623770961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/11/yes-we-will-survive.html' title='Yes! we will survive'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-5237828758832133979</id><published>2011-11-26T01:05:00.000-05:00</published><updated>2011-11-26T01:05:29.276-05:00</updated><title type='text'>اگر سر ظهر پاییزی عزراییل نگاهم نمیکرد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیروز اسباب کشی سازمان مان بود. از یک ساختمان سه طبقه ی دویست ساله با اتاق های بزرگ و پنجره های قدی رو به فضای سبز به یک ساختمان جدید. در ساختمان سه طبقه ی قدیمی میز و صندلی ها مال ده پانزده بیست سال پیش بودند. چند تا میز و صندلی داشتیم مال دهه ی پنجاه میلادی. همه شاقولوس کمر گرفته بودیم از بسکه اوضاع صندلی ها خراب بود. یک ماه پیش برای همه ی کارمندها وقت گرفتند از یک شرکتی که کارش اندازه گیری کون و کمر مردم است که صندلی راحت برایشان دیزاین کند. یکی یکی همه جایمان را اندازه گرفتند و دادند به کامپیوتر. شاید شاقولوس هایمان در ساختمان جدید خوب بشود. دیروز قرار بود به افتخار ساختمان قدیمی که هفتاد سال در خدمت بچه ها و خانواده های شهر بوده، که زیر شیروانی اش خانه ی خدا می داند چند تا سنجاب خانه دارند، که لوله هایش همه خراب هستند و توالت سمت چپش آب گرم ندارد و توالت سمت راستش آب سرد، که معروف بود که در طبقه ی سومش ارواح سرگردان تردد می کنند، که من در آن بزرگ شدم، عکس گروهی بگیریم. من هفته ی قبلش مریض بودم. تب و لرز داشتم. دیروز هنوز لرز باقی مانده بود. یکی یک گیلاس آب انگور دادند به دستمان و ردیفی روی پله ها ایستادیم. پله ی پایینی من زیر دستم کارول بود که پنجاه و پنج ساله است و بزرگ ترین اتفاق زندگیش مرگ سگ پانزده اش بوده که سال گذشته مرحوم شد و مثل یک کانادایی خوب زمستان ها یک هفته می رود کوبا یا مکزیک و این قدر مرتب و با برنامه است که برای عکس دسته جمعی پیرهن سفید یقه دار پوشیده بود و رویش یک جلیقه مانند بدون آستین صورتی و حتی دستمال گردن هم بسته بود. من با دماغ آویزان با گیلاس آب انگورم بالای سر کارول بودم. عکاس گفت همه لیوان ها را بالا بگیرید و بگویید چییییز. من لیوانم را بالا گرفتم ولی همان&amp;nbsp; موقع عزراییل نگاهم کرد. تمام بدنم که دستم هم بهش وصل بود لرزید. در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. سمت چپ لباس کارول بنفش شد. همه جیغ زدیم. ریده شد به عکس. من سه هزار بار گفتم آی ام سو سو ساری. کارول سه هزار بار گفت اصلا مهم نیست. بیلیو می. ایتز اوکی. بعد هم لرزم ادامه دار شد. با در و دیوارهای ساختمان خداحافظی کردم. با آشپزخانه ی کوچکش که همیشه بوی کهنه ی خیس گندیده می داد. با اتاقی که وقتی دلم می گرفت تویش قایم می شدم و گریه می کردم، با آن گوشه ای که بعد از انتخابات درش مچاله شده بودم و به ارین گفتم تمام شد، ایران تمام شد، با فضای سبزش، کمی هم اشک افشاندم. پوسترهایم را از دیوار کندم، قاب عکس ها و آثار هنری بچه را از دیوارها و روی میز جمع کردم ریختم توی کیسه و فین فین کنان آمدم خانه. یادم باشد دوشنبه از کارول بپرسم که لک لباسش رفت یا نه. شاید هم ناهار ببرمش بیرون ولی احتمالا غذای بیرون نمی خورد. اگر فارسی بلد بود برایش کتاب لکه بری قدیمی مامان بزرگم رو می بردم ولی حیف که فارسی بلد نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-5237828758832133979?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5237828758832133979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5237828758832133979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/11/blog-post_26.html' title='اگر سر ظهر پاییزی عزراییل نگاهم نمیکرد'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8592234471405526828</id><published>2011-11-04T23:57:00.001-04:00</published><updated>2011-11-04T23:59:18.850-04:00</updated><title type='text'>سه گانه نکبتی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;اشک&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;قبلن ها خیلی گریه می کردم. تا می گفتند کش به کشمش زار زار گریه می کردم. فیلم غمگین می دیدم از غصه گریه می کردم. بچه کوچک دلبر می دیدم از زور عشق گریه می کردم. ماشین می پیچید جلویم از ترس گریه می کردم. دلم برای بابا تنگ می شد از بدبختی گریه می کردم. الان اشک هایم خشک شده اند. دندان هایم کم کم نابود می شوند. این را دندان پزشکم گفت. فیلم غمگین می بینم دندان هایم را به هم فشار می دهم. از شدت عشق دندان هایم را به هم می چلانم. با بدبختی هم همین برخورد را دارم. ایضا با غم و غصه و مرگ و کشت و کشتار. دندان پزشکم خبر ندارد که همزمان که دندان هایم به هم چلانده می شوند قلبم هم مچاله می شود. شاید قلبم هم بترکد. از عشق. از غصه. از درد. از ترس. خدا می داند بالاخره کدام شان ترتیب قلب و دندان ها را خواهند داد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;استفراغ&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بالا آوردن برای من مثل نفس کشیدن و شاشیدن یک کار خیلی روزمره است. بدنم که دیگر نمی کشد بالا می آورم. آب می خورم بالا می آورم. نان می خورم بالا می آورم. کوفت می خورم بالا می آورم. این جور وقت ها در بخچال را باز می کنم و هجوم می برم به آب نبات قیچی هایی که مامان برایم آورده. هر بار هم فکر می کنم چرا اسمش قیچی است؟ بعد دو سه تا آب نبات می اندازم در دهنم و مک می زنم به جای همه ی چیزهایی که بالا آوردم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;دست هایت را می گیرم تا راحت بروی&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;دو هفته پیش از بیمارستان کودکان بیمار در تورنتو زنگ زده اند که مادری هست که بچه ی سه ساله اش سرطان دارد و دارد می میرد. مادر یک بچه ی یک ساله هم دارد. الان سه روز است که دیدن بچه ی در حال مرگ نیامده. نگران بچه ی در حال مرگ نیستند چون فکر می کنند به هر حال می میرد. نگران مادر و بچه ی یک ساله هستند. اگر زن در حدی افسرده باشد که نتواند از بچه ی یک ساله مواظبت کند چه؟ زنگ می زنم به زن. می گوید نمی خواهد برود که ببیند بچه اش دارد می میرد. نمی تواند. می پرسد می فهمی؟ می گویم نه. حتی نمی توانم تصور کنم چه برسد به اینکه بفهمم. می گویم نمی فهمم ولی فکر کنم دخترک کوچک راحت تر سفر کند اگر مادرش کنارش باشد. می گویم اگر خواستی با هم برویم. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;امروز زنگ زد. گفت رفت نشست کنار دخترش. دست هایش را گرفت و گفت دست هایت را ول نمی کنم تا نرفتی. گفت دست هایت را می گیرم تا راحت بروی. و بچه با خیال راحت مرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8592234471405526828?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8592234471405526828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8592234471405526828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='سه گانه نکبتی'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-3321943815995852995</id><published>2011-10-22T00:30:00.000-04:00</published><updated>2011-10-22T00:30:36.459-04:00</updated><title type='text'>من مست می عشقم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هشیار نخواهم شد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هشیار&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نخواهم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مامان پیر شد و آروز به دل ماند که من آدم شوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-3321943815995852995?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3321943815995852995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3321943815995852995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/10/blog-post_22.html' title='من مست می عشقم'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6246369832403396214</id><published>2011-10-11T23:15:00.000-04:00</published><updated>2011-10-11T23:15:26.670-04:00</updated><title type='text'>سایه ی نارون*</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کاش یکی از این همه این صندلی های ماساژ پشت و کمر و کون می تونست روح آدم رو ماساژ بده. بعد من می رفتم مغازه می شستم روش و می گفتم ماساژ بده. قد همه ی این سال ها. قد همه ی مرگ هایی که روحم رو خسته کردن. همه ی رفتن هایی که خراشیدنش. همه ی فاصله هایی که دیگر از مرز جغرافیا گذشتن و شدن دوری دل ها. قد همه ی تنهایی هام. بعد یارو صندلیه می گفت یا علی. بیشین که حالا حالاها مهمون مغازه مونی. من هم می شستم و دیگه بلند نمی شدم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;* &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت پیداست&lt;/span&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6246369832403396214?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6246369832403396214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6246369832403396214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='سایه ی نارون*'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-14698828242911453</id><published>2011-10-09T00:39:00.000-04:00</published><updated>2011-10-09T00:39:29.308-04:00</updated><title type='text'>quality Vs quantity</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خانم ها آقایون اتچمنت بسیار بسیار مهم است. این جمله ای بود که استادمان ده  سال پیش در کلاس روان شناسی یک به شاگردهایش گفت. من آن زمان دانشجوی علوم  اجتماعی و نظریه های فمینیستی بودم و این کلاس اجباری بود برداشتنش. فکر میکردم  بچه نمی خواهم و می خواهم بروم همه ی دنیا را به صورت قلع و قمعی عوض کنم و  این ادا اطوارها چیست که بچه را فلان کنید و بیسار نکنید وقتی در کشور من زن  ها هنوز حق ندارند پوشش شان را اانتخاب کنند. بعد استاد توضیح داد که برای  اینکه ببینید یک ملت چقدر پیشرفته و سالم هستند ببینید با حیوانات بچه ها و  زن ها چطور رفتار می کنند. این را که گفت فکر کردم خب درس را حذف نمی کنم  می نشینم ببینم چه می گوید. و این طوری شد که سال ها بعد تز فوق ام را در مورد  تاثیر اتچمنت سالم روی سلامت جامعه نوشتم و کارم هم بررسی کلینیکی رابطه ی مادر پدرها/والد/ین با بچه  هاست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم که آیا بهتر است اتچمنت را همین طور ترجمه کنم و  توضیح بدهم یا اینکه مثال بزنم. شاید بشود اتچمنت را وابستگی سالم بچه به پدر  و مادر تعریف کرد.  از ویژگی های وابستگی سالم این است که بچه بتواند وقتی  ترسیده یا درد دارد یا کمک احتیاج دارد یااحساس نا امنی می کند سراغ  مادر و پدرش برود. متاسفانه من خیلی می شنوم که فلان بچه خیلی مستقل است سرش خورد  به میز باد کرد ولی پاشد راه افتاد بدون اینکه مامان بابایش&amp;nbsp; را صدا کند. البته  الان راجع به بچه ی دوازده ساله حرف نمی زنیم. معمولا زیر سن شش و هفت سال زمانی است که ما بررسی اتچمنت را انجام می دهیم چون اتچمنت تا هفتاد در صد در سه سال اول و صد در صد تا پایان شش سالگی شکل گرفته.&amp;nbsp; مثلا می شنوم بچه خودش برای  خودش دو ساعت در اتاق بازی می کند آفرین چه بچه ی خوبی. خب این ها می تواند  نشانه ی این باشد که بچه به صورت خیلی نا آخود آگاه یاد گرفته که حتی اگر  هم بخواهد دریافت نمی کند پس یا نمی خواهد یا شروع می کند به بد اخلاقی و داد  و بی داد و گریه. من بارها خوانده ام که بچه های ما (ما یعنی حالا کلن آن قسمت دنیا) در هواپیما و فروشگاه از همین جیغ و گریه های شان قابل تشخیص  اند. خب بچه وقتی چیزی را که حق طبیعی اش است - توجه و حس امنیت را می گویم- نمی گیرد شروع  می کند به شیوه های منفی همان توجه را گرفتن. &lt;br /&gt;یکی دیگر از خصوصیات این  وابستگی سالم این است که پدر و مادر اجازه میدهند بچه محیط دور و برش را کشف کند و همراهش هستند که احساس امنیت کند. در خانه های ایران من خیلی دیدم که  خانه چیده واچیده است و بچه تا می آید تکان بخورد می گویند نه دست نزن نرو نکن  بشین. یا نمی گذارند بچه خودش غذا بخورد که کثیف کاری نشود. من حتی دیده ام بچه ی  شش ساله را مادرش دنبالش می دود که غذا را بگذارد دهنش یا اتاقش را مرتب می کند چون بچه خودش نمی خواهد مرتب کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی دیگه از ویژگی های وابستگی  سالم این است که بچه دوست دارد نزدیک پدر مادر باشد. دوست دارد تماس بدنی  داشته باشد با آن ها. بغل شان باشد. دوست ندارد برود بغل غریبه یا به غریبه  بوس بدهد. تا به حال چند بار دیدید که مامان باباها به زور به بچه می  گویند فلانی را بوس کن به فلانی دست بده یا مردم به زور بچه را می خواهند بغل  کنند. بعد هم اگر بچه گریه کند لوس است یا مامان بابایش لوسش کرده اند. در مورد  اتچمنت می توانم یک دو بلکه هم سه تا کتاب بنویسم ولی این را یک  پاراگراف از یک مقدمه ی ده صفحه ای برای یک کتاب هزار صفحه ای در نظر بگیرید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;--------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این را خیلی وقت پیش نوشته بودم. امشب داشتم به موضوع زمان گذراندن با بچه ها فکر می کردم و تفاوت بین کیفیت و کمیت زمانی که می شود با بچه ها گذراند، تاثیر نوع زمان گذراندن با بچه ها در اتچمنت سالم و تفاوت های فرهنگی بین پدر مادری کردن*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; *parenting&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک: آمار کانادا نشان می دهد که از لحاظ سلامت روانی، وضعیت تحصیلی و الگوهای رفتاری تفاوتی بین بچه هایی که از یک سالگی به مهد رفته اند و بچه هایی که تا سنین بالاتر پیش مادر یا پدرشان بوده اند نیست. تحقیق دیگری روی بچه های زیر سه سال نشان می دهد که تعداد ساعاتی که بچه ها با پدر مادرهایشان می گذرانند مهم نیست بلکه کیفیت گذراندن زمان در شکل گیری اتچمنت مهم است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دو: من اینجا یاد گرفتم که حق دارم به عنوان یک آدم برای خودم وقت تنهایی داشته باشم وقت تفریح داشته باشم وقت فعالیت های اجتماعی داشته باشم بدون اینکه احساس گناه کنم که وای بچه ام پیش بیبی سیترش است. اصلا اینجا یاد گرفتم که اگر خودم خوشحال و سالم نباشم حتی اگر بیست و چهار ساعت هم پیش بچه ام باشم بیشتر به او آسیب می رسانم. ترجیح می دهم روزی سه چهار ساعت با او باشم ولی با هم آشپزی کنیم نقاشی کنم پازل درست کنیم که با هم مسخره بازی در بیاوریم دست هایمان را در رنگ فرو کنیم و به صورت هم بمالیم با هم بخندیم تا همه ی روز با او باشم ولی حضور* نداشته باشم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;* physically present but not present&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مامان من بعد از تولد برادرم تصمیم گرفت سر کار نرود که پیش ما باشد ولی خب من هیچ خاطره ای ندارم که با مامان پارک رفته باشیم و خوشحال بوده باشیم مثلا. همیشه این بود که مرتب لباس پوشیده باشیم، خیلی مودب باشیم و غذای سالم خوب بخوریم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سه: من خیلی مادر پدرهای دیگر را می بینم که صرف نظر از اینکه سر کار بروند یا نه بلد نیستند با بچه وقت بگذرانند. سرنخ های بچه را نمی گیرند، به صورت ناخود آگاه بچه را مسئول خستگی و وقت نداشتن شان می دانند. حوصله ی بچه را ندارند و کلن بچه برای شان یک مسولیت مهم، یک انسان که حس می کند، می فهمد و آن ها مسولش هستند نیست. بچه صرفا بچه است. ما در کارمان می گوییم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;parenting is a learned behaviour&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و من هیچ وقت این موضوع را کاملا نفهمیده بودم اگرچه روزی ده بار تکرارش می کردم تا بچه ی خودم به دنیا آمد و دیدم دوستان کانادایی ام چقدر راحت تر، طبیعی تر از من بچه داری می کنند، با بچه وقت می گذارند، به موقع جدی هستند و مرز بندی می کنند و به موقع با بچه های شان دیوانه بازی در می آورند. و بعد فهمیدم چقدر باید بزرگ شوم و یاد بگیرم و پوستم ترک بخورد چون بچه داری هیچ ربطی به مدرک و رشته ندارد. ما وقتی بچه دار می شویم پدر و مادر خودمان می شویم، می شویم آن فرهنگی که درش بزرگ شدیم چون چیز دیگری نداریم که به آن استناد کنیم، جور دیگری ندیده ایم که یاد بگیریم و این است که می افتیم در دور باطل....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-14698828242911453?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/14698828242911453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/14698828242911453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/10/quality-vs-quantity.html' title='quality Vs quantity'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-1960775413853801969</id><published>2011-09-29T00:37:00.001-04:00</published><updated>2011-09-29T01:31:10.430-04:00</updated><title type='text'>all these "me"s</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;من گاهی جیغ های آرام می زنم. مثلا امروز ساعت هشت و نیم که دیرم شده بود و بچه داشت مسخره بازی در می آورد که جورابم را نمی توانم بپوشم. جیغ آرام زدم سر مرد که وقتی می گوید جوراب نمی پوشد باید بدون جوراب برود مدرسه و به تو که می رسد لوس و بی معنی می شود بس که لی لی به لالایش می گذاری و باید جدی باشی و بچه باید بداند که پدر و مادر قوی و محکمی دارد و کمی از این حرف ها. بعد بالاخره جوراب را پوشید و رفتیم. سر کار کمی راجع به جنایاتی که دولت کانادا در حق بومی هایش کرده حرف زدیم و احساس کردیم آدم های اهمیت بده ی نایسی هستیم. ناهار هم سوپ بی مزه داشتم. بعد یادم افتاد زنگ بزنم به دکتر ببینم جواب ام آر آی آمده یا نه. گفت آمده و مشکلی نبوده. من یک نفس عمیق صدا دار کشیدم و گفت گریت نیوز. دکتر گفت بعله و حالا باید چیزهای دیگر را بررسی کنیم. یادم افتاد که دیشب از پا درد تا ساعت دو صبح به خودم می پیچیدم و زمین و زمان را فحش می دادم. بعد رفتم چ را دیدم. بچه اش که به دنیا آمد من توی بیمارستان بودم. مرتیکه حالا از این ور اتاق می دوید آن ور اتاق. گفتم باید فایلت را ببندیم. اوضاعت خوب است. گفت نه. پلیز. تو تنها کسی هستی که به دیدنم می آیی. به حرف هایم گوش می کنی. فکر کردم چه همه تنهاست. چه این همه تنهایی واقعیت همه ی ماست. خب درست نیست که کلاینت ها به ما وابسته بشوند. در راستای همان واقعیت تنهایی و این که باید خودشان از پس زندگی خودشان بربیایند. گفتم به هر حال باید یک روز بسته شود. بعد رفتم خانه ی ش. کف خانه اش پر از ان سگ هایش بود. گفتم ای بابا ش. گفت می داند و تمیز می کند به زودی. شاید هفته ی دیگر. گفتم پس چرا ناهار نمی دهی بچه هایت ببرند مدرسه؟ گفت پول ندارد. گفتم دوباره همه ی پولت را خرج وید کردی؟ ش آدم راست گویی است و گفت بله همه اش را خرج یک وید خوب کرده و حالا خودش پشیمان است. باز هم گفتم ای بابا ش. حرف بهتری نداشتم چون خیلی خوابم می آمد و ش هشت سال است که پرونده اش باز است و گاهی نمیشود اوضاع را عوض کرد و فقط می شود جلویش را گرفت که از این که هست بدتر نشود. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بعد آمدم بیرون. آدم گهی هستم که وقتی از خانه ی ش و امثال خانه ی ش بیرون می آیم گاز می دهم تا سر کوچه بعد فوری الکلم را در می آورم و تا آرنج ام را ضد عفونی می کنم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;هنوز سه ربع مانده بود تا بچه تعطیل شود. رفتم خرید. خرید هم پروژه ی پر دردسری است. شیر را از مغازه سالم جات فروشی داون تاون می خرم چون شیر شیشه ای دارد مال یک مزرعه ای همین دور و بر که صاحبش را می شناسم و به گاوهایش مزخرف نمی دهد و روزی بیست ساعت به پستان هایشان لوله وصل نمی کند که شیرشان را بمکد. بعد کره ی بادام را هم از همان جا می خرم. ولی سالاد و میوه را از مغازه ی نزدیک خانه میخرم چون ارگانیکش ارزان تر است. یک نانوایی هم هست که نان داغ تازه دارد و ازش یک باگت خریدم یا پنیر و برای بچه توی ماشین ساندوچ درست کردم. رفتم دنبالش و شام مان را توی ماشین خوردیم. بچه نان و پنیر و یک ماست و شیر کاکائو. من هم یک ماست و یک گاز از نان بچه. چون بچه امروز ژیمناستیک دارد و بعدش که می آید خانه می رود حمام و می خوابد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;توی کلاس ژیمناستیک از پشت پنجره بچه را نگاه می کردم که با دوستانش روی میله ها می پرید و از میله ها آویزان می شد. هر روز یک کاری می کند که بزرگ شدنش را یادم بی اندازد. گاهی این یادآوری مثل سیلی توی صورتم می خورد گاهی هم مثل یک چیز نرمالوی خوب مثلا عشق توی قلبم می نشیند. برادرم زنگ زد. راجع به مامان حرف زدیم. فکر کردم یک روزی بالاخره یک روزی باید همه ی این شادی ها را کنار هم بنشانم و با هم و با مامان آشتی شان بدهم. شادی ترسان کودکی را شادی غمگین بچه گی را شادی وحشی افسار گسیخته ی تحقیر شده ی نوجوانی را شادی فراری جوانی را و شادی تلخ سرخورده ی سی و چاهار سالگی را. همه این ها باید یکی بشوند و با مامان آشتی کنند. به برادرم گفتم چه کار سختی. گفت اوهوم. نگفتم هر بار که موبایلش خاموش است فکر می کنم دیگر تمام شد. تصادف کرد و مرد. همه اش فکر می کنم تصادف می کند سرطان می گیرد. بس که آن مملکت آدم های عزیزم را بی خود و بی جهت کشته. توی تصادف. با سکته در جوانی با گلوله در مغز و قلب. در زندان زیر شکنجه. با کشتن روح شان. با افسردگی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بعد بچه را آوردم خانه. حمامش کردم. لباس خوابش را پوشید. بویش کردم. گفتم بوی بهشت می دهی. گفت بهشت چیه گیگه؟ گفتم بهشت یعنی یک جای خیلی خوب. گفت نزدیکه؟ گفتم نه مثاله. مثلا به جاهای خیلی خوب می گن که همه توش خوشحالن و همه چی خوبه. گفت مثل ایران؟ گفتم نه. چرا می گی مثل ایران؟ گفت توی موزیکم می گه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;یادم افتاد سی دی موزیکش توی ماشین می خواند کشور ما ایران سرزمین نمی دونم خوب و خوش خرم و این حرف ها. هر وقت هم به این آهنگ می رسد من گریه ام می گیرد و بچه ذوق می کند که مامان می دونستی ما مال ایرانیم؟ من هم فین فین کنان می گویم بله بچه جان. می دونستم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بعد خواباندمش. مرد که آمد باز جیغ آرام زدم که خیلی هم خوب و بدون بهانه گیری خوابید. با من مسخره بازی در نمی آورد. بس که تو لوس اش می کنی. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بعد قرمه سبزی گذاشتم برای شام فردا و کمی هم مارمالاد هلو درست کردم. حالا خانه بوی هر دو را می دهد. من می روم که پسرکم را بو کنم. مسواک بزنم. چراغ اتاق را خاموش کنم و بخوابم. چون "خواب رویای فراموشی هاست" و آدم ها گاهی باید یادشان برود.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;پس نوشت: خواب رویای فراموشی هاست از شعر آبی خاکستری سیاه حمید مصدق باشد به گمانم اگر بشود به حافظه ی شانزده سالگی ام اعتماد کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-1960775413853801969?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1960775413853801969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1960775413853801969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/09/all-these-mes.html' title='all these &quot;me&quot;s'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-5943662701730845732</id><published>2011-09-22T22:58:00.001-04:00</published><updated>2011-09-22T22:59:59.418-04:00</updated><title type='text'>این روح خسته</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;می دانید؟ همه ی ما یک شغل داریم یک زندگی. یعنی کار و زندگی آدم قرار است  از هم جدا باشند. کسی که معمار است صبح تا عصر کارش را می کند و می آید  خانه و دیگر کسی نقشه و فلان دستش نمی دهد که بیا آشپزخانه ی خانه ام را  برایم طراحی کن. آن که آشپز است شب که می رسد به خانه خسته و کوفته استرس  ندارد که کسی بی خبر بهش زنگ بزند که ای داد آشم شور شده چه کار کنم. درستش  این است. باید این طور باشد. &lt;br /&gt;شغل شما چیست؟ مهندس هستید؟ طراح گرافیک  هستید؟ معلم هستید؟ فکر کنید در پایان کار بیایید خانه و قرار باشد باز هم  کار کنید. یا در مورد مسائل مربوط به کارتان ای میل بزنید یا چت کنید یا  تلفن داشته باشید. &lt;br /&gt;حالا بعضی کارها هستند که خستگی روحی هم دارند علاوه بر خستگی جسمی. دکترها پرستارها مشاورها تراپیست ها  معلم ها ... &lt;br /&gt;می  دانید؟ چشم های تان را ببندید و فکر کنید در طول روز هشت نه ده نفر- ده  انسان- برای شما از تراماهای شان بگویند. از بچه ای که مرده از زنی که ول  کرده رفته از شوهری که جوان مرگ شده از برادری که خودکشی کرده. فکر کنید  مادر جوانی را ببینید که دارد می میرد و کار شما این باشد که بچه های اش را  برای مرگش آماده کنید. بچه ای را ببینید که یک ساله است و آن قدر در معرض  دود و زهرمار کرک و هرویین بوده که عملا مغزی برای اش نمانده است. کار شما  این باشد که برای اش خانه ای پیدا کنید که بخواهندش. که ببینید که هیچ کس  نمی خواهدش. فکر کنید کار شما این باشد که پدر و مادر بچه ی در حال مرگی را  برای مرگ بچه شان آماده کنید. فکر کنید این ها داستان هر روز شما باشد.  هشت ساعت تمام. بعد فکر کنید علاوه بر همه این ها مسئول رسیدگی به اعتراضات  و شکایت های مربوط به تبعیض های جنسیتی و سکسی و مذهبی و هر چیز دیگری در  داخل سازمان هم باشید. کارمند مردی سر کارمند زنی داد زده. کارمند مسلمانی  با رییس اش دعوایش شده چون رییس اش نمی فهمد که مسلمان ها نمی توانند برای  دیدن کلاینت ها به خانه هایی بروند که سگ دارند و فرستاده اش به خانه ای که  سگ داشته. کارمند سیاه پوستی فکر می کند هم اتاقی اش با سیاه ها مشکل  دارد. کارمند دیگری با هم آروغ های هم اتاقی چینی اش مشکل دارد و من باید  به یک جوری که آدم وار باشد به کارمند چینی بگویم سی و اندی سال آروغ زدی  ولی دیگر آروغ نزن.&lt;br /&gt;اگر فکر می کنید کارم بعد از هشت ساعت تمام  می شود اشتباه می کنید. هنوز بچه هست که بازی و غذا و توجه می خواهد. هنوز  لباس نشسته و خرید و اتو و گردگیری هست. هنوز ظرف های نشسته توی سینک هست. ناهار فردا که باید آماده بشود برود توی سه تا کیف غذا. هنوز نوشتن گزارش و تمام کردن فلان  مقاله و ثبت نام برای بیسار سمینار هست. &lt;br /&gt;همه ی این ها که چه؟ انتخاب  خودم بوده. عاشق کارم هستم. عاشق بازی کردن با بچه ام هستم. دوست دارم  بیشتر یاد بگیرم. ولی کار من بعد از ساعت پنج و نیم تمام می شود و من دیگر  نمی توانم- احساسی و فیزیکی- بعد از پایان ساعت کاری همچنان تراپیست باشم.  دوست دارم با خیال راحت آن لاین بشوم بدون نگرانی از اینکه کسی نیاز به حرف  زدن با من داشته باشد. نه اینکه نخواهم. نه اینکه اهمیت ندهم. نه اینکه  دوست نداشته باشم کمک کنم اگر بتوانم. ولی نمی توانم. یک چیزی هست به اسم  فرسودگی احساسی*. در کار ما خیلی شایع است. باید حواسم باشد که فرسوده ی  احساسی نشوم. دلم می خواهد به همه ی ای میل ها جواب بدهم ولی باور کنید به  روزی متوسط هفت تا ای میل در مورد بی خوابی بچه گرفته تا مردی که زنش را می  زند جواب دادن خودش یک کار تمام وقت است.&lt;br /&gt;من دانید؟ من خیلی وقت ها  وقتی پسرک روی صندلی توالتش نشسته و آواز می خواند و مشغول کارش است می پرم  که گودر را چک کنم. شاید دو دقیقه. می خوانم. لایک می زنم و می روم. خیلی  وقت ها وقتی دارم گزارش های محل کار را ثبت می کنم که بعدا ببرم در جلسه  بررسی بشود و مغزم خسته است، می روم در فیس بوک می نویسم من اینجا بس دلم  تنگ است و این می شود یک دقیقه ی استراحت من. گاهی آخر شب است و مرد می  گوید چه خبر بود امروز؟ و من می گویم خسته ام خیلی و دهنم باز نمی شود که  حرف بزنم. آن وقت فقط می خواهم در سکوت کتاب بخوانم یا مقاله بخوانم یا  گودر بخوانم و همخوان کنم. &lt;br /&gt;باور کنید دلم می خواهد حرف بزنم. جواب  بدهم. حتی بلاگ تخصصی بنویسم. فقط نمی توانم. توان احساسی من ساعت پنج و  نیم بعد از ظهر تمام است. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;*emotion fatigue&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;متن بالا را خیلی وقت پیش نوشته بودم. حالا می خواهم داستان این چند شب را برایتان بگویم. هر روز بچه را ساعت پنج برداشته ام. پس پریروز بردمش پارک پریروز ژیمناستیک دیروز کتابخانه و امروز هم خانه. ساعت شش و نیم غذایش را داده ام. دو روزش مرد آمده من برگشتم سر کار. ساعت نه شب برگشته ام خانه. پسرک را در خواب بوسیده ام. غذای فردا را درست کرده. لباس ها ریخته ام در خشک کن. تا کرده ام و چیدم. مرد میز صبحانه را چیده که فردا صبح دیرمان نشود. ساک غذاها را بسته ایم. ساعت شده ده و نیم. از ساعت هشت و نیم که رسیده ام خانه فکر می کنید مغزم راحت شده از فکر؟ نه نشده. فکر آن ای میلی بودم که از یک ماه پیش هنوز نرسیده ام جواب بدهم. آن یکی که شرایطش حاد است. آن یکی که آخر ای میل نوشته تو را به خدا به من کمک کنید. بعد نشسته ام دو سه تا از ای میل ها را دوباره خوانده ام. فکر کرده ام. با مغزی که نیم سوز و بلکه حتی سوخته است. جواب داده ام. اولین جمله ی همه ای میل ها این است: ببخشید که جواب این قدر دیر شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا داستان آن دو شب که نباید تا دیر وقت کار می کردم. شام بچه را داده ام. بردمش حمام. شب هایی که من زود می آیم خانه مرد دیر کار می کند به ازای شب هایی که باید زود بیاید خانه بچه را بگیرد که من دیر کار کنم. بازی کرده ایم. کتاب خوانده ایم. خوابیده. من ظرف ها چیده ام در ماشین. کیف و کتاب ها و اسباب بازی ها را جمع کرده ام. چایی گذاشته ام. سیگارم را گرفته ام دستم رفتم توی بالکن نشستم. چایی خوردم و سیگار کشیدم. فکر می کنم مغزم استراحت کرده؟ نه نکرده. چاهار تا پنج تا شش تا ای میل جدید گرفته ام. خوانده ام. من روحم با زخم های مردم زخم می شود. مغزم به تکاپو می افتد که چه کار می شود کرد. وقتی کاری نمی شود کرد جانم درد می گیرد. چایی ام که تمام می شود می آیم تو و تا یازده شب ای میل جواب می دهم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فرصت نمی کنم کتاب بخوانم. بنویسم. ورزش کنم. حتی اگر سریع جواب ندهم آدم پشت نوشته می آید در مغزم می نشیند. با من حرف می زند. همه ی شب. قبل از اینکه خوابم ببرد. حتی بعد از اینکه خوابم می برد. آدم های پشت&amp;nbsp; ای میل ها صورت پیدا می کنند. می آیند در خوابم. با من حرف می زنند. از شوهرهایشان. از کتک هایی که خورده اند. از بچه های شان. از مرگ عزیزانشان. از زخم ها. زخم های تمام نشدنی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دکتر به من گفت فکر نکنم مشکل فیزیکی داشته باشی. استرس ات بالا است. یک مدتی سعی کن حس نکنی. مرخصی گرفتیم رفتیم مسافرت. یک ماه مسافرت حالم خوب بود. سر کار نمی رفتم و ای میل چک نمی کردم. تعداد ای میل ها کمتر شده بود چون لابد می دانستند مسافرت هستم. حالم خوب بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من مسئول سلامتی روحی و روانی خودم هستم. همین طور مسئول سلامتی روحی و شادی پسرکم. کار مشاوره هم ای میلی نمی شود. واقعا نمی شود. برای خیلی چیزهای دیگر هم کتاب هست. مشاور هست. وب سایت هست. گوگل هست. دو سوالی که مرتبا ازم می شود را جواب می دهم. من مشاور/تراپیست در ایران نمی شناسم. یک بار پرسیدم و این دو نفر را معرفی کردند. من این دو دکتر/مشاور/تراپیست را تا به حال نه دیده ام نه می دانم روش کارشان چیست ولی تنها دو نفری هستند که به من معرفی شده اند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;دکتر رفعتیان  66944460 نبی‌پور اشرفی22273757&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;سوال بعدی هم در مورد کتاب روان شناسی برای کودک است. من کتاب به فارسی نمی شناسم این ها کتاب های انگلیسی هستند که توصیه می کنم:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.amazon.ca/Parenting-Inside-Out-Daniel-Siegel/dp/1585422959" target="_blank"&gt;http://www.amazon.ca/&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;Parenting-Inside-Out-Daniel-&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;Siegel/dp/1585422959&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.amazon.ca/Whats-Going-There-Brain-Develop/dp/0553378252/ref=sr_1_1?s=books&amp;amp;ie=UTF8&amp;amp;qid=1316575501&amp;amp;sr=1-1" target="_blank"&gt;http://www.amazon.ca/Whats-&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;Going-There-Brain-Develop/dp/&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;0553378252/ref=sr_1_1?s=books&amp;amp;&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;ie=UTF8&amp;amp;qid=1316575501&amp;amp;sr=1-1&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.amazon.ca/Einstein-Never-Used-Flashcards-Learn/dp/1594860688/ref=pd_bxgy_b_img_b" target="_blank"&gt;http://www.amazon.ca/Einstein-&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;Never-Used-Flashcards-Learn/&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;dp/1594860688/ref=pd_bxgy_b_&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;img_b&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.amazon.ca/NurtureShock-New-Thinking-About-Children/dp/0446504130/ref=pd_sim_b5" target="_blank"&gt;http://www.amazon.ca/&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;NurtureShock-New-Thinking-&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;About-Children/dp/0446504130/&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;ref=pd_sim_b5&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.amazon.ca/Pink-Brain-Blue-Differences-Troublesome/dp/0547394594/ref=sr_1_2?s=books&amp;amp;ie=UTF8&amp;amp;qid=1316575654&amp;amp;sr=1-2" target="_blank"&gt;http://www.amazon.ca/Pink-&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;Brain-Blue-Differences-&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;Troublesome/dp/0547394594/ref=&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;sr_1_2?s=books&amp;amp;ie=UTF8&amp;amp;qid=&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;1316575654&amp;amp;sr=1-2&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امشب بعد از اینکه جواب همه ی ای میل ها را دادم- حتی آن ها که از دو ماه پیش مانده بودند- گفتم این را بنویسم که دیگر نمی توانم به هیچ ای میل کاری جواب بدهم. چون خسته هستم و دلم می خواهد شب ها کتاب بخوانم و فیلم ببینم. چون دلم نمی خواهد شب ها به خواب بچه های آسیب دیده ی سرکارم خواب ای میل های صورت دار شده هم اضافه شود. چون روحم احتیاج دارد که حس نکند. لااقل شب ها. از پنج عصر به بعد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-5943662701730845732?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5943662701730845732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5943662701730845732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='این روح خسته'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-5593376199567556703</id><published>2011-07-26T00:06:00.000-04:00</published><updated>2011-07-26T00:06:20.484-04:00</updated><title type='text'>از سری بکن نکن ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; نگید بچه من خوب می خوابه یا شیطون نیست یا  خوب غذا می خوره یا از دیوار راست بالا نمی ره یا جیش و پی پیش رو می گه یا  خوب درس می خونه&amp;nbsp; پس بچه ی خوبیه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چون این یعنی اگه یک زمانی بچه خوابش به هر  دلیلی به هم بریزه یا مریض شه نتونه غذا بخوره یا بنا به خاصیت بچه بودن تو  شلوارش کاراشو بکنه یا به طبیعت سن اش شیطونی کنه یا حال درس خوندن نداشته باشه پیش  خودش فکر کنه بچه بدیه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگه هنوز به سنی نرسیده باشه که پیش خودش فکر  کنه باز هم شما دارین این "زبان" غلط رو برای خودتون و دیگران جا می ندازین  و کم کم به بچه یاد میدین که رفتارهای طبیعی اش رو برای "خوب بودن جلوی  بقیه" سرکوب کنه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آدم ها و مخصوصا بچه ها رو برچسب خوب و بد نزنیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رفتار و عادت های یک آدم همه اون آدم نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مواظب زبانی که به کار می بریم باشیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کلمات بار معنایی  دارند و فرهنگ سازی می کنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-5593376199567556703?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5593376199567556703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5593376199567556703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/07/blog-post_26.html' title='از سری بکن نکن ها'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8682281833211340286</id><published>2011-07-21T22:25:00.004-04:00</published><updated>2011-07-21T22:40:32.117-04:00</updated><title type='text'>note to self</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آدم ها از آنچه در دنیای مجازی می بینید واقعی ترند. آدم های واقعی می توانند&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حسود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زشت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پیچیده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مهربان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پرتوقع&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بسیار باسواد &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نفهم&lt;br /&gt;عصبانی&lt;br /&gt;هموفوب &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دروغگو &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مهمان نواز &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خود مرکز دنیا بین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بی ملاحظه &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مورد ابیوز واقع شده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ابیوزر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با ملاحظه &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دارای بچه گی های سخت &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سکسیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ریسیست&lt;br /&gt;سنتی روشنفکر نما &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خاله زنک یا عمو مردک &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دارای تجربه فقر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یا تجاوز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یا هزار درد بی درمان و با درمان دیگر &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یا صدها ویژگی خوب دیگر&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و معمولا ترکیبی از موارد فوق باشند&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شاید خودشان را کاملا برعکس نشان دهند یا اصلا نشان ندهند یا کمی متفاوت نشان دهند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اصلا ممکن است آن ها خودشان را هیچ جوری نشان ندهند و ما آن ها را جوری ببینیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادم باشد فقط اسمش دنیای مجازی است. انسان هایش واقعی اند. دنیایش هم بر خلاف اسمش واقعی است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8682281833211340286?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8682281833211340286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8682281833211340286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/07/note-to-self.html' title='note to self'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-4041936603880757814</id><published>2011-07-17T19:28:00.000-04:00</published><updated>2011-07-17T19:28:50.007-04:00</updated><title type='text'>Amazed by myself</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;کتی بهم گفت چقدر خوشگل شدی امروز. گفتم من؟ وات؟ مال کم خوابیه لابد. گفت شات آپ. من ساکت شدم. با کتی نمی شه شوخی کرد. آدم خیلی جدی رک و راستیه. گفت حالا گوش کن. بهت می گم خوشگل شدی. یاد بگیر وقتی ازت تعریف می کنند بگی مرسی و باور کنی. بعد زل زد بهم. گفت تو چه مرگته که وقتی ازت تعریف میکنن هی چشم هات رو بالا پایین می کنی و معذب می شی آخرش هم می گی نه. من جواب ندادم. همین جوری زل زده بودم بهش. گفت با توام ها. گفتم خب چی بگم؟ گفت هیچی. وقتی ازت تعریف میکنن خفه شو. تو چشمشون نگاه کن. لبخند مفتخر بزن بگو مرسی بله من دقیقا همون قدر که شما می گین حتی بیشتر عالی هستم خوشگل هستم کارم رو خوب بلدم یا هر زهرمار دیگه ای بهت گفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان همیشه می خواست یک چیز من رو اصلاح کنه. لباسم رو که خودم کج و کوله پوشیده بودم. قاشقم رو که بلد نبودم خودم بذارم تو دهنم درست حسابی چون سه سالم بود و همیشه مامانم غذام رو داده بود. کفش هایی رو که انتخاب کرده بودم و بابا خریده بود ولی زشت بودن و مامان می برد پس شون می داد. هیکلم که همیشه زیادی لاغر بودم. بعدش که زیادی چاق شدم. موهام که هیچ وقت اون رنگ "شیکی" که دخترهای خانم لندنی می کنن نمی شد. آشپزی ام که هیچ وقت سر حوصله نبود. ابروهام که همیشه تُنُک بودن. دوست پسرهام که همیشه بی سر و پا بودن. کادوهام که همیشه به درد نخور بودن حتی اگه همه ی پولم رو داده بودم براش خریده بودم. سلیقه ام که خیلی بد بود چون فرش ماهی تبریز دوست نداشتم. اخلاقیاتم چون که معتقد بودم هر آدمی حق داره هر زمانی عاشق هر کی دلش خواست بشه و با هر کی دلش خواست بخوابه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد فامیل هم بود بعد مدرسه هم بود بعد جامعه هم بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کتی گفتم نه تنها خوشگلم که خیلی هم فوق العاده هستم که صاف و سالم جلوت واستادم و دارم سعی می کنم درست زندگی کنم و درست کار کنم و درست بچه بزرگ کنم و آدم درستی باشم به جای اینکه دیوونه باشم و بقیه رو هم دیوونه کنم. خیلی خیلی خیلی فوق العاده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتی گفت وائو وائو وائو استعدادت خیلی خوبه ها. زود می گیری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-4041936603880757814?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4041936603880757814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4041936603880757814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/07/amazed-by-myself.html' title='Amazed by myself'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-3417689858178977139</id><published>2011-07-14T23:16:00.001-04:00</published><updated>2011-07-14T23:18:47.082-04:00</updated><title type='text'>Snap Shots</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صحنه ی اول&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در راه دانشگاه هستم. مامان زنگ می زند. صدایش گرفته است. گرفته ای که مال گریه نیست. مال این است که حتما باز برادرم کاری کرده یا نکرده که نگران شده یا ناراحت شده. وقتی صدایش این مدلی گرفته است دوست ندارم باهاش حرف بزنم. می گوید برادرم رفته سفر. مامان ناراحت است و وقتی می پرسم چرا می گوید چون نمی داند برادر کجا رفته و آیا پول کافی دارد و آیا غذا چه خواهد خورد و آیا بلایی به سرش می آید و آیا زنده برمی گردد و از این حرف ها. عصبانی می شوم. ناراحت می شوم. فکر می کنم چه مسخره و غمگین است که یک زن نزدیک شصت ساله هیچ دغدغه ی دیگری جز دلنگرانی بیمارگونه برای پسر سی ساله اش نداشته باشد. از آن مسخره تر و غمگین تر این است که خودم هم همیشه فکر می کنم در ایران هر کس که از خانه اش بیرون می رود احتمال زیادی دارد که در تصادف ماشین بمیرد و دیگر برنگردد. از تصادف متنفرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صحنه ی دوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در دانشگاه در مورد خشونت خانوادگی حرف می زنم و تاثیرش بر روی بچه های صفر تا شش ساله. آخر کلاس وقت سوال و جواب از ایران می پرسند. از جنبش سبز. سوالاتشان در مورد حقوق بچه ها و زن ها تمامی ندارد. من برای کلاس امسالم همه ی صفحه های مربوط به جنبش سبز و ندا و عکس های مربوط به بعد از انتخابات را حذف کردم. احساس کردم نمی توانم در موردشان حرف بزنم. آدم گاهی این جور وقت هاست که می فهمد زخم چقدر عمیق است. عکس نیما را گذاشته بودم و چند تا بچه ی دیگر. در مورد نیما حرف زدیم. تقریبا همه ی کلاس گریه شان گرفت. من گریه نکردم. برای گریه کردن خیلی خسته هستم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صحنه ی سوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه را بردیم پارک. دوستم همراه گروهش درام می زند در پارک. بچه ها بستنی می خورند و با درام می رقصند. زن پیری موهای سفید بلندش را در باد ول کرده&amp;nbsp; دامن گل گلی اش را با دست هایش گرفته و با چشم های بسته می رقصد. فکر می کنم اصلا شبیه مامان من نیست. من روی زمین نشسته ام و با انگشت هایم روی خاک ضرب گرفته ام. خورشید کم کم غروب می کند. برمی گردیم که بچه را بخوابانیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صحنه ی چاهارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالم خوب نیست. استرس دادگاه فردا را دارم. ای میل زدم به محل کارم که دیر می آیم. با پیژامه ی گشاد راه راهم توی خانه می چرخم. درمی زنند. فکر می کنم اگر از این مومنانی بودند که نگران آن دنیای من هستند در را توی صورت شان می کوبم. دست خودم نیست. سال هاست دارم سعی می کنم دلم را با مذهبی ها صاف کنم رویش صاف شده ولی گل ها ته نشین شده اند ته دلم. تکان می خورم گل ها می آیند بالا آب لجن می شود. پلیس بود. کدام پلیس؟ پلیس خوشتیپی که قرار بود با هم فردای همان روز برویم دادگاه در تورنتو. من خسته و مریض و در پیژامه. اسم آقای پلیس پیتر. پیتر پرسید تو این جا چه کار می کنی؟ گفتم اینجا زندگی می کنم تو این جا چه کار می کنی؟ گفت خبر را شنیده اید؟ گفتم نه چه خبری؟ گفت همسایه تان دیشب مرده. دو تا خانه آن ور تر. بعد یواشکی گفت به کسی نگو ولی خودکشی کرده. نفهمیدم چرا نباید به کسی بگویم. این جا که خودکشی مثل ایران ننگ و عار نیست. بعد پرسید آیا می شناختمش؟ بله در حد اینکه هفته ای یک بار بروم در خانه شان و خواهش کنم صدای موزیک شان را کم کنند. آیا انسان خوشحالی بود؟ بله صبح ها همیشه کفش ورزشی به پا می دوید و شب ها آبجو به دست دم در خانه با صدای موزیکش ما را دق می داد. آیا با دوست پسرش دعوا می کردند؟ نه خیر. آقای همسایه زن اولش را که خیلی اهل خانه زندگی بود و همیشه کیک می پخت و بچه ها را می برد مدرسه می آورد و باغبانی می کرد و کاهو می کاشت طلاق داد و زن و سه تا بچه ها رفتند و دو روز بعد مرحومه به خانه ی آقای همسایه اسباب کشی کرد و آقای همسایه ناگهان مردی شد تحول یافته. کت و شلوار را در آورد و شلوارک پوشید و ماشین کورسی خرید و دم در آبجو می خورد و جلوی گاراژ خانه می رقصید و با خانم جدید خانه می رفتند موتورسواری و هر بار که برای موزیک بلند اعتراض می کردیم می گفت تقصیر من نیست این دیوانه است و به زن اشاره می کرد. پیتر تشکر کرد و گفت فردا در دادگاه بهم اطلاعات بیشتری خواهد داد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;صحنه ی پنجم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دو روز از مرگ زن همسایه می گذرد. مرد ظاهرا مرخصی گرفته و مانده خانه. صبح ها با صدای موزیک توپسی توپسی اش از خواب بیدار می شویم صبحانه می خوریم دوش می گیریم لباس می پوشیم و به سر کار می رویم. عصرها که برمی گردیم با صدای جگرخراش موزیک مرد دوست دختر مرده شام می خوریم ظرف می شوریم بچه حمام می کنیم روزنامه می خوانیم ای میل می زنیم مسواک می زنیم و گوشی می گذاریم در گوش مان که خواب مان ببرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صحنه ی ششم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این صحنه را فردا خواهم آفرید. اگر که باز هم صبح با صدای توپس توپس بیدار شویم و عصر با صدای توپس توپس وارد خانه بشویم زنگ می زنم به پلیس. هیچ غمی توجیه رفتار غیر مسئولانه نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-3417689858178977139?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3417689858178977139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3417689858178977139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/07/snap-shots.html' title='Snap Shots'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-5776886918430659224</id><published>2011-07-08T23:53:00.001-04:00</published><updated>2011-07-09T01:05:17.717-04:00</updated><title type='text'>shape of my heart</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;واسابی خوب است. سبز کم رنگ است و وقتی با سس سویا قاتی اش می کنی و سوشی ات را درش غرق می کنی اشکت را در می آورد و کسی نمی فهمد که واقعا داری گریه می کنی. من پریروز فهمیدم که این خاصیت خیلی مهمی است که واسابی دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بچه های لوییس را بردم بیرون. لوییس ایدز دارد و به زودی می میرد. ما داریم بچه هایش را آماده می کنیم. رفتیم از دست دومی برای دختر پنج ساله ی لوییس گیتار اسباب بازی خریدیم و برای پسر ده ساله اش رولر اسکیت. بعد رفتیم خرید خوراکی. گفتم غذاهایی بردارید که خودتان به تنهایی بتوانید درست کنید. مثلا پیتزا و مرغ آماده یا غذاهای فریزری. هر چیزی را که برمی داشتند با کمی ترس و کمی معذب به من نگاه می کردند. پنج شش بار پرسیدند آیا پول دارم. گفتم من پول نمی دهم جایی که برایش کار می کنم پول می دهد. دخترک این طرف آن طرف می دوید. نمی دانست لوبیا سبز چیست و با&amp;nbsp; حسرت به هزار نوع بستنی توی یخچال ها نگاه می کرد. وقتی با جیره ی بانک غذا زندگی می کنی باید غذاهای کنسروی بدمزه را بخوری و صدایت هم در نیاید. پنج شش بار از من پرسیدند آیا همه ی غذاها مال خود خود آن هاست؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;خریدها را بار ماشین کردیم. دختر با کمی خجالت کمی ترس کمی معذب بودن پرسید می توانیم برای ناهار برویم یک غذایی بخوریم که دوستش در مهدکودک تعریفش را کرده؟ گفتم اسم غذا چیه؟ گفت شوشی. گفتم چرا که نه. می رویم سوشی می خوریم. از در که رفتیم تو دخترک گفت وای چقدر بزرگ است. پسر گفت چقدر صندلی هایش نو است. دختر گفت کاش مامان هم بود. پسر پرسید آیا می توانیم برای مامان هم بخریم ببریم خانه؟ دخترک گفت مامان نمی تواند غذاهای سفت را بجود. آیا شوشی سفت است؟ گفتم می توانیم برایش سوپ بگیریم. دخترک گفت سیاه پوست ها کفش های قرمز دوست دارند. گفتم چطور؟ گفت مامانم گفته توی آفریقا همه کفش و لباس قرمز می پوشند. پسر گفت آفریقایی ها طبل می زنند و می رقصند. گفتم آیا آن ها هم توی آفریقا طبل می زدند؟ پسر گفت بابا در آفریقا مرد. دختر گفت برایم کفش قرمز می خری شادی؟ پسر گفت اینجا بستنی هم دارند؟ گفتم دارند. گفت مطمئنی پول داری برای غذا؟ گفتم پول دارم. دختر گفت تو خیلی پولداری شادی؟ گفتم نه. گفت چرا هستی چون ما رو آوردی رستوران. دختر سوشی اول را امتحان کرد و قیافه اش در هم رفت. پسر عاشق سوشی شد و هی خورد. برای دختر نودل و میگو گرفتم. دختر گفت بزرگ که شدم می خواهم مدل لباس بشم که پولدار بشم بعد برای مامانم پرستار می گیرم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;دفعه ی پیش که خانه ی لوییس بودم دیگر نمی توانست راه برود. از لاغری مثل اسکلت شده بود و همه پوستش زخم و پر&amp;nbsp; از جوش بود. لوییس گفت خوشحال است قبل از اینکه بمیرد برف دیده چون همیشه در آفریقا فکر می کرده برف واقعا چه حسی دارد و چقدر سرد است. به بچه ها گفتم مامانشان به زودی باید برود بیمارستان تا آنجا بتوانند ازش بهتر نگهداری کنند. دختر گفت پس کی مامان ما می شود؟ واسابی جواب نمی داد. گفتم بعدا با هم می رویم و خانه ی جدیدشان را می بینیم. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;از پسر پرسیدم وقتی بزرگ شد می خواهد چه کاره شود. گفت می خواهد هَپی بشود. گفتم هپی- خوشحال- که شغل نیست. پسر با چشم های خسته نگاهم کرد و گفت مهم نیست. من فقط می خواهم خوشحال باشم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;من واسابی بیشتری در سس سویا حل کردم و گفتم این واسابی لعنتی اشک آدم را در می آورد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;شب برای مرد تعریف کردم که وقتی دخترک داشت توی مغازه این طرف آن طرف می دوید چقدر دلم می خواست بغلش کنم چقدر دلم بی تاب بود که دست به سرش بکشم که دست پسرک را بگیرم بغلش کنم و بگویم هر کاری می کنم که تو خوشحال باشی. که دلم می خواهد می شد بیاورم شان خانه. که بشوند بچه های من. گفتم که وقتی دخترک داشت می دوید خیلی طبیعی خیلی بدون فکر خیلی عادی گفتم عزیزم توی مغازه نمی دویم. لطفا کنار مامان راه برو.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;گفتم که من می توانم مامان همه ی بچه های دنیا باشم و واسابی چیز لعنتی خوبی است.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-5776886918430659224?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5776886918430659224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5776886918430659224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/07/shape-of-my-heart.html' title='shape of my heart'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-3284184539245782128</id><published>2011-07-05T09:24:00.000-04:00</published><updated>2011-07-05T09:24:35.142-04:00</updated><title type='text'>گزارش از کافه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;الان که این رو مینویسم توی یک کافه نشستم تا وقت دکترم بشه. چایی &lt;a href="http://www.google.ca/search?q=london+fog&amp;amp;hl=en&amp;amp;biw=1116&amp;amp;bih=492&amp;amp;prmd=ivns&amp;amp;source=lnms&amp;amp;tbm=isch&amp;amp;ei=aBATTrPwEZD_sQLfoYDVDw&amp;amp;sa=X&amp;amp;oi=mode_link&amp;amp;ct=mode&amp;amp;cd=2&amp;amp;sqi=2&amp;amp;ved=0CCgQ_AUoAQ#hl=en&amp;amp;tbm=isch&amp;amp;sa=1&amp;amp;q=london+fog+tea&amp;amp;oq=london+fog+tea&amp;amp;aq=1&amp;amp;aqi=g1&amp;amp;aql=undefined&amp;amp;gs_sm=c&amp;amp;gs_upl=2411l3591l0l4l4l0l2l2l0l207l314l0.1.1l2&amp;amp;bav=on.2,or.r_gc.r_pw.&amp;amp;fp=4660e5fd36506b61&amp;amp;biw=1116&amp;amp;bih=492"&gt;مه لندن&lt;/a&gt; خوردم و دارم آدم های دور و برم را نگاه میکنم. سمت چپم دو تا خانم خیلی پیر هستند. یکی شون شلوار صورتی داره با کفش کتونی مخصوص راه رفتن. تاب سفید با گل های صورتی. گوشواره ی چسبونکی صورتی و دستبند سفید و صورتی. عینک گرد با شیشه ی کلفت. داره روزنامه ی شهر رو می خونه و چایی می خوره. اون یکی بلوز شلوارک راه راه کرم با خط های سبز پوشیده. ساعت طلایی گوشواره ی طلایی و دو تا انگشتر گنده ی طلایی دستشه. عینک طلایی ظریف داره. داره روزنامه می خونه و چایی می خوره. صورتی به راه راه گفت صبح ها باید چایی خورد قهوه مال وسط صبحه. اون یکی گفت اوهوم. پاهاش واریس داره. همه اش دارن می خندن و غیبت می کنند و راجع به مسافرت دریایی (کروز؟) که زمستون می خوان برن حرف می زنن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;میز پشت شون یک خانم میانسال چینی نشسته. لپ تاپش جلوشه و داره تند تند تایپ می کنه. خوشگله. آرایش نداره. موهای سیاه بلند داره. ژاکت سبک آبی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;میز جلوی من دو تا دخترن. خیلی تابستونه لباس پوشیدن. نخی و پر از گل و زمبل و زیمبول. روی فنجون های قهوه شون بلند می شن و لب های هم رو می بوسن و می شینن. دارن راجع به خاور میانه بحث و بررسی می کنند. یکی شون موهای طلایی بلند داره. با ماتیک قرمز و خالکوبی یک سنجاقک روی بازوش. دامنش کوتاهه و کفشش قرمزه. لباس سفیده با گل های قرمز. اون یکی پیرهن بلند زرد تنشه با گل های رنگی پنگی. موهاش تا زیر گوششه. قرمز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اون طرف تر یک گروهی مردهای پیر نشستند. با هم حرف می زنند و قاه قاه می خندند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;رو این میز من نشستم. با شلوار قرمز گشاد هیپی طوری. دکمه نداره. می پیچونیش دور خودت و با نخ می بندیش. با یک تاپ&amp;nbsp; سیاه. با زنبل زیمبول هایی که عمه خانم از ایران برام آورده آویزان از دست و گردنم. دارم این ها رو می نویسم و در حالی که دیرم شده فکر میکنم نشستن در همچین کافه و دیدن این همه رنگ و خنده با آرامش با حق انتخاب این که چی بپوشی یا نپوشی چه ماتیکی بزنی یا نزنی کی رو ماچ کنی یا نکنی باید یکی از بندهای اساس نامه ی حقوق بشر بشه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-3284184539245782128?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3284184539245782128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3284184539245782128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='گزارش از کافه'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-796923446508524534</id><published>2011-06-19T23:13:00.001-04:00</published><updated>2011-06-19T23:47:25.484-04:00</updated><title type='text'>این چرخه ی لعنتی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;این را باید خیلی وقت پیش می نوشتم. نشد. سعی می کنم بیشتر بنویسم در این مورد. بس که می شنوم که "آخه دوستم داره. روم حساسه. دوست نداره لباس باز بپوشم" یا "مرد خوبیه. گاهی عصبانی می شه یک کارهایی می کنه ولی بعدش معذرت خواهی می کنه گل می خره" یا "نه بابا اهل کنترل و این ها نیست فقط می خواد بدونه دوستام کیا هستند". بس که ما نمی دونیم ابیوز و رفتار ابیوسیو چی هست. حق هم داریم. از کجا بدونیم؟ کتاب های مدرسه مون؟ کتاب های توی بازار؟ تلویزیون؟ رادیو؟ دانشگاه؟ بیل بوردهای روی در و دیوار شهرمون؟ مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و دایی و خاله مون؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;خشونت خانوادگی توافقی نیست. اگر طرف مورد خشونت واقع شده به هر دلیلی/دلایلی در رابطه بماند به معنی این نیست که می خواهد مورد آزار قرار بگیرد یا حقش است که مورد آزار قرار بگیرد. رفتار ابیوسیو یک الگوی رفتاری است که برای به دست آوردن و نگه داشتن قدرت و کنترل استفاده می شود. خشونت فقط کتک زدن نیست. می تواند فیزیکی، جنسی، روانی یا احساسی باشد. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;رفتارهای ابیوسیو با گذشت زمان بدتر و شدید می شن.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;ترس و تهدید&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;اگه دیدید از مدل نگاه کردن پارتنرتون حساب کار دستتون میاد، می ترسید، نگاهش یا چشم غره اش باعث می شه احساس کنید باید خودتون رو یا کارتون رو یا یک چیزی رو توجیه کنید. اگه دیدید کاری می کنه که باعث ترس شما می شه، که دوست دارید کاری رو بکنید لباسی رو بپوشید با کسی حرف بزنید ولی می ترسید که عصبانی بشه. اگه چیز پرت می کنه چیز می شکونه تهدید می کنه که یک بلایی سرتون میاره اگه وسیله ی تهدید آمیزی (چاقو مثلا) بهتون نشون می ده حتی اگه عملا بهتون آسیبی نرسونه، اگر تهدید به خودکشی می کنه، داد می زنه، در خلوت یا جلوی جمع خودتون یا خانواده تون رو تحقیر و/یا مسخره می کنه،  بدانید و آگاه باشید که طرفتون ابیوسیوه.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;آزار احساسی&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;اگه مسخره تون می کنه، یک کاری می کنه که باعث می شه فکر کنید به اندازه ی کافی خوب نیستید حتی اگه بگه خیلی دوستتون داره که بهتون می گه چاق شدید و باید لاغر بشید، به اسم های تحقیر آمیز صداتون می کنه، فحش های تحقیر آمیز می ده، یک کاری می کنه که احساس گناه و ناتوانی بکنید (مثلا در مورد بچه، کار خونه یا توانایی های فردی)، باعث می شه فکر کنید دارید دیوونه می شید یا مرتبا بهتون می گه که دارید دیوونه می شید، یک دقیقه مهربون و رمانتیکه یک دقیقه بعد عصبانی و/یا بی توجه، همه ی توجه شما رو برای خودش می خواد، بدونید که این ها دوست داشتن نیست، عادی نیست، قابل قبول نیست و حق هیچ کس نیست که با این شرایط زندگی کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;منزوی کردن&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;کنترل اینکه کسی چی کار می کنه، با چه کسانی دوست است و با چه کسانی کجاها می رود، با چه کسانی حرف می زند، چه چیزی می خواند یا خواستن تلفن دوستانش، کنترل اینکه چه می پوشد، اجازه ی درس خواندن یا سر کار رفتن ندادن، کنترل معاشرت هایش و به کار بردن حربه ی دوستت دارم مال منی برام مهمی عاشقتم که حسودم همه و همه نشانه ی رفتار کنترل گر بیمار است.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;کی بود کی بود من نبودم&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;این ها که ابیوز نیست. حالا چرا خودت رو لوس می کنی؟ طوری نشده که. خیلی سخت می گیری. مهم اینه که دوستت دارم. بیا از اول شروع کنیم. چقدر کش می دی همه چی رو. یک چیزی شد تموم شد ول کن حالا. نمی دونی کی باید حرف بزنی اون موقع خسته بودم. تقصیر خودته که عصبانیم کردی. مگه نمی دونی این کارو بکنی--- این حرف رو بزنی--- فلان چیز رو بپوشی--- عصبانی می شم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;استفاده از بچه&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;آیا پارتنرتان در مورد بچه ها به شما احساس گناه می دهد؟ آیا از طریق بچه ها برای شما پیغام پسغام می فرستد؟ آیا تهدید می کند که بچه ها را می گیرد یا بلایی سرشان می آورد؟ این رفتار نرمال نیست. اسمش ابیوز است.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;مردی گفتند زنی گفتند&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;مثل کلفتش باهام رفتار می کنه. انگار وظیفه ام فقط شستن و بختن باشه. همه ی تصمیم های بزرگ رو خودش می گیره. کارها رو مردونه زنونه کرده. نمی ذاره حرف بزنم و نظر بدم می گه تو مهم ترین کارت بزرگ کردن بچه هاست.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;آزار /کنترل مالی&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;مانع کار کردن شما می شود و بعد تنبل و مفت خور صدایتان می کند؟ مجبورتان می کند برای پول ازش خواهش کنید و دلیل بیاورید؟ طوری بهتان پول می دهد که انگار محبت می کند و به شما پول تو جیبی می دهد؟ پول شما را می گیرد انگار پول خودش باشد؟ نمی گذارد شما بدانید چقد درآمد دارد؟ این رفتارها اسمش ابیوز است.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;این ترجمه ی کمی دست کاری شده (با توجه به اختلافات فرهنگی) چرخه ی ابیوزه. ما کپی اش رو از سایت وزارتخونه و بهداشت عمومی پرینت می کنیم می دیم دست مردم. ترجمه اش دم دستیه. هر جاش رو خواستید عوض کنید. در موردش حرف بزنید. از تجربه های شخصی تون بگید. بذارید حرف بزنیم تا این چرخه ی لعنتی شکسته بشه&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بعد نوشت: اسمش چرخه است چون وقتی زنی/مردی توش گیر می افته بیرون اومدن ازش خیلی سخته. یک روال ثابت داره: آزار و ابیوز بعد مهربانی و محبت بعد دوباره آزار و ابیوز و .... تا آدم هایی که مورد آزار بودن میان از چرخه بیان بیرون یک رفتار خوب محبت آمیز می بینن و می مونن. برای این اسمش چرخه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-796923446508524534?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/796923446508524534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/796923446508524534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/06/blog-post_19.html' title='این چرخه ی لعنتی'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-5788610098365792734</id><published>2011-06-11T22:36:00.000-04:00</published><updated>2011-06-11T22:36:43.579-04:00</updated><title type='text'>در امتداد پست قبلی- دو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این جور نباشد که شما فکر کنید من همیشه حوصله ی بچه را دارم. خدا خودش ببخشد ولی یک بار وقتی چاهار ماهش بود به مرد گفتم بیاد بگیردش چون اگر نگیردش می گذارمش توی حیاط و در را هم می بندم. یک روزهایی هم هست که مرخصی می گیرم ولی بچه را همچنان به مدرسه می فرستم چون دلم می خواهد خودم باشم. تنها. روی مبل دراز بکشم و سقف را نگاه کنم یا خط خطی های روی دیوار را. دلم می خواهد سر فرصت بروم خرید بدون اینکه کسی هی پایم را بچسبد که تشنه هستم گشنه هستم بستنی می خوام بریم خشته شدم تو خیلی لانگ می کنی (طولش می دی) این مَگزه (مغازه) رو دوست ندارم. دیس ایز نات فِر مامی. و این قدر بگوید تا نفهمم چه خاکی به سرم بگیرم و ول کنم بدون اینکه چیزی خریده باشم بیایم بیرون. گاهی دلم میخواهد بتوانم بعد از کار ساعت پنج بروم ورزش به جای اینکه ساعت نه مرده ام را بکشم به زور جیم. گاهی دلم می خواهد آخر شب بروم سینما برم بار مست کنم یا یک عصر خوب بهاری بروم بشینم کافه ی محبوبم با دوست هام قهوه بخوریم و سیگار بکشیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خب گاهی هم بچه را می برم پارک و بهش می گویم امروز مامان به کمی استراحت احتیاج داره. مامان تو رو خیلی دوست داره و می دونه که می تونی خودت بازی کنی. اگه هر وقت احساس کردی به کمک یا به بغل مامان احتیاج داری مامان همین جاست. بعد زیر انداز قرمز رو پهن می کنم و بچه برای خودش بازی می کنه. گاهی میاد می گه می شه باهام بازی کنی؟ بعضی وقت ها اگه بچه های بزرگ تر بازیش ندن می رم باهاش بازی می کنم گاهی هم می گم خیلی از بازی کردن باهات لذت می برم ولی الان نمی تونم باهات بازی کنم چون دارم استراحت می کنم. بعضی وقت ها غر می زنه. باهاش حرف می زنم که مامان هم خسته می شه و الان باید استراحت کنه. اگه ادامه بده ازش می پرسم قرارمون قبل از اومدن به پارک یادته؟ امروز قرار بود روز استراحت مامان و بازی تو باشه. اگه نمی تونی قرارمون رو رعایت کنیم برمی گردیم و یک روز دیگه می آییم. گاهی می گه نمی تونه رعایت کنه و برمی گردیم و گاهی هم می ره بازی می کنه برای خودش. همه ی این ها در راستای این که من هم آدمم. خسته می شم. اشتباه می کنم. عصبانی می شم. احساس گناه می کنم گاهی. همه مون از یک جنس هستیم. جنس آدمیزاد&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;داستان این طور بود که ما وارد پارک شدیم. یک مردی یک گوشه ای نشسته بود یک بچه ای هم به میله ی سرسره آویزان بود. بچه ما را که دید میله را ول کرد و شروع کرد به دویدن و داد زدن. خب واقعیتش این است که من لنز سایکوآنالیست بودنم را نمی توانم از چشمانم بردارم. به گمانم لنز دیگر در چشمانم فرو رفته و خیلی دلم می خواست که نرفته بود و می توانستم درش بیاورم گاهی وقت ها. این که بچه ای به محض دیدن غریبه یا آدم/های جدید شروع کند به کارهای غیر عادی یعنی توجهی را که حقش است و می خواهد نمی گیرد. بعد پسرک (پسرک من) خواست تاب سواری کند. بچه دوید طرف ما. پرخاشگرانه با صدای بلند گفت که او هم می خواهد تاب سواری کند. دقت کنید. نگفت آیا می توانم کمکش کنم که سوار تاب بشود؟ یا آیا می توانم لطفا هلش بدهم؟ تقریبا داد زد که می خواهد تاب سواری کند. در مشاهده ی درمانی این نشانه ی چند چیز است: بچه نشنیده و یاد نگرفته. بچه یاد گرفته که خواهش کردن معقول فایده ندارد و باید با چرخاشگری و عصبانیت چیزی را بخواهد. گاهی هم بچه ها داد و بیداد می کنند. گاهی گریه زاری. گاهی لوس می شوند فقط برای این که چیزهایی را حق طبیعی شان است از والد/ین نمی گیرند. بعد من گفتم باید از پدرش اجازه بگیرد. گفت گرفته. گفتم آیا مطمئن است؟ گفت بله. پدر بچه در همه ی این مدت یک بار سرش را بلند کرد به بچه نگاه&amp;nbsp; کرد و بعد دوباره مشغول ور رفتن با آی فونش شد. نپرسید بچه جان کمک می خواهی برای سوار تاب شدن؟ هلت بدهم؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اینکه بچه دروغ گفت هم احتیاج به توضیح ندارد. دروغ گفتن یک پترن است. یک رفتار تکرار شونده. بچه یکهو در پارک به صرف اینکه پدرش آنروز خسته است و حوصله اش را ندارد دروغ گو نمی شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; من هر دو بچه را هل می دادم. بچه شروع کرد به حرف زدن. تند و تند. پنج سالش است. یک خواهر کوچک تر دارد. خیلی پسر خوبی است. حرف مامان بابایش را گوش می کند و برای همین به دردسر نمی افتد. بچه داشت سعی به من بگوید که پسر خوبی است چون ته دلش فکر می کرد نیست. چون دنبال تاییدی می گشت که بهش بگوید هست. تند حرف می زد چون شاید بقیه وقت ها وقت حرف زدن نداشت یا کسی که گوش کند. هل داشت که همه ی حرف هایش را بزند. می گفت حرف مامان بابایش رو گوش می کند چون به او گفته شده بود - مکررا گفته شده بود- که حرف مامان بابایش را گوش نمی کند و بچه احساس گناه داشت از خوب نبودنش از حرف گوش نکردنش. بچه تا پسرک من حرف می زد شروع می کرد بلندتر و تندتر حرف زدن. یاد نگرفته بود که درست سهیم شود احترام بگذارد و تقسیم کند. این چیزها را باید به بچه یاد داد وگرنه خودشان یاد نمی گیرند. بچه چرا اصلا نیاز داشت که با یگ غریبه حرف بزند؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من بهش گفتم برود از پدرش بخواهد باهاش بازی کند چون این وقت من با پسرم است و من خیلی خوشحال شدم که توانستم کمی از وقتم را با او تقسیم کنم. بعد بچه پدرش را صدا کرد. چندین بار. پدر سرش را بلند نکرد که نگاهش کند. همان طور نگاه به آیفون گفت که پنج سالش است و باید خودش با خودش بازی کند وگرنه می روند خانه. بچه شروع کرد دویدن. در ماسه ها لگد زدن. با چوب دنبال بچه های دیگر کردن. ماسه پاشیدن به همه جا. در گودال های آب پریدن. من داشتم فکر می کردم این بچه همین جور ادامه خواهد داد. پدر و مادر خواهند گفت بچه هایپر اکتیو است. می برندش دکتر. دکتر می گوید ای دی اچ دی یا ای دی دی دارد. چاهار تا قرص می بندد به نافش. و پدر و مادر می گویند وای خیلی سخته این بچه. هایپره. روزمون رو شب کرده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;دیدم که می گم. روزی چند تا شون رو می بینم. صحبت این نیست که آدم گاهی حوصله نداشته باشه. صحبت اینه که آدم بیشتر وقت ها حوصله نداشته باشه و آگاهی هم نداشته باشه و نخواد هم یاد بگیره و دلیلش هم مثلا این باشه که ماها بدتر از این بزرگ شدیم چه مون شد مگه؟ یا این جوری بچه مستقل می شه یا اون جوری لوس می شه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در امتداد پست قبلی قسمت سوم ندارد. قسمت سوم نیاز به توضیح ندارد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-5788610098365792734?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5788610098365792734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5788610098365792734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/06/blog-post_11.html' title='در امتداد پست قبلی- دو'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-7345017989949484204</id><published>2011-06-08T23:23:00.001-04:00</published><updated>2011-06-08T23:28:03.630-04:00</updated><title type='text'>در امتداد پست قبلی- یک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پیش فرض کردن کار بدیه. آدم که نباید همین جوری فرض کنه. بدتر از اون اینه که یک پیش فرضی توی سرت باشه و خسته باشی و بخوای یک چیزی بنویسی. این جوری می شه داستان پست قبلی. فرض این بود که همه ی خواننده ها همکار من هستند و همون درسی رو خوندن که من خوندم. می شه مثل مرد که می خواد به من کامپیوتر یاد بده. چاهار تا دکمه رو می زنه و می گه ایناها به همین سادگی. خب من خیلی عصبانی می شم. احساس خنگی می کنم. یا مثلا مثل اینکه کسی بیاد برای من از بیولوژی بدن بگه به صورت خیلی خلاصه و نارسا. معذرت می خوام برای هول هولی و ناکامل بودن پست قبلی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من از لنز کار و درس و عشقم به کار و درسم روابط آدم های بزرگ با آدم های کوچک نگاه می کنم. حالا از همون لنز با توضیح مفصل تر می نویسم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;مادر همکلاسی بچه وارد حیاط شد. بچه به سمتش ندوید. این برای بچه ی هفت ساله یا ده ساله نرماله. برای بچه ی سه سال و نیمه طبیعی نیست. مادر به طرف بچه نرفت. مادر خم نشد یا روی زانوهاش ننشست که خودش رو هم سطح بچه کنه. مادر ایستاد با من حرف زدن. خب بر اساس همه ی این ها نمی شه مشاهده ی درمانی (ترجمه ی خودمه از تراپیوتیک آبزرویشن) کرد. برای مشاهده درمانگرانه به نشانه های بیشتری احتیاج داریم. بچه به مامانش نگاه کرد. دید که مامانش نگاهش نمی کنه. شروع کرد از روی پله ها پایین رفتن. این نشانه ی خوبی نیست. بچه می دونست که نباید از پله ها پایین بره. توی مشاهده ی درمانی این رفتار یک نشانه ی جدی است. یک جایی از ارتباط این بچه با والدینش مشکل دارد. این رفتار بر خلاف ندویدن به سمت مامان یا خم نشدن مامان برای سلام به بچه و پرسیدن اینکه روزت چطور بود توجیهی ندارد. می شه فکر کرد مامان بچه خسته است و حال نداشته با بچه گپ بزند. یا بچه اون روز سر حال بوده و دوست داشته با دوست هاش به بازی ادامه بده. برای همین گفتم این ها نشانه های کافی نیستند. ولی بچه ای که کاری رو می کنه که می دونه نباید بکنه (چون قانون مدرسه است و از نگاهش به مامانش هم معلوم بود که مورد تایید مامانش هم نیست) داستان دیگری است. من به عنوان مشاهده گر همچنان برای گزارشم فَکتِ کافی ندارم چون یک مورد رفتار نگران کننده همچنان فقط یک مورد است. مامان بچه می بیند که بچه دارد از پله ها پایین می رود. صدایش می کند. تهدیدش می کند. داد می زند. بعد مشغول حرف زدن با من می شود. مادر بچه نمی رود دست بچه را در دست هایش بگیرد به چشم هایش نگاه کند و برایش با صدای مهربان ولی محکم توضیح دهد که چرا نباید از پله ها پایین برود. بچه تظاهر به ترس می کند. چرا تظاهر؟ چون وقتی مادرش نگاهش می کند نگاهش مظلوم می شود و دو قدم به جلو می آید. تا مادر نگاهش را از رویش برمی دارد دوباره همان نگاه کمی عصبانی دلخور انتقام جو به صورتش برمی گردد. این اتفاق سه بار تکرار می شود. بقیه ی بچه ها روی تاب یا سرسره ها هستند با مادرها یا پدرها یا مراقب هایشان کنارشان. من دارم عصرانه ی پسرک را که برده ام لقمه می کنم می دهم دستش. پسر این خانم تنها برای خودش ایستاده و هر دو دقیقه یک بار سعی میکند از پله ها پایین برود. مادر نشانه های مخفی *که بچه نشانش می دهد را نمی گیرد. بچه می خواهد مادر  بهش توجه کند. شاید در حد یک بغل سی ثانیه ای. شاید در حد دلم برایت تنگ  شده بود. شاید در حد الان می آیم با هم بازی کنیم فقط قبلش باید با شادی  حرف بزنم. (خب حرفش با من مهم نبود. داشت در مورد قیمت بیمه ی ماشین که  بالا رفته حرف می زد).&amp;nbsp; به عنوان یک مشاهده گر درمانی می توانم در گزارشم بنویسم بچه یاد گرفته توجه مادر را فقط از طریق منفی می تواند به دست بیاورد. رابطه حول محور تلاش بچه برای جلب توجه مادر و پاسخ نامناسب مادر به نیاز بچه می چرخد. به اندازه ی کافی فکت دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این به هیچ وجه قضاوت این مادر نیست. گواهی بد بودن این مادر نیست. چیزی به اسم پدر و مادر بد وجود ندارد. پدر مادر یا سرپرست بیمار/ناآگاه/خسته/ ناتوان/ افسرده/ مضطرب شاید ولی بد نه. این بررسی داینمیک این رابطه است. داینمیک یک رابطه را نمی شود و نباید سرسری بررسی کرد. مثلا این که مامانی یا بابایی یا هر سرپرست دیگری حال نداشته باشد یک روز با بچه اش بازی کند یا تشخیص بدهد بچه باید یاد بگیرد به نیاز پدر و مادر به تنها بودن احترام بگذارد فرق دارد با وقتی که من همچین رفتاری را می بینم که مشخصا سابقه دار است (چیزی نیست که بچه در یک بعد از ظهر در حیاط مدرسه یاد گرفته باشد). هر پدر یا مادری حق دارد خسته باشد، حال بچه را نداشته باشد، دلش بخواهد برود بیرون تنهایی دلش بخواهد با دوستانش باشد دلش بخواهد گاهی نقشی به جز مادر بودن یا پدر بودن داشته باشد همانقدر که هر بچه ای حق دارد وقتی به مادر یا پدرش نیاز دارد از آنها بشنود که خیلی دوستش دارند ولی الان نمی توانند باهاش بازی کنند مثلا. یا خیلی دلشان می خواهد برایش چاهار تا کتاب بخوانند یا اجازه بدهند تا ابد در پارک بازی کند ولی الان نمی شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من دو مورد بعدی رو بعدا می نویسم چون الان یازده و ربعه و من باید بخوابم چون فردا سه تا تراپیوتیک آبزرویشن دارم &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;* invisible clues&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-7345017989949484204?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7345017989949484204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7345017989949484204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/06/blog-post_08.html' title='در امتداد پست قبلی- یک'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-2500916684505722541</id><published>2011-06-07T00:36:00.002-04:00</published><updated>2011-06-07T00:41:28.314-04:00</updated><title type='text'>therapeutic observation*</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه داشتن/بزرگ کردن برای من کار جدی است. بسیار بسیار جدی. حتی فکر می کنم اگر پدرها و مادرها بچه بزرگ کردن را جدی بگیرند ساختار جامعه کم کم عوض می شود. ساده اش می شود این که بچه های سالم بعدا آدم بزرگ های سالمی می شوند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز برای بچه ساندویچ و آب برداشتم که برویم پارک بعد از مدرسه. تابستان اینجا این قدر کوتاه است که آدم همه اش هول است که برود بیرون. بچه ها در حیاط مدرسه بازی می کردند. مامان ل آمد دنبالش. ایستاد با معلم حرف زدن. ل مامانش را دید که آمده. به طرف مامانش نیامد. داشت می دوید به سمت پله هایی که می روند به خیابان. بعد مامان ل برگشت به طرف من که ل اصلا حرف گوش نمی کند. بعد داد زد هی ل با تو هستم. همین الان بیا اینجا. شوخی ندارم باهات. قیافه ی ل ناگهان مظلوم شد. دو سه قدم آمد طرف مامانش. مامانش دوباره مشغول حرف زدن با من شد. من ل را نگاه می کردم. مظلومیت از صورتش پرید. دوباره دوید طرف پله ها. مامان ل دوباره داد زد. عین همان حرف ها را تکرار کرد. همان صحنه تکرار شد. و یک بار دیگر هم حتی. فکر کردم می شود یک گزارش چاهار پنج صفحه ای از این چند دقیقه نوشت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;رفتیم پارک. بچه تاب بازی می کرد. یک پدری نشسته بود با آی فونش بازی می کرد. بچه اش هی صدایش می کرد. جواب نمی داد. یک چند باری هم گفت دیگر پنج سالت شده و باید بتوانی خودت بازی کنی. اگر نتوانی تنها بازی کنی یعنی دیگر نمی توانیم بیاییم پارک. بچه الکی جیغ می زد. روی ماسه ها غلت می خورد. هی سعی می کرد با من و بچه حرف بزند. فکر کردم لابد خیلی ها فکر می کنند به به چه بچه ی معاشرتی. بچه به من گفت پنج ساله است. اسم خودش و مامانش و بابایش رو گفت. به من گفت بلندش کنم بگذارمش روی تاب. گفتم نباید همچین چیزی را بدون اجازه ی مامان یا بابیش از غریبه ها بخواهد. فکر کردم از این هم می شود چاهار پنج صفحه گزارش نوشت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد یک مادری در لباس بیس بال آمد. دخترش را گذاشت در زمین بازی و رفت. اولش فکر کردم رفته بشاشد برمی گردد. بعد دخترک گفت مامانم را دیدی؟ رفت بیس بال بازی کند. گفتم کی اینجا پیش توست؟ گفت خب تو دیگه. زمین بیس بال ته پارک است. از آنجا که ما بودیم بازیکنان کوچک دیده می شدند. دخترک گفت بگذارمش روی تاب. هلش بدهم. ببرمش آب بخورد. نگاهش کنم که چقدر خوب از سرسره پایین می آید. گفت پنج ساله است. مامان بابایش همیشه دعوا می کنند و بابایش حرف های بدی می زند. پسرک داشت بازی می کرد. گفت اوه اوه مامان چیرا بابای بیبی حرف بد می زنه؟ با خودم جنگیدم که شاید مامانش از آن دور می تواند ببیندش. شاید کسی را گفته از آن پشت ها مواظبش باشد. ولی کسی در پارک نبود جز ما و پدر آی فون به دست. زنگ زدم به سوپروایزر شیفت عصر سر کار. گفت باید زنگ بزنی به پلیس. گفتم خودت بزن. من بچه ام اینجاست. گفت پس تو باید صبر کنی تا پلیس بیاید. نمی توانی دختر بچه را ول کنی. زنگ زدم به مرد که بیاید دنبال پسرک. پلیس آمد. گفت احساس گناه نکن که زنگ زدی. گفتم نمی کنم. بعد از خودم ترسیدم که همه ی نگرانی و همدلی و احساسم برای بچه بود نه برای مادر بچه. ترسیدم که این تاثیر بچگی های خودم باشد. فکر کردم از این می شود ده صفحه گزارش نوشت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همه ی شب به حسم هایم فکر کردم. خشم حس غالب بود. شاید چون دیشب در مورد بچه گی ها و نوجوانی و جوانی مان در ایران حرف زده بودیم. شاید هم چون سه مورد در سه ساعت برای اعصابم کمی زیاد بود &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;therapeutic observation: یک قسمتی از کار ما است. می رویم پشت شیشه های یک طرفه- از آنها که می شود از یک طرفش آن طرف را دید ولی برعکسش ممکن نیست- سه چهار ساعت به بازی و معاشرت پدر مادرها با بچه ها نگاه می کنیم. به همه ی جزییاتش و از روی آن گزارش می نویسیم و به پدر مادر پیشنهاد می دهیم چه چیزهایی را می توانند عوض کنند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پ.ن: اینجا برای پدر مادر می گویند پَرنت. پرنت جنسیت ندارد. من دلم نمی خواهد همه اش بگویم پدر مادر. خیلی از روابط ممکن است دو مادر باشند/ دو پدر یا یک پدر یا مادر تنها. برای لغت کِر گی وِر هم معادل فارسی پیدا نکردم. مثلا شاید بچه ای پدر مادر نداشته باشد و مادر بزرگش ازش نگهداری کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-2500916684505722541?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2500916684505722541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2500916684505722541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/06/therapeutic-observation.html' title='therapeutic observation*'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-528400916241284606</id><published>2011-06-04T01:09:00.001-04:00</published><updated>2011-06-04T01:12:06.380-04:00</updated><title type='text'>thinking out loud</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باید با این صفحه آشتی کنم. غریبه شده برام. باید از زخم ها نوشت تا خوب بشن. نوشتن ادای دینی ئه برای همه ی شانس هایی که تو زندگی ام داشتم، همه ی آدم هایی که دیدم و ازشون یاد گرفتم، همه ی زخم هایی که بزرگم کردند و می کنند. راه درازی اومدم از جایی که بودم تا اینجا که هستم. این صفحه جای خستگی در کردن و لیسیدن زخم ها و سهیم شدن با بقیه است. باید باهاش آشتی کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-528400916241284606?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/528400916241284606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/528400916241284606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='thinking out loud'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8899508157278205000</id><published>2011-05-28T16:48:00.001-04:00</published><updated>2011-05-28T16:51:12.915-04:00</updated><title type='text'>در حواشی شنبه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیشب خواب بابا رو دیدم. در واقع صحنه ای رو دیدم که واقعا بین من و بابا اتفاق افتاده بود وقتی من سیزده چاهارده ساله بودم. یک دوستی داشتم که عاشق پینک فلوید بود. من به بابام گفتم که کیه این پینک فلوید؟ گفت بیتل می دونی چی می شه به انگلیسی؟ سوسک. بیا این نوار رو بگیر به سوسک ها گوش کن به جای پینک فلوید. یک نوار کاست قدیمی قرمز بود روش نوشته بیتلز به انگلیسی با خط خوب بابا. اولین آهنگش رو هم برام معنی کرد. فکر کن هیچ بهشتی نباشه. هیچ جهنمی نباشه. همه ی آدم ها واسه همین امروز زندگی کنند. خیلی هم سخت نیست و بقیه اش. این جوری بود که من در چاهارده سالگی عاشق سوسک ها شدم و امروز از خواب که بیدار شدم آهنگ ایمجین توی سرم چرخ می خورد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد رفتیم بازار کشاورزها. سیب و نون و خرت و پرت خریدیم. عمو فارمر به بچه یک آب نبات بیلیسی داد. یک دلار طرفش دراز کردم گفتم اون هفته پول کم آوردم یادته؟ گفت باشه برو. گفتم مرسی و رفتم. یک خانم خیلی پیری هست که همیشه میاد بازار. چند وقت بود ندیده بودمش. مرد توی شلوغی بازار خورد بهش. گفت مواظب باش من رو له نکنی. تازه سکته کردم. فکر کردم برای همین نبود چند وقت. یک دو سه تا پسر هم هستند که ناتوانی جسمی دارن توی ویلچرن. بعد اینجا یک تکه باغچه گرفتن از کلیسا می رن توش سبزی و کاهو و پیاز می کارن میارن می فروشن. اون ها هم بودن. ازشون کاهو خریدیم. از مارکت اومدیم بیرون یک پسره بود آکاردئون می زد. گفتم می شه با آکاردئون ایمجین بزنی؟ گفت می شه. مرد گفت دیر می شه موزه می بنده. گفتم ش ش ش ش یعنی ساکت. اشکم دلش می خواست بیاد. نمی دونم چرا. روز خوبی بود. حتی افتاب هم بود. حتی مرخصی هم گرفتم سه هفته برم بچرخم. حتی دو هفته دیگه دارم می رم کنسرت سوپر ترمپ که &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Logical_Song"&gt;وقتی جوان بودم&lt;/a&gt; گوش کنم. شاید مال این پا درد لعنتیه. شاید هم مال فشار کاره. شاید هم پس لرزه های خرداد دو سال پیشه. شاید هم همه ی این ها با همه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد رفتیم موزه ی کودکان. روز جشن حشرات بود. یاد گرفتیم که بعضی حیوون ها خون آبی یا سفید یا حتی زرد دارن. و مگس روی پوپو تخم می ذاره. و یک حیوون دریایی هست که وقتی دشمنش بهش نزدیک می شه روده اش رو از باسن اش به طرف دشمنش شلیک می کنه. بچه فکر کرد خیلی جالبه این موضوع. گفت می ره برای دوستاش تعریف می کنه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برگشتنی از جلوی دانشگاه سابقم رد شدیم. به بچه گفتم مدرسه ی مامان بوده اینجا. گفت اوه من هم اُوُرگ بشم می رم مدسه. یک هو یادم اومد برای چی اشکم هی می خواد بیاد. دیروز زنگ زدم به مگی که بهش بگم اسم بچه اش رو نوشتم کمپ تابستونه برای اسب سواری و اینکه مدرسه زنگ زده که بچه هاش ناهار نمی برن مدرسه و به معلم هاشون گفتن صبحونه هم نمی خورن. مگی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Rheumatoid_arthritis"&gt;روموتاید آرترایتس&lt;/a&gt; داره. دائم درد داره. درد خیلی زیاد. همش یا از درد افتاده یا از داروهای کنترل درد. گفت آزمایش هاش نشون دادن &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sickle-cell_disease"&gt;سیکل سل انمیا&lt;/a&gt; هم داره. من نمی دونستم چیه. حتی نمی دونستم چه جوری می نویسنش. گفت دردش مال اون هم بوده. گفت خیلی درد دارم. می فهمی؟ خیلی. گفتم مدرسه زنگ زده که بچه ها بدون صبحونه می رن مدرسه و ناهار هم ندارن. لابد بسکه درد داری نمی تونی پاشی از جات. گفت آره. گفتم باشه حالا یک کاریش می کنیم. گفت شاید بمیرم. بچه هام رو بفرست پیش یک خانواده ی خوب. گفتم حالا معلوم نیست که کی. گفت بالاخره که زود می میرم. قبل از اینکه شونزده هیفده سال شون بشه که مستقل بشن. گفتم حالا معلوم نیست مگی. من میام و با هم برنامه ریزی می کنیم. گفت چون قلبم هم ایراد داره می دونی که؟ فاکد آپم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد یادم افتاد کریسمس رفته بودم خونه شون که بچه هاش رو ببرم&lt;a href="http://www.kingsbuffet.com/"&gt; بوفه پادشاه &lt;/a&gt;برای ناهار. پنج ساله و هفت ساله. هفت سالهه به مگی گفت مامان تو هم بیا. مگی از درد مچاله شده بود روی مبل. گفت نمی تونم. پنج سالهه گفت ولی مامان بدون تو خوش نمی گذره. پلیز پلیز. مگی بلند شد. کمرش خم بود. کاپشن پاره پوره اش رو برداشت. کیفش رو برداشت گفت میام. به خاطر تو میام. و خودش رو کشید از خونه بیرون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز صبح بچه می خواست کروکودیل بازی کنه. اون باشه یک کروکودیل من باشم یک درخت گنده. بعد کروکودیل بیاد هی تالاپ تالاپ بخوره به درخت میوه های درخت بریزن پایین. پاهام درد می کردن. لق و پق بودن. گفتم مامان پاش درد می کنه. دست کشید رو پاهام. گفت ماساج دادم حالا خوب شدی؟ گفتم آره خوب شدم بچه جانم. لق لق زنون و مچاله شدم درخت. کروکودیل خورد به درخت سیب ها تالاپ تالاپ افتادن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برای همین حالم بد بود. برای مگی که از درد مچاله اس و بچه هاش که صبحونه و ناهار ندارن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8899508157278205000?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8899508157278205000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8899508157278205000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='در حواشی شنبه'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8318047470242340450</id><published>2011-05-24T21:55:00.000-04:00</published><updated>2011-05-24T21:55:12.436-04:00</updated><title type='text'>life is but a dream</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مچ دست آدم ها حداقل شش تا نبض مختلف دارد. می دانستید؟ من نمی دانستم. تا همین پریروز صبح ساعت یک ربع به ده. دکتر گفت هر کدام این پالس ها یک یا چند چیز را نشان می دهند. کبد، کلیه، قلب، اعصاب، تیرویید، گردش خون و چند تا چیز دیگر. آیا قلبم مشکلی دارد؟ نه ندارد لااقل من خبر ندارم. آیا مطمئن هستم؟ بله. بعدتر یادم افتاد پرولپس میترال دارم. دکتر خانوادگی ام قبلا سعی کرده بود برای توضیح بدهد که چی هست و من بهش اطمینان خاطر دادم که نمی فهمم چه می گوید و استعدادی هم در این زمینه ندارم وگرنه آرزوی مادرم را برآورده می کردم و دکتر می شدم. این البته بعد از این بود که فهمید امکان ندارد من مهندس بشوم چون همیشه مجبور بود برایم معلم خصوصی&amp;nbsp; ریاضی و فیزیک و جبر و بقیه این چیزها بگیرد. معلم ها اگر خوشتیپ بودند -خوشتیپ البته به معیار آن روزها می شود هان؟ هار هار امروزها- زور می زدم که نمره ام دو رقمی بشود تا تحت تاثیر قرار بگیرند. بعد اگر تحت تاثیر قرار می گرفتند و در شهر به من پیشنهاداتی می شد می رفتیم یک کتابفروشی که نزدیک خانه مان بود من کتاب می خریدم و از پشت قفسه ها با هم حرف می زدیم و دلمان خوش می شد. بعد هم فکر می کردم دوست پسر دارم و مامانم فکر می کرد هرزه شدم&lt;br /&gt;البته این ها واقعا به دکتر نچراپتم ربطی نداشت. اون بیچاره فقط یک سوال ساده پرسید. گفتم بله من یادم آمد که فلان چیز را دارم ولی چیز مهمی نیست. گفت بله مهم نیست ولی نبضم نشان داده که یک کاندیشن نامهم قلبی دارم. نبضم به دکتر نچراپت نشان داد که من درونم پر از خشم است. یک چیزهایی راجع به یینگ و ینگم گفت که نتیجه اش این می شد که قیافه ی غلط انداز خوب مهربان گولش نمی زند و این شش تا نبض خبر می دهند از رنگ درون. گفت سطح استرس ات مجاور عرش کبریایی است. گفتم بله مال شغل ام است. پرسید چه کاره ای؟ گفتم. گفت نو واندر. بعد زبانم را دید و گفت درد مزمن داری آیا؟ من در این جا بود که کاملا بهش ایمان آوردم و گفتم بله. ران پا درد دارم که درد عجیبی است و من همچنان منتظرم وقت دکتر متخصص هستم چون اینجا کاناداست و دکتر دوا مجانی است ولی باید این قدر صبر کنی تا گیس ات رنگ دندانت شود. گفتم از کجا فهمیده؟ گفت زبانت یک تن آبی رنگی دارد در آن قسمت اش. بعد هم گفت که خوشحال است که تغذیه ی خوب و سالمی دارم. آن را هم از زبانم فهمید. بعد هم گفت آیا زیاد الکل می خورم؟ گفتم نه. گفت چون انگار در چهل و هشت ساعت گذشته زیاد الکل خوردی. اگر دکتر نچراپت کانادایی نبود و با مفهموم ارزشی سجده آشنا بود همان جا به عنوان ساحره ای چیزی جلویش سجده می کردم ولی خب کانادایی بود. گفت نبضم بهش گفت که من در چهل و هشت ساعت گذشته الکل خورده ام. فهمیدم که نبض فضول دهن گشادی دارم &lt;br /&gt;بعد به دست و پاهایم سوزن زد و گفت ریلکس کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصری بچه را برداشتیم بردیم قایق سواری. یک رودخانه ای وسط شهر هست که در پنج شش سال اول مهاجرت مایه ی دق من بود. هر بار از جلویش رد می شدم می خواستم برادرها و مامانم اینجا باشند و بغض می کردم. حالا دیگر می دانم که زندگی به دل من نمی چرخد. زندگی اصلا دل من به لپ چپ کون تپلش هم نیست. جلیقه ی نجات پوشیدیم پارو گرفتیم و سوار قایق شدیم. بچه داشت ذوق می کرد. گفت تو بابا بیل داری من بیبی بیل. خواستم بهش یاد بدهم که اسمش پارو است. دلم نیامد. گفتم بگذارم کمی دیگر هم مدل بچگانه ی خودش حرف بزند. پارو زدیم و با هم خواندیم&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Row,_Row,_Row_Your_Boat"&gt;row&lt;/a&gt; row row your boat gently down the stream&lt;br /&gt;merrily merrily merrily merrily life is but a dream&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی پل مرغ های دریایی بالای سر پیرمردها و پیرزن ها و زن ها و مردها و بچه های بستنی به دست خوشحال پرواز می کردند و جیغ جیغ می کردند. هفته ی دیگر هم وقت دارم پیش دکتر نچراپت. دوستش داشتم. تنها کسی بود که بدون اینکه دو کلمه باهام حرف زده باشد زخم هایم را دید و روی شان سوزن زد و به من نیم ساعت وقت داد که ریلکس کنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8318047470242340450?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8318047470242340450'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8318047470242340450'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/05/life-is-but-dream.html' title='life is but a dream'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6370164114779728267</id><published>2011-05-13T23:32:00.000-04:00</published><updated>2011-05-13T23:32:55.923-04:00</updated><title type='text'>the day after you died</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;ساعت نه صبح دیوید زنگ زد که بگوید تو مردی. دیشب ساعت دو و نیم نیمه شب. گفت ساعت یک و نیم مسجد است و ساعت دو و نیم خاکسپاری. دیوید می خواست بداند که آیا می تواند در مراسم شرکت کند یا نه. آیا این بی احترامی به خلوت خانواده نیست؟ اگر بخواهد بیاید آیا باید لباس خاصی بپوشد؟ آیا بهتر نیست برود خانه شلوار جینش را عوض کند؟ آیا اگر گل بیاورد نامناسب نیست؟ نیم ساعتی حرف زدیم و مراسم را برایش توضیح دادم. تا جایی که بلد بودم. نیم ساعت بعد سوزان زنگ زد. همان سوال ها رو پرسید و اینکه آیا باید موهایش را بپوشاند برای احترام یا نه. بعد جان زنگ زد. همان سوال ها را کرد. بعد رز زنگ زد. همان سوال ها را کرد و گفت آیا اگر موهایش را نپوشاند بی احترامی به خانواده است چون حالش بد می شود وقتی چیزی روی سرش باشد و حتی در زمستان هم کلاه نمی تواند بگذارد. احساس می کرد باید نوضیح بدهد که چرا نمی تواند روسری سرش بگذارد. بعد میشل زنگ زد و گفت که خیلی دوست دارد بیاید به مراسم و با تو خداحافظی کند و برای آخرین بار ببیندت. گفت که می خواهد موهایش را بپوشاند. بعد لوریندا زنگ زد و گفت کلید خانه اش را نیاورده و شوهرش نمی رسد از تورنتو بیاید و بهش کلید بدهد و آیا اشکالی ندارد با دامن آبی و بلوز سفید بیاید. بعد راب و مگی زنگ زدند که پدر مادر فاستر بچه اَکَت بودند. پرسیدند آیا من حالم خوب است یا نه و آیا می خواهم آن ها بیایند دنبالم. حالم خوب بود. اندرونم کمی به هم ریخته بود. نمی دانم دقیقا کجایش ولی انگار چیزی در دلم داشت پاره می شد و من می خواستم زودتر پاره شود و تمام شود برود پی کارش و نمی شد. بعد هم ادوارد زنگ زد که آیا می شود با من بیاید چون نمی داند باید چطور رفتار کند و نمی خواهد تنها باشد. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;دوست داشتم که همه می خواستند به تو و خانواده ات احترام بگذارند خواهر جان ولی کمی هم خسته شده بودم از اینکه از صبح تا ظهر برای این همه آدم حرف های تکراری زدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;در مسجد زن ها پایین بودند و مردها بالا. مردهای همکارم کمی تعجب کرده بودند که زن و مرد جدا هستند و رفتند بالا. ادوارد دم در گفت هیچ خوشش نیامده که زن ها را کرده اند توی زیر زمین. ما توی قسمت زنانه گریه می کردیم. در تابوت باز بود و تو تویش خوابیده بودی. آرایشت نکرده بودند. من دوست داشتم که آرایشت نکرده بودند. به نظرم خودت خیلی خوشگل بودی. دست هایت همان لاک قرمزی را داشت که روز آخر دیده بودم. ناخن هایت بلند و سوهان زده و قشنگ بودند. رز و بقیه فکر می کردند که مردها باید بتوانند بیایند در کنار زن ها باشند چون آدم ها باید در سختی ها کنار هم باشند و شانه های هم را بمالند. مادرت خیلی پیر بود و نمی توانست راه برود. تو سومین بچه اش بودی که مردی. چطور یک مادر می تواند مرگ سه بچه را طاقت بیاورد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;خواهرت سرش را می چرخاند توی هوا و می گفت خاک به سرش شده. من فکر خیلی بدی کردم خواهر جان. ببخش. ولی فکر کردم این خواهرت هم که تومور مغزی دارد و معلوم نیست چقدر زنده می ماند بعد بچه اکت چه می شود؟ فکرم را به میشل که بغل دستم بود گفتم و میشل گریه اش بیشتر شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;توی راه قبرستان مردهای همکارم گفتند که خیلی بی رحمانه بود که بچه اکت چون پسر است باید آن بالا با آن ها می بود و نه در کنار تو. یا شوهر خواهرت چرا نباید در کنار خواهرت می بود؟ یا پدرت بالای سر جنازه ات؟ گفتم من نمی دانم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;that's just how it is&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;حال نداشتم حرف بزنم. حرفی هم نداشتم بزنم. مردها به زن ها گفتند ببخشید که ما آن بالا بودیم و شما توی زیر زمین.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;در قبرستان جنازه ات را از توی یک ماشین سیاه گنده کشیدند بیرون. خواهر جان من هم نگویم خودت حتما می دانی که بچه اکت های بود. حتی به سختی می توانست روی پاهایش به ایستد. در تابوت را باز کردند. مردها جلو بودند و زن ها عقب. دیوید پرسید آیا زشت است که مردهای سازمان آن عقب کنار زن ها ایستاده اند. گفتم نه. ادوارد گفت این زن هایی که این عقب هستند به احتمال خیلی زیاد خیلی بیشتر به تو نزدیک بوده اند تا آن مردهایی که آن جلو و بالای سر تابوت در باز تو ایستاده بودند. بعضی از مردها خم شده بودند روی تابوت. جان پرسید چه کار می کنند؟ هر چه فکر کردم چیزی از خاکسپاری پدرم یادم نیامد جز اینکه مجبور شدم با جیغ و کتک کاری خودم را برسانم بالای قبر چون مردهای قوی حمایتگر آن جلو بودند. برای برادرم هم که نبودم. گفتم نمی دانم چه کار می کنند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;خواهر جان وقتی بچه اکت رعشه گرفت خیلی دلم گرفت. جودی گفت امیدوار است که تو همان شب قبل رفته باشی و هنوز اینجا نباشی. لوریندا گفت ای کاش واقعا. سوزان گفت حتی اگر هم نرفته باشی بالاخره می روی. راحت و آرام. اینجا اعتقاد داشتن به زندگی بعد از مرگ از قضا نشان عجیب غریب بودن و خل و چل بودن و بی سواد و امل بودن نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;همه ی ما آمدیم یکی یکی خداحافظی کردیم. یک بیل مکانیکی زرد رویت خاک ریخت. ما برگشتیم به سازمان.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6370164114779728267?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6370164114779728267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6370164114779728267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/05/day-after-you-died.html' title='the day after you died'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-4670788282835009853</id><published>2011-04-24T00:36:00.002-04:00</published><updated>2011-04-24T00:44:22.020-04:00</updated><title type='text'>ما الکن های احساسی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;به دنیا که اومدیم مامان باباها گفتن خدا رو شکر سالمه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامانا از باباها نپرسیدن پدر شدن چه احساسی داره؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مسئول یه آدم دیگه شدن چی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;باباها از مامانا نپرسیدن چه احساسی داری؟ نگفتن حاملگی چه قدر سختت بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;شیر دادن چه حسیه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;یه بچه ونگ ونگو که نمیذاره شب ها بخوابی چی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;نگفتن غصه نخور با هم هستیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;باباها واسه مامانا النگوی طلا خریدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامانا راضی بودن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;باباها به بچه بعدی فکر می کردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها با هم حرف نزدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مدرسه که رفتیم همه گفتن به به چه بزرگ شده چه خانم شده چه آقا شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامانا کیف هامونو پر خوراکی کردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;باباها رسوندنمون مدرسه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;کسی نپرسید روز اول مدرسه تنها بدون مامان بابات چقدر ترسیدی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها با بچه ها حرف نزدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بار اول که عاشق که شدیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامانا جا خوردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;ترسیدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;لب هاشونو گزیدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;زیر و زبر خانواده طرف رو پرسیدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;باباها قرمز شدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;ترسیدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;گفتن آخرش می خواین چی کار کنین؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;گفتیم تازه اولشه هنوز نمی دونیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;گفتن بی برنامه که نمی شه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها نگفتن از عاشقیت بگو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;نپرسیدن چه حالیه عشق تو هجده سالگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها با بچه ها حرف نزدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;دانشگاه که رفتیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;همه گفتن به به چه چه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;چه بزرگ شده چه خانم شده چه آقا شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;کسی نپرسید چه حالی داره رشته ای رو خوندن که دوستش نداری؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;کسی از احساساتمون چیزی نپرسید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;زن که گرفتیم شوهر که کردیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها خیالشون راحت شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;نگفتن چه تصمیم گنده ای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;حال و روزت چطوره بچه جان؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها عروسی گرفتن و جهیزیه دادن و پاگشا کردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها با عروس دامادها حرف نزدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها که مامان بابا شدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;فهمیدن مامان بابا شدن یعنی چی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها تو دلشون از مامان باباها تشکر کردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها نشنیدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها نتونستن برن به مامان باباها بگن برام از بچگی هام بگو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;از احساساتت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها با مامان باباها حرف نزدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مامان باباها که مردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها گریه کردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;مسجد گرفتن خرما و حلوا دادن زیر عکس ها شمع روشن کردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها با هم از خاطرات مامان باباها حرف نزدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;نگفتن برام از غصه هات بگو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها با هم حرف نزدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;بچه ها که بچه دار شدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;باباها به مامانا...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;وهمه همین جوری زندگی کردن و مردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;و هیچ کس با هیچ کس حرف نزد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Times, &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;, serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-4670788282835009853?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4670788282835009853'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4670788282835009853'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/04/blog-post_24.html' title='ما الکن های احساسی'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-1998705850700948160</id><published>2011-04-12T22:57:00.002-04:00</published><updated>2011-04-12T22:58:19.929-04:00</updated><title type='text'>امشب هم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;ژان عزیزم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;باز هم دارم برات نامه میدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هر وقت دل وامونده ام می گیره برات نامه میدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;اینجا رو هم می دونم که نمی خونی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;خودت خوب می دونی هر وقت یه چیزیم بشه برات نامه پرونی می کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;دیوونه بشم خوشحال بشم دلم بگیره قلمبه تو گلوم باد کنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;اینجا عید شده ولی خبری از بهار نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;پشت در خونه مون همیشه یه عالمه برف نشسته &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;گاهی به پسر همسایه ده دلار میدم بیاد پاروشون کنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;سبزه هم گذاشتیم با مامان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;سه تا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یکی ماش دو تا عدس &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;دلم می خواست تخم شاهی هم داشتم کوزه ام رو سبز می کردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یادته تابستونا از تو کوزه آب می خوردیم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;تابستونای حالا با اون موقع ها خیلی فرق کردن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یادته می رفتیم تو حیاط خرمالو و زردآلو می چیدیم؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;باغچه به اون گندگی رو هر روز دو ساعت طول می کشید تا آب بدی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;اینجا تابستونا کوتاهه و داغ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;گاهی میریم مزرعه های دور و بر چند دلاری می دیم یک سبد می گیریم توت فرنگی و سیب می چینیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;ولی نمی دونم چرا مرباهای توت فرنگیم مثل اون موقع ها نمی شه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;گمونم جنس توت فرنگی های اینجا فرق داشته باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;بعضی چیزا فرق کرده بعضی چیزا هم همون جوری مونده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;خب من هم عوض شدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یادته به این زن هایی که دکور  خونه شون و تمیز بودن خونه شون و چینی لب نپریده داشتن و هی هر روز غذای  تازه پختن براشون مهم بود می خندیدم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;حالا دکور خونه و تمیز بودن خونه و چینی لب نپریده داشتن و هی هر روز غذای تازه پختن برام مهم شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;شاید مال سن باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;تازگی ها دامن هم می پوشم اون هم دامن خاکستری با بلوز مشکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هنوز هم گاهی الکی بغضم می گیره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;ولی هنوز جلوی کسی نمی تونم گریه کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هنوز هم عاشق اینم که غذامو رو زمین و با دست بخورم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;عصرونه ام  هنوز خیلی روزا نون و ماست و پیازه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;آخ که چقدر از بوی پیاز بدت می اومد وقت هایی که می خواستی بوسم کنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;من چقدر بهت می خندیدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یادته اولین بار که بوسم کردی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;من ترسیده بودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;خجالت هم می کشیدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هول هم شده بودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;بوس هم بلد نبودم درست و حسابی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;از تو هم با اون همه خوش تیپی و ابهت می ترسیدم یه کم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;چقدر تا مدت ها به اون روز می خندیدیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;داشتم می گفتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هنوز هم دوست دارم راه که می رم با پام سنگ ها رو شوت کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;تو خیابون لی لی کنم و دستم رو بکشم رو برگ درختا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هنوزم وقتی هوا خوبه دوست دارم دستم رو از شیشه ماشین بکنم بیرون باد رو بگیرم تو مشتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یادته چقدر این کارم حرصت رو در می آورد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;چرا؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هیچ وقت بهم نگفتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;دیگه وقتی خوشحال می شم بالا و پایین نمی پرم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;وقتی هم که عصبانی میشم تند تند راه نمی رم  و نفس نفس نمی زنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;راستش مدت هاست چیزی اون قدر خوشحال یا عصبانیم نکرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;گاه گاهی دلم می گیره ولی نه مثل اون موقع ها که کله ام رو بکنم تو بالش زار بزنم دلم خالی شه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;دیگه دلم هم اون قدرا نمی گیره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هنوزم عاشقم ولی مدت هاست که دیگه عاشق نشدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;از اون مدل ها که آدم فکر می کنه سبک شده رو ابرا راه می ره &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;خوشگل شده همه دنیا دارن نگاش می کنن و قلبش یک هو با صدای طرف انگار که از بالای رولر کستر پرت شه پایین، بکنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;نه ژان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;اون مدلی دیگه عاشق نشدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;من عاشق موندم به جاش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;هنوزم بلدم با صد تا صدا و زبون مسخره حرف بزنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;با صدای آدم گلابی با صدای بزغاله یا خرس بولوسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;مدت هاست که دیگه فلسفه نمی خونم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;از همون موقع ها که اون مدرسه نوک اون کوه رو شناختم ولی هنوز عاشق رابرت فراستم و سهراب و مولانا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;که رو جلدای هر کدومشون کلی خاک نشسته تو کتابخونه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;هنوزم شب ها برای این که خوابم ببره باید برای خودم قصه بگم یا رویا ببافم یا به چیزای خوب فکر کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;قصه آدم گلابی با دوستاش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یا رویای من و تو و هزار تا  بچه تو اون حیاط گنده و تو که درختا رو آب می دی و و من که از روی پل چوبی  روی حوضمون دولا می شم تا ماچت کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;یا چشمای تو وقتی داشتی بهم می گفتی چقدر دوستم داری وقتی رو مبل سبز کثیف اون مطبه خوابیده بودم و درد و تب امانم رو بریده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;اون خرسه یادته که برام خریدی؟&lt;br /&gt;تا یکی دو سال پیش هنوزم موقع خواب بغلش می کردم&lt;br /&gt;نمی دونم چی شد که فکر کردم بغل کردنش دیگه منو به تو ربط نمی ده&lt;br /&gt;دیگه بغلش نکردم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;اون مسافرت با اتوبوس یادته؟&lt;br /&gt;پول هامون تموم شده بود یادته؟&lt;br /&gt;یادته مجبور شدیم از ویلا فرار کنیم چون مهمون داشت می اومد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من انگار از همون موقع ها دارم فرار می کنم&lt;br /&gt;از ترس خودم&lt;br /&gt;از ترس تو&lt;br /&gt;از ترس مهمونای ناخونده&lt;br /&gt;از ترس تنهایی و دلتنگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;چه راه درازی رو با هم رفتیم ژان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;و من چقدر خسته ام از رفتن و رفتن به هوای رسیدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;کاشکی بغلم کنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;و از اول بوس کردن رو یادم بدی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;و بزاری بقیه راه رو تو بغل هم بریم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;چون من هنوز اون دختر خنگ کوچولو هستم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;که روی اون پل چوبی عاشقت شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;و همه چی رو ول کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;که با تو راه بیفته&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;تا برسه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-1998705850700948160?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1998705850700948160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1998705850700948160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/04/blog-post_12.html' title='امشب هم'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6303814997050526717</id><published>2011-04-10T00:21:00.000-04:00</published><updated>2011-04-10T00:21:54.982-04:00</updated><title type='text'>قاعده ی بازی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دونید؟ سیستم رای گیریش به نظرم مسخره است. انگار تلاش برای یار کشی باشه یا اینکه کی بیشتر دوست و رفیق داره یا دوست و رفیق های کی بیشتر به فیس بوک و توییتر دسترسی دارن. یا طرفدارهای کی بیشتر وقت دارن بشینن هی اکانت فیس بوک&amp;nbsp; توییتر باز کنن که رای بدن. خب آدم می تونه تحریم کنه یا می تونه با قاعده ی اون ها بازی کنه. اگه برای خودم بود می گفتم برو بابا درستش کن. البته که درست از نظر من وگرنه لابد به نظر خودشون سیستم شون درسته دیگه. ولی برای &lt;a href="http://introutsugar.wordpress.com/"&gt;قند قزل آل&lt;/a&gt;است که هر بار می خونمش توی قلبم رنگین کمونی از حس های مختلف درست می شه. که اول خط گریه ام رو در میاره وسطش می خندونتم آخرش قلبم رو پر از عشق می کنه. پس با قاعده ی خودشون بازی می کنم. هر بیست و چاهار ساعت رای می دم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://thebobs.dw-world.de/en/nominations/?cat=20"&gt;این لینک مسابقه&lt;/a&gt;. باید با اکانت فیس بوک یا توییتر رای بدهید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6303814997050526717?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6303814997050526717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6303814997050526717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/04/blog-post_10.html' title='قاعده ی بازی'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-4575327648416514160</id><published>2011-04-04T22:31:00.000-04:00</published><updated>2011-04-04T22:31:30.292-04:00</updated><title type='text'>شما به چی معروفین؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صبح ساعت نه کِرِگ را برداشتم رفتیم دادگاه. دست هایش می لرزید. گفتم قهوه می خوری؟ گفت پول ندارم. گفتم من می خرم. گفت سیاه با دو تا شکر. توی دادگاه زن سابقش را که دید شانه ی من را چنگ زد. بهش گفتم یو ویل بی فاین. دادگاه که تمام شد گفت دیدی؟ دیدی چی گفت؟ دیدی چه حرف هایی می زد؟ انگار یکی آتشم بزند. گفتم چون هنوز بهش وابسته ای. گفت هنوز دوستش دارم. گفتم اسم وابستگی بیمار را دوست داشتن نگذار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; بعد از ظهر ساعت یک ربع به چاهار رفتم دیدن یک بچه ای که دکترش گزارش داده بود زخم باسن (کون؟ مقعد؟) داشته در هر سه ویزیت آخر و مادرش می گوید اشکالی ندارد.&amp;nbsp; قبلش زنگ زده بودم که می آیم. دخترک جوانی در را باز کرد. بوی تند شاش آمد. سه تا بچه داشتند می دویدند. زن گفت نمی شه بیای تو. چی از جون من می خواید؟ گفتم من کارم اینه و می تونیم با هم صحبت کنیم و فلان و بیسار. گفتم می دانم که هیچ از من خوشش نمی آید و حق دارد چون من هم خوشم نمی آمد کسی بیاید دم در خانه ام و بگوید با بچه ام چه کار بکنم یا چه کار نکنم. گفتم من حتی ممکن بود به کسی که می آمد دم در خانه ام بگویم برود به جهنم و من خیلی ممنونم که او به من نگفته بروم به جهنم. از لای در رفت کنار. گفت بیا تو. انگار که گفته باشد برو گمشو. بوی تند بیشتر شد. گفت دختر بزرگم عادت دارد پوپویش را به موکت ها می مالد. چاهار تا بچه داشت از سه پدر. پنج ساله. چاهار ساله. دو ساله و چاهار ماهه. خودش بیست و پنج ساله. تنها &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعدش رفتم شیر بخرم. شیر را از یک مغازه می خرم که شیر شیشه ای دارد. ارگانیک. ته و توی شرکتی را که مجوز ارگانیک این تولید کننده ی شیر را داده در آورده ام. رفتار منصفانه با گاوهای شیری جزو شرایط شان است. مامان زنگ زد. کمی از اوضاع مملکت نالید. گفت مامان بزرگم این قدر با پرستارش بداخلاقی کرده که گفته دیگر نمی آید. دلم خواست برایش بگویم که بالاخره شیر شیشه ای ارگانیک پیدا کردم. دیدم نگرانی مامان این است که همیشه جلوی در پارکینگش پارک میکنند و مامان به هر جا زنگ زده بهش گفته اند برو بابا یا مثلن اینکه همسایه ی طبقه پایینی دزد پدر سوخته ای است که پول برای قیرگونی (قیرکوبی؟) کردن سقف نمی دهد و آن یکی همسایه که خیلی فلان فلان شده و هر وقت مامان می رفته الله اکبر بگوید آن موقع ها، می آمده فحش می داده. خب کشف شیر شیشه ای ارگانیک از مزرعه ای که به پستان گاوهایش احترام می گذارد خیلی چیز مسخره ای می شود در برابر این چیزها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;br /&gt;بعدش رفتم تخم مرغ خریدم. از جن. جن همان جن سوره ی جن نیست بلکه مخفف جنیفر است. جن در حیاط خانه اش مرغ دارد و تخم مرغ های خیلی کمش را به انسان های انگشت شماری می فروشد. مامان می گوید خودت کرم داری. هی می گی وقت ندارم وقت ندارم. خب حالا تخم مرغ از کون مرغ بیرون آمده نخور. شاید هم راست می گوید چون جن تخم مرغ هایش را نمی شورد و من باید با اسکاچِ ان مرغ شوری فضله های مرغ های جن را از روی تخم مرغ ها بشورم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه را برداشتم رفتیم خرید. گرسنه بود و ساعت پنج و نیم وقت خوبی برای خرید نیست ولی حتی نان هم توی خانه نداشتیم. بچه حوصله اش توی چرخ خرید سر رفت. گفتم بیا یک بازی کنیم. من یک کلمه می گویم تو یک کلمه بگو که به آن مربوط است. مثلا من می گویم غذا تو می گویی بشقاب چون غذا را توی بشقاب می خوریم. بچه از من می پرسید شلوار. مامان تو به چی معروفی؟ منظورش این بود که شلوار به چه لغتی مربوط است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد آمدیم خانه. شام خوردیم. میوه ها را ضد عفونی کردیم. تخم مرغ ها را شستیم. کاهوها و قارچ ها را ضد عفونی کردیم. جا به جا کردیم. ماشین ظرفشویی خالی کردیم دوباره پرش کردیم همزمان لئونارد عزیز گوش کردیم. آبجو خوردیم مست کردیم. بچه نق زد گفتیم بخواب بچه ساعت نه شبه. بیشتر آبجو خوردیم. گفتیم به به چه مست خوبی هستیم. گفتیم بریم یک توییتر باز کنیم روزی دو تا رای به این قند عسل بدهیم. بچه باز نق زد رفتیم بوسش کردیم التماس کردیم که بخواب بچه بذار به کارمون برسیم. گفت مامان من تو هیلی دوست دارم. تو به چی معروفی؟ یعنی "من تو رو دوست دارم" به چه لغتی مربوطه؟ گفتم به من عاشقتم. همه چی به من عاشقتم مربوط می شه از وقتی زاییدمت بچه جان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-4575327648416514160?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4575327648416514160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4575327648416514160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='شما به چی معروفین؟'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6881529967003276883</id><published>2011-03-31T00:43:00.001-04:00</published><updated>2011-03-31T00:43:59.448-04:00</updated><title type='text'>روز آشنایی من با گودر: چاهار دسامبر ۲۰۰۸</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جوراب راه راه قهوه ای کم رنگ قهوه ای پر  رنگ کرم سبز کم رنگ سبز پر رنگ زرشکی ام که پنج سال بود داشتمش و خیلی  دوستش داشتم در منطقه نوک بالای انگشت بزرگ پای راستم سوراخ شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; دیشب یک  بسته از طرف پست اومد توش یک کتاب بود که بهش عروسکهای تو انگشتی چسبیده  بود برای پسرک با یک کارت خوشگل که روش نوشته بود برای مرد کوچک جدی از طرف  یک دوستی که در انجام شیرین ترین سورپرایزها تخصص داره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسرک عروسک ها را گاز گرفت. لابد یعنی که دوستتون دارم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; میتینگ فردا سر ناهار خونه سوپروایزرم  برگذار می شه و ناهار پات لاکه و من آبگوشت درست کردم و می خوام پیاز رو  بدم سوپروایزرم با مشت له کنه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; دستم رو چسبوندم به ظرف داغ توی فر سه تا  از انگشتام گفتن جیز و جزغاله شدن و روشون کرم سوختگی زدم و نمی دونم چرا  اونا که دارن می سوزن نوک پام تیر می کشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; از امروز صاحاب یک گوگل ریدر شدم که هنوز  سر در نمی یارم چه طوری کار می کنه-از توی گوگل ریدر رفتم و بلاگ عروس  هایی رو خوندم که حرفایی می زنن که من سال ها نشنیده بودم و بعد از چند  ساعت که خیلی فکر کردم چرا این جوریه به این نتیجه رسیدم که روابط جنسی و  کیفیت و کمیت شون بعضی وقتا باعث می شه اسم کشش جنسی بشه عشق- این نتیجه  گیری در حد یک فرضیه است و من هیچ خبری از اون ور ندارم و فقط از چیزایی که  می خونم به این نتیجه رسیدم- آیا خدا منو می بخشه که از زور خنده دل درد  گرفتم بعضی از این بلاگ ها رو که می خوندم یا تو زندگی بعدیم می شم یک نو  عروسی که به شوهرش میگه شوشولی من پناه من بوبولی من به درگاه خدا شکر می  کنم که تو روزی یک شیکم سیر منو می زنی؟ خدایا اگه خواستی این کارو بکنی در  نظر  بگیر که اون خنده ها رو اون زن بدجنسی کرد که بعضی وقتا می ره زیر  پوستم و هیچ هم آدم ها رو بلد نیست تو کانتکستشون ببینه و اصلا هم از مباحث  علوم اجتماعی و برابری و جاجمنتال نبودن و سوشال وورک و کامیونیتی وورک  هیچی حالیش نیست نه من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امروز روز صد و سی و هفتمه که موهام رو شونه نکردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امروز از بیمه زنگ زد آقاهه گفت هلو گفتم  هلو گفت من از فلان جا زنگ می زنم گفتم بله گفت گوشی رو بده دست مامان یا  بابا گفتم البته این اشتباه معمولا پیش میاد ولی خودمم بفرمایید. گفت چه  کوچولوی سوییت شیطونی حالا می تونم با مامان یا بابا حرف بزنم؟ گفتم بله  گوشی رو دادم به پسرک که داشت جیغ و ویغ می کرد و هی می گفت دد دددد  و بعد  هم گوشی رو محکم کوبوند رو کف آشپزخونه. خدایا اگه مرد پای تلفن مغزش  منفجر شد منو ببخش ولی قبول کن که تقصیر خودش بود که حرف منو قبل نکرد و از  اون بدتر یه بیمه ای که زنگ می زنه به هزار تا خونه در روز نباید بلد باشه  که نگه گوشی رو بده به مامان یا بابا؟ شاید یه خونه ای مامان نداشته باشه  یا بابا نداشته باشه یا دو تا مامان داشته یا دو تا بابا داشته باشه شاید  هم فردا زنگ زدم به شرکتشون که بهشون بگم خانواده تعریف های مختلفی داره و  این جا کاناداست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; یک سری چیزا هست که تو جمع ایرانی ها حرف  زدن راجع بهشون بده یا سخته یا ممنوعه مثلا کورتاژ، سکس، اعضای بدن مثلا   پستان، مادری که از زور خستگی حوصله بچه اش رو نداشته باشه، زنی که شوهر  داره ولی با شوهرش رابطه زن و شوهری بنا به تعریف عموم نداره، باور به  زندگی های قبلی و بعدی، مشکلات روانی (من از این لغت روانی خوشم نمیاد ولی  منتال هلث می شه چی؟ بعد هم چه جوری می شه انگلیسی تایپ کرد این وسط بدون  اینکه همه چی به هم بریزه؟) من یه روزی که وقت کنم راجع به همه این ها می  نویسم و کلی چیزای دیگه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; آخ جوراب  راه راه سوراخ عزیزم من هم چنان می پوشمت و با هم این ور اون ور می ریم و حتی نوکت رو هم می دوزم هیچ غصه نخور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6881529967003276883?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6881529967003276883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6881529967003276883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/03/blog-post_31.html' title='روز آشنایی من با گودر: چاهار دسامبر ۲۰۰۸'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-1817064541006229606</id><published>2011-03-25T22:04:00.002-04:00</published><updated>2011-03-25T22:19:47.581-04:00</updated><title type='text'>پلنگ صورتی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;تورنتو رفتن برای ساکنین شهر کوچک اتفاق خیلی هیجان انگیزی است. این طور که از روز قبل برایش برنامه ریزی می کنم. بطری آب اضافه برمی دارم. سشوار گم و گور شده را از ته کشو بیرون می کشم. لباس های پلو خوری ام را در می آورم. حتی احساس می کنم باید به دست و پایم کرم هم بزنم. سرکار به کسی نگفتم که امروز سر کار نمی روم. فقط به رییسم گفتم. چرا؟ چون همین هفته ی پیش دو نفر دیگر هم رفتند روی مرخصی استرس. ما همیشه نیرو کم داریم. چون وزارتخانه پول نمی دهد کارمند جدید استخدام کنیم. بعد هی ملت از زور فشار کار می روند روی مرخصی پزشکی و استرس. در نتیجه همه به جای دوازده تا فایل بیست و پنج تا فایل داریم و مثل مرغ سرکنده دور خودمان می چرخیم. برای همین من فقط به رییس عزیزم گفتم که من برنامه ی تورنتو رفتن دارم چون بنا به اصول اخلاقی در این روزهای سخت نباید همکارانم را تنها بگذارم بروم دنبال دلم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;صبح پاشدم. آدرس ف را نوشتم روی یک تکه کاغذ. چکمه های سیاهم را پوشیدم. سرخاب سفیداب کردم و راه افتادم. سر راه رفتم کارت تولد و یک جور شیرینی دست ساز از بازار محلی خریدم. آدرس را دادم به جی پی اس و راه افتادم. الویس داشت توی آی پاد می خواند که ایتز نا اُر نِوِر کام هلد می تایت. یک نفر هم داشت با جیغ ترین صدای گوش خراش دنیا از توی صندلی راننده همراهیش می کرد. ساعت نه صبح بود. اوضاع خوب بود تا دم خروجی چهارصد و یک موبایل زنگ زد. از سر کار. برگرد بیا. برای یک کار مهم. پلیس اینجاست. دزد آمده. لپ تاپ ها را برده. بسیار بیچاره شدیم. اطلاعات خصوصی مردم توی لپ تاپ هاست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;واقعا باید برمی گشتم. توی آفیس پر بود از پلیس های خوشتیپ. همه ی همکارام من را که دیدند سوت زدند. گفتند به به. چرا این شکلی شدی امروز؟ گفتم سالی یک روز نذر دارم هیپی نباشم. همه را کردند توی یک اتاق. به نوبت مصاحبه شدیم. یک پلیسی بود هی سراغ من را می گرفت. شَدی اینجاست؟ شَدی کجاست؟ رییسم گفت بیا ببین این چی کارت داره. میگردی هات هاشون رو پیدا می کنی؟ گفتم خبر نداشتی یکی دیگر از تخصص های من هات یابی* است؟ هار هار. رفتم به پلیسه گفتم آیا من تو را می شناسم؟ گفت بله و سه چاهار سال پیش که خیلی حامله بودی رفته بودیم با هم یک خانه ای که روی زمینش پر از انِ بچه و سگ و گربه بود، یادت هست؟ گفتم نه چون ما خانه ی کف انی زیاد می بینیم. گفت اوه خواستم بگم پدر آن بچه ها اور دوز کرد و مرد و مادرشان در قسمت روانی بیمارستان بستری است و بچه ها پیش خاله شان هستند. گفتم خب. ولی واقعا نفهمیدم منظورش چی بود که باید این ها را خبر می داد. به رییسم گفتم چشه این یارو؟ گفت حالا خواسته نایس باشه تو را در جریان بگذاره. ایرادش چیه؟ گفتم برو بابا اعصاب ندارم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;فکر کردم باید تورنتو می بودم با ف تولدش را توی یک کافه ای جشن می گرفتیم بلکه حتی ک را هم می دیدم. زنگ زدم به ف که بگویم این جوری شده. هی الکی می خندیدم. هیستریک شده بودم از این همه هیجان. آدم های شهر کوچک به هیجان عادت ندارند. مخصوصا که شهر کوچک جزو امن ترین شهرهای ممکلت باشد.&amp;nbsp; بهش گفتم مثل پلنگ صورتی که سالی یک بار می خواست از خیابان رد بشود و اون جوری می شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;بعد به همکارهایم گفتم برویم رستوران لااقل. رفتیم سوپ و سیب زمینی سرخ شده خوردیم. همه حال شان بد بود از دیدن صحنه ی خون مالیده شده به در و دیوار. دزد یا دزدها شیشه را شکانده بودند. قبل از ساعت دوازده که سیستم ایمنی فعال می شود. خون همه جا بود. گفتند نمی توانند غذا بخورند از ترامای خونی که به در و دیوار بوده. گفتم کانادایی های لوس. نشستم با قیافه ی خیلی شیکم سوپم رو خوردم. همکارهام گفتند واو تو چه روحیه ی قوی داری. گفتم من بچه که بودم مامان بزرگم بهم می گفت بشینم قاتی جنازه ها و دست و پاهای کنده شده ی توی تلویزیون دایی ام رو که گم شده بود توی جنگ پیدا کنم. گفتم ما بچه گی مون تو جنگ بود. نگفته بودم تا حالا بهتون؟ غذاتون رو بخورید وگرنه خاطرات بیشتری دارم که براتون تعریف کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: left;"&gt;&amp;nbsp; hot detector *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-1817064541006229606?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1817064541006229606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1817064541006229606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/03/blog-post_25.html' title='پلنگ صورتی'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6019301797917567600</id><published>2011-03-20T17:28:00.000-04:00</published><updated>2011-03-20T17:28:02.123-04:00</updated><title type='text'>حول حالنا نو مور</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این طور نبوده که عید فقط بعد از مهاجرت برای من یک نوستالژیک باشد. از وقتی یادم است عید حال من را دگرگون می کرد. من مستجاب شده ی دعای حول حالنا بودم از روز نخست. هوای آخر اسفند و اوایل فروردین من را دیوانه می کند. دیوانه که می گویم یعنی ترکیبی از حس خوشحالی امید نوستالژی و یک غم غریبی که سال ها نمی دانستم از کجا می آید. سه سال پیش بود که با حس خجالت و خیانت به ریشه های فرهنگی و وطن دیدم کریسمس را بیشتر دوست دارم از عید. بعد که خوب غور و تفحص کردم دیدم حس ام دوست داشتن نیست. خوشحال بودن است. من در کریسمس خوشحال ترم. بعد تصور کردم که من یک مراجعه کننده هستم که به یک تراپیست مراجعه کرده و تراپیست دارد ریشه ی این حس های قاتی پاتی اش در مورد عید را در ته مغز و قلبش در می آورد. دیدم عید همیشه برای خانواده ی ما نقطه ی اوج استرس و غصه و دعوا بوده. برای ما بچه ها نقطه ی اوج سرکوب شدن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سفره ی هفت سین این طور بود که من و برادرهام و بابا دورش نشسته بودیم و مامان هنوز داشت یک جایی را می سابید یا دست های وایتکسی اش را می شست یا موهایش را سشوار می کشید یا ماتیک قرمز می زد. بابا حرص می خورد و ما می ترسیدیم که مامان الان باز هم عصبانی است. مامان همیشه دم سال تحویل عصبانی بود که باید دست تنها همه ی کارها را بکند و بابا می گفت خب کارگر بگیر و مامان می گفت کثافت کاری می کند کارگر و بابا می گفت فرش ها را که سه ماه پیش شستی و مامان می گفت این خراب شده خاک دارد. و ما همچنان سر سفره ی هفت سین غصه می خوردیم و نگران بودیم. اصلا دو هفته ی آخر اسفند همیشه استرس بود و من همیشه دلم می خواست از خانه بروم بیرون. الان فکر می کنم خب حق با کی بود؟ و جوابی ندارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از رسوم دیگر عید این بود که باید لباس نو می پوشیدیم حتما. حتی اگر شده یک شورت یا جوراب. بابا اجازه می داد هر چه دوست داریم بخریم. بعدش دعوا می شد که مثلا این جوراب تور توری خیلی زشت و دهاتی است. چرا گذاشتی بچه این را بخرد؟ با یک تیر چندین نشان زده می شد. اعتماد به نفس من که عاشق جوراب تو توری بودم رنده می شد می رفت توی چاه توالت و رویش سیفون کشیده می شد. تصمیم بابا جلوی چشم بچه ها توسط مامان زیر سوال می رفت. و باز هم کشمکش و دعوا می شد. و من یا هر کدام مان که لباس انتخاب کرده بودیم احساس گناه می کردیم که چه سلیقه بدی داریم و مورد تایید مامانمان نیستیم چون برای بچه های بیچاره مهم است که مورد تایید مامان باباهای شان باشند. بعد مامان لباسی را خودش خریده بود تنمان می کرد. بعضی وقت ها دوست شان داشتیم بعضی وقت ها نه. ولی به هر حال می گفتیم که دوست شان داریم و خیلی ممنون هم هستیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک سال هایی بود که دم عید پول نداشتیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک سال هایی بود که دم عید اختلافات خانوادگی داشتیم. سر سیاسی بازی ها و خانواده ی پدری که از دید خانواده ی مادری یک مشت انسان خوش گذران بی مسئولیت بودند یا سر این که چرا در گنجه باز است یا چرا دم خر دراز است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک سال هایی هم بود که بابا می گفت بیایید با هم برویم مسافرت خانوادگی. بعد همه ی خانواده ی مامان می آمدند با ما. به ما بچه ها البته خوش می گذشت ولی بابا دلخور می شد و دلخوری بابا باز در عوالم کودکی باعث سر در گمی و پرشانی ما می شد. این البته جدای از این است که مامان همیشه یک صندوق عقب چیز میز برمی داشت با خودش و بابا هی می گفت مگر می خواهی بروی سمرقند؟ و مامان می گفت باید حتما بروی سه برابر پول بدهی از دزدهای آنجا خرید کنی؟ آنجا یعنی شمال. این طور شد که ما همیشه فکر می کردیم همه ی عالم و آدم بد و دزد هستند و نشدیم مثلا مثل انجلا که دوست همسن من است و خیلی آدم هپی گو لاکی است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیروز حال وحوصله نداشتم. باید می رفتم بیرون برای خرید. بچه را هم بردم. خیلی بداخلاق بود. هی نق می زد و غر می زد. آویزان می شد که بَبَل بَبَل. من هم هی می گفتم بچه کمر و پا درد دارم و نمی توانم تو را بغل کنم. بعد توی ماشین فکر کردم چرا همچین می کند این بچه امروز و نکند که دارد مریض می شود؟ تا شب هی بداخلاقی و لجبازی کرد. داد می زد. گریه می کرد. من پنج دقیقه یک بار دست می گذاشتم روی پیشانی اش که مطمئن بشوم تب ندارد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب حالم بهتر شد. بچه هم بهتر شد. ازش پرسیدم روز بدی داشتی آره؟ گفت آره. گفتم چی ناراحتت کرده بود؟ گفت تو هِیلی نایس نبودی با من. هر چی فکر کردم دیدم چون خودم حالم بد بود حتی بیشتر از معمول تلاش کردم که بهش خوش بگذرد. رفتیم کتابخانه دایناسور بازی کردیم. رفتیم خرید برای خودش آب میوه خرید و آواز خواندیم. رفتیم بستنی خوردیم و توی پیاده رو لی لی بازی کردیم. به گل های مان آب دادیم. بعد فکر کردم نباید خودم را گول بزنم. من حال و حوصله و اعصاب نداشتم بچه هم این را فهمیده بود. بهش گفتم بچه جان یک روزهایی هست که تو سرحال نیستی مثلا دوست نداری بازی کنی یا دوست نداری بروی مدرسه. بعد صورتک بی حوصله را نشانش دادم روی در یخچال. گفتم یک روزهایی هم هست که بزرگ ترها حال و حوصله ندارند مثل امروز مامان. ولی مامان همیشه تو را دوست دارد و تو همیشه پسر خوب و نازنین مامان هستی. پرید بغلم. با یک لبخند گشاد. گفت مامان من تو هِیلی دوست دارم. گفتم من هم تو را خیلی دوست دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر کردم باید خودم را از همه ی احساسات مربوط به گذشته جدا کنم. عید برای بچه ام باید اتفاق شادی باشد. اصلا هر روز زندگیش باید شاد باشد. ترجیح می دهم خانه ام کثیف باشد ولی همه مان خوشحال باشیم. امروز هم رفتیم خرید و برای خودش لباس و اسباب بازی انتخاب کرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نرمال بودن برای کسانی که نرمال بزرگ نشده اند خیلی سخت است. تمرین هر روزه- خودآگاهی هرروزه می خواهد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6019301797917567600?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6019301797917567600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6019301797917567600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/03/blog-post_20.html' title='حول حالنا نو مور'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-1648186774894272094</id><published>2011-03-16T21:11:00.002-04:00</published><updated>2011-03-16T21:14:10.756-04:00</updated><title type='text'>پشت دیوار دلم مامانم قایم شده</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همه فکر می کنند من آدم زر زرویی هستم در حالی که من فقط در مواقع خاصی گریه می کنم و این طور نیست که همیشه اشکم دم مشکم باشد. من وقت هایی که خیلی خیلی ناراحت یا خیلی خیلی عصبانی یا خیلی خیلی ترسیده باشم گریه نمی کنم. باد می کنم. بله باد مثل یک قورباغه. و احساس می کنم الان است که منفجر بشوم. و بعد می ترکم. ترکیدنم البته همیشه از داخل اتفاق می افتد. صدایش رو فقط خودم می شنوم. پس کی گریه می کنم؟ بچه ها را که می بینم چقدر زیبا هستند گریه می کنم. یار دبستانی که می شنوم گریه می کنم. پسر شجاع که می بینم گریه می کنم. این طوری است که می دانم آخرش از غمباد یا شاید هم انفجار درونی می میرم. چون وقت هایی که باید گریه کنم باد می کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک شنبه بچه را بردیم کنسرت &lt;a href="http://www.maxandrubyontour.com/"&gt;مکس و روبی&lt;/a&gt;. سالن رنگی بود از بچه های کوچک. همین طوری می دویدند و می خندیدند و خوشحال بودند. من هم خیلی خوشحال بودم و گریه می کردم. مرد گفت حالا چرا باز گریه می کنی؟ گفتم آخه با این همه زیبایی چه کار کنم پس؟ و کمی بیشتر گریه کردم. توی کنسرت &lt;a href="http://www.thewiggles.com.au/au/events/"&gt;ویگلز&lt;/a&gt; خیلی بیشتر گریه کرده بودم و بعدش حتی تولد دعوت بودیم و من هی چشم هایم را&amp;nbsp; توی آینه ماشین نگاه کردم که چقدر باد کرده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز با بچه تخم مرغ رنگ کردیم. گفت بیا برای سنتا کلاوز فارسی آهنگ جینگل بلز بخوانیم. گفتم نه بچه جان. اولا که سنتا کلاوز فارسی اسمش عمو نوروز است و با خاله بهار با هم می آیند (این تلاش من است برای نقش دادن به زن ها در ذهن بچه) و بعد هم که عمو نوروز و خاله بهار آهنگ خودشان را دارند. گفت اوه چه آهنگی؟ بعد فکر کردم واقعا چه آهنگی؟ چرا هیچی یادم نمی آید؟ گفتم صبر کن یادم بیاید. چیزهایی که یادم آمد این ها بودند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عید آمد و ما لختیم هر چی به بابا گفتیم گفتا به چسم به نیم چسم واسه شب عیدت می چسم &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گل می روید به باغ گل می روید. از کل آهنگ فقط همین یادم بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حاجی فیروزه سالی یک روزه. این هم در ذهنم دنباله ای نداشت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد دیدم این ها که شعر نیست. گفتم بیا خودمون براش آهنگ بسازیم. خب من اصلا آهنگساز و ترانه سرای خوبی نیستم. ضرب گرفتم روی میز که عمو نوروز اومده دام دام دارام دام دام دام خاله بهار اومده دام دام دارام دام دام دام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه هم مقاومتی نکرد. شب خوشحال و خندان آهنگ را برای مرد خواند. مرد رفت پشت یخچال خندید و بعد گفت به به چه آهنگ قشنگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تخم مرغ هایمان را بچه رنگ کرد. اولش خواستم بردارم دستکاری شان کنم. یک ور ناخودآگاهم شد مامانم. خواست همه چیز عالی و بدون نقص باشد. وَرِ خودآگاهم زد توی دهنش. بعد هر دو ور یاد بچگی ها افتادند. می دانید؟ این مرض جمعی است. جمعی که می گویم نه اینکه همه مان داشته باشیمش ولی خیلی هامان مبتلاییم. این که همه چیزمان باید عالی باشد. انگار هیچ وقت از چیزی که هستیم راضی نیستیم، لذت نمی بریم، حس گناه داریم سر همه چیز... که انگار قرار باشد در این دو روز عمر سه میلیون کار را انجام بدهیم و همه اش بدویم و بدویم و بدویم و به هیچ جا نرسیم چون خودمان را دوست نداریم. حتی توی راه نه ایستیم که نفس بگیریم و دور و برمان را نگاه کنیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مامانم نمی گذاشت ما تخم مرغ ها را رنگ کنیم. می گفت بچه اید نمی توانید. هفت سین را خراب می کنید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به تخم مرغ ها دست نزدم. باشد که بچه ام بداند که قرار نیست پرفکت باشد. که دنبال پرفکت ندود. که هر که باشد قبولش داریم و خوب است. که یاد بگیرد با خوشی های کوچک خوش باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-1648186774894272094?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1648186774894272094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1648186774894272094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/03/blog-post_16.html' title='پشت دیوار دلم مامانم قایم شده'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-3016790141469764020</id><published>2011-03-10T19:00:00.003-05:00</published><updated>2011-03-11T09:43:02.439-05:00</updated><title type='text'>my sunshine my rainbow</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نشسته بغل دستم داره کارتون می بینه. مکس و روبی. براش بلیط شوی مکس و روبی رو گرفتیم آخر هفته سورپرایزش کنیم. مرخصی هستم چون تعطیلات زمستونیه و مدرسه ی بچه تعطیله. تو مرخصی قرار است انسان ها به کارشون فکر نکنن. برن حموم کف بگیرن و توش چند تا قطره اسطوخودوس بریزن که آرامش بخش باشه. این ها رو مشاور سلامت سازمان می گه. من پشت گردن بچه رو بوس می کنم و پیغام های روی تلفن سرکارم رو چک می کنم. مادر بزرگ هفتاد ساله ای که دو تا نوه اش رو نگه می داره چون دخترش معتاده برام پیغام گذاشته که زانوش رو که عمل کرده باد کرده و باید بره بیمارستان و مدرسه ی بچه های تعطیله اگه اون بیمارستان باشه بچه ها برن پیش کیی صبح تا عصر تا بابابزرگ شون از سر کار برگرده و چه خاکی به سرش بریزه. آخرش هم گریه کرده که کاش به جای یک بچه دو تا زاییده بود که الان کمکی می بود اون یکی برای این یکی. به بیبی سیتر بچه گفته بودم بیاد که من ای میل هام رو جواب بدم. به قاعده ی سی تا ای میل جواب نداده. به جاش پا شدم رفتم سرکار. به همه ی کمپ های تعطیلات زمستونی شهر زنگ زدم که جا دارین برای دو تا بچه؟ گفتند برو بابا. چون اینجا باید از شش ماه قبل رزرو کرد. بعد زنگ زدم به مدرسه ای که دوستم مدیرشه. خصوصی گرون.&amp;nbsp; گفتم جنیفر می خوام گریه کنم. گفت چرا؟ بهش گفتم ماجرا رو. گفت حالا من هم می خوام گریه کنم برای این بچه ها. بعد گفت بیارشون اینجا. گفتم چند می گیری؟ گفت هیچی. ما تو مدرسه به بچه ها می گیم باید به آدم های دیگه کمک کنند این هم می شه کار خوب خودمون*. بعد من واقعا گریه کردم و برگشتم خونه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به بچه گفتم بدو بیا اینجا. اومد. بوش کردم. پشت گردنش رو. کف دست هاش رو. کف پاش رو. کف پاش رو بو می کنم می گم استینکی پینکی پینکی. غش غش می خنده. کشتی گرفتیم با هم. توپ بازی کردیم. بوس اش کردم بوس اش کردم بوس اش کردم &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیبی سیترش گفت این چیه رو لباست؟ خون بود. یادم رفته بود. یک بچه ای اومده بود سازمان تو اتاق ملاقات باباش رو ببینه که اسکیتزوفرنیا داره. ملاقات تموم شده بود بچه زار می زد که نمی خوام برم و می خوام پیش بابام باشم. بعد رفت بالای صندلی خودش رو انداخت پایین سرش خورد لبه ی یک اسباب بازی چوبی که کف زمین بود. سوراخ کوچکی درست شد بغل پیشونی اش. من رفته بودم قهوه بریزم برای خودم. مردم انگار یخ زده باشن هیچ کس تکون نمی خورد بچه رو بلند کنه. بچه رو بغل کردم. کسی که مسئول نظارت بر ملاقات هاست واستاده بود. گفتم برو جعبه ی کمک های اولیه رو بیار. بچه زار زارش بدتر شده بود. گفتم خیلی درد داره آره؟ گفت آره. گفتم الان بهتر می شه. بعد براش شستم زخم رو. سوپروایزر مربوطه اومد که بچه رو ببرن بیمارستان. به من گفت این خون ئه ها. گفتم دَم رایت که خونه. ده دقیقه است بچه داره گریه می کنه کجایین شماها؟ گفت آخه خون ئه ممکنه مریضی منتقل شه. گفتم از خون بچه به لباس من منتقل شه؟ دیگه هیچی نگفت. اعصاب نداشتم. مسئول نظارت ملاقات ها به من گفت خوش به حالت. من این قدر هول می شم بچه ام تب سی و هشت درجه می کنه زنگ می زنم به آمبولانس. بهش گفتم یک بار بچه که یک سالش بود نشسته بودم روی زمین چاهار زانو داشتم شیرش می دادم. قل خورد از رو پام افتاد رو فرش. گذاشتمش تو ماشین با لباس خواب پستون نما بردمش دکتر. با یک شال رو دوشم. تو سرمای دسامبر. دکترم بهم گفت خوبی؟ گفتم نه نگرانم بچه ضربه مغزی نشده باشه. گفت منظورم عقل و روانته. گفتم نه. زاییدم دیوونه شدم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لباسم رو عوض کردم. بچه گفت بَبَلم می تُنی؟ گفتم بدو بیا. بغلش کردم. بوش کردم بوش کردم بوش کردم بوش کردم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گاهی می ترسم قلبم نکِشه این همه عشق رو یک هو واسته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;* Random act of kindness&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-3016790141469764020?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3016790141469764020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3016790141469764020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='my sunshine my rainbow'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-618878578401159257</id><published>2011-03-04T22:47:00.002-05:00</published><updated>2011-03-05T23:34:47.026-05:00</updated><title type='text'>waking the child inside</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با هم می ریم خرید. می شونم اش توی چرخ خرید. توی پارکینگ چرخ رو هل می دم و آواز می خونیم آی لاو یو. یو لاو می. وی آر ا هپی فمیلی. آخرش با هم داد می زنیم هوراااا. بعد چرخ رو نگه می دارم. دست هامون رو می ذاریم رو سینه هامون. بچه از توی چرخ من وسط خیابون به هم تعظیم می کنیم. بعد می ریم توی فروشگاه. شلغم ها رو پرت می کنیم توی کیسه ی خرید. می شمریم: یک دو سه یک بوس بده. بوس اش می کنم. دوباره یک دو سه. یک بوس دیگه بده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می رم دنبالش مدرسه. عجله ندارم. زندگی جلوم ایستاده. جایی نمی خوام برم. با هم می ریم توی حیاط شلپ شلپ می کنیم توی چاله های کوچک آب. روی برف های لیز می خوریم. توی راه با هم آواز می خونیم. می گه تو نگو عاشگ منی. این بازی مونه. حالا من باید سکوت کنم. بعد یک هو بلند بگم من عاشقتم. بچه غش غش می خنده. ده بار تکرار می شه و هر بار می خنده. با هم خرگوش بازیگوش گوش می کنیم و باهاش می خونیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی خونه بعد از شام میاد توی بغلم. کشتی می گیریم. وسط کشتی بوس اش می کنم. هر فرصتی که بشه. با هم نقاشی می کنیم. می گه مامان من توی صفحه تو. با هم خط خطی می کنیم صفحه ها رو. می رقصیم. رقص پا رقص دست رقص شکم رقص باسن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;موقع خواب بوسش می کنم. کیس اَتَک. می گی مامان من تو&amp;nbsp; هِیلی دوست دارم. تو هم مثل من بیبی هستی فَقَت بعضی بَخت ها بزرگ می شی می ری سر کار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امشب متوجه شدم نوشتن توی این بلاگ برام سخت شده. انگار که توی این بلاگ شده باشم اون آدم بزرگه که همیشه می ره سرکار. انگار که احساس کنم مجبورم توش کتابی بنویسم یا روزمره ننویسم یا حواسم باشه چی می نویسم. دیدم بچه ام راست می گه. من بیشتر وقت ها دوست دارم همون بچه ی آواز خوان بی خیال باشم. از این به بعد بدون ملاحظه می نویسم. از هر چی که دوست داشتم. هر جوری که دوست داشتم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-618878578401159257?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/618878578401159257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/618878578401159257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/03/shaking-child-inside.html' title='waking the child inside'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-2233722028213726870</id><published>2011-02-26T16:35:00.002-05:00</published><updated>2011-02-26T21:53:02.254-05:00</updated><title type='text'>و به بادی پرپر و دیاری دیگر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;خواهر جان داری می میری. دکتر گفت هر چه بهت می گوید داری می میری باورت نمی شود. من باورم می شود که تو باورت نمی شود که داری می میری. دکتر چه می داند که تو تازه می خواستی نفس بکشی.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;آن روز که اسمت را روی آن پرونده ی نارنجی دیدم یادت هست؟ پرونده ات را خواندم. تازه داشتند پرونده ها را کامپیوتری می کردند. من تازه کار بودم. اسمت فارسی بود. نشنالیتی: افغان. در را باز کردم به انگلیسی گفتم بیا تو. دست دادیم. فکر کردم این زن چه زیباست. وقتی دیدی فارسی حرف می زنم خیلی خوشحال شدی. گفتی خواهر جان مُردم بس که کسی حرفم را نفهمید. شوهرت معتاد بود. تو و بچه را می زد. پلیس گرفته بودش. تو و بچه شب ها کابوس می دیدید. روی بدن هر دوتاتون پر از کبودی بود. بچه تازه مدرسه را شروع کرده بود. دنبال خانه ی دولتی بودی. دنبال کار بودی. می خواستی درس بخوانی. زبان یاد بگیری. نمی توانستی. می گفتی خواهر جان دلم آشوب است. سرم دوران می کند.&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Post-traumatic_stress_disorder"&gt; پست تراما&lt;/a&gt;* داشتی. دو سال با هم کار کردیم. خانه گرفتی. سر کار رفتی. زبان یاد گرفتی. خیلی باهوش بودی خواهر جان زیبای من. بچه ات ولی حالش خوب نشد که نشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;من از آن سازمان آمدم بیرون. رفتم سازمان زنان در بحران. گفتم خیلی دلم می خواست رابطه ام را با تو حفظ کنم ولی دلیل حریم کاری نمی توانم. گفتی شهر کوچک است خواهر جان. همدیگر را می بینیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;یک روز با اسکورت پلیس آمدی دم خانه ی امن زنان. صورت کبود. پر از بخیه. گفتی خانه ات را پیدا کرده. کامیونیتی بهش آدرس داده بود. زار می زدی. نمی توانند ببینند یک زنی تنها زندگی می کند. موفق است بدون مرد. نمی توانند ببیند یک زنی مردش را دست پلیس می دهد خودش می رود کالج. مرد جلوی بچه تو را چاقو زده بود. با مشت هایش له ات کرده بود. پرونده ات این بار رنگش آبی بود. جای خانه ات را عوض کردی. پلیس یک گردنبند بهت داد که هر وقت نزدیک ات آمد دکمه اش را بزنی و پلیس سریع حاضر شود. خانه ات را به اداره پلیس وصل کردند با آژیر. دوباره حالت بد شد. از همه چیز می ترسیدی. با هیچ کس معاشرت نمی کردی. می گفتی کدام بی شرافتی آدرسم را داد بهش؟ شاید کسی نداده بود. شاید تعقیبت کرده بود. می گفتی نه. همه با من بد هستند خواهر جان. زن که سرکش نمی شود. اگر شد خونش حلال است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;من از سازمان زنان آمدم بیرون. رفتم سازمان حقوق کودکان. این بار اسمت روی یک پرونده ی سفید بود. پسرکت حالش بد بود. با چاقو بالای سرت آمده بود. کتکت می زد. کرک و حشیش می کشید. مدرسه نمی رفت. گفتی خواهر جان چه خوب که هر جا می رم تو هستی. چه خاکی به سرم کنم؟ بچه اَکَم را چه کنم؟ بچه اَکَت را بردند بیمارستان روانی در یک شهر دیگر که بستری شود. زار می زدی. روزها. شب ها. می گفتی اگر مملکتم حسابی بود این بلاها به سرم نمی آمد خواهر جان. گفتم پاشو بیا خانه مان چایی بخوریم. حریم کاری این کار تعریفش با حریم کاری آن کار فرق می کرد. چایی خوردیم. گفتی عجب قصه ای هستیم ما زن ها. از بابام کتک می خوردم تا شوهرم داد. از شوهر کتک می خوردم تا پلیس بردش حالا هم از بچه ام. بعد زدی به پیشانی ات گفتی این جا نوشته برای ما خواهر جان. فرار نمی شه کرد. شوخی هم می خواستی بکنی می گفتی برام یک دوست پسر ایرانی پیدا کن. مثل شوهر خودت مقبول. جوان بودی. سه سال از من بزرگ تر. بچه از بیمارستان آمد. کجدار و مریض سر می کردی با روزگار. من بچه دار شدم. بی خبر شدم ازت.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;از قسمت کار با بچه ها خودم را منتقل کردم که قسمت کار با مریض های در حال مرگ. پرونده صورتی بود. با اسمت روی اش. نوشته بود&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Amyotrophic_lateral_sclerosis"&gt; ای ال اس&lt;/a&gt;*. در بیمارستان گفتی نمی توانی بمیری چون بچه اَکَت کسی را ندارد. بچه اَکَت نشئه ی نشئه نشسته بود کف راهروی بیمارستان. تو باد کرده بودی. زیبایی ات کجا رفته بود؟ گفتی این چه بلایی بود سرم آمد خواهر جان؟ بچه ام را کی نگه دارد حالا؟ گفتم من راجع به این بیماری نشنیده بودم. پرونده ات را که خواندم رفتم تحقیق کردم در موردش. گفتی دکترها می گویند علاج ندارد ولی یک بیمارستانی در چین هست که درمان می کند این بیماری. پرسیدی می توانم پول جمع کنم برایت؟ نگاهت کردم که باد کرده بودی. دست و پایت را نمی توانستی تکان بدهی و هر دقیقه ماسک اکسیژنت را می گذاشتی دم دماغت. گفتم برایت ویدیوی فرهاد جان دریا آوردم که دوست داری. یادت بود که من فرهاد دریا را قبل از آشنایی با تو نمی شناختم. یک بار مهمانی عید شهر دعوتت کردم. نگفتم که ایرانی ها ازم خواستند افغانی دعوت نکنم به مهمانی و نصیحتم کردند که با افغانی ها معاشرت نکنم. گفتی چقدر بهت چیز مفتی یاد بدهم خواهر جان؟ و خندیدی. پرسیدی &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=qqnQQP0OZJ4&amp;amp;feature=related"&gt;آن آهنگش&lt;/a&gt; را که دوست داری هست توی ویدیو؟ گفتم هست. گفتی کلید خانه ی ما که گم شد خواهر جان. عمرمان به وطن قد نداد انگار.دوست پسر مقبول هم برایم پیدا نکردی آخر.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;من زدم روی دکمه ی پلی و نشستیم با هم زار زدیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-2233722028213726870?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2233722028213726870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2233722028213726870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/02/blog-post_26.html' title='و به بادی پرپر و دیاری دیگر'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6728014496123118431</id><published>2011-02-01T23:47:00.002-05:00</published><updated>2011-02-04T01:34:39.867-05:00</updated><title type='text'>در بوگی استریت همیشه برف می آید</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;من به بوگی استریت می روم. در بوگی استریت ماشین ها بوق می زنند. خانه ها درب و داغانند. به هم چسبیده اند. کج و کوله اند. سفال های روی شیروانی های شان یک خط در میان شکسته است. مردم در بوگی استریت با کمک دولتی زندگی می کنند و از بانک غذا که ما آدم های خیر در هر خریدمان از بقالی دو تا سوپ ارزان برای اش می خریم تا وجدان مان راحت باشد غذاهای کنسروی پر از سدیم و چربی می گیرند و می خورند. در بوگی استریت زن ها و مردها و بچه ها یا خیلی چاق اند یا خیلی لاغر. بعضی ها پشت پنجره خانه ها روی ویلچرهای شان نشسته اند و سیگار می کشند و به ما که با پالتوهای سیاه و کیف های گنده مان می رویم که بهشان یاد بدهیم چطور با بدبختی های شان کنار بیایند فحش های آبدار می دهند یا نمی دهند.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;خانه های دولتی بوگی استریت پر از رطوبت و کپک سیاه است. بچه ها و زن ها و مردها کپک را نفس می کشند و مریض می شوند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;آدم های خیابان های دور و بر بوگی استریت راجع به بوگی استریتی ها نظرهای مختلفی دارند. بعضی ها می گویند بوگی استریتی ها "لیزی بام" = کون تنبل هستند و بهتر است بروند کار کنند و دست از سر مالیات ما بردارند. بعضی ها قیافه های دلسوزانه می گیرند به خودشان و می گویند اوه پور تینگز بفرمایید این یک چک بیست دلاری. امیدوارم این چک کمک کند مشکلاتشان حل شود. بعضی ها تظاهر می کنند بوگی استریت در شهر کوچک سلطنتی ما وجود ندارد. بعضی ها هم روح شان خبر ندارد که بوگی استریت وجود دارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;من امروز در بوگی استریت تو فا تی را دیدم که تا چند سال پیش در ویتنام برای یک گروه قاچاق آدم بدن فروشی می کرده. چند سال پیش در سی و دو سالگی بعد از اینکه یکی از مشتری هایش بهش تجاوز می کند و پولش را نمی دهد به خاطر مشکلات جسمی بعد از تجاوز چند روزی در بیمارستان می ماند و در آنجا یک گروه خواهران راه عیسی مسیح اسپانسرش می کنند تا بیاید به کانادا. دو سال طول می کشد. در این دو سال چه اتفاقی می افتد؟ کلفتی می کند. تن فروشی می کند. خواهران مسیح برایش پول می فرستند گاهی. حامله می شود. پدر نامعلوم. می زاید. می آید کانادا. می رود روزها در یک کارخانه کار می کند. شب ها در تیم هورتونز. خانه ی دولتی می گیرد. خوشحال است. بدبختی هایش تمام شده اند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;شیر دادن به بچه که تمام می شود برجستگی سفت روی سینه می زند بیرون. یکی از کارگرهای کارخانه می گوید برو آزمایش بده شاید سرطان باشد. تو فا تی می گوید هان؟ سرطان دیگه چیه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;تو فا تی انگلیسی بلد نیست. تو فا تی دارد می میرد. تو فا تی یک دختر دو ساله دارد. تو فا تی هیچ کس را ندارد. خانواده اش تو فا تی&amp;nbsp; را وقتی خیلی کوچک بوده فروخته اند. تو فا تی مو ندارد. یک کلاه قرمز روی سرش است. در و دیوار خانه پر است از عکس های تو فا تی و دخترش با ژست های جورواجور. آبدوغ خیاری. لوند. هندی. در لباس ژاپنی با عکس شکوفه های به تقلبی پشت سر. با ماتیک قرمز و لپ های صورتی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;تو فا تی باور نمی کند که دارد می میرد. می گوید دکتر گفته چند ماه دیگر. نمی داند من چه سختی هایی کشیده ام و زنده مانده ام. آن موقع که آن مرد بهم حمله کرد دکترها گفتند خدا نجاتت داد. خواهر ای لین گفت مسیح نجاتم داد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;مترجم حرف های تو فا تی رو تند تند ترجمه می کند. به مترجم می گویم بپرسد برای دخترش برنامه ای دارد؟ نمی توانم بگویم بعد از مرگش. تو فا تی می گوید خیلی خیلی. می خواهم برود دانشگاه. می خواهم رقص هم یادش بدهم وقتی حالم بهتر شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;دخترش دارد میکی ماوس نگاه می کند. به من می گوید می دانی خانه ی ما کجاست؟ در بوگی استریت. در بوگی استریت همیشه برف می آید.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;به مترجم می گویم به تو فا تی بگوید اینجا اگر وصیت نامه نداشته باشد دولت همه چیزهایش را بر می دارد و برای شان تصمیم می گیرد. دولت می شود قیم اش. اینجا همه وصیت نامه دارند. من هم دارم. او هم دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6728014496123118431?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6728014496123118431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6728014496123118431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='در بوگی استریت همیشه برف می آید'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-2849748592639550515</id><published>2011-01-29T02:37:00.002-05:00</published><updated>2011-01-29T03:07:51.385-05:00</updated><title type='text'>راوی مجنون شده است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روای اگر ساعت ده و نیم یازده شب نخوابد دیگر خوابش نمی برد و دقیقن به همین دلیل است که هر شب ساعت یک و دو می خوابد. چه کار می کند؟ گزارش می نویسد و فکر می کند. تلویزیون نگاه می کند و فکر می کند. می رود روی بچه را می پوشاند و فکر می کند. ای میل جواب می دهد و فکر می کند. تد نگاه می کند و فکر می کند. حالا به چه فکر می کند؟ بستگی دارد. به آدم هایی که در طول روز دیده. به گزارش هایی که نوشتنشان تمام نمی شود. به ناهار فردا. به لباس های توی خشک کن. به اینکه چطور با بچه ی چاهار ساله ی جنیفر حرف بزند که مُقُر (مغر؟) بیاید مامانش وقتی مست می کند کتکش می زند. به یک ملت داغون. به آزار جنسی که دیده نمی شود. به مشکلات حاد روانی پنهان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امشب به سوسک فکر کردم. سوسک در زندگی من نقش مهمی داشته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خانه ی مامان بزرگ پر سوسک بود. ما همیشه خانه ی مامان بزرگ بودیم چون مامان بزرگ و دایی بزرگ که آن وقت ها زن نداشت توقع داشتند مامان بیچاره ی من دائم آنجا باشد و حتی فکر نمی کردند یک زن با سه بچه ی کوچک و شوهر خودش خانواده دارد و مامان من هم بی صداتر از آن بود که بهشان بگوید که بروند بابا دنبال کارشان. شب ها برق می رفت. جنگ بود. صدای آژیر می آمد. رزمندگان سلحشور اسلام در گوشه و کنار تکه پاره می شدند و مادر پدرهای شان تا آخر عمرشان داغدار می شدند. ما می نشستیم روی زمین و صدای مان در نمی آمد. بعد ناگهان صدایی می آمد. ویژ. در تاریکی چشم مان نمی دید ولی می دانستیم یک سوسک بود که پرواز کرد. روزنامه هایی را که از قبل آماده کرده بودیم در هوا تکان می دادیم و می لرزیدیم. از دست سوسک. سوسک احمق با پاهای زبر و بال های سیاه گنده اش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آخر هفته ها می رفتیم خانه ی آن یکی مادربزرگ. توالت اش ته حیاط بود. توی توالت سوسک بود. نمی شد مامان بابا را صدا کرد برای یک سوسک ناقابل. مامان باباهای آن دوره زمانه بچه لوس نمی کردند. سوسک بود که بود. تو بشاش. به سوسک چه کار داری؟ من نمی توانستم بشاشم در حضور سوسک. صبر می کردم. به خودم می پیچیدم. از پنجره ی بزرگ همه را می دیدم که نشسته اند آجیل می خوردند. یا کاهو سکنجبین. آب می گرفتم روی سوسک و از دستشویی فرار می کردم بیرون. بعد سرک می کشیدم که ببینم رفته یا نه. یک جیش کردن گاهی نیم ساعت طول می کشید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد نوبت سوسک های ریز بود. ناگهان تا توی یخچال هم آمده بودند. چند بار سم پاشی کردیم. فایده نداشت. یک نصفه شبی بود. داشتم تلفنی با کسی که بنا به تعریف آن زمان ها اسمش بود دوست پسر و بنا به تعریف این زمان ها لابد هست هان؟ هارهار زرشک حرف می زدم. چراغ از ترس ناگهان ظاهر شدن مامان خاموش بود. تشنه بودم. شیشه ی آب را از یخچال برداشتم قلپ قلپ. یک چیز نرمی رفت زیر دندانم. چراغ را روشن کردم. یک سوسک کوچک له شده بود. باید خودم را کنترل می کردم. قرار نیست که دوست پسر آدم بفهمد توی شیشه ی آب خانه ی آدم بچه سوسک وجود دارد. سوسک هیچ مزه ی خاصی نداشت. سم پاش بعدی گفت یک هفته از خانه بروید بیرون. خانه را لابد با عصاره بمب شیمیایی سم پاشی کرد. همه ی بچه سوسک ها مردند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;خاطره ی بعدی من از سوسک به لگد کردن انبوهی از آن ها و بالا رفتن شان از پر و پاچه ام برمی گردد. باز هم پای یک موجود مذکری در میان بود که زرشک نبود و عمر و زندگی بود. قرارهای نیمه شبانه داشتیم. البته که نمی شد بروم بگویم ای پپر خانم ای مادر عزیز من می خواهم نصفه شب با عمر و زندگی ام بروم جاده ی آبعلی چون عاشقش هستم. خانه مان طبقه ی دوم بود. باید از در خانه می آمدم بیرون. ولی در ورودی به حیاط قفل بود. پس باید از دیوار می رفتم پایین. به این منظور باید می رفتم توی جا گلدانی سیمانی خیلی خیلی درازی که لب بیرونی پنجره بود. توی آن راه می رفتم تا برسم به یک پنجره ی دیگر. از آن پنجره بروم تو. و پشت در ظاهر شوم. توی گلدان سیمانی پر از چه بود؟ سوسک. خدا بداند چند تای شان را کشته باشم. و یادم هم باشد که به بچه ام اجازه بدهم هر غلطی می خواهد بکند چون اگر بچه ی من باشد به هر حال هر غلطی که بخواهد می کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک شبی بود. در وان خوابیده بودیم. دنیا خوب بود. خاصیت دستانش این بود که بزرگ بودند. قلبم را می پوشاندند. حرف می زدیم. من چشمم افتاد به سقف. یک سوسک روی سقف بود. جیغ زدم و خواستم فرار کنم. قول داد که سوسک روی سر و کله ام نمی افتد. گفت نگران نباشم. سوسک نیوفتاد. ما در وان ماندیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امشب نمی دانم چرا هی به سوسک فکر میکنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-2849748592639550515?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2849748592639550515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2849748592639550515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/01/blog-post_29.html' title='راوی مجنون شده است'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8896104559356895333</id><published>2011-01-10T21:21:00.001-05:00</published><updated>2011-01-10T21:25:45.797-05:00</updated><title type='text'>فارست گامپ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من می دوم. از دم در سازمان تا دم در ماشین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دوم توی خانه. شلوار و پیرهن اضافه برای بچه بر می دارم. آب برمی دارم. شربتش را بر می دارم. آب میوه اش را بر می دارم. یک تکه نان بر می دارم. دستمال خیس بر می دارم. سطل ماست بر می دارم که اگر بالا آورد. پتو بر می دارم که اگر لرز کرد. کفشش را بر می دارم. همه را می گذارم توی ماشین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دوم. خودش را بر می دارم. غر می زند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از پارکینگ تا مطب را می دوم. باد می آید. گوش هایم یخ زده. بچه زیر پالتوی من است. هر قدمی که می دوم کله اش از توی یقه ام می پرد بالا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دوم توی دستشویی. بچه را از توی پالتویم در می آورم. یک قوطی نارنجی گل گلی با برچسب دورا و دیگو دستم است. بچه باید جیش بکند تویش&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;راهروی طولانی بین مطب تا آزمایشگاه را می دوم. کله بچه بالا و پایین می رود زیر چانه ام. یک پیرزنی دست در دست نوه اش خیلی خیلی آرام توی راهرو راه می رود. من سرعتم را کم می کنم. راهرو باریک است. نوه می گوید بیا این طرف مامان بزرگ. من ببخشید گویان به دویدن ادامه می دهم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فرم ازمایشگاه را پر می کنم. بچه داغ است. می گوید&amp;nbsp; "پوشتم می شوزه مامان". قلبم هزار تکه می شود. یادم می افتد قوطی جیش را توی دستشویی مطب جا گذاشته ام. هنوز تا نوبتمان مانده. می دوم. کله ی بچه می پرد بالا می رود پایین. پیرزن و نوه اش هنوز توی راهرو هستند. من سرعتم را کم می کنم. به هم لبخند می زنیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دوم. قوطی جیش را می دهم دست پرستار. برمی گردم توی راهروی باریک. می دوم. می رسم به پیرزن و نوه اش. برای بار سوم می گویم ببخشید. توضیح اضافه می دهم که بچه مریض است و آزمایش اش جا مانده بود. پیرزن به پسرک لبخند می زند. می گوید تیک ایت ایزی دخترم. مواظب خودت هم باش. تشکر می کنم و باز می دوم. یک راست توی آزمایشگاه. سوزن را می کنند توی دست بچه. به من نگاه می کند. با چشم های بزرگ اش. بغض می کند. می گوید آچیز و بغضش می ترکد. قلبم هزار تکه می شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;آزمایش ها تمام شده. همه قبل از پایان ساعت کاری. دیگر می توانم راه بروم. توی پارکینگ پیرزن و نوه اش آرام و دست در دست هم به طرف ماشین شان می روند. پسرک به پیرزن می گوید بای. پیرزن به پسرک و من می گوید بای. بخندید. همه چیز درست می شود. می خندم بلند بلند. پسرک بی حال لبخند می زند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب مامان و عمه خانم و مرد و چند تا دوست و فامیل دیگر دعوایم می کنند. نصیحتم می کنند. نصیحت پزشکی می کنند. می گویند بچه حالش بد است چون تو شلوغش می کنی. بچه دارویش را نمی خورد چون تو پَنیک می کنی. بچه مریض شده چون کلاهی که سرش گذاشتی گرم نبوده. بچه مریض شده چون می بری اش در هوای سرد. بچه مریض شده چون همه اش ارگانیک به خوردش می دهی. بچه مریض شده چون همه اش ارگانیک به خوردش نمی دهی. اصلا چرا عکس ریه گرفتم از بچه؟ که پس فردا باعث سرطانش بشوم؟ آیا نمی دانم این اشعه ها چقدر بد هستند؟ چرا خون گرفتم از بچه؟ دردش دادم که چه؟ طوری نیست که. ویروس است و خودش خوب می شود. بچه را ول کنم تا بزرگ شود. چرا بچه را ول نمی کنم تا بزرگ شود؟ بچه را دیوانه کرده ام بسکه چسبیده ام بهش. بچه را فلان ... بچه را بیسار...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روی مبل نشسته ام. یک هفته است که شب نخوابیده ام. یک هفته است که هر روز قلبم هزار تکه می شود از مریضی پسرک. دست و پایم می لرزند. فردا تولد پسرکم است. ساعت دوازده و پنج دقیقه ی ظهر می شود سه سالش. می خواهم بدوم. بدوم توی همان راهروی باریک پیش همان پیرزن و نوه اش که خیلی خیلی آرام راه می رفتند. فقط بدوم. بدون مقصد. برای فرار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8896104559356895333?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8896104559356895333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8896104559356895333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='فارست گامپ'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-1802383512253574812</id><published>2010-12-22T01:21:00.000-05:00</published><updated>2010-12-22T01:21:24.745-05:00</updated><title type='text'>یک روزی بی جنبش برگ*</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="UIStory_Message"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="UIStory_Message"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز که از در خانه بیرون می رفتم به مرگ فکر نمی کردم. این اتفاق نادری است چون من بسیار به مرگ فکر می کنم. امروز ولی لیست کارهایم دستم بود. یک طرفش خط مامان بود. نوشته بود کره. رب. شلغم. ویتامین سی برای بچه. بعد توی پرانتز نوشته کره ی ارزون بخر که غر نزنی به جونم. مصرف کره و نمک مان رفته بالا از وقتی مامان آمده. میزان غر من هم. زعفران هم آورده و هی می سابد و می ریزد توی غذا. فکر کردم کره ی غیر ارگانیک بخرم. ارگانیک قالبی نه دلار است و تا حالا فقط مصرف کره مربای صبح بچه بود و حالا نصف قالب نصف قالب می رود توی قابلمه ی برنج و خانه را بوی عشق و برنج برمی دارد. یک طرف دیگر کاغذ خط من است. باید بروم اداره ی پست. باید بروم شیرینی فروشی آن سر شهر که شیرینی خانگی می پزد برای دکتر خانوادگی مان و منشی ها و پرستار مطب شیرینی بخرم با کارت برای کریسمس. باید کادوهای - &lt;a href="http://www.childrenswish.ca/"&gt;یک خانواده را اداپت کنید&lt;/a&gt;- را به سه خانواده برسانم. و بیست تا کار دیگر. بچه روی همه را خط خطی کرده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دم ظهر قهوه ام دستم بود. شال گردنم روی دماغم بود که یخ نزند بشکند بیوفتد چون هر دماغی در معرض باد منهای سی درجه ی قطبی ممکن است بشکند و بیوفتد. موبایلم زنگ زد. خاله ام بود. گفت سلام. فورا برایش توضیح دادم که چیزهایی را که سه ماه پیش قرار بود برایش پست کنم بالاخره پست کردم. سفارشی که زود برسد. ببخشید که سرم همیشه شلوغ است. تند تند گفتم. بعد یاد محتویات بسته ی پستی افتادم. عکس و لباس برادر کوچکم که دو سال پیش دم عید مرد. یاد مرگ افتادم. خاله ام گفت برای این ها زنگ نزده است. زنگ زده است که با صدای شکسته ی غریب به من بگوید که بابا بزرگم مرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از پارسال تابستان به این طرف واکنشم به همه ی خبرهای بد هر استرس و مشکلی هر دلتنگی و غصه ای شده است تنگی نفس و درد قفسه ی سینه. یعنی که همه ی ناخوشی ها برایم تبدیل به اضطراب می شوند. یعنی که به جای گریه خناق می گیرم. به جای دلتنگی خناق می گیرم. به جای اعتراض قلبم درد می گیرد. به جای زار زار نفسم بند می آید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دم در ماشین بودم. برگشتم توی سازمان. نفسم بالا نمی آمد. به خودم گفتم گریه کن. گریه کن. گریه کن. نفس بکش. نفس بکش. نفس بکش. نفس کشیدم. به خاله ام گفتم به مامان زنگ نزن. گریه کردم. نفسم برگشت سر جایش. مامان زنگ زد که بچه می خواهد برود برف بازی. گفتم الان نه. بگو الان وقت خواب بعد از ظهرش است. لطفا همین الان برود بخوابد. برایش کتاب بخوان تا من بیایم. تلفن ها را قطع کن که صدای شان خواب از سر بچه نپراند. بس که ملت فتیش آه و ناله دارند. بس که گاهی احساس می کنم بدبختی و غم دیگران بهشان حس زنده بودن می دهد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به سوپروایزرم گفتم من دارم می روم. گفت چی شده؟ گفتم بابا بزرگم مرد. اول باید می رفتم برای دکتر خانواده شیرینی می خریدم. شیرینی فروشی فردا تعطیل می شود و کاری به مردن بابا بزرگ من ندارد. توی شیرینی فروشی فکر می کنم مرگ دیگر پشم و پیل اش برای من ریخته. بس که آدم هایم مرده اند پشت سر هم. مشتری جلوی من با حوصله مواد اولیه ی همه ی شیرینی ها را می پرسید. چه می دانست بابا بزرگ من مرده آن هم در شب یلدا. یادم افتاد بابا بزرگ روسم هم شب یلدا مرده بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرا خواب ندیده بودم؟ من همیشه خواب می دیدم وقت مردن آدم هایم. شاید هم دیده بودم و یادم نبوده. برای خودمان هم شیرینی خریدم. سر راه انار هم خریدم. وقتی رسیدم مامان داشت بچه را می خواباند. نشستم به بابا بزرگ فکر کردم. بهش می گفتیم پدر تاک. کشیش توی رابین هود. وجه تشابه؟ شکم بزرگ. بابا بزرگ زندگی خوبی داشت. آن طور که دلش می خواست زندگی کرد. کارهایی را که دوست داشت کرد. مسافرت هم رفته بود. اهل سیاست بود. عاشق پسرهایش بود. تیپیکال مرد قدیمی ایرانی. میتینگ می رفت و بزم و مامان بزرگ در خانه بود و بچه ها هم برای خودشان بزرگ می شدند. دلم گرفت. دو روز پیش زنگ زدم که با بابابزرگ حرف بزنم. مامان بزرگ گوشی را گرفت. بیست و هفت دقیقه غر زد که چرا بچه هایش ولش کرده اند رفته اند و چرا من در این سرما مانده ام و نمی روم ایران پیش آن ها و چرا برادر بزرگم به آن ها سر نمی زدند و بقیه داستان. دلم می خواست با بابا بزرگ حرف بزنم ولی مامان بزرگ اعصابم را به هم ریخت. گفتم بعدا زنگ می زنم که بابا بزرگ حرف بزنم. بعدنی در کار نبود. مرد. مثل بابا و ژان و برادر کوچک و آن یکی پدر بزرگ و مادر بزرگ که مردند. دو سال پیش دیده بودمش پدر تاک نازنین را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد مامان آمد بیرون از اتاق بچه. برایش چایی و شیرینی آوردم. کمی از در و دیوار حرف های معمولی زدیم. همیشه خبرهای بد را من می رسانم. احساس می کنم رسالتم است. باید کسی خبر را بدهد که بعدش بتواند در سکوت طرف را بغل کند. کسی که بداند ِکی چه بگوید. اصلا کسی که بداند ارزش گرفتن دست در سکوت خیلی بیشتر از حرف های بی معنی است. من می دانم. عزیز از دست داده ام. می فهمم. داوطلبانه قاصد خبر مرگ می شوم بس که کسی را نمی شناسم که همدردی در سکوت را بلد باشد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به مامان می گویم دو تا خبر دارم. یکی خوب و یکی بد. می گوید حامله ای؟ نمی دانم اگر حامله بودم خوبش بود یا بد. می گویم نه. خبر خوب این است که خانه ای را که دوست داشتیم و رفتیم دیدیم برای خریدن گفته با قیمت پیشنهادی ما راه می آید. بدش هم این است که بابا بزرگ... و نگاهش می کنم. رنگش سفید می شود. لب هایش می لرزند. محکم بغلش می کنم. مردن آدم هایی که دوست شان داریم همیشه دردناک است. گردن مامان را بوس می کنم. فکر می کنم ما که بمیریم بچه چقدر غصه می خورد. از خودم بدم می آید که قرار است زمانی باعث غصه خوردن بچه بشوم. به مامان می گویم خیلی راحت بود. سکته. روی صندلی نشسته بوده و سکته می کنه. پدر تاک را می بینم با عصای قدیمی اش روی صندلی که آرام از روی صندلی می افتد پایین و می رود بالا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;h3 class="UIIntentionalStory_Message" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:&amp;quot;msg&amp;quot;}"&gt;&lt;span class="UIStory_Message"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;*آری ما غنچه یک خوابیم&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;یک روزی بی جنبش برگ&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;اینجا ؟&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;نی در دره مرگ&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span class="text_exposed_hide" style="font-weight: normal;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;تاریکی تنهایی&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;نی خلوت زیبایی&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;به تماشا چه کسی می اید چه کسی ما را می بوید&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;و به بادی پرپر ...؟&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br style="font-weight: normal;" /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;و فرودی دیگر ؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&amp;nbsp;سهراب&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-1802383512253574812?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1802383512253574812'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/1802383512253574812'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/12/blog-post_22.html' title='یک روزی بی جنبش برگ*'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-7165049183944027717</id><published>2010-12-12T01:35:00.002-05:00</published><updated>2010-12-12T01:41:24.085-05:00</updated><title type='text'>توی پوست خودم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مهمونی کریسمس سازمان بود. بچه رو گذاشتیم پیش عموش رفتیم مهمونی. آدم ها معمولی بودن. آرایش ها معمولی بودن. لباس ها معمولی بودن. آهنگ ها معمولی بودن. از سیصد تا کارمند سازمان صد و شست و پنج نفر اومده بودن. شام معمولی بود. بعد شام رقص بود. یک پیرزنی که تو قسمت حسابداری کار می کنه با دوست دخترش می رقصید. پیرزن لباس صورتی چین دار گل درشت پوشیده بود دوست دخترش شلوار شش جیب با یک پیرهن و کراوات. چند تا پیرزن و پیرمرد هم شراب به دست واسه خودشون تنهایی قر می دادن. کسی از تنها بودن خجالت نمی کشید. کسی از پیر شدن نمی ترسید. کسی از ترکیب پیر و صورتی معذب نمی شد. کسی به پیرمرد شراب به دست رقصان از گوشه ی چشم نگاه واه این رو نیگا نمی کرد. کسی از خیلی چاق بودن یا خیلی لاغر بودن خجالت نمی کشید. کسی به گی ها و لزبین ها هیچ جور خاصی نگاه نمی کرد. اصلا کسی به کسی نگاه نمی کرد. یک بی خیالی خوبی هست توی جمع های این جایی ها. بی خیالی که تضمین می کنه کسی فردا راجع به هیچی پشت سر هیچ کس حرف نمی زنه. هر چی هست الانه و همین لحظه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جوون ها تو هم می لولیدند. یک آهنگ گذاشتند که توش می خوند همه مجردها بیان وسط دست هاشون ببرن بالا و چی چی و چه چه. همه ی مجردها پریدن وسط دست هاشون رو بردن بالا قر دادن. من ودکا خوردم. سیگار نداشتم. مرد گفت از یکی بگیر. گفتم تو همه ی سازمان سه نفر سیگار می کشن که امشب نیومدن. قرار شد چیپ باشیم و نریم دوازده سیزده دلار پول سیگار بدیم و بعدش بریم خونه ی عمه خانم سیگار بگیریم ازشون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;رییس کل سازمان رو کرده بودند رودولف. رودولف یکی از گوزن هایی ئه که کالسکه ی بابانوئل رو می کشه. براش شاخ پلاستیکی برق برقی گذاشته بودن با عینک صورتی. دور گردنش هم ریسه ی قرمز آویزون کرده بودند. بقیه رییس روسا اون وسط با پارتنرهاشون قر می دادن. رییس بودن هیچ حق اضافه ای بهشون نمی ده. اصلن هیچ گه خاصی نمی کنه این لقب ها آدم رو. حالا هی مامانم به من گیر بده که برو دکترا بخون بشی خانم دکتر. آهنگ ایرلندی گذاشتند. یک دایره درست کردیم دورش کردی رقصیدیم. به نظر من ایرلندی ها رقصشون رو از کردها گرفتند. نظرات من البته تحت تاثیر ودکا هیچ اعتباری ندارن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من هم رقصیدم. یادم افتادم به مهمونی های کریسمس سال های پیش. چند تاش رو نرفتم. بلد نبودم خوش بگذرونم. راحت نبودم با خوشی. با رقص شلنگ تخته ای. با خودم بودن. اصلا نمی دونستم خودم چی چی هست. بعد مهمونی افسردگی می گرفتم. حس گناه داشتم. حس چیپ بودن. بد بودن. خر بودن. دلتنگی. بس که خط برامون کشیده بودن. بس که همه چی تعریف ایدئولوژیکی شده بود. بس که همه چی بار ارزشی داشت. بس که همه چی معیار قضاوت بود. بس که دختر بودن بار کثافت سنگینی داشت. بس که شاد بودن گناه تعریف شده بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;رقصیدم. مست کردم. رییس سازمان گفت چشمات برق می زنند. گفتم ده سال طول کشید تا برق چشام رو پس بگیرم از کشورم. فهمید چی می گم. قبلن در موردش با هم حرف زده بودیم. رقص بعدی چاچا بود. من هم که عاشق چاچا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-7165049183944027717?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7165049183944027717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7165049183944027717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='توی پوست خودم'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-3786546867324088994</id><published>2010-11-28T00:51:00.003-05:00</published><updated>2010-11-28T00:54:13.846-05:00</updated><title type='text'>زخمی که نمی بینیم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر جنده ها، جنده ها، خواهر جنده ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است.&amp;nbsp; چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت هیچ وقت ترمیم نمی شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-3786546867324088994?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3786546867324088994'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3786546867324088994'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/11/blog-post_28.html' title='زخمی که نمی بینیم'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8253083212873390479</id><published>2010-11-12T09:26:00.003-05:00</published><updated>2010-12-12T00:54:04.321-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پسرک'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وبلاگ صاحاب'/><title type='text'>آن روی سکه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی عصبانی هستید چه می کنید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من که چکمه ی قهوه ای پاشنه خیلی بلند خیلی شیکم را می پوشم. با پالتوی کوتاه یشمی قهوه ای خیلی شیکی که از دست دومی خریدم. تگ اش هم هنوز بهش بود. روی تگش زده بود چهارصد و بیست و نه دلار. دست دومی رز وحشی می فروختش پنجاه دلار. یک قسمتی از عواید رز وحشی می رسد به پناهگاه زنان شهر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گردنبدم را که از کوبا آمده انداختم. گوشواره هایش را هم. ماتیک هم زدم حتی. و ریمل. و کمی رژ گونه. همه این کارها را که داشتم می کردم فحش هم می دادم. تنم از درون می لرزید. بی خوابی هم بود. شب قبلش تا سه صبح با خودم حرف زده بودم. کمی هم گریه کرده بودم. من عصبانی که می شوم گریه ام بند می آید. عصبانیت در من حس قوی تری است تا گریه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مرد نگران شده بود که نتوانم روی پاشنه ی بلند چکمه راه بروم. در عروسی مان کفش هایم را در آورده بودم و رفته بودم توی اتاق چرت زده بودم. من و پاشنه های بلند با هم دوست نیستیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این واقعیت غم انگیزی است ولی هست. این که عقل آدم ها به چشم شان است. البته کمی تا قسمتی بستگی دارد کجا و با کی باشی. من داشتم می رفتم مدرسه ی پسرم. عصبانی بودم. باید کوبنده می رفتم. قصدم این بود که بکوبمشان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه دو ماهی است که لج می کند. الکی بهانه می گیرد. می ترسد. چیز پرت می کند. به همه می گوید بَنجنس. من هی کتاب و مقاله و ریسرچ خواندم دیدم جور در نمی آید. این مدلی که ما در خانه هستیم بچه نباید این جوری بشود. غیر مستقیم باهاش حرف زدم. صبح ها که می برمش مدرسه معلم هایش را نمی بینم چون مشغول بچه ها هستند و عصر که می روم دنبالش معلم های اصلی رفته اند و معلم کمکی آمده. از معلم کمکی چند بار پرسیدم که بچه چطور است؟ گفت عالی. برای معلم هایش یادداشت گذاشتم که اوضاع چطور است؟ گفتند عالی. بعد با مرد شروع کردیم چشم همدیگر را در آوردن که این طوری شده تقصیر فلان رفتار تو است. شب ها بیدار ماندیم و بحث کردیم. برنامه روزانه را هی عوض کردیم. بهتر نشد. بدتر شد. بچه همیشه به ما اعتماد داشت. این بهترین چیزی بود که دلم می خواست در رابطه باشد. اگر می رفتیم خرید و شکلات می خواست و من می گفتم نه و برایش توضیح می دادم که چرا نه می گفت اوتی (اوکی). اگر باید اسباب بازی اش را با کسی سهیم می شد و مرد ازش می خواست این کار را بکند می کرد. به ما اعتماد داشت. من این را دوست داشتم. برایش جان کنده بودم. ولی می دیدم که عصبانی است این روزها. لج می کند. قلبم می شکست که به مردم راه حل می دهم که با بچه تان چه بکنید و چه نکنید ولی نمی دانم با بچه ی خودم چه بکنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تا دو شب پیش. شب مصاحبه مدرسه با پدر مادرها. &lt;a href="http://measer-pear.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html"&gt;سه تا معلم پارسالش&lt;/a&gt; از مدرسه رفته اند. رفته اند مدرسه ی خودشان را باز کرده اند. این سه تا جدید هستند. گفتند بچه خیلی به بچه های دیگر کمک می کند. بغل و بوس شان می کند. کمک می کند جوراب های شان را بپوشند و کت های شان را آویزان کنند. بعد گفتند بچه خیلی کله قوی* است. من این لغت را دوست ندارم. گفتم من به جایش می گویم با پشتکار. گفتم مثال بزنید برایم. گفتند مثلا بدون دلیل رو بالشی اش را در آورده و بعد همین جوری ولش کرده چند بار. ما هم بهش گفتیم نمی تواند با بچه های دیگر بازی کند تا روبالشی رو بکشد روی بالش. گفتند چند بار اتفاق افتاده و گاهی تا دو ساعت آنجا نشسته تا رو بالشی را بکشد. پرسیدم بعد از دو ساعت کشیده؟ گفتند نه. بعد گفتند جورابش هم همین طور. سر آن هم چند بار طولانی مدت در یک گوشه نشسته. زمان مصاحبه پانزده دقیقه بود. من آمدم بیرون. با مغز و بدنی در شوک. مه رفت کنار. فهمیدم بچه چرا عصبانی و بی اعتماد شده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این بود که فردا صبحش نیم ساعت طول کشید تا حاضر بشوم. حتی بَج کارم را هم انداختم گردنم. برای این که بشاشند به خودشان. و رفتم که چشمش شان را در بیاورم. می دانید؟ نباید مادرها را عصبانی کرد. مخصوصا اگر فکر کنید خیلی آرام و نایس هستند. مخصوصا اگر یک رگ عشق ودکا و آکاردئون داشته باشند. مخصوصا اگر کارشان با مغز و روح و روان بچه ها باشد. مخصوصا اگر یک لرد هنری* نهفته درون شان باشد. مخصوصا اگر زیباترین پسرک دو سال و نه ماه ی دنیا را داشته باشند. چون آن وقت آن روی سکه را خواهید دید و آن روی سکه چیز نحس بدی است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;* head strong&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;* لرد هنری آدم بنجنس توی کتاب دوریان گری. لقبم بود در دوران دبیرستان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8253083212873390479?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8253083212873390479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8253083212873390479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='آن روی سکه'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8079874180925857802</id><published>2010-10-20T18:01:00.003-04:00</published><updated>2010-10-20T18:04:56.862-04:00</updated><title type='text'>روز آخر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم می خواست پرل هاربر رو ببینم. به مرد گفتم بریم. گفت بریم دوباره غصه زاری کنی؟ گفتم نه بابا. تاریخ اه. تو پرل هاربر هی گریه ام رو قورت دادم. یاد سهراب افتاده بودم. یاد اون زنی که زیر گرفته بودنش مامانش می گفت خیلی چاق بود دخترم. بی انصاف ها لهش کرده بودن. یاد اوینی ها. بچه هی می گفت اینجا کوجا؟ ما چرا این جا؟ حرف می زدم بغضم معلوم می شد. مرد گفت دیدی گفتم. گفتم نمی دونم چرا یاد این ها افتادم. گفت این ها چه ربطی به پرل هاربر دارن؟ گفتم من خدای چیزهای بی ربطم. برگشتیم فرودگاه که بشینیم تو هواپیما برگردیم قطب. وسط راهروهای هواپیما یاکریم و گنجشک و جک و جونور راه می رفتن. ما بیسکویت خرد می کردیم براشون. نوشته بودن لطفا به پرنده ها غذا ندیم. پس چی کار کنیم؟ خرت خرت جلوشون بیسکوین بخوریم بهشون زبون درازی کنیم؟ مرد گفت چه فرودگاه داغونی. گفتم از امام که بهتره. بیزارم از امام. با اون آسانسورهای مسخره اش. چمدون هام توش جا نمی شدن. بعد یارو گفت بیا از این رمپ برو. رمپ یک نرده تق و لق آهنی داشت زیر پام می لرزید. گفت هنوز کامل درست نشده. گفتم این آسانسورها چه مسخره ان پس. آدم از خارج میاد چمون گنده داره. گفت امان از دست شما خارج نشین ها. ببخشید گه خوردیم خارج نشین شدیم. گه خوردیم که از دست شماها مملکتمون رو ول کردیم اومدیم اینجا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه هی نق می زد. همسفرهامون خیلی ایرانی بودن. مردِ همسفر بچه رو به اسم صدا نمی کرد. بهش می گفت قرمساق. قرمساق کجاست؟ قرمساق بیدار شد؟ قرمساق چرا نق می زنه؟ به بچه گفتم قرمه سبزی مامان. عمو می گه قرمه سبزی. چی چی بگم خب؟ دوست قدیمی هفتاد ساله خانوادگی اه. زنش می گفت اه بابا این بچه رو خیلی لوس می کنی ها. هی توجه می خواد. ولش کن بذار هر کاری می خواد بکنه محلش نده. ببخشید زاییدیم که ول کنیم مثل خودمون مثل علف هرز بزرگ شه؟ خب پس چرا زاییدیم اگه حالش رو نداریم؟ می خواستن حواس بچه رو پرت کنن می گفتن بلدی حرف بزنی؟ نه نه. ما می دونیم بلد نیستی حرف بزنی. بلدی غذا بخوری؟ نه نه. ما می دونیم بلد نیستی غذا بخوری. هنوز کوچولو هستی. پس چرا گریه می کنی؟ ریدیم بهت ناراحتی؟ ای بابا. پس مرد نیستی. این بچه ات دختره گریه می کنه؟ گریه کنی آقا میاد می برتت. آقا خانم من خوشم نمیاد از این حرف ها به بچه بزنین. برم بابا؟ این قدر مادر بچه رو تحویل می گیرین می میره از خوشی. حالا برین به مامانم بگین چه دختر آکله ای داری پَپَر خانوم. ازتون بعیده. چهل سال پیش دانشگاه شیراز درس خوندی؟ خب خونده باشی. پونصد هزار دلار جیرینگی ویلا می خری تو هاوایی؟ خب بخر. من گاندی رو تصحیح می کنم که گفته فرهنگ یک ملت رو از رو رفتارش با حیوناش ببین. من می گم از رو رفتارش با بچه هاش و زن هاش ببین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تو هواپیما فیلم دیدیم. بعد خوابیدیم. بیدار شدیم بهمون اگ بِنِدیکت دادن خوردیم با قهوه ی بدمزه. از دم بازرسی تا رسیدیم به محل برداشتن چمدون ها چاهار نفر بهمون گفتن با بچه دو سه ساله رفته بودن تعطیلات؟ آخیش- البته این ها می گن اووووه ولی ترجمه ی لحنش می شه آخیش- الان حتما خسته تر برگشتین. باید یک تعطیلات دیگه برین که خستگی این یکی از تن تون در بیاد. خوش اومدین به خونه. کمک احتیاج ندارین؟ ما هم هی سرمون رو تکون می گیم و دلمون خوش می شه و غر می زنیم که ای بابا تعطیلات با بچه ی کوچک خیلی سخته. حالا نمی گیم سخته چون بچه مون رو آدم حساب می کنیم وگرنه که می اندازیمش یه گوشه عر بزنه ما بشینیم عرق و زهرمارمون رو بخوریم و خوشمون رو بگذرونیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من تو رو دوست دارم خانوم کانادا. می فهمی؟ اختلاف نظرهامون رو داریم. دعوامون هم می شه. مخصوصا از وقتی این هارپر اومده سر کار. یک قسمت هایی ازم هست که هیچ وقت کانادیی نمی شه. یک قسمت هایی ام هست که همیشه ایرانی می مونه. ولی عاشقتم. خوشحالم که خونه ام تو دل تو اه. اگرچه سرد و دوری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8079874180925857802?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8079874180925857802'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8079874180925857802'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html' title='روز آخر'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-3228164530059212433</id><published>2010-10-19T06:18:00.002-04:00</published><updated>2010-10-20T18:02:03.695-04:00</updated><title type='text'>روز اول- گ. م جانم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;input xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بوی دریا می آمد وقتی رسیدیم دختر جان. درخت نخل بود. رطوبت بود. گرما بود. من بودم. هیچ حسی نبود. خستگی بود. فکر کردم مسافرت دیگر خوشحالم نمی کند. دلم بیشتر می خواهد با دوستانم- همان چند تایی که مانده اند- دور هم بنشینیم و عرق و آبجو بخوریم. سالاد و غذا درست کنیم. حرف های معمولی بزنیم و کارهای معمولی بکنیم. هوس هیچ مسافرتی در دلم نمانده. مامان می گوید بسکه عین دختر سعدی کونت به زمین بند نشد و هر گوری دلت خواست رفتی. بعد می گوید چه خونی به دل من می کردی تو. حقت است بچه ات این قدر کله شق است. تقاص من را می گیرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باید تقاص پس بدهم چون حرف زور گوش نمی کردم. حالا می کنم. حالا گاهی حوصله ندارم. حرف زور و دری وری را می شنوم و می گویم بله بله. به مامان بابا بله بله نمی گفتم. شب های تعطیل ماشین بابا را یواشکی برمی داشتم می رفتم دوستانم را سوار می کردم می رفتیم اسکی یا عرق خوری خانه ی کسی. جمعه ها دیر از خواب بیدار می شدیم. ماشین را ساعت هشت و نه گاهی هم ده یازده می آوردم. بابا نگاه می کرد. می فهمیدم بدش هم نمی آید. مامان جیغ می کشید که آی از دست رفت. همه چیز به پایین تنه ربط پیدا می کرد. چون من می خواستم هفده سالگی کنم به نظر مامان عفتم به باد رفته بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باید برایت از همسفرانمان بگویم. خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم. مثلا اینکه در تهران الان چه کلاس هایی مد است. مردم از چه رستوران هایی غذا سفارش می دهند. این سالواتوره کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. قیمت آرایشگاه چند است. پولدارها چه مدلی ازدواج می کنند. چه ماشین هایی وجود دارد در شهر. نرخ مربی خصوصی جیم چند است. همسفران من البته از درد و بدبختی و نداری و حقوق بازنشستگی چیزی نمی دانستند. زن و مردی بودند و پسرشان. پولدار. برای پسرشان دنبال زن هستند. گفتند حیف که خواهر نداری. گفتم لطف دارید. باید کمی جواب تعارف تمرین کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالا همه هی می پرسند خوش گذشت؟ اگر بگویم نه می گویند چه خود چس کن. ولی به تو می گویم که خوش نگذشت. بد هم نگذشت. گذشت. رسیده ام به جایی از زندگی که همه چیز آرام می گذرد. خوش وقتی است که با کسانی هستم که دوست شان دارم. بد وقتی است که با کسانی هستم که دوست شان نمی دارم. بقیه اوقات هم می گذرد. به آرامی. مثل خود زندگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-3228164530059212433?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3228164530059212433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3228164530059212433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title='روز اول- گ. م جانم'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-581370600847717103</id><published>2010-10-08T23:43:00.003-04:00</published><updated>2010-10-10T00:09:48.303-04:00</updated><title type='text'>یه دل دارم که داشتنش گرونه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از پشت میزم که بلند می شوم هوا تاریک شده. هیچ کس دیگری توی ایجنسی نیست. از طبقه ی سوم صدا می آید. سونیا معتقد است طبقه ی سوم روح دارد. سونیا مسئول قسمت حسابداری است. من نه ماهی که در بخش تحقیقات بودم طبقه ی سوم کار می کردم. روحی ندیدم. شاید هم روح طبقه ی سوم از من خوشش نمی آمد. دروغ چرا. یک کم می ترسم. بند و بساطم را جمع می کنم می آیم بیرون. دو تا ماگ دارم و یک ظرف غذا. همه را می ریزم توی ساک پارچه ای که بابی امروز با پیک داخل سازمانی برایم فرستاده. بابی دوست و همکار من است و نماینده ی حزب سوسیال شهر. روی ساک پارچه ای نوشته سوسیالیست ها سکسی تر هستند. من موافقم. البته انسان هایی هم هستند که فکر می کنند سوسیالیست ها خرند. من با آن ها مخالفم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی ماشین هی فکر می کنم اخبار گوش کنم یا آی پاد. خسته ام خیلی. پس آی پاد. فکر می کنم ده سال است در این شهرم نمی دانستم ده دقیقه ای مان جزیره ی لختی ها داریم. سربازرس دن زنگ زده که جنیفر دارد متیو را می برد به جزیره ی لختی ها و آرتور دارد سکته می کند و یک نفر باید به داد بچه برسد. خب آدم می ماند با این همه اطلاعات کامل چه بکند. می گویم آقای سربازرس شماره تلفنی از آرتور یا جنیفر دارید؟ می گوید آرتور الان می آید به دفتر شما. می آید. پنجاه و پنج ساله. موهای رنگ کرده. خوش صحبت. خیلی پولدار. مزرعه پرورش و نگهداری اسب دارد. یک ویلا دارد برای زمستان ها که می رود فلوریدا. با جنیفر ده سال پیش در جزیره ی لختی های فلوریدا آشنا شده. بعد ازدواج کرده اند. بعد بچه دار شده اند. بعد بچه که سه ماهه بوده جدا شده اند. حالا قاضی حکم داده که بچه که از یک سالگی تا همین الان که پنج ساله است پیش پدرش زندگی می کرده برود پیش مادرش زندگی کند. آرتور که پدر بچه باشد می گوید مادر بچه مشکل های متعدد روحی روانی جنسی دارد و قاضی غلط کرده و فلان و بیسار. بعد یک پرونده ی گنده می کشد بیرون و می گوید مدارکی دارد که نشان می دهد مادر نامناسب است. من نرم نرمک چایی ام را میخورم و می گویم اهم اهم. بعد آرتور یک مشت عکس پورن غلیظ حرفه ای می کوبد روی میز. یا شدت سعی می کنم خونسرد برخورد کنم. نگاه نمی کنم. از این عکس هاست که پنجاه نفر روی هم افتاده اند و همه جای شان در همه جای نفر بغلی و بالایی و پایینی است. انگشتش را می گذارد روی یک کون سفید قلمبه می گوید این جنیفر است. من ماگ چایی ام را بغل می کنم. آدم همین وقت هاست که ایرانی بودنش توی چشمش فرو می رود. بی خود و بی جهت دارم خجالت می کشم. بی خود و بی جهت از اینکه یک مشت آدم لخت ریخته اند روی همدیگر معذب می شوم. آرتور می گوید جنیفر در جزیره لختی های همین شهر زندگی می کند و در کار تولید پورن است و اعتقاد دارد که باید فعالیت های جنسی را از بچگی به بچه ها یاد داد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آی پاد من قاتی پاتی است. باید مرتبش کنم. بدبختی من با موزیک این است که موزیک باید خاطره ای داشته باشد تا بتوانم برای بیشتر از یک دقیقه تحملش کنم. بوی جوی مولیان مال سالن خانه ی مادربزرگ است. بابا و دایی ها و دوست هایی که عمو صدای شان می کردیم ورق بازی می کنند و بحث می کنند و می خندند. ما بچه ها بازی می کنیم و می خندیم. بوی جوی مولیان من را دلتنگ بابا می کند. یادم می آید بچه که بودم از آروزهایم این بود که بزرگ بشوم و بفهمم معنی شعرش چیست. بعد ناگهان فکر می کنم اگر این قدر دلم می خواست بدانم معنی این شعر چیست چرا هیچ وقت از مامان بابا نپرسیدم؟ رابطه ی درستی نبوده. اگر بود ازشان می پرسیدم. بابا چهارده سال است مرده. می زنم آهنگ بعدی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سر بعضی چهار راه های اینجا استاپ آل وی دارد. یعنی هر کسی می رسد به چهار راه می ایستد برای سه ثانیه و بعد آن که اول رسیده می رود. و بعد دومی و همین طور الی آخر. باید سه ثانیه را صبر کرد. اگر نه پلیس بگیرد جریمه می کند. یک بار پلیس من را گرفت. چهار پنج سال پیش. بعد بَج ام را دید. گفت سرِ کار هستی؟ گفتم نه. دارم می روم خانه. خندید. گفت باید سه ثانیه می ایستادی. اگر می گفتی سر کار هستی اشکال نداشت. الان هم اشکال ندارد برو. به خاطر بَج ات. از قدرتی که بج دارد می ترسم. خوشم نمی آید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آهنگ بعدی کوهن است. می گوید در وین ده تا زن خوشگل هستند. اگر برادرم بود با هم سیگاری می کشیدیم می گفتیم مرتیکه عجب صدایی دارد. برادرم نیست. عید می شود دو سال که مرده. می زنم آهنگ بعدی. شهرام ناظری می گوید در هوایت بی قرارم بی قرارم بی قرارم بی قرارم. من در هوای تو همیشه بی قرارم بچه. ده سال است که مرده ای. اگر بودی می گفتی وات ایز هی سینگینگ؟ من هم می گفتم هارد تو ترنزلیت. همه ی آهنگ ها دردم میارند تا می رسم به آسم و پاسم ولی عاشقونه. خیلی خوشم می آید ازش. خوب است آدم عاشقانه آس و پاس باشد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آرتور گفت خودش هم با جنیفر فیلم بازی می کرده ولی بچه دار که شده اند به جنیفر گفته بس است. باید لایف استایل مان را عوض کنیم. گفتم اگر قاضی حکم داده من کاری نمی توانم بکنم. گفت بچه داری؟ گفتم دارم. گفت بچه ات را شیر دادی؟ گفتم چون جواب این سوال کمکی به کار فایلِ تو نمی کند ترجیح می دهم جواب ندهم. گفت یک بار متیو که یک ماهش بود جنیفر بردش به جزیره. من که رفتم دنبالش دیدم نشسته روی صندلی توی کابین با پاهای باز بچه شیر می دهد و دوست پسرش همزمان مشغول سکس بود با جنیفر. بعد توضیح می دهد که ما سویینگ می کردیم. پارتنر عوض می کردیم. دوست من دوست پسر جنیفر بود و زن او دوست دختر من. یک هو دلم خیلی گرفت. خیلی خیلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته ی دیگر می رویم مسافرت. یک هفته. آی پادم را یادم باشد قبلش مرتب کنم. افتاده توی دهنم. بچه را بغل می کنم و با هم می رقصیم که آسیم و پاسیم ولی عاشقونه دو دل داریم که داشتنش گرونه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-581370600847717103?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/581370600847717103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/581370600847717103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='یه دل دارم که داشتنش گرونه'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-3229093233260296419</id><published>2010-09-30T01:23:00.005-04:00</published><updated>2010-09-30T01:41:02.971-04:00</updated><title type='text'>امروز</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;رییس کل سوت زنان از جلوی اتاق ها رد می شود. از جلوی اتاق من رد می شود. بعد دنده عقب می گیرد جلوی اتاق من می ایستد که تو ایرانی هستی مگر نه؟ بله هستم. پس ماجرای آن روزنامه نگار را می دانی که به نوزده سال و نیم زندان محکوم شده؟ بله می دانم. می دانی چطور نیم سال را حساب کرده اند؟ سوالش کاملن جدی بود. می خواست بداند. گفتم نه نمی دانم. در آن مملکت هیچ&amp;nbsp; چیز حساب کتاب ندارد. می گوید آی ام سو ساری. می رود. صدای سوتش از ته راهرو می آید.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;ناهار می رویم سوشی بار. آل یو کن ایت. با همه ی تیم. بعضی اعضای تیم با هم کنار نمی آیند. برای همین من را گذاشته اند در این تیم. من معتقدم غذا آدم ها را دور هم جمع می کند. هی همه را راه می اندازم که برویم صبحانه. برویم ناهار. برویم قهوه. برویم چایی و کیک. حالا همه به تیم ما حسودی شان می شود که همه اش بیرون هستیم و داریم می خوریم. دو هفته ی دیگر هم خانه ی ما پات لاک است. نصف روز هم مرخصی برای تیم. خب آدم برای چه کاری بهتر از خوردن می تواند مرخصی نصفه روزه بگیرد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;زن می گوید بچه ی سه ساله اش صبح ها بداخلاق است. گریه می کند. پا می کوبد. زن دیوانه شده. فکر می کند مادر ناتوانی است. کمی حرف می زنیم که این حس را نداشته باشد برای خودش و بچه بهتر است و تقریبا همه ی مادرها این حس را دارند و همه ی بچه ها پدر مادرهایشان را خل و چل می کنند. بچه صبح زودتر بیدار می شود. می خزد به تخت پدر و مادر. تلویزیون می بیند. مادر و پدر کم کم بیدار می شوند. لباس که می پوشند و صبحانه را آماده می کنند. بچه را که می خواهند ببرند برای صبحانه شروع می کند به جیغ و گریه. هر روز صبح. کمی حرف می زنیم. می گویم قند خون بچه ها خیلی زود پایین می افتد و وقتی پایین می افتد خیلی بد اخلاق می شوند. شاید بشود یک موز یا سیب بگذاری کنار تختت که بچه تا به صبحانه برسد قند خونش کمی ثابت شده باشد. صبح ها برای بچه ها معنی جدا شدن می دهد. هر چیزی که یک قدم نزدیک ترشان کند به زمان جدا شدن را دوست ندارند چه خوردن صبحانه باشد چه لباس پوشیدن. بچه ی سه ساله دنبال تفریح است. باید لباس پوشیدن و صبحانه خوردن را برایش به صورت تفریح درآورد.&amp;nbsp; یک کم دیگر هم حرف می زنیم در مورد روتین صبح ها و این ها و این که هیچ اشکالی ندارد اگر بچه ی سه ساله گاهی هم گریه بکند. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;داریم روی یک پروژه کار می کنیم. می خواهیم با سازمان حمایت از زنان شهر کارگاه های آموزشی یک روزه بگذاریم برای کارمندان آرایشگاه های زنانه ی شهر برای آموزش نشانه های ابیوز. خوب است که بدانیم نشانه های رفتار ابیوسیو چیست. که فکر نکنیم ما داریم دیوانه می شویم یا افسرده ایم یا به اندازه ی کافی خوشگل یا سکسی یا باسواد یا هر چیز دیگری نیستیم. آرایشگاه ها تنها جایی هستند که زن ها تنها می روند. حرف می زنند و نگران نیستند که پارتنر یا بچه یا مادرشان بشنود چه می گویند. فکر کردیم راهنماهای آموزشی را هم بگذاریم در آرایشگاه ها. باید بگردیم آرایشگاه های خانه ای را پیدا کنیم. همان ها که پول نقد می گیرند و از خانه کار می کنند. یک سال به خودمان زمان داده ایم برای برنامه ریزی استراتژیک و بقیه کارهایش. فکر می کنم آیا این کار در ایران فایده خواهد داشت؟ جوابی ندارم به خودم بدهم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از نهار باید بروم دادگاه در مورد یکی از پرونده هایم. زن و مردی که ده سال پیش از هم جدا شده اند. زن هنوز مغز بچه ها را پر می کند از قصه های مزخرف راجع به پدرشان. من باید گزارش کارم با پدر مادر و بچه ها را به قاضی ارائه کنم. گزارش مصاحبه ام با مرد را می خوانم: زن در بقالی (سوپر؟) ناگهان می پرید و عضو خصوصی من را چنگ می زد و می گفت این کار را می کنم که همه ی این جنده هایی که اینجا در حال دید زدن تو هستند بدانند که این فقط مال من است. زن شب ها خواب دختر همسایه ی سابقشان را می دید و ساعت دوی صبح من را از خواب بیدار می کرد که اگر این دختر را ببینی حتما ازش خوشت می آید و بعد سه هفته با من قهر می کرد که چرا من ممکن است از دختر همسایه ی سابقش در خواب خوشم بیاید. می ترسیدم با او به مکان های عمومی بروم چون مرتبا به عضو خصوصی من جلوی همه چنگ&amp;nbsp; می زد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;قاضی این پرونده زن خیلی جدی مقرراتی است ولی من وقتی داشتم گزارش را می خواندم ذهن سینمایی ام فعال شده بود. زن را می دیدم که در یک بقالی بزرگ شلوغ ناگهان به فلان مرد چنگ زده. قیافه ی پیرزن هایی را تصور می کردم که شاهد صحنه بودند و صدایم از خنده ای که سعی می کردم خفه اش کنم می لرزید. وکیل ایجنسی بغل دستم انگشتانش را به صورت عصبی تکان می داد ولی فایده ای نداشت. بله روزهایی هم هست که من دیوانه وار می خندم. قیافه ی قاضی بیشتر به خنده ام می انداخت. خودش هم خنده داشت ولی نمی خندید. گزارش را که بردم تحویل بدهم گفت داشتی خفه می شدی. دفعه ی دیگر چند بار از رویش بخوان قبل از اینکه بیایی دادگاه. گفتم یِس یور آنِر و کمی شاشیدم به خودم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای پات لاک شاید مرصع پلو درست کنم شاید هم خورش (خورشت؟) بادمجان&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-3229093233260296419?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3229093233260296419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/3229093233260296419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/blog-post_30.html' title='امروز'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-5701214958327071798</id><published>2010-09-28T23:58:00.001-04:00</published><updated>2010-09-29T00:00:20.181-04:00</updated><title type='text'>*A thousand kisses deep</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من تند و تند ماتیک می زنم و آرام آرام با آدم های افسرده یا تراماتایزد یا عصبانی یا گریان یا ترسان حرف می زنم. من صبح ها رفتنی توی ماشین اخبار گوش می کنم و عصرها برگشتنی با صدای خیلی خیلی بلند فلمینکو اورینتال گوش می کنم. هزار بار. از اول راه تا آخر راه. من وقت نمی کنم ناهار بخورم و سر کارم بهم می گویند پرژن پرینسس چون صبح ها به هر جان کندنی باشد ریمل و ماتیک می زنم و زمبل زیمبول آویزان می کنم. کسی هم که ته دل آدم را نمی بیند. البته خدا را شکر که ته دل آدم شیشه ای نیست که تویش معلوم باشد. در راه خانه ی کلاینت ها یا مدرسه ها لئونارد عزیز گوش می کنم. هزار بار. با هم فریاد می کشیم. گاهی هم سیگار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من به خانه که می رسم از بچه می پرسم دوست دارد با من آشپزی کند یا دوست دارد یک کارتون برای خودش بگذارد ببیند؟ ظرف ها را می شورم. دستکش دستم می کنم که ناخن هایم خراب نشوند. من ناخن هایم را دوست دارم. توی دلم فلامینکو اورینتال می خوانم یا لئونارد عزیز. بلند بخوانم بچه می گوید نخون مامان من دوست ندارم. نمی دانم چرا دوست ندارد. بدانم هم فرقی نمی کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب ها مسواک می زنم و نخ دندان می کشم و سفید کننده ی دندان می زنم. به برادرم فکر می کنم که تصمیم گرفته نیاید کانادا و بماند ایران پول در بیاورد. چون ایران می شود پول در آورد و اینجا نمی شود. چند روز پیش بهم گفت می دانی چند وقت است غذایی را که تو درست کرده باشی نخورده ام؟ یک چیزی در دلم شکست. خرد شد. ریخت. نتوانستم جمعش کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آدم هم می ترسد بلند بلند فکرهایش را بگوید. چه می دانم. مثلا اینکه من به سه هزار دلیل از کثافت های حکومت ایران متنفرم. اولین و مهم ترین دلیلم این است که من را دور انداخته اند از برادرم. از برادرانم. از خانواده ام. لابد به آدم می گویند پاشو برو ناراحتی. ناراحتم ولی نمی روم. خدا می داند اگر بگویم چرا نمی روم چه خواهند گفت. من هم حوصله ندارم. نمی گویم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من ماتیک را پاک می کنم. بچه که می خوابد می روم جیم. روی ترد میل می دوم. سرعتش را زیاد می کنم و می دوم. با آی پاد در گوشم. فلامنکو را هزار بار می زنم از اول. یاد آن کبوتر چلاق نتردام می افتم. می دوم. همه ی دلتنگی هایم می شوند یک مشت عدد و رقم روی مانیتور ترد میل&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=xXaRT8CXmGE"&gt;*&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-5701214958327071798?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5701214958327071798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5701214958327071798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/thousand-kisses-deep.html' title='*A thousand kisses deep'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6922923760224063451</id><published>2010-09-23T00:49:00.001-04:00</published><updated>2010-09-23T00:50:58.993-04:00</updated><title type='text'>خوشبخت زیرا دوست می داریم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ایمی تا ساعت هشت شب کار می کند. هشت و ربع به خانه می رسد. هشت و نیم شام می خورند. ساعت نه دو بچه چهار ساله و یک ساله اش را می خواباند. با من ساعت نه و نیم قرار می گذارد. دختر چهارده ساله اش یک سال است که دائم از خانه فرار می کند. ایمی همه ی رمزهای عبور ایمیل ها و فیس بوک دخترش را دارد. ایمی می گوید مثل یک ببر ماده همیشه مواظب دخترش بوده. دیشب جلسه چهارم مان بود. چهار تا یک ساعت و نیم صحبت کردیم در مورد تین ایج بودن و هورمون ها و فرانتال لوپ مغز و لزوم احترام به حریم خصوصی یک دختر جهارده ساله و مرزبندی ها و حریم های سالم و ناسالم و اتچمنت و این ها. ایمی گوش می کند. ایمی نمی شنود. ایمی آخرش کار خودش را می کند. این خاصیت آدم ها ترسناک است. اینکه از دریچه&amp;nbsp; تجربه های خودمان به دنیا نگاه می کنیم. اینکه لنزهای مان را نمی توانیم عوض کنیم. ساعت یازده می رسم خانه. پسرک خواب است. می بوسمش. بویش می کنم. انگار نه انگار که روزی بوده هفده ساعته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دو&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خواب می بینم. خواب می بینم که در ایران هستم. دنبال برادرم می گردم. در شلوغی ها دستگیر شده. کسی می گوید در زیر زمین کهریزک است. در خوابم زن زندانبان مهربانی هست. به من می گوید برادرت زیر آن ستون است و ستونی را نشانم می دهم. برادرم سرش شکافته. استخوان های پایش از پوستش بیرون زده اند. نمی تواند نفس بکشد. در خواب می دانم که دارد می میرد. جیغ می زنم. جیغ. ضجه ی بی پایان. ضجه. ضجه. ضجه. خودم را می زنم. بغلش می کنم. میخواهد چیزی بگوید. چیزی زمزمه می کند. من ضجه می زنم. از خواب می پرم. زار می زنم. پنجره را باز می کنم تا نفسم برگردد. خوابم نمی برد. ساعت پنج صبح است. برادرم گوشی را برنمی دارد. تا ظهر که صدایش را بشنوم بی قرارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با &lt;a href="http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/blog-post_17.html"&gt;استفنی&lt;/a&gt; حرف می زنم. در اتاقک ضبط صوتی و تصویری پلیس. می گوید جان پاهایش را تیغ می زند و همه جایش را ناز می کند. استفنی داون سیندرم دارد. با دست های کوچکش صورت من را ناز می کند. سی ثانیه یک بار می پرسد اسمت چیست؟ می گویم شادی. میخندد. تکرار می کند شادی شادی. می خندد. من قلبم پاره پاره می شود. استفنی می گوید مامان همیشه خواب است. مامان استفنی معتاد است. شدید معتاد است. استفنی می گوید جان حمام می برتش و با هم در یک تخت می خوابند. استفنی دوست دارد همیشه با جان باشد چون جان خیلی مهربان است. پدر استفنی بیرون اتاق منتظر است. افسر پلیسی که مسئول پرونده است می گوید دختر بیچاره فکر میکند مرتیکه اس هول دوستش دارد. بعد می گوید همان بهتر که نمی فهمد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چاهار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از اداره پلیس می آیم بیرون. می نشینم توی ماشین و سعی می کنم گریه کنم تا حالم بهتر شود. اشک اگر نیاید گلویم قلمبه در می آورد. مامان زنگ می زند که کجایی و بچه کجاست و چه می کنی. می گویم دم در اداره پلیسم. میخندد. می گوید تو که دائم سر و کارت با پلیس است. بعد می گوید که در ایران همه معتاد شده اند و اوضاع داغون است و ترافیک بد است و تصادف زیاد است و همه سرطان و آلزایمر می گیرند و گرانی است و من باید کارم را عوض کنم بروم گل فروشی باز کنم چون در ایران که بودم خیلی خوب گل می بستم و یا حتی رستوران چون خوب غذا درست می کنم و در کانادا هم همه همیشه بیرون غذا می خورند یا تیک آوت می گیرند. می گویم خیلی فکرهای خوبی داری و بیا اینجا با هم یک بیزینسی راه می اندازیم. هارهار می خندد که من هم تپل هستم مشتری برای رستوران جلب می کنم. دلم باز می شود وقتی می خندد. فکر می کنم چه خوب که آدم هایی هستند که خنده شان بوی بدنشان یاد و خاطره شان عشق شان دلم را روشن می کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6922923760224063451?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6922923760224063451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6922923760224063451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/blog-post_23.html' title='خوشبخت زیرا دوست می داریم'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-7688480023188672071</id><published>2010-09-17T23:49:00.002-04:00</published><updated>2010-09-18T01:09:49.614-04:00</updated><title type='text'>هشت صبح تا هشت شب</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;استفنی ناتوانی ذهنی و جسمی دارد. ده ساله ای است با توانایی ذهنی چهار ساله و توانایی بدنی شش ساله. این البته بنا به گزارش دکتر است. استفنی مادری دارد و مادرش پدری دارد که در یوگوسلاوی سابق شکنجه شده و کمی اعصاب معصابش به هم ریخته و بچه هایش را کتک زده در تمام مراحل رشد. این البته بنا به گزارش افسر پلیسی است که نمی داند یوگوسلاوی خوراکی بوده آیا یا پوشاکی و نمی داند چه خبر بوده آن جا که منجر به شکنجه شدن بابای مامان استفنی شده. مامان استفنی دوست پسری دارد که نواحی خصوصی استفنی را برایش تیغ زده و بعدش هم دستمالی اش کرده. این البته بنا به روایت برادر مامان استفنی که می شود دایی استفنی است که خودش هم مثل مامان استفنی معتاد است. مامان استفنی دو تا بچه ی دیگر هم دارد در دو شهر دیگر از دو پدر دیگر. دوست پسر مامان استفنی سه بچه دارد در سه شهر دیگر از سه زن. مامان استفنی و دوست پسرش اجازه نگهداری از بچه هایشان را ندارند. این البته بنا به روایت خودشان است وگرنه سازمان حمایت از حقوق کودکان- از جمله ایجنسی معظم خودمان- معتقد است توانایی اش را ندارند چون یا های هستند یا داون&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مشکل من این وسط دست هایم هستند. منظورم آن قسمت از مچ به پایین است. این خارجی ها به مچ به بالا می گویند آرم به مچ به پایین می گویند هند. مشکل من زبان فارسی هم هست که برای هند و آرم لغت جدا ندارد. ولی من منظورم هند است. دست هایم بلاتکلیفند. من&amp;nbsp; همیشه باید با گوشه ی یک چیزی بازی کنم. گوشه کتاب گوشه بالش گوشه در خودکار. حالا کارآگاه انجلا جلویم نشسته و من نمی دانم با دست هایم چه کنم چون هیچی دم دستم نیست. کارآگاه انجلا مصداق همان تبارک الله و فلان است. آدم دست و پایش شل می شود بسکه زیبا است. خوش هیکل است. جذبه دارد. مهربان است چشم هایش. قدش بلند است. پستان هایش زیبا هستند از زیر یونیفورم پلیس. می گوید من با شوهرش بروم برای تحقیقات تکمیلی. شوهرش هم پلیس است. من نمی دانم با دست های بلاتکلیفم چه کنم. به انجلا می گویم شاید بهتر باشد دخترک را ببریم مرکز آزارهای جنسی معاینه بشود. شب کی برسم خانه خدا می داند. یادم باشد زنگ بزنم رستوران تایلندی سوپ سفارش بدهم برای شام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بدبختی آن پنج تا بچه ی دیگر هستند. باید با پنج اداره ی پلیس در پنج شهر مختلف تماس بگیرم. لابد باید برای همه شان هم همه ی ماجرا را از اول تعریف کنم. بعد با پنج سازمان حمایت از حقوق کودکان تماس بگیرم در پنج شهر مختلف که حواسشان باشد که این پنج بچه این آخر هفته تماسی با مامان بابایشان نداشته باشند تا تحقیقات کامل شود. افسر پلیس یک شهر کوچک که فکر می کند خیلی دقیق و نکته سنج است می گوید این گزارش مشکل اساسی دارد. اصلا مگر دخترها در سن ده سالگی نواحی خصوصی شان احتیاج به تیغ زدن دارد؟ می گویم منظورت این است که آیا دخترهای ده ساله مو دارند در آن نواحی؟ خب بستگی به ژن شان دارد. ژن بعضی انسان ها در بعضی مناطق دنیا پشمالو است. اصلا می دانی میدل ایست کجاست؟ آن دور و برها انسان ها پشمالو هستند. یعنی آدم در کانادای هزار ملیتی زندگی کند و پلیس باشد که مثلا قرار است حساسیت فرهنگی داشته باشد و همچین سوال بی ربطی بکند و خیلی هم احساس باهوش بودن بکند؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب هم از خستگی یادم می رود بروم رستوران تایلندی سوپ را بگیرم. نون و پنیر و خیار گوجه می خوریم &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-7688480023188672071?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7688480023188672071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/7688480023188672071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/blog-post_17.html' title='هشت صبح تا هشت شب'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-4595086260914951145</id><published>2010-09-12T22:53:00.002-04:00</published><updated>2010-09-13T00:09:54.354-04:00</updated><title type='text'>سلول های کوچک پلاستیکی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: left;"&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: left;"&gt;Anyone who has ever studied nerve cells can tell you how remarkably plastic they are. The brain itself is literally molded by experience: every sight, sound, and thought leaves an imprint on specific neural circuits, modifying the way future sights, sounds and thoughts will be registered. Brain hardware is not fixed, but living dynamic tissues that is constantly unpdating itself..." &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: left;"&gt;From "How the Brain anf Mind Develop in the First Five Years of Life" by Lise Elliot&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;یادم می آید دفعه اول که این کتاب را خواندم با هر صفحه اش انگار خودم را می دیدم که چرا و چطور چیزی شدم که الان هستم. که آن موقع بودم. بعد از آن بارها کتاب را خواندم. کامل و بخش بخش. وقتی پسرکم به دنیا آمد یک بار دیگر کتاب را خواندم. نت برداشتم و بیشتر فکر کردم- نه- این بار حسش کردم- تنها باری بود که کتاب مرا ترساند. این که من کسی هستم که می توانم بیشترین تاثیر را روی سلول های کوچک پلاستیکی داشته باشم. که این همه مسئولم. و این همه توانا به ساختن یا خراب کردن یا هیچ کاری نکردن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا ترجمه کنید اگر می توانید. من سعی خودم را کردم و حتی خودم به افتضاح بودن ترجمه ام خندیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بعد نوشت: ترجمه از مانی: هر کسی که درباره سلولهای عصبی مطلعه کرده باشد میتواند به شما بگوید آنها تا چه حد به طور خارق العاده ای پلاستیکی هستند .مغز به خودی خود ذره ذره با تجربه ها شکل میگیرد. هر نگاه، صدا و فکر روی مسیر های ویژه عصبی رد پائی از خودش به جای میگذرد و مسیر را برای نگاه ها ،صداها و افکاری که در آینده ثبت خواهد شد هموار میکند. ساختار مغز ثابت نیست بلکه زنده و فعال است......بافت پویائی که دایماخودش را به روز میکند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چند خط در مورد مغز بچه هاست از صفر تا پنج سالگی. که چطور همه چیز- همه تجربه ها بوها صداها حس ها برای شان می شوند تجربه ای که بعدا در چهل سالگی هم آن بوها آن ها را به همان جا می برد. می شود ربط نوستالژی ما ایرانی ها به بوی اسفند و نان سنگگ از این دید نگاه کرد. یا نتفر من از صدای اذان /قران چون برایم با خاطرات بد مرگ و قهر و تنهایی همراه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-4595086260914951145?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4595086260914951145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/4595086260914951145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/blog-post_12.html' title='سلول های کوچک پلاستیکی'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8901149820038892948</id><published>2010-09-11T23:21:00.001-04:00</published><updated>2010-09-16T21:37:05.449-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پسرک'/><title type='text'>یادم باشد شنبه ها مریض نشوم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از دیروز تب دارم و دندان هایم زیر دو تا پتو تالاق تالاق به هم می خورند. برای همین مراسم معمول روز شنبه را دستکاری کردیم به این ترتیب که مرد بچه را ببرد به بازار و خرید بکنند با هم و بیایند. لیست خرید را می دهم دستشان. بچه می گوید ایستِ هَرید بی نی ویسَم؟ می گویم بنویس. روی لیست من را چند تا خط می کشد و می دهد دست مرد و می گوید دِر یو گو. پتو دور خودم پیچیده ام و ایستاده ام وسط آشپزخانه تا بروند. می گویم فارسی اش می شود بفرمایید. می گوید یِس. اِاَر آیید. می پرسم کیف بچه را برداشتی؟ بله. ضد عفونی کننده ی دستش را برداشته ای؟ نه. دستمال خیس برداشته ای برای پاک کردن دست و دهن بعد از بستنی و غذا؟ نه. پس چی برداشته ای؟ چیزی برنداشته ام. کیفش را برداشته ام. کیف خالی را می گفته. کیفش را می بندم می اندازم کول پسرک. می گویم کیف خالی را برای چی برداشته بودی آن وقت؟ هار هار می خندد. خودت گفتی کیفش را بردار نگفتی تویش چیزی بگذارم. مثل آن باری که گفتم بالای سر پیاز باش تا من بروم حمام. حمام های من از روی ساعت چاهار تا پنج دقیقه. آمدم پیازها سوخته بودند و مرد همچنان بالای سرشان ایستاده بود. گفت خودت گفتی واستا نگفتی چقدر باید سرخ بشوند. آن موقع بهش گفتم چطور از یک دانشگاه خوب با معدل خوب مدرک خوب گرفتی با این آی کیو.&amp;nbsp; الان برایش شیشکی می بندم. می روند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زنگ می زنم. دارند بستنی می خورند. بادمجان و سبزیجات یادت نرود. با تخم مرغ و مرغ و گوشت چرخ کرده. لیست خرید را روی میز آشپزخانه جا گذاشته است. نه. خیالت راحت. بستنی قیفی کجا می فروشند؟ می گویم زیاد بستنی نخورید. بعد می گویم خانم آلمانیه. از در جلوی نان فروشی باید بروید تو&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;زنگ می زند. چه خبر؟ بهتری؟ خب واقعا در یک ساعت چقدر ممکن است آدم بهتر شده باشد؟ ولی این جنبه ی منطقی داستان است و جنبه احساسی اش این است که نگران بوده و من دوست دارم که نگران بوده. کجایید؟ داریم سوسیس سیخی می خوریم. بچه داد می زند یامی مامان. مگر قرار نبود برای بچه سوسیس نخریم؟ نه این سوسیسش فرق می کند. به جایش عصری می برمش پیاده روی. خنده ام می گیرد. انگار پسرک یک پیرمرد باشد با کلسترول بالا&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می خوابم. کمی در حال هذیان هستم. می شنوم که می آیند. بچه خوابیده. می گذارتش توی تختش. بلند می شوم توی یخچال را نگاه می کنم. هلو و شلیل خریده. یک لگن انگور خریده. چند تا ظرف پلاستیکی هست که داخلشان پر غذاهای نصفه نیمه خورده شده است. هی دنبال بقیه چیزها می گردم. بادمجان تخم مرغ مرغ گوشت نان کره محلی کدو کرفس خیار گوجه سیب. هیچی نیست. یک بسته توت فرنگی پیدا می کنم که رویش نوشته از کالیفرنیا آمده. احساس می کنم همه ی لکچرهایی که در مورد اهمیت محلی خریدن و تقبیح گه زدن به کره زمین به واسطه بار کردن سیب و توت و فرنگی از آفریقا و آمریکا و شیلی و بورکینافاسو و آوردنشان به کانادا و ورشکست شدن کشاورزهای محلی داده بودم به مانند گوزهایی بوده که در باد داده باشم &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می گوید ای بایا چقدر این بازار کشاورزها گران است. ما امروز فقط سی دلار پول غذا دادیم. خسته هم شدیم بسکه توی صف غذا ایستادیم. بهش می گویم یک در کونی طلبش و می روم که بچپم زیر پتو. صدایش می آید که آواز می خواند: الد مک دانلد هد ا فارم ای یَ ای یَ او&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پ.ن: این پست هیج کاری به کلیشه های رایج مردها فلان و زن ها بیسار ندارد. این داستان یک روز شنبه ای است که من تب داشتم&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پ.ن بعدی: من تصمیم گرفتم یک وبلاگ جدید در مورد روانشناسی کودک و باقی قضایا نزنم و همه را همین جا بنویسم. کارم قسمتی از هویتم است و این بلاگ هم همین طور. نتوانستم از هم جدایشان بکنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;پ.ن بعدتر: من حتی افکارم در مورد چیزهایی که میخواهم بنویسم هم به انگلیسی است. درسش را اینجا خوانده ام و می خوانم و کارم هم همین جا بوده. سعی می کنم تا جایی که می توانم معادل خوب فارسی پیدا کنم برای لغات و مفاهیم را روشن به فارسی بنویسم ولی شاید هم نتوانم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8901149820038892948?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8901149820038892948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8901149820038892948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/blog-post_11.html' title='یادم باشد شنبه ها مریض نشوم'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-6900601163277826982</id><published>2010-09-09T23:10:00.004-04:00</published><updated>2010-09-16T21:37:29.091-04:00</updated><title type='text'>An ordinary day</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هایی را که می گویم در یک روز معمولی اتفاق می افتد. نه مثلا در یک روزی که کد آبی می دهند یعنی که یک مراجعه کننده خطرناک آمده به ایجنسی و ما باید در اتاق هایمان در را به روی خودمان قفل کنیم تا پلیس بیاید. نه حتی در روزی که آژیر آتش ساختمان قدیمی ایجنسی به هزار دلیل به جر آتش به صدا در آمده و ما باید بدویم بیرون و از کار و زندگی بمانیم تا پلیس برسد. نه روزی که پسرک تب دارد و من آشفته ام. نه حتی روزی که خودم مریضم و نمی توانم تکان بخورم و باید تکان بخورم چون از هر چیزی که بشود مرخصی گرفت از مامان بودن نمی شود و بچه این حرف ها حالیش نیست. این داستان یک روز خیلی عادی بی اتفاق است. یک روزی مثلا مثل دیروز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp; جلوی اسمم تیک می زنم یعنی که هستم اگر کسی با من کار داشته باشد. کیفم را می گذارم کنار میز می روم از آشپزخانه زیر زمین قهوه می ریزم می آیم بالا توی دفترم. دوازده پیغام روی تلفن را چک می کنم. همه شان را با ساعت تماس یادداشت می کنم. به دلیل پوشاندن باسنم* باید همه چیز خیلی دقیق یادداشت شود. کارهای روزم را یادداشت می کنم می چسبانم به میز. سونیا از دست شوهرش فرار کرده و با دخترهایش آمده اینجا. شوهرش مظنون به قتل زن سابقش و دو بچه شان است. پلیس تازه یک مشت مدارکی پیدا کرده بعد از پانزده سال و دوباره پرونده را باز کرده. من باید با سونیا و بچه هایش تماس بگیرم. دختر کوچکش پرخاشگر و عصبانی است. من تعجب نمی کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر کارن به مشاور مدرسه گفته مادرش خیلی الکل می خورد (می نوشد؟) مشاور مدرسه به ما زنگ زده. من به کارن زنگ زدم. کارن گفته که هشت ماه پیش بچه دو ساله اش توی خواب مرده. شب بوسش کرده برایش کتاب خوانده و صبح جنازه اش را از توی تخت برداشته تنفس مصنوعی داده به آمبولانس زنگ زده جیغ زده ولی بچه مرده بوده. یک حس سرد وحشتناکی توی ستون فقراتم می دود. من باید کارن و شوهرش را ببینم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتوبه نه ساله از آن سر شهر پیاده رفته به این یکی سر شهر. رفته توی یک مدرسه ای که دیده درش باز است. با انگلیسی شکسته بسته گفته می خواهد به مدرسه برود و آمده که اسم بنویسد. مدیر مدرسه پرسیده پدر مادرت کجا هستند. منتوبه گفته پدرش در یک استان دیگر است و مادرش صبح ها می رود بیرون و او و خواهر پنج ساله اش را می گذارد خانه. امروز خواهر پنج ساله اش را هم برده و او تنها بوده و چون مدرسه دوست دارد و مادرش اسمش را در مدرسه ننوشته خودش آمده اسم بنویسد. من باید مادر منتوبه را پیدا کنم ته و توی قضیه را در بیاورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاساندرا یک پانزده ساله ی عصبانی است. از دست پدر و مادرش. پدرش معتاد است و همیشه در زندان است. مادرش اجازه می داده&amp;nbsp; پدرش او را بزند وقتی کوچک بوده. کاساندرا مادرش را متهم می کند به ترسو بودن به این که او و خواهرش را دوست نداشته که شوهرش را ول نکرده برود. کاساندرا کرک می کشد و یک کلمه در میان فاک می گوید. دیروز که زنگ زدم بهش که همدیگر را ببینیم بهم گفت گو فاک یورسلف. کاساندرا حق دارد عصبانی باشد. باید دوباره بهش زنگ بزنم. شاید اگر بگویم بیا برویم مک دونالدی چیزی بهم نگوید که خودم را فاک کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت یازده باید بروم دنبال بچه. مدرسه شان در هفته ی اول فقط روزی دو ساعت است. صبح ها که می گذارمش مدرسه دیر می رسم به سر کار. بعد باید بروم دنبالش. مثل گاو رانندگی می کنم. بسکه همش دیرم است. باید برش دارم ببرمش پیش بیبی سیتر. غر می زند که نمی رود. که باید باهاش بازی کنم. ساعت ناهارم را به جای دوازده یازده می گیرم که ببرمش رستوران با هم غذا بخوریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بقیه روز به دیدن سونیا و کارن و دنبال مامان منتوبه و کاساندرا گشتن و گزارش نوشتن می گذرد. به جز یک ساعتی که با یک پلیس خوشتیپی می رویم که او که شوهر سونیا را مصاحبه کند و من از پشت شیشه نگاهش کنم و حرکات چشم و دست و پا و سر و کونش را آنالیز کنم گزارش بنویسم بدهم دست قاضی پرونده و نیم ساعتی که کارکنان تیم ایست آمده بودند شکایت از سوپروایزرشان که چه گهی می خورید شماها در تیم انتی اپرشن که این مرتیکه دهن همه کارکنان زنش را صاف کرده و فکر می کند زن ها کار بلد نیستند و سرمان داد می کشد و این ها. یادداشت کردم گفتم توی جلسه ی بعدی تیم مطرح می کنم. نمی خواستند اسمشان برده شود. خیلی عصبانی می شوم که مرتیکه سر زن ها داد می زند. یادم هست که چند بار باهاش دعوایم شده بود چند سال پیش. لیز گفت خوشحال است که من برگشتم چون من با لبخند و آرامش دیکِ مردهای عوضی را می بُرم. گفتم ما به فارسی می گوییم با پنبه سر می برد. گفت اگر سرش را ببری که خیلی بهتر. گفتم حالا ببینیم چه می شود. دودول یا سر. بالاخره من یک چیز این مرتیکه را خواهم برید. یعنی پنج سال است که نقشه اش در سرم است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو تا یک ربع وقت چایی را که داریم می روم می دوم کنار رودخانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد می روم دنبال پسرک. می آییم خانه غذا بر می داریم می رویم پارک غذا و بستنی می خوریم و به اردک ها غذا می دهیم. برمی گردیم. با هم ماشین ظرفشویی را خالی می کنیم و پر می کنیم. می رود حمام. کتاب می خوانیم. ساعت نه می خوابد. من غذای فردا را درست می کنم. سه تا ساک غذا می بندم. اسباب بازی ها را جمع می کنم. فیلم های کتابخانه را جمع می کنم که فردا ببرم پس بدهم. لباس هایی را که از خشک کن در آورده ام جمع می کنیم. چایی را که دم می کنم ساعت ده و نیم شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه این ها را برای چه گفتم؟ برای اینکه بگویم من دوست دارم به همه ای میل ها جواب بدهم. من ممنونم که این قدر به من اعتماد دارید که برای من در مورد مشکلاتتان می نویسید. مگر جز برای این می نویسیم که خوانده شویم؟ من خیلی خوشحالم که مرا می خوانید. که با من حرف می زنید. من دلم می خواهد تولد همه را یادم بماند و وقتی که یادم مانده برسم یک کارت بفرستم برای تبریک تولد. کارت واقعی با خط خودم. من دوست دارم هر از گاهی وقت داشته باشم به عکس های تان نگاه کنم و به کامنت ها جواب بدهم. که جانش را داشته باشم که فکرهایم را از توی سرم در بیاورم بکنمشان لغت بعد برای زن نازنینی که برایم از بچه اش نوشته بود ای میل بزنم که خیلی به یادش هستم یا به آن یکی و آن یکی و آن دیگری. فقط ساعت یازده که مسواکم را می زنم خیلی خسته ام و به هزار تا چیز فکر می کنم. خودم. کارن. سونیا. اردک های پارک. مادر بچه ی دو ساله. پسرک که دوست دارد با من بازی کند. ناهار پس فردا. لباس های نشسته. لباس های شسته ی چروک. تو. او. مامانم. برادرم. آن که مرده. آن که هست و دلم براش تنگ است &lt;br /&gt;&amp;nbsp;فکر می کنم&lt;br /&gt;فکر می کنم&lt;br /&gt;فکر می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا خوابم ببرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;* To cover my ass&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-6900601163277826982?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6900601163277826982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/6900601163277826982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/ordinary-day.html' title='An ordinary day'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-5184337478453437821</id><published>2010-09-06T00:00:00.001-04:00</published><updated>2010-09-16T21:37:53.255-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پسرک'/><title type='text'>نفس</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;داشتیم راه می رفتیم. گفتی بغلت کنیم. گفتیم بیا با هم بدویم. دویدیم. باد نمی آمد. بعد یک هو باد شدیدی آمد. خسته بودی. گرسنه بودی. از شدت باد ترسیدی. نفست گرفت. قبلا هم این طوری شده بودی. دکتر گفت چیزی است به نام سندرم گرفتن نفس*. چند ثانیه طول می کشید و نفست برمی گشت. من هر بار کمی می مردم. این بار طول کشید. چقدر؟ نمی دانم. آن قدر که کیفم را خالی کردم کف خیابان.-جیغ زنان- که موبایلم را پیدا کنم. که زنگ بزنم به نهصد و یازده. نفست برگشت. من بلند شدم از کف خیابان. از حال رفتی. از خستگی بی نفسی. من دوباره کف خیابان دنبال موبایلم بودم. بعد به حال آمدی. نق زدی. خوب. نرمال. کمی خسته. من؟ من نفس نمی توانستم بکشم. زمان ایستاده بود. من کف خیابان بودم. آدم ها نبودند. ماشین ها نبودند. من نفس نداشتم. مرد ترسیده بود. من را این شکلی ندیده بود تا به حال. من خودم هم خودم را به این ناتوانی ندیده بودم. چیز زیادی یادم نمی آید. کف خیابان ولو بودم. داشتم خفه می شدم. نفس نبود. هوا نبود. بعد بغضم ترکید. زار زدم. نفسم بالا آمد. زمان برگشت. یادم افتاد که تو آنجایی. که نباید نگرانت کنم. که کف خیابان افتاده ام. فقط به خاطر کم تر از یک دقیقه نفس نکشیدن تو. می دانم که حالت خوب است. می دانم که مشکلی نیست. می دانم که درصد کمی از بچه ها این حالت را دارند. ولی نفس نداشتم بچه جان. می فهمی؟ نفس من به نفس تو بسته باشد انگار. انگار نه انگار که من کسی باشم که بدترین خبرها را به من می دهند برای رساندن. که گوش شنوای بدبختی های لا علاج مردم هستم. که این همه مرگ را تجربه کرده ام. که در سی و سه سالگی تلخی دنیا را تجربه کرده ام. تو بشمر و من کشیده ام. انگار نه انگار که این منم مدعی عدم وابستگی و زرهای بودایی مابانه. ضعیف شده ام بچه جانم. از وقتی تو را زاییده ام ضعیف شده ام. ترسو شده ام. وابسته شده ام. دل نازک شده ام. حسابگر شده ام. یک آدم دیگر شده ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نفس بکش بچه جان. خوب و شاد و پر انرژی و مستقل. نه مثل من که نفسم به نفس تو بسته است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;* &lt;a href="http://health.nytimes.com/health/guides/disease/breath-holding-spell/overview.html"&gt;Breath Holding Syndrome &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-5184337478453437821?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5184337478453437821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/5184337478453437821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='نفس'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-323590417794679689</id><published>2010-08-30T23:58:00.002-04:00</published><updated>2010-09-16T21:38:18.913-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پسرک'/><title type='text'>Mirror Mirror Who Am I?</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با خودش قرار گذاشته بود که دیگر برای هیچ نهاد/شرکت/موسسه ی دولتی یا خصوصی کار نکند. که بنشیند خانه و کتاب کودکان بنویسد و فیلم های مستند کوتاه بسازد و کتابی را که شهرداری شهر پیشنهاد نوشتنش را داده بود به جایی برساند و مشاوره خصوصی بدهد. از محل کار سابقش تماس گرفتند که برگرد و ما این قدر به حقوقت اضافه می کنیم برای یک پست بالاتر. آدم حریص می شود. فکر پس انداز دانشگاه بچه را می کند. فکر بیمه دندان پزشکی را می کند. دروغ چرا؟ فکر عنوان شغلی اش را می کند. خودش را گول می زند که در این پست جدید قدرت بیشتری خواهد داشت و سه هزار کار مفید خواهد کرد و شهر را کن فیکون خواهد کرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همین می شود که صبح ساعت هفت از جا می پرد. بچه را صبحانه می دهد. روانه اش می کند با ساک غذا و لباس اضافه و کرم ضد آفتاب و چه و چه. سر کار چایی می خورد. سبز. سیاه. قهوه می خورد. با شکر. بدون شکر. ماست می خورد. میوه ای. هلو. با پروبایاتیک. ای میل می زند. ای میل می خواند. تلفن می زند. دختر پانزده ساله ای است که حامله شده. معتاد است. بچه را چه کنند؟ مادربزرگ بچه را نگه نمی دارد. کس دیگری را ندارد. بچه اف ای اس* خواهد داشت. به احتمال نود و نه در صد. دختر نوزده ساله ای است که حامله شده. می خواهد با دوست پسرش به مسافرت دور دنیا برود. مدل هیچ هایکی. علف بکشد و خوش باشد. بچه را چه کنند؟ خانواده ای در کار نیست. آدم ها تنهایند. تنهایی عریان. دخترک دوازده&amp;nbsp; ساله ای است. بلو جاب می دهد. پول موادش را می گیرد. مادرش هم. پسرک نه ساله ای است. خاله ی بیست و چند ساله اش دستمالی اش می کند. مادر دو بچه ای است. شوهرش کتکش می زند. پول نمی دهد. فرار کرده از شهر بغلی به این شهر. در خانه ی امن زنان است. مشاور خوب برای بچه هایش لازم است. برای خودش لازم تر. خانه ی دولتی می خواهند. پول و غذا. بعد از دویدن های بسیار بین سه طبقه و غصه و حرص و داد و بی داد- وقتی که جانش در آستانه ی تمام شدن است می رود دنبال پسرک&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می خندد مرا که می بیند. دنیا روشن می شود. امن می شود. خوب می شود. می رویم خرید. شام درست می کنم. پسرک کف آشپزخانه سوپ درست می کند. لوبیا و نعناع و نمک در یک قابلمه پر از آب. کف آشپزخانه کم کم دریاچه ی آب نعنایی پر از لوبیا می شود. بستنی یخی درست می کنیم با آب گلابی و هلو. کتاب می خوانیم. ظرف می شوریم. شام می خوریم. حمام می رویم. می خوابد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برگشتن به کار خوب است. کاری که عاشقش هستی خوب است. به کار انداختن آن قسمتی از مغز که گذراندن بیشتر اوقات با بچه از کارش انداخته خوب است. به درد خوردن و پست و مقام و پول داشتن خوب است. ولی من ترجیحم این بود که پولدار باشم. بچه را بفرستم مدرسه بدون اینکه نگران پول مدرسه اش باشم. بروم دکترا و پست دکترا بخوانم. گاهی در این دانشگاه و آن کالج این کورس و آن کورس را درس بدهم. بنویسم. بخوانم. معاشرت کنم. تحقیق کنم و نگران پول دندانپزشک و شهریه دانشگاه بچه نباشم. دروغ چرا؟ آدم مچ خودش را می گیرد که ادعای فلان و بیسارش می شود ولی در رویاهایش یک خرده بورژوای محافظه کار بیشتر نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fetal_alcohol_syndrome"&gt;*FAS&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-323590417794679689?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/323590417794679689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/323590417794679689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/08/mirror-mirror-who-am-i.html' title='Mirror Mirror Who Am I?'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-2823665244069072139</id><published>2010-08-26T00:07:00.005-04:00</published><updated>2010-09-16T21:38:34.344-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پسرک'/><title type='text'>دو دنیا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مادر من به پای تلفن به بچه می گوید عزیز دلم عشقم دلم برایت تنگ شده است. بچه می گوید بیا اینجا. فکر میکند خب اگر دلت تنگ شده بیا اینجا دیگر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مادر من پای تلفن به بچه می گوید بیایم آنجا می خورمت. بچه با تعجب نگاه می کند و می گوید مامان اُوُرگ فانی. من بوف نیستم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برادر من به پای تلفن به بچه می گوید عاشقتم. بیایم وشگونت بگیرم؟ بچه با تعجب می گوید نو پیشگون. پیشگون کار بد. وای دایی مای پیشگون؟ (چرا دایی من را وشگون بگیرد؟)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من به مادرم می گویم با بچه باغبانی کردیم و باغچه را بیل زدیم و یک کرم در باغچه بود و بچه کرم را ناز کرد. مادرم جیغ می کشد که نه. وای. کرم؟ دست به کرم نزن. تلفن روی صدا پخش کن است. بچه می پرسد وای مامان بزرگ کرم نو دوست؟ وای مای کرم نو دست؟ من برای مامان بزرگ توضیح می دهم که کرم خوب است و ما فقط باید مواظب باشیم که محکم نازش نکنیم چون ممکن است آوچیز بشود. مامان بزرگ همچنان غر می زند که چرا بچه به کرم دست زده است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه دارد گریه می کند. بستنی می خواهد. رفتیم خرید و تصمیم گرفت با پولش ذرت بخرد که در خانه ذرت بو داده درست کنیم. گفتم خوب فکرهایش را بکند چون اگر ذرت بو داده بخرد پولی برای بستنی نمی ماند و بعدا پشیمان نشود. ذرت بو داده که تمام شد پشیمان شد و بستنی خواست. یادش آوردم که تصمیم خودش بوده و حالا باید پول هایش را جمع کند دوباره تا بتواند بستنی بخرد. گریه کرد که اَنینی می خواهد و پول ندارد و خیلی آپسِت است. مادرم همان موقع زنگ زد. پای تلفن بود که به پسرک گفتم اگر میخواهد گریه کند اشکالی ندارد چون می دانم که دلش گرفته ولی باید برود توی اتاقش و در را ببندد و اگر بخواهد من می توانم بغلش کنم ولی به هر حال بستنی در کار نیست. مادر من گفت تو را به خدا جانِ من به این بچه یک بستنی بده. من دلم کباب شد. مامان جان فدایت بشوم یک بستنی مگر چند است؟ من پولش را می دهم. مادر من یک ساعت پای تلفن کباب شد. حتی مدت ها بعد از اینکه پسرک داستان بستنی را فراموش کرده بود مامان بزرگش در حال کباب شدن بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مادر من به بچه می گوید وقتی بیایم با هم می رویم خرید و هر چه بخواهی می خریم. بچه می گوید نو هِیلی هَرید. کم هَرید. یعنی که خیلی خرید نمی کنیم و کم خرید می کنیم. من همیشه به بچه می گویم چیزی را که لازم داریم می خریم. نه بیشتر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مادر من چند هفته پیش به بچه گفت شوشول طلای من. بچه هار هار خندید که مامان بزرگ فانی. مای دودول نو طلا. بعد شلوارش را کشید پایین و به دودولش نگاه کرد و پرسید مای دودول چی رنگی؟ گفتم رنگ بدن بچه جان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خاله ی من به من می گوید اون پدر سوخته را ببوس. من دارم پیاز خرد می کنم. تلفن روی بلند گو است. همیشه بهشان یاد آوری می کنم که تلفن روی بلند گو است و حواستان باشد. بچه می پرسد وای بابا سوخته؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مادر من پای تلفن از اضاع مملکت غر می زند. می گوید کارمندان اداره خاله ام باید بروند اصفهان. خیلی از زن ها تصمیم گرفته اند کار را ول کنند و بشینند در خانه. که این کثافت ها از اول برنامه شان این بوده. دارم رانندگی می کنم. بلوتوث روشن است. به خانه که می رسیم بچه می گوید مامان اُوُرگ حرف بد زد. وای مامان اُوُرگ حرف بد زد؟ می گویم مامان بزرگ حرف بد نزد. ناراحت بود. هزار تا وایِ دیگر می پرسد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آدم به این چیزها فکر نمی کند. آدم اصلا این چیزها را بلد نیست حتی اگر در کتاب ها خوانده باشد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-2823665244069072139?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2823665244069072139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/2823665244069072139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/08/blog-post_26.html' title='دو دنیا'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-8577477785538160152</id><published>2010-08-14T23:58:00.000-04:00</published><updated>2010-08-14T23:58:10.135-04:00</updated><title type='text'>بزن تار و بزن تار</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;input /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شنبه ها روزهای خوبی هستند. نه همیشه. ولی بیشتر وقت ها. در شنبه ها ما سعی می کنیم بدبختی های خودمان و مملکت مان را فراموش کنیم و خوش بگذرانیم. خوش گذرانی به شیوه یک انسان ده نشین بچه دار البته. حالا این لوییس که پریروزها باهاش قرار داشتم گفت بعد از ده سال به شهر ما آمده است و چقدر شهر شلوغ و پر ترافیک شده. گفتم تو دیگر از چه دهاتی می آیی که به اینجا می گویی شلوغ؟ گفت از یک ده شش هزار نفری. خب اینجا صد هزار نفر جمعیت دارد و لوییس حق داشت بترسد از این همه آدم و شلوغی. لوییس گفت یک ان جی او راه انداخته در پرو که به زن ها کمک می کند استقلال مالی پیدا کنند و من اگر یک زمانی خواستم میتوانم بروم با او در پرو کار کنم. گفتم دستت درد نکند و بهش فکر می کنم. حالا کی پا می شود برود پرو با یک بچه و کلی بدهی دانشگاه؟ اصلا چه مرگی داشتم این همه سال درس بخوانم که این همه بدهکار شوم؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به هر حال با بدهی یا بی بدهی ما شنبه صبح ها سر فرصت تخم مرغ نیمرو می کنیم و می خوریم. بعد شال و کلاه می کنیم می رویم بازار کشاورزها. میوه ها و سبزی های ارگانیک بدون پِستی ساید می خریم و احساس حمایت از کشاورزهای منطقه و انسان سالم و باحال بودن می کنیم. با همه آدم های سالم و باحال شهر هم معاشرت می کنیم. یکی یک قهوه می گیریم و می شینیم سر میزهای چوبی پکیده بازار با هم در مورد سیاست های هارپر حرف می زنیم و بهش فحش می دهیم که دلمان خنک شوم. بیشتر وقت ها از اوضاع و احوال ایران سوال می کنند و من چس ناله ام تمامی ندارد. شلی امروز گفت به نظرش کار خوبی باشد که همه مان برویم جلوی شهرداری بنشینیم و روزه سیاسی بگیریم و روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی بیایند و از ما عکس و فیلم بگیرند و آبروی دولت فاکینگ ایران برود. ارین گفت آن ها به تخم شان هم نیست. البته در زبان انگلیسی نمی گویند به تخم شان هم نیست و می گویند دی دونت گیو اِ شت. ارین گفت باید کار بزرگ تری بکنیم. مثلا تظاهرات در تورنتو. من گفتم من خیلی خسته ام و می خواهم یک روز هفته لااقل یادم برود از چه گوری آمده ام و لطفا ولم کنید بابا. این را مامانم همیشه می گوید. از چه گوری آمده ام را. یک چیزهای خنده دار دیگری هم می گوید. مثلا به ا.ن می گوید تون به تون شده. من نمی دانم معنی تون به تون چیست ولی می دانم مامان هر وقت خیلی عصبانی باشد این را می گوید. گاهی هم می گوید دیوث. این بدترین حرفی است که مامانم در همه زندگیش زده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد ما ناهارمان را از همان بازار می خریم. بابا غانوش و سموسه خیلی تند اتیوپیایی. می آییم خانه و خریدها را جا به جا می کنیم. بعد می خوابیم. از خواب که بیدار می شویم ناهار را برمیداریم. توپ فوتبال و بساط هاکی بچه را برمی داریم. آب و صابون و لباس اضافه برای بچه برمی داریم. می رویم به زمین چمن دانشگاه شهر. بچه و مرد هاکی و فوتبال بازی می کنند و من روی نیمکت زیر درخت گنده دراز می کشم و کتاب می خوانم. بس که تنبلم و حال دویدن ندارم. همیشه بهانه ام این است که خیلی کار می کنم توی خانه و بیرون خانه و خسته ام و اهن و اوهون. ولی واقعیتش این است که دلم پر می زند برای آن یک ساعتی که برای خودم و فقط برای خودم دارم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز دو تا سنجاب هی از درخت بالا و پایین می رفتند. آن هم وقتی که من داشتم یک بخش مهم کتاب راجع به روند شکل گیری سلول های مغز انسان تا سن هفت سالگی را میخواندم. هر بار که این چیزها را میخوانم می شاشم به خودم که انگشت هم توی دماغم بکنم یک جوری روی سلول های مغز این بچه اثر می گذارد. باید حواسم جمع باشد که انگشتم را تا کجا توی دماغم بکنم. خیلی هم باید جمع باشد. وقتی رسیدم به جایی که می گفت شاد و راضی بودن والدین فلان و بیسار تاثیر را دارد بر فلان جاهای بچه یک بچه آهویی از پشت بوته چند متر آن طرف تر برایم یک صدایی در آورد. بعد دیگر دلم نخواست کتاب بخوانم. خواستم به این فکر کنم که چند نفر تا به حال زیر این درخت نشسته اند یا خوابیده اند یا غذا خورده اند و به آهوها و سنجاب ها نگاه کرده اند و حالا مرده اند؟ باید یک کاری بکنم که وقتی مردم بچه ام خیلی غصه نخورد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک کمی آهنگ های آی پاد را بالا پایین کردم. بعد از دو سال تازه از کمد درش آوردم و دیدم در سفرمان به ایران یک انسانی با سلیقه ی خیلی عجیب از حبیب تا اشلی سیمپسون تا آغاسی و هایده و گل های رنگارنگ رویش گذاشته. مانده ام معطل که چه خاکی به سرش بکنم. یک هایده پیدا کردم که می خواند بزن تار و بزن تار و دلم از دنیا گرفته و این ها. بچه هاکی و فوتبالش تمام شد و آمد اعلام کرد که هَسته شده و دست هایش پَفیف شده و من دست هایش را بشورم لطفا. بعد گفت وای دل خانوم آوچیز شد؟ گفتم بچه جان آدم بزرگ ها دلشان گاهی آوچیز می شود و بعد خوب می شود. گفت مای هنوز بیبی. گاهی دلم می خواهد همیشه بچه بماند و بزرگ نشود که دلش آوچیز بشود و بشیند در پارک دلم از دنیا گرفته ی سگ مصب گوش کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;انی می گوید تو کون خل هستی که دنبال بدبختی می روی. کارت را عوض کن. برو بار تندری چیزی شو. مامان بزرگ من از آمریکا که برگشته بود میگفت خاله ات یک کارگر دارد اسمش انی است. بعد می گفت انی مثل همین گهی خودمان. ولی من کارم را دوست دارم. دردهای آدم ها رو بو می کنم و زخم هایشان را لیس می زنم. گاهی بهتر می شوند گاهی نه. همین که آدم بداند که کسی با زبان آماده هست که زخمش را لیس بزند حال آدم را بهتر می کند. حالا اصلا چه کسی بار تندر کان گنده تنبل می خواهد؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد از هاکی و فوتبال می آییم به خانه. مردها دوش می گیرند و من دور خودم و خانه می چرخم. بعد هم می رویم خانه کسی پلاس می شویم برای چایی. یا زنگ می زنیم کسی بیاید به خانه مان برای چایی. شام سالاد می خوریم به بچه سیب زمینی پخته یا نان و پنیر می دهیم و می خوابانیمش. بعد هم شاید زنگ زدیم کسی آمد با هم عرق خوری کردیم. قبل از عرق خوری چک و چانه می زنیم که فردا چه کسی ساعت هفت صبح پا شود و بچه را بگیرد که آن یکی تا هشت بخوابد. این هم از آن چیزهای کوچک بی اهمیتی است که آدم قبل از زاییدن بهش فکر نمی کند. عرق خوری شنبه شب ها را می گویم که یک شنبه صبحش باید کفاره اش را پس بدهی ولی به هر حال شنبه ها روزهای خوبی هستند. نه همیشه ولی بیشتر وقت ها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6023773580538727984-8577477785538160152?l=measer-pear.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8577477785538160152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6023773580538727984/posts/default/8577477785538160152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://measer-pear.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='بزن تار و بزن تار'/><author><name>Shadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11916451189492201679</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6023773580538727984.post-2162504204387691771</id><published>2010-08-06T16:51:00.002-04:00</published><updated>2010-08-06T22:41:59.694-04:00</updated><title type='text'>Note to Self</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می گویند از زمانی که بچه در شکم مادر است تا شش هفت سالگی اش مخصوصا- صداها و بوها و تصویرها و نوازش ها و همه چیز و همه چیز در سلول های مغزش خاطره می شود. و این خاطره ها آنقدر دور و ته نشین شده هستند که شاید با عمیق ترین هیپنوتیزم ها هم به یاد آورده نشوند ولی همین ها هستند که به شخصیت ما شکل می دهند. همین خاطره های بسیار دور هستند که بعضی ها را همیشه نگران بعضی ها را همیشه خوشحال بعضی ها را وسواسی یا عصبی یا پرخاشگر یا هر طور دیگری می سازند. باز هم می گویند که این روند تا بیست و یکی دو سالگی ادامه دارد و بعد از آن انسان ساخته شده. تمام و کمال&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند شب پیش- نیمه شبی به وقت اینجا و صبح زودی به وقت ایران داشتم با یکی از اهالی گودر چت می کردم. حرف زدیم در مورد ماجراهای سال پیش. بعد کمی در مورد علایم و حالت هایمان حرف زدیم. مثل هم بودیم. حتی کارهایی که برای بهتر شدن حالمان می کنیم شبیه بود. ویتامین بی. کم کردن مصرف گوشت قرمز. قلپ قلپ آب خوردن. این مدت با هر کسی حرف زدم فکر کردم چقدر شبیه. چقدر مثل هم هستیم. یک ملت آسیب دیده ایم. هر جای دنیا که باشیم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خیلی فکر می کنم به کسانی که کتک خورده اند. که دیده اند این درجه از وحشیگری را. که بازداشت شده اند حتی برای چند ساعت. فکر می کنم اگر آنجا بودم گروه برگذار می کردم. دوره های تراپی می گذاشتم. برای همه مان. تو و او و آن ها و خودم. هر زخمی زخم های دیگر را انگولک می کند. بازشان می کند. چرک خشک شده شان را دوباره عفونی می کند. این خاصیت تراماست. ما ملتی هستیم با یک دنیا زخم. از بچگی هامان تا همین الان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;من سیستم های دفاعی مردم را از روی شوخی هایشان- جک های شان- مطالبی که همخوان می کنند- چیزهایی که می نویسند- کامنت هایی که می گذارند- از سفیدی های لابه لای نوشته هاشان و سکوت شان نگاه می کنم. شباهت گذشته های مان را می بینم. شباهت پدرها و مادرها و مدرسه های مان. تمایل مان به گذشتن از روی حس های مان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باید حرف بزنیم. باید نسلی بشویم که زخم ها را باز می کنیم و چرک شان را با نیشتر بیرون می کشیم. تا تمام شود. تا دیگر نترساندمان. باید تمرین حرف زدن از احساساتمان بکنیم. بدون گریز به طنز و تحقیر. بدون پوشیدن نقاب بی تفاوتی. بدون به میان کشیدن داستان کارما و قسمت و دست خدا. حس ها. حس های خالص ناب&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باید از تحقیرها و کتک ها و بمب ها و آژیرها و اعدام شده های مان و دادهای پدرهایمان و شیون های مادرهایمان و دستی که پستان مان را در اتوبوس چلاند و بدن های بی صورتی که در رویاهایمان همخوابه شان می شویم و لحظه هایی که وسوسه همه چیز را ول کردن افتاده بوده به جانمان و شب های بی خوابی که از بچه دار شدن به گه خوردن افتاده بودیم و لحظه هایی که دلمان خواسته فلان کس را بکشیم. باید بنویسیم و نترسیم از عریان شدن&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باید دوباره صفر ساله شویم. خیلی چیزها را به یاد بیاوریم. بهشان لبخند بزنیم لگدشان بزنیم جرشان بدهیم بوس شان کنیم و بعد پاک شان کنیم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد کم کم بزرگ شویم تا شش سالگی و بیست سالگی. آن جور که حق هر بچه ای است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; font-family: tahoma;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.g
