۲۸ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

روز آخر



دلم می خواست پرل هاربر رو ببینم. به مرد گفتم بریم. گفت بریم دوباره غصه زاری کنی؟ گفتم نه بابا. تاریخ اه. تو پرل هاربر هی گریه ام رو قورت دادم. یاد سهراب افتاده بودم. یاد اون زنی که زیر گرفته بودنش مامانش می گفت خیلی چاق بود دخترم. بی انصاف ها لهش کرده بودن. یاد اوینی ها. بچه هی می گفت اینجا کوجا؟ ما چرا این جا؟ حرف می زدم بغضم معلوم می شد. مرد گفت دیدی گفتم. گفتم نمی دونم چرا یاد این ها افتادم. گفت این ها چه ربطی به پرل هاربر دارن؟ گفتم من خدای چیزهای بی ربطم. برگشتیم فرودگاه که بشینیم تو هواپیما برگردیم قطب. وسط راهروهای هواپیما یاکریم و گنجشک و جک و جونور راه می رفتن. ما بیسکویت خرد می کردیم براشون. نوشته بودن لطفا به پرنده ها غذا ندیم. پس چی کار کنیم؟ خرت خرت جلوشون بیسکوین بخوریم بهشون زبون درازی کنیم؟ مرد گفت چه فرودگاه داغونی. گفتم از امام که بهتره. بیزارم از امام. با اون آسانسورهای مسخره اش. چمدون هام توش جا نمی شدن. بعد یارو گفت بیا از این رمپ برو. رمپ یک نرده تق و لق آهنی داشت زیر پام می لرزید. گفت هنوز کامل درست نشده. گفتم این آسانسورها چه مسخره ان پس. آدم از خارج میاد چمون گنده داره. گفت امان از دست شما خارج نشین ها. ببخشید گه خوردیم خارج نشین شدیم. گه خوردیم که از دست شماها مملکتمون رو ول کردیم اومدیم اینجا

بچه هی نق می زد. همسفرهامون خیلی ایرانی بودن. مردِ همسفر بچه رو به اسم صدا نمی کرد. بهش می گفت قرمساق. قرمساق کجاست؟ قرمساق بیدار شد؟ قرمساق چرا نق می زنه؟ به بچه گفتم قرمه سبزی مامان. عمو می گه قرمه سبزی. چی چی بگم خب؟ دوست قدیمی هفتاد ساله خانوادگی اه. زنش می گفت اه بابا این بچه رو خیلی لوس می کنی ها. هی توجه می خواد. ولش کن بذار هر کاری می خواد بکنه محلش نده. ببخشید زاییدیم که ول کنیم مثل خودمون مثل علف هرز بزرگ شه؟ خب پس چرا زاییدیم اگه حالش رو نداریم؟ می خواستن حواس بچه رو پرت کنن می گفتن بلدی حرف بزنی؟ نه نه. ما می دونیم بلد نیستی حرف بزنی. بلدی غذا بخوری؟ نه نه. ما می دونیم بلد نیستی غذا بخوری. هنوز کوچولو هستی. پس چرا گریه می کنی؟ ریدیم بهت ناراحتی؟ ای بابا. پس مرد نیستی. این بچه ات دختره گریه می کنه؟ گریه کنی آقا میاد می برتت. آقا خانم من خوشم نمیاد از این حرف ها به بچه بزنین. برم بابا؟ این قدر مادر بچه رو تحویل می گیرین می میره از خوشی. حالا برین به مامانم بگین چه دختر آکله ای داری پَپَر خانوم. ازتون بعیده. چهل سال پیش دانشگاه شیراز درس خوندی؟ خب خونده باشی. پونصد هزار دلار جیرینگی ویلا می خری تو هاوایی؟ خب بخر. من گاندی رو تصحیح می کنم که گفته فرهنگ یک ملت رو از رو رفتارش با حیوناش ببین. من می گم از رو رفتارش با بچه هاش و زن هاش ببین

تو هواپیما فیلم دیدیم. بعد خوابیدیم. بیدار شدیم بهمون اگ بِنِدیکت دادن خوردیم با قهوه ی بدمزه. از دم بازرسی تا رسیدیم به محل برداشتن چمدون ها چاهار نفر بهمون گفتن با بچه دو سه ساله رفته بودن تعطیلات؟ آخیش- البته این ها می گن اووووه ولی ترجمه ی لحنش می شه آخیش- الان حتما خسته تر برگشتین. باید یک تعطیلات دیگه برین که خستگی این یکی از تن تون در بیاد. خوش اومدین به خونه. کمک احتیاج ندارین؟ ما هم هی سرمون رو تکون می گیم و دلمون خوش می شه و غر می زنیم که ای بابا تعطیلات با بچه ی کوچک خیلی سخته. حالا نمی گیم سخته چون بچه مون رو آدم حساب می کنیم وگرنه که می اندازیمش یه گوشه عر بزنه ما بشینیم عرق و زهرمارمون رو بخوریم و خوشمون رو بگذرونیم

من تو رو دوست دارم خانوم کانادا. می فهمی؟ اختلاف نظرهامون رو داریم. دعوامون هم می شه. مخصوصا از وقتی این هارپر اومده سر کار. یک قسمت هایی ازم هست که هیچ وقت کانادیی نمی شه. یک قسمت هایی ام هست که همیشه ایرانی می مونه. ولی عاشقتم. خوشحالم که خونه ام تو دل تو اه. اگرچه سرد و دوری




۲۷ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

روز اول- گ. م جانم

بوی دریا می آمد وقتی رسیدیم دختر جان. درخت نخل بود. رطوبت بود. گرما بود. من بودم. هیچ حسی نبود. خستگی بود. فکر کردم مسافرت دیگر خوشحالم نمی کند. دلم بیشتر می خواهد با دوستانم- همان چند تایی که مانده اند- دور هم بنشینیم و عرق و آبجو بخوریم. سالاد و غذا درست کنیم. حرف های معمولی بزنیم و کارهای معمولی بکنیم. هوس هیچ مسافرتی در دلم نمانده. مامان می گوید بسکه عین دختر سعدی کونت به زمین بند نشد و هر گوری دلت خواست رفتی. بعد می گوید چه خونی به دل من می کردی تو. حقت است بچه ات این قدر کله شق است. تقاص من را می گیرد
باید تقاص پس بدهم چون حرف زور گوش نمی کردم. حالا می کنم. حالا گاهی حوصله ندارم. حرف زور و دری وری را می شنوم و می گویم بله بله. به مامان بابا بله بله نمی گفتم. شب های تعطیل ماشین بابا را یواشکی برمی داشتم می رفتم دوستانم را سوار می کردم می رفتیم اسکی یا عرق خوری خانه ی کسی. جمعه ها دیر از خواب بیدار می شدیم. ماشین را ساعت هشت و نه گاهی هم ده یازده می آوردم. بابا نگاه می کرد. می فهمیدم بدش هم نمی آید. مامان جیغ می کشید که آی از دست رفت. همه چیز به پایین تنه ربط پیدا می کرد. چون من می خواستم هفده سالگی کنم به نظر مامان عفتم به باد رفته بود
باید برایت از همسفرانمان بگویم. خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم. مثلا اینکه در تهران الان چه کلاس هایی مد است. مردم از چه رستوران هایی غذا سفارش می دهند. این سالواتوره کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. قیمت آرایشگاه چند است. پولدارها چه مدلی ازدواج می کنند. چه ماشین هایی وجود دارد در شهر. نرخ مربی خصوصی جیم چند است. همسفران من البته از درد و بدبختی و نداری و حقوق بازنشستگی چیزی نمی دانستند. زن و مردی بودند و پسرشان. پولدار. برای پسرشان دنبال زن هستند. گفتند حیف که خواهر نداری. گفتم لطف دارید. باید کمی جواب تعارف تمرین کنم
حالا همه هی می پرسند خوش گذشت؟ اگر بگویم نه می گویند چه خود چس کن. ولی به تو می گویم که خوش نگذشت. بد هم نگذشت. گذشت. رسیده ام به جایی از زندگی که همه چیز آرام می گذرد. خوش وقتی است که با کسانی هستم که دوست شان دارم. بد وقتی است که با کسانی هستم که دوست شان نمی دارم. بقیه اوقات هم می گذرد. به آرامی. مثل خود زندگی
 

۱۶ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

یه دل دارم که داشتنش گرونه



از پشت میزم که بلند می شوم هوا تاریک شده. هیچ کس دیگری توی ایجنسی نیست. از طبقه ی سوم صدا می آید. سونیا معتقد است طبقه ی سوم روح دارد. سونیا مسئول قسمت حسابداری است. من نه ماهی که در بخش تحقیقات بودم طبقه ی سوم کار می کردم. روحی ندیدم. شاید هم روح طبقه ی سوم از من خوشش نمی آمد. دروغ چرا. یک کم می ترسم. بند و بساطم را جمع می کنم می آیم بیرون. دو تا ماگ دارم و یک ظرف غذا. همه را می ریزم توی ساک پارچه ای که بابی امروز با پیک داخل سازمانی برایم فرستاده. بابی دوست و همکار من است و نماینده ی حزب سوسیال شهر. روی ساک پارچه ای نوشته سوسیالیست ها سکسی تر هستند. من موافقم. البته انسان هایی هم هستند که فکر می کنند سوسیالیست ها خرند. من با آن ها مخالفم

توی ماشین هی فکر می کنم اخبار گوش کنم یا آی پاد. خسته ام خیلی. پس آی پاد. فکر می کنم ده سال است در این شهرم نمی دانستم ده دقیقه ای مان جزیره ی لختی ها داریم. سربازرس دن زنگ زده که جنیفر دارد متیو را می برد به جزیره ی لختی ها و آرتور دارد سکته می کند و یک نفر باید به داد بچه برسد. خب آدم می ماند با این همه اطلاعات کامل چه بکند. می گویم آقای سربازرس شماره تلفنی از آرتور یا جنیفر دارید؟ می گوید آرتور الان می آید به دفتر شما. می آید. پنجاه و پنج ساله. موهای رنگ کرده. خوش صحبت. خیلی پولدار. مزرعه پرورش و نگهداری اسب دارد. یک ویلا دارد برای زمستان ها که می رود فلوریدا. با جنیفر ده سال پیش در جزیره ی لختی های فلوریدا آشنا شده. بعد ازدواج کرده اند. بعد بچه دار شده اند. بعد بچه که سه ماهه بوده جدا شده اند. حالا قاضی حکم داده که بچه که از یک سالگی تا همین الان که پنج ساله است پیش پدرش زندگی می کرده برود پیش مادرش زندگی کند. آرتور که پدر بچه باشد می گوید مادر بچه مشکل های متعدد روحی روانی جنسی دارد و قاضی غلط کرده و فلان و بیسار. بعد یک پرونده ی گنده می کشد بیرون و می گوید مدارکی دارد که نشان می دهد مادر نامناسب است. من نرم نرمک چایی ام را میخورم و می گویم اهم اهم. بعد آرتور یک مشت عکس پورن غلیظ حرفه ای می کوبد روی میز. یا شدت سعی می کنم خونسرد برخورد کنم. نگاه نمی کنم. از این عکس هاست که پنجاه نفر روی هم افتاده اند و همه جای شان در همه جای نفر بغلی و بالایی و پایینی است. انگشتش را می گذارد روی یک کون سفید قلمبه می گوید این جنیفر است. من ماگ چایی ام را بغل می کنم. آدم همین وقت هاست که ایرانی بودنش توی چشمش فرو می رود. بی خود و بی جهت دارم خجالت می کشم. بی خود و بی جهت از اینکه یک مشت آدم لخت ریخته اند روی همدیگر معذب می شوم. آرتور می گوید جنیفر در جزیره لختی های همین شهر زندگی می کند و در کار تولید پورن است و اعتقاد دارد که باید فعالیت های جنسی را از بچگی به بچه ها یاد داد

آی پاد من قاتی پاتی است. باید مرتبش کنم. بدبختی من با موزیک این است که موزیک باید خاطره ای داشته باشد تا بتوانم برای بیشتر از یک دقیقه تحملش کنم. بوی جوی مولیان مال سالن خانه ی مادربزرگ است. بابا و دایی ها و دوست هایی که عمو صدای شان می کردیم ورق بازی می کنند و بحث می کنند و می خندند. ما بچه ها بازی می کنیم و می خندیم. بوی جوی مولیان من را دلتنگ بابا می کند. یادم می آید بچه که بودم از آروزهایم این بود که بزرگ بشوم و بفهمم معنی شعرش چیست. بعد ناگهان فکر می کنم اگر این قدر دلم می خواست بدانم معنی این شعر چیست چرا هیچ وقت از مامان بابا نپرسیدم؟ رابطه ی درستی نبوده. اگر بود ازشان می پرسیدم. بابا چهارده سال است مرده. می زنم آهنگ بعدی

سر بعضی چهار راه های اینجا استاپ آل وی دارد. یعنی هر کسی می رسد به چهار راه می ایستد برای سه ثانیه و بعد آن که اول رسیده می رود. و بعد دومی و همین طور الی آخر. باید سه ثانیه را صبر کرد. اگر نه پلیس بگیرد جریمه می کند. یک بار پلیس من را گرفت. چهار پنج سال پیش. بعد بَج ام را دید. گفت سرِ کار هستی؟ گفتم نه. دارم می روم خانه. خندید. گفت باید سه ثانیه می ایستادی. اگر می گفتی سر کار هستی اشکال نداشت. الان هم اشکال ندارد برو. به خاطر بَج ات. از قدرتی که بج دارد می ترسم. خوشم نمی آید
آهنگ بعدی کوهن است. می گوید در وین ده تا زن خوشگل هستند. اگر برادرم بود با هم سیگاری می کشیدیم می گفتیم مرتیکه عجب صدایی دارد. برادرم نیست. عید می شود دو سال که مرده. می زنم آهنگ بعدی. شهرام ناظری می گوید در هوایت بی قرارم بی قرارم بی قرارم بی قرارم. من در هوای تو همیشه بی قرارم بچه. ده سال است که مرده ای. اگر بودی می گفتی وات ایز هی سینگینگ؟ من هم می گفتم هارد تو ترنزلیت. همه ی آهنگ ها دردم میارند تا می رسم به آسم و پاسم ولی عاشقونه. خیلی خوشم می آید ازش. خوب است آدم عاشقانه آس و پاس باشد
آرتور گفت خودش هم با جنیفر فیلم بازی می کرده ولی بچه دار که شده اند به جنیفر گفته بس است. باید لایف استایل مان را عوض کنیم. گفتم اگر قاضی حکم داده من کاری نمی توانم بکنم. گفت بچه داری؟ گفتم دارم. گفت بچه ات را شیر دادی؟ گفتم چون جواب این سوال کمکی به کار فایلِ تو نمی کند ترجیح می دهم جواب ندهم. گفت یک بار متیو که یک ماهش بود جنیفر بردش به جزیره. من که رفتم دنبالش دیدم نشسته روی صندلی توی کابین با پاهای باز بچه شیر می دهد و دوست پسرش همزمان مشغول سکس بود با جنیفر. بعد توضیح می دهد که ما سویینگ می کردیم. پارتنر عوض می کردیم. دوست من دوست پسر جنیفر بود و زن او دوست دختر من. یک هو دلم خیلی گرفت. خیلی خیلی

هفته ی دیگر می رویم مسافرت. یک هفته. آی پادم را یادم باشد قبلش مرتب کنم. افتاده توی دهنم. بچه را بغل می کنم و با هم می رقصیم که آسیم و پاسیم ولی عاشقونه دو دل داریم که داشتنش گرونه
 

search