۷ اسفند ۱۳۸۹

و به بادی پرپر و دیاری دیگر


خواهر جان داری می میری. دکتر گفت هر چه بهت می گوید داری می میری باورت نمی شود. من باورم می شود که تو باورت نمی شود که داری می میری. دکتر چه می داند که تو تازه می خواستی نفس بکشی.
آن روز که اسمت را روی آن پرونده ی نارنجی دیدم یادت هست؟ پرونده ات را خواندم. تازه داشتند پرونده ها را کامپیوتری می کردند. من تازه کار بودم. اسمت فارسی بود. نشنالیتی: افغان. در را باز کردم به انگلیسی گفتم بیا تو. دست دادیم. فکر کردم این زن چه زیباست. وقتی دیدی فارسی حرف می زنم خیلی خوشحال شدی. گفتی خواهر جان مُردم بس که کسی حرفم را نفهمید. شوهرت معتاد بود. تو و بچه را می زد. پلیس گرفته بودش. تو و بچه شب ها کابوس می دیدید. روی بدن هر دوتاتون پر از کبودی بود. بچه تازه مدرسه را شروع کرده بود. دنبال خانه ی دولتی بودی. دنبال کار بودی. می خواستی درس بخوانی. زبان یاد بگیری. نمی توانستی. می گفتی خواهر جان دلم آشوب است. سرم دوران می کند. پست تراما* داشتی. دو سال با هم کار کردیم. خانه گرفتی. سر کار رفتی. زبان یاد گرفتی. خیلی باهوش بودی خواهر جان زیبای من. بچه ات ولی حالش خوب نشد که نشد.
من از آن سازمان آمدم بیرون. رفتم سازمان زنان در بحران. گفتم خیلی دلم می خواست رابطه ام را با تو حفظ کنم ولی دلیل حریم کاری نمی توانم. گفتی شهر کوچک است خواهر جان. همدیگر را می بینیم.
یک روز با اسکورت پلیس آمدی دم خانه ی امن زنان. صورت کبود. پر از بخیه. گفتی خانه ات را پیدا کرده. کامیونیتی بهش آدرس داده بود. زار می زدی. نمی توانند ببینند یک زنی تنها زندگی می کند. موفق است بدون مرد. نمی توانند ببیند یک زنی مردش را دست پلیس می دهد خودش می رود کالج. مرد جلوی بچه تو را چاقو زده بود. با مشت هایش له ات کرده بود. پرونده ات این بار رنگش آبی بود. جای خانه ات را عوض کردی. پلیس یک گردنبند بهت داد که هر وقت نزدیک ات آمد دکمه اش را بزنی و پلیس سریع حاضر شود. خانه ات را به اداره پلیس وصل کردند با آژیر. دوباره حالت بد شد. از همه چیز می ترسیدی. با هیچ کس معاشرت نمی کردی. می گفتی کدام بی شرافتی آدرسم را داد بهش؟ شاید کسی نداده بود. شاید تعقیبت کرده بود. می گفتی نه. همه با من بد هستند خواهر جان. زن که سرکش نمی شود. اگر شد خونش حلال است.
من از سازمان زنان آمدم بیرون. رفتم سازمان حقوق کودکان. این بار اسمت روی یک پرونده ی سفید بود. پسرکت حالش بد بود. با چاقو بالای سرت آمده بود. کتکت می زد. کرک و حشیش می کشید. مدرسه نمی رفت. گفتی خواهر جان چه خوب که هر جا می رم تو هستی. چه خاکی به سرم کنم؟ بچه اَکَم را چه کنم؟ بچه اَکَت را بردند بیمارستان روانی در یک شهر دیگر که بستری شود. زار می زدی. روزها. شب ها. می گفتی اگر مملکتم حسابی بود این بلاها به سرم نمی آمد خواهر جان. گفتم پاشو بیا خانه مان چایی بخوریم. حریم کاری این کار تعریفش با حریم کاری آن کار فرق می کرد. چایی خوردیم. گفتی عجب قصه ای هستیم ما زن ها. از بابام کتک می خوردم تا شوهرم داد. از شوهر کتک می خوردم تا پلیس بردش حالا هم از بچه ام. بعد زدی به پیشانی ات گفتی این جا نوشته برای ما خواهر جان. فرار نمی شه کرد. شوخی هم می خواستی بکنی می گفتی برام یک دوست پسر ایرانی پیدا کن. مثل شوهر خودت مقبول. جوان بودی. سه سال از من بزرگ تر. بچه از بیمارستان آمد. کجدار و مریض سر می کردی با روزگار. من بچه دار شدم. بی خبر شدم ازت. 
از قسمت کار با بچه ها خودم را منتقل کردم که قسمت کار با مریض های در حال مرگ. پرونده صورتی بود. با اسمت روی اش. نوشته بود ای ال اس*. در بیمارستان گفتی نمی توانی بمیری چون بچه اَکَت کسی را ندارد. بچه اَکَت نشئه ی نشئه نشسته بود کف راهروی بیمارستان. تو باد کرده بودی. زیبایی ات کجا رفته بود؟ گفتی این چه بلایی بود سرم آمد خواهر جان؟ بچه ام را کی نگه دارد حالا؟ گفتم من راجع به این بیماری نشنیده بودم. پرونده ات را که خواندم رفتم تحقیق کردم در موردش. گفتی دکترها می گویند علاج ندارد ولی یک بیمارستانی در چین هست که درمان می کند این بیماری. پرسیدی می توانم پول جمع کنم برایت؟ نگاهت کردم که باد کرده بودی. دست و پایت را نمی توانستی تکان بدهی و هر دقیقه ماسک اکسیژنت را می گذاشتی دم دماغت. گفتم برایت ویدیوی فرهاد جان دریا آوردم که دوست داری. یادت بود که من فرهاد دریا را قبل از آشنایی با تو نمی شناختم. یک بار مهمانی عید شهر دعوتت کردم. نگفتم که ایرانی ها ازم خواستند افغانی دعوت نکنم به مهمانی و نصیحتم کردند که با افغانی ها معاشرت نکنم. گفتی چقدر بهت چیز مفتی یاد بدهم خواهر جان؟ و خندیدی. پرسیدی آن آهنگش را که دوست داری هست توی ویدیو؟ گفتم هست. گفتی کلید خانه ی ما که گم شد خواهر جان. عمرمان به وطن قد نداد انگار.دوست پسر مقبول هم برایم پیدا نکردی آخر.
من زدم روی دکمه ی پلی و نشستیم با هم زار زدیم.






۱۲ بهمن ۱۳۸۹

در بوگی استریت همیشه برف می آید



من به بوگی استریت می روم. در بوگی استریت ماشین ها بوق می زنند. خانه ها درب و داغانند. به هم چسبیده اند. کج و کوله اند. سفال های روی شیروانی های شان یک خط در میان شکسته است. مردم در بوگی استریت با کمک دولتی زندگی می کنند و از بانک غذا که ما آدم های خیر در هر خریدمان از بقالی دو تا سوپ ارزان برای اش می خریم تا وجدان مان راحت باشد غذاهای کنسروی پر از سدیم و چربی می گیرند و می خورند. در بوگی استریت زن ها و مردها و بچه ها یا خیلی چاق اند یا خیلی لاغر. بعضی ها پشت پنجره خانه ها روی ویلچرهای شان نشسته اند و سیگار می کشند و به ما که با پالتوهای سیاه و کیف های گنده مان می رویم که بهشان یاد بدهیم چطور با بدبختی های شان کنار بیایند فحش های آبدار می دهند یا نمی دهند.

خانه های دولتی بوگی استریت پر از رطوبت و کپک سیاه است. بچه ها و زن ها و مردها کپک را نفس می کشند و مریض می شوند. 

آدم های خیابان های دور و بر بوگی استریت راجع به بوگی استریتی ها نظرهای مختلفی دارند. بعضی ها می گویند بوگی استریتی ها "لیزی بام" = کون تنبل هستند و بهتر است بروند کار کنند و دست از سر مالیات ما بردارند. بعضی ها قیافه های دلسوزانه می گیرند به خودشان و می گویند اوه پور تینگز بفرمایید این یک چک بیست دلاری. امیدوارم این چک کمک کند مشکلاتشان حل شود. بعضی ها تظاهر می کنند بوگی استریت در شهر کوچک سلطنتی ما وجود ندارد. بعضی ها هم روح شان خبر ندارد که بوگی استریت وجود دارد. 

من امروز در بوگی استریت تو فا تی را دیدم که تا چند سال پیش در ویتنام برای یک گروه قاچاق آدم بدن فروشی می کرده. چند سال پیش در سی و دو سالگی بعد از اینکه یکی از مشتری هایش بهش تجاوز می کند و پولش را نمی دهد به خاطر مشکلات جسمی بعد از تجاوز چند روزی در بیمارستان می ماند و در آنجا یک گروه خواهران راه عیسی مسیح اسپانسرش می کنند تا بیاید به کانادا. دو سال طول می کشد. در این دو سال چه اتفاقی می افتد؟ کلفتی می کند. تن فروشی می کند. خواهران مسیح برایش پول می فرستند گاهی. حامله می شود. پدر نامعلوم. می زاید. می آید کانادا. می رود روزها در یک کارخانه کار می کند. شب ها در تیم هورتونز. خانه ی دولتی می گیرد. خوشحال است. بدبختی هایش تمام شده اند. 

شیر دادن به بچه که تمام می شود برجستگی سفت روی سینه می زند بیرون. یکی از کارگرهای کارخانه می گوید برو آزمایش بده شاید سرطان باشد. تو فا تی می گوید هان؟ سرطان دیگه چیه؟

تو فا تی انگلیسی بلد نیست. تو فا تی دارد می میرد. تو فا تی یک دختر دو ساله دارد. تو فا تی هیچ کس را ندارد. خانواده اش تو فا تی  را وقتی خیلی کوچک بوده فروخته اند. تو فا تی مو ندارد. یک کلاه قرمز روی سرش است. در و دیوار خانه پر است از عکس های تو فا تی و دخترش با ژست های جورواجور. آبدوغ خیاری. لوند. هندی. در لباس ژاپنی با عکس شکوفه های به تقلبی پشت سر. با ماتیک قرمز و لپ های صورتی. 

تو فا تی باور نمی کند که دارد می میرد. می گوید دکتر گفته چند ماه دیگر. نمی داند من چه سختی هایی کشیده ام و زنده مانده ام. آن موقع که آن مرد بهم حمله کرد دکترها گفتند خدا نجاتت داد. خواهر ای لین گفت مسیح نجاتم داد. 

مترجم حرف های تو فا تی رو تند تند ترجمه می کند. به مترجم می گویم بپرسد برای دخترش برنامه ای دارد؟ نمی توانم بگویم بعد از مرگش. تو فا تی می گوید خیلی خیلی. می خواهم برود دانشگاه. می خواهم رقص هم یادش بدهم وقتی حالم بهتر شد.

دخترش دارد میکی ماوس نگاه می کند. به من می گوید می دانی خانه ی ما کجاست؟ در بوگی استریت. در بوگی استریت همیشه برف می آید.

به مترجم می گویم به تو فا تی بگوید اینجا اگر وصیت نامه نداشته باشد دولت همه چیزهایش را بر می دارد و برای شان تصمیم می گیرد. دولت می شود قیم اش. اینجا همه وصیت نامه دارند. من هم دارم. او هم دارد؟
 



search