۹ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

"You don't know how strong my weakness is"




دیشب یک ویدیو دیدم از یک بچه ی کوچک- خیلی کوچک شاید نه- ده ماهه- توی فیس بوک. عنوانش یک چیزی بود تو مایه های وای خدا مردم تو این قدر کیوتی. من هم که در به در بچه. پلی رو زدم و با هیجان نشستم به نگاه کردن. در عرض چند ثانیه هیجانم تبدیل شد به حیرت، خشم، غصه و بغض و دوباره خشم. 

داستان از این قراره که مادر بچه به بچه می گه من برات آواز می خونم و تو حس ات رو به من نشون بده. تا اینجاش اوضاع خوبه. یعنی به ظاهر خوبه. برای من که حقوق می گیرم بابت تماشا کردن بچه ها و تحلیل رفتارشون یک کمی موضوع سوال بود که وقتی مادر می گه برات آواز بخونم قیافه ی بچه نامطمئنه. انگار که اطمینان نداشته باشه این آواز خوندنه حالا چیز خوبیه یا نه. البته بعدش ریکلس می شه صورتش و یک فقره کار خیلی بامزه هم با دهنش می کنه. من هم  به خودم گفتم بخواب بابا تو هم. هی گیر می دی به همه چی. چه می دونی پشت دوربین چه خبره، حالا بچه در کسری از ثانیه قیافه اش نامطمئن بود. این نشون دهنده ی هیچی نیست. البته ساعت هم یازده شب بود و یازده شب یعنی من به مفهموم واقعی کلمه باید بخوابم. بعد دهن مادر باز می شه به آواز خوندن. دهن مادر که باز می شه چشم های بچه بزرگ می شن. خواهش می کنم دقت کنید که چشم های بچه مثلا از دیدن فیل صورتی با هیجان بزرگ نمی شن. یک جور حس نگرانیه. مادر یک مصرع می خونه و به آخرش که می رسه همون جا که داره "ییِ" آخر مرسی رو می کشه بچه لبخند می زنه. یعنی بچه می دونه که اینجا آهنگ قطع می شه. خب بله آهنگ اینجا یک توقف کوچک داره و دوباره شروع می شه. این بار که شروع می کنه خوندن مادر بچه بغضش جدی تر می شه و اشک توی چشم هاش جمع می شه تا می رسیم به ثانیه ی چهل و یک که مادر "او"ی آخرِ that's true رو می کشه و دوباره یک استاپ کوچک داریم. بچه لبخند می زنه و دستش رو میاره بالا. ما بهش می گیم reach out. بچه برای care giver اش reach out می کنه. یعنی من الان به تو نیاز دارم. به تماس بدنی با تو. به حس اطمینانی که باید ازت بگیرم. ولی اگه فکر می کنید مادر استاپ می کنه سخت در اشتباهید. ایشون به خوندن ادامه می دن. بچه دستش رو میاره پایین و بغضش شدید می شه و اشک هاش قلپ قلپ می ریزن. دوباره یک استاپ داریم بین مصرع های آواز. بچه باز هم لبخند می زنه ولی باز هم اشتباه می کنه چون مادر همچنان ادامه می ده. این داستان یکی دو بار دیگه تکرار می شه. با هر توقفی بچه یک لبخند می زنه و بعد دوباره بغضش شدیدتر می شه. آخر کار که آواز خوندن و فیلم گرفتن از بچه برای دنیای مجازی تموم می شه مامانه بهش می گه اوه بیبی تو درد توی شعر رو حس کردی نه؟ اوه داری گریه می کنی؟ اوه داری گریه می کنی. اوکی مامی کارش تموم شد. این فقط یک آهنگه. این فقط یک آهنگه. 
وقتی می گه مامی کارش تموم شد بچه می خنده ولی خنده اش باز هم خنده ی مطمئن نیست. یک چیزی تو مایه های خوشحالم که تموم شد ولی اطمینان ندارم بامبول بعدی که می خوای سرم در بیاری چیه. 

دیشب شش بار دیدمش. صبح بردم به همکارام نشون دادم. به دو دسته از همکارها. همکارهای بخش حقوق کودکان که با موارد کودک آزاری و neglect کار می کنن و همکارهای بخش اتچمنت و آموزش والدین. دسته ی اول معمولا اعصاب ندارن. همیشه همه ی کارهاشون عقبه و تعداد فایل هاشون زیاد و مسئولیت قانونی شون هم خیلی سنگین. چند تاشون گفتن وقت ندارن ببینن. چند تاشون دیدن و یکی شون گفت برو بابا من الان یک فایل دارم که عمو به برادرزاده اش تجاوز کرده حالا این بچه دو تا قطره اشک داره می ریزه. یکی دیگه گفت خیلی بده. آزار روانیه. یکی دیگه گفت حالا خوبه بچه کَل و کثیف نیست مثل بیشتر کلاینت های ما. یعنی از دید بی اعصاب خودشون و در مقایسه با فایل های خودشون داشتن نظر می دادن و می خواستن من زودتر برم که به کارهاشون برسن. من هم موبایل به دست رفتم پیش کارکشته های اتچمنت و روانکاوی کودک و این ها. از اونجایی که آدم ها دوست دارن همیشه حق با اون ها باشه من هم خیلی خوشحال شدم که هر شش نفرشون همون قدر که من عصبانی و ناراحت شدم عصبانی و ناراحت شدن. 
می دونید؟ قرار نیست ماها عالی و بی نقص باشیم. هیچ کس نیست. این پست قصد نداره بگه این مادر، مادر بدیه یا اون بچه دیگه داغون شد و آینده اش به فاک فنا می ره بابت این داستان. بچه بزرگ کردن یک راهه که ته نداره. یعنی یادگیری دائمه. 
ما گاهی توی ورک شاپ های آموزش parenting از ویدیوهای مختلف (البته با اجازه ی کتبی صاحبان ویدیو) استفاده می کنیم برای آموزش شرکت کننده ها. با در نظر گرفتن این که ویدیویی که در فضای مجازی داره دست به دست می چرخه احتیاج به اجازه ی کتبی صاحبش نداره می تونیم ویدیو رو به صورت خلاصه بررسی علمی کنیم. 
توی این که یک چیزی داره بچه رو شدیدا trigger می کنه شکی نیست. بچه به احتمال زیاد (می گم به احتمال چون ما برای آنالایز رفتارها احتیاج داریم همه ی کسانی رو که شرکت دارن توی اون تعامل ببینیم و اینجا مادر رو نمی تونیم ببینیم) نمی ترسه چون واکنشش واکنش ترس نیست. خودش رو جمع نمی کنه، گریه ی بلند نمی کنه، چشم هاش رو نمی بنده بلکه برعکس خیلی حاضره، دست هاش بازن، چشم هاش بازن، بدنش منقبض و جمع شده نیست ولی با قطع شدن آواز می خنده و با از سر گرفته شدنش بغض می کنه. هر بار که این تکرار می شه بغضش شدیدتر می شه. 
حالا از دید یک تراپیست (در این مورد خاص هفت تراپیست با خودم) چیزی که نگران کننده است بغض و گریه ی بچه نیست. ما نمی دونیم بچه چرا ناراحته. می تونه حالت صورت مادر باشه. یا تن صدا و لحن آهنگ. می تونه این باشه که توی حافظه ی ناخودآگاه بچه این آهنگ براش با حس بدی گره خورده. می تونه اصلا این باشه که مادر از اون پشت برای اینکه ویدیوش بازدید کننده ی زیادی داشته باشه برای بچه قیافه های ترسناک درمیاره. واقعیت نگران کننده اینه که یک: این مادر علی رغم اینکه می بینه بچه ناراحته به خوندنش ادامه می ده. هیچ رفتار comforting ی نداره. نمی ره سراغ بچه وسط آهنگ بگه اوکی ئه عزیزم. الان تموم می شه. 
دو: ما یک اصطلاحی داریم به اسم match بودن. مثالش اینه که بچه خورده زمین و پاش زخم شده. پدر و مادر و رفقا نشستن دور هم گل می گن گل می شنون. بچه ترسون و دردکشان میاد سراغشون. اون ها هم همچنان در حالت جک و خنده و خوش خوشانی بدون اینکه حضور عاطفی شون رو نشون بدن و مچ بشن با بچه پا می شن یک چسب می زنن رو پاش می گن بدو برو. مچ بودن حالا به این معنی نیست که باباهه مثلا بیاد بگه ای واااای چه فاجعه یی. بلکه اینه که از فضای خودش بیاد بیرون و بره تو فضای بچه. فضای بچه فضای ترس از افتادن و درده. پدر می تونه بگه می دونم باید ترسیده باشی. بغلش کنه و بهش آرامش بده. بپرسه کاری هست که می تونه براش بکنه؟ چسب رو بزنه و بچه بره پی بازی اش. به همین راحتی. مچ کردن فضاها ضمن حفظ موقعیت و مسئولیت به عنوان کسی که قراره تکیه گاه و نقطه ی اتکا و آغوش امن بچه باشه. 
خب همچین چیزی اینجا دیده نمی شه. مادر داره واسه خودش می خونه و بچه هم واسه خودش بغض داره و اشک می ریزه. 
سه. هیچ validation ی در کار نیست. آخر کار مادر عوض اینکه بچه رو بغل کنه (لااقل حالا که ویدیوی لعنتی گرفته شد و مادر ایشالا که معروف می شه) حالا بغل نه چون دوربین دستشه دستش رو بگیره اون هم نه لااقل بهش بگه خیلی ناراحت شدی؟ یا ببخشید که ناراحت شدی... می گه اوه داری گریه می کنی؟ این یعنی همه ی این مدتی که داشتی گریه می کردی من ندیدمت. بعد می گه تو درد توی این آهنگ رو احساس کردی. واقعا؟ آخه واقعا؟ بچه ی ده ماهه درد توش شعر رو حس کرده؟ یعنی جک از این احمقانه تر هم داریم؟ و بعد می گه این فقط یک آهنگه. یعنی برو بابا عامو. چرا این قدر شلوغش می کنی؟ این فقط یک اهنگه و ت اصلا دلیلی نداشت این همه گریه کنی و ناراحت باشی. 

بچه ها نیازهای فیزیکی دارن و نیاز به امنیت. امنیت یعنی یک care giver قوی که بچه اطمینان داشته باشه وقتی که ترسیده، غمگینه، تنهاست و کمک احتیاج داره حی و حاضر و بدون تهدید و منت گذاشتن و انتقاد کردن دم دسته و بچه می تونه حتی اگه "بدترین" اشتباه دنیا رو هم کرده باشه و بزرگ ترین هیولای دنیا توی کمدش باشه و تنهاترین بچه ی مهمونی باشه روی عشقش و حمایتش حساب کنه. نیازهای فیزیکی هم که خب معلومند. حالا بچه ی توی ویدیو مشخصا برای همون حدود دو دقیقه ی توی ویدیو حس امنیت رو نداره. من نمی دونم چرا و مهم هم نیست که چرا. مهم اینه که
یک:  بچه ها دلقک های سیرک نیستن که اشک شون رو در بیاریم و فکر کنیم چه بامزه ان. عصبانی شون کنیم و غش غش بخندیم. قلقلک شون بدیم و خودمون ریسه بریم از خنده. باهاشون شوخی کنیم که همه ی کیکت رو می خورم ها اگه یک بوس ندی و فکر کنیم وای خدا بعدش چه بامزه بوس می ده. هارهار هور هور
دو: عزیزان من آخه بچه ی نه- ده ماهه برای شعر این آهنگ گریه می کنه؟ از روی احساسات عمیقش گریه می کنه؟ آخه یک چیزی بگید که پشتوانه ی علمی داشته باشه. رجوعتون می دم به چند خط اول همین پاراگراف. بچه ها تو این سن اگه گریه می کنن یا جاشون کثیفه یا گرسنه هستن یا خوابشون میاد یا از نظر احساسی کمبود دارن (که این خودش هزار مدل می تونه داشته باشه از در معرض خشونت خانوادگی قرار گرفتن تا دیده نشدن توسط پدر مادر و هزار چیز دیگه). بچه ها تو این سن هیچ دید فلسفی عرفانی به دنیا ندارن و درد توی شعرها رو حس نمی کنن. اون ها حس مادر پدر رو می گیرن و خیلی خیلی قوی هستن تو این کار. 

پ.ن: لحن این نوشته با لحن معمول نوشته های من فرق می کنه. بچه ها دنیای من هستند، نقطه ی ضعف و خط قرمزم.


search