۹ آبان ۱۳۹۲

"You don't know how strong my weakness is"




دیشب یک ویدیو دیدم از یک بچه ی کوچک- خیلی کوچک شاید نه- ده ماهه- توی فیس بوک. عنوانش یک چیزی بود تو مایه های وای خدا مردم تو این قدر کیوتی. من هم که در به در بچه. پلی رو زدم و با هیجان نشستم به نگاه کردن. در عرض چند ثانیه هیجانم تبدیل شد به حیرت، خشم، غصه و بغض و دوباره خشم. 

داستان از این قراره که مادر بچه به بچه می گه من برات آواز می خونم و تو حس ات رو به من نشون بده. تا اینجاش اوضاع خوبه. یعنی به ظاهر خوبه. برای من که حقوق می گیرم بابت تماشا کردن بچه ها و تحلیل رفتارشون یک کمی موضوع سوال بود که وقتی مادر می گه برات آواز بخونم قیافه ی بچه نامطمئنه. انگار که اطمینان نداشته باشه این آواز خوندنه حالا چیز خوبیه یا نه. البته بعدش ریکلس می شه صورتش و یک فقره کار خیلی بامزه هم با دهنش می کنه. من هم  به خودم گفتم بخواب بابا تو هم. هی گیر می دی به همه چی. چه می دونی پشت دوربین چه خبره، حالا بچه در کسری از ثانیه قیافه اش نامطمئن بود. این نشون دهنده ی هیچی نیست. البته ساعت هم یازده شب بود و یازده شب یعنی من به مفهموم واقعی کلمه باید بخوابم. بعد دهن مادر باز می شه به آواز خوندن. دهن مادر که باز می شه چشم های بچه بزرگ می شن. خواهش می کنم دقت کنید که چشم های بچه مثلا از دیدن فیل صورتی با هیجان بزرگ نمی شن. یک جور حس نگرانیه. مادر یک مصرع می خونه و به آخرش که می رسه همون جا که داره "ییِ" آخر مرسی رو می کشه بچه لبخند می زنه. یعنی بچه می دونه که اینجا آهنگ قطع می شه. خب بله آهنگ اینجا یک توقف کوچک داره و دوباره شروع می شه. این بار که شروع می کنه خوندن مادر بچه بغضش جدی تر می شه و اشک توی چشم هاش جمع می شه تا می رسیم به ثانیه ی چهل و یک که مادر "او"ی آخرِ that's true رو می کشه و دوباره یک استاپ کوچک داریم. بچه لبخند می زنه و دستش رو میاره بالا. ما بهش می گیم reach out. بچه برای care giver اش reach out می کنه. یعنی من الان به تو نیاز دارم. به تماس بدنی با تو. به حس اطمینانی که باید ازت بگیرم. ولی اگه فکر می کنید مادر استاپ می کنه سخت در اشتباهید. ایشون به خوندن ادامه می دن. بچه دستش رو میاره پایین و بغضش شدید می شه و اشک هاش قلپ قلپ می ریزن. دوباره یک استاپ داریم بین مصرع های آواز. بچه باز هم لبخند می زنه ولی باز هم اشتباه می کنه چون مادر همچنان ادامه می ده. این داستان یکی دو بار دیگه تکرار می شه. با هر توقفی بچه یک لبخند می زنه و بعد دوباره بغضش شدیدتر می شه. آخر کار که آواز خوندن و فیلم گرفتن از بچه برای دنیای مجازی تموم می شه مامانه بهش می گه اوه بیبی تو درد توی شعر رو حس کردی نه؟ اوه داری گریه می کنی؟ اوه داری گریه می کنی. اوکی مامی کارش تموم شد. این فقط یک آهنگه. این فقط یک آهنگه. 
وقتی می گه مامی کارش تموم شد بچه می خنده ولی خنده اش باز هم خنده ی مطمئن نیست. یک چیزی تو مایه های خوشحالم که تموم شد ولی اطمینان ندارم بامبول بعدی که می خوای سرم در بیاری چیه. 

دیشب شش بار دیدمش. صبح بردم به همکارام نشون دادم. به دو دسته از همکارها. همکارهای بخش حقوق کودکان که با موارد کودک آزاری و neglect کار می کنن و همکارهای بخش اتچمنت و آموزش والدین. دسته ی اول معمولا اعصاب ندارن. همیشه همه ی کارهاشون عقبه و تعداد فایل هاشون زیاد و مسئولیت قانونی شون هم خیلی سنگین. چند تاشون گفتن وقت ندارن ببینن. چند تاشون دیدن و یکی شون گفت برو بابا من الان یک فایل دارم که عمو به برادرزاده اش تجاوز کرده حالا این بچه دو تا قطره اشک داره می ریزه. یکی دیگه گفت خیلی بده. آزار روانیه. یکی دیگه گفت حالا خوبه بچه کَل و کثیف نیست مثل بیشتر کلاینت های ما. یعنی از دید بی اعصاب خودشون و در مقایسه با فایل های خودشون داشتن نظر می دادن و می خواستن من زودتر برم که به کارهاشون برسن. من هم موبایل به دست رفتم پیش کارکشته های اتچمنت و روانکاوی کودک و این ها. از اونجایی که آدم ها دوست دارن همیشه حق با اون ها باشه من هم خیلی خوشحال شدم که هر شش نفرشون همون قدر که من عصبانی و ناراحت شدم عصبانی و ناراحت شدن. 
می دونید؟ قرار نیست ماها عالی و بی نقص باشیم. هیچ کس نیست. این پست قصد نداره بگه این مادر، مادر بدیه یا اون بچه دیگه داغون شد و آینده اش به فاک فنا می ره بابت این داستان. بچه بزرگ کردن یک راهه که ته نداره. یعنی یادگیری دائمه. 
ما گاهی توی ورک شاپ های آموزش parenting از ویدیوهای مختلف (البته با اجازه ی کتبی صاحبان ویدیو) استفاده می کنیم برای آموزش شرکت کننده ها. با در نظر گرفتن این که ویدیویی که در فضای مجازی داره دست به دست می چرخه احتیاج به اجازه ی کتبی صاحبش نداره می تونیم ویدیو رو به صورت خلاصه بررسی علمی کنیم. 
توی این که یک چیزی داره بچه رو شدیدا trigger می کنه شکی نیست. بچه به احتمال زیاد (می گم به احتمال چون ما برای آنالایز رفتارها احتیاج داریم همه ی کسانی رو که شرکت دارن توی اون تعامل ببینیم و اینجا مادر رو نمی تونیم ببینیم) نمی ترسه چون واکنشش واکنش ترس نیست. خودش رو جمع نمی کنه، گریه ی بلند نمی کنه، چشم هاش رو نمی بنده بلکه برعکس خیلی حاضره، دست هاش بازن، چشم هاش بازن، بدنش منقبض و جمع شده نیست ولی با قطع شدن آواز می خنده و با از سر گرفته شدنش بغض می کنه. هر بار که این تکرار می شه بغضش شدیدتر می شه. 
حالا از دید یک تراپیست (در این مورد خاص هفت تراپیست با خودم) چیزی که نگران کننده است بغض و گریه ی بچه نیست. ما نمی دونیم بچه چرا ناراحته. می تونه حالت صورت مادر باشه. یا تن صدا و لحن آهنگ. می تونه این باشه که توی حافظه ی ناخودآگاه بچه این آهنگ براش با حس بدی گره خورده. می تونه اصلا این باشه که مادر از اون پشت برای اینکه ویدیوش بازدید کننده ی زیادی داشته باشه برای بچه قیافه های ترسناک درمیاره. واقعیت نگران کننده اینه که یک: این مادر علی رغم اینکه می بینه بچه ناراحته به خوندنش ادامه می ده. هیچ رفتار comforting ی نداره. نمی ره سراغ بچه وسط آهنگ بگه اوکی ئه عزیزم. الان تموم می شه. 
دو: ما یک اصطلاحی داریم به اسم match بودن. مثالش اینه که بچه خورده زمین و پاش زخم شده. پدر و مادر و رفقا نشستن دور هم گل می گن گل می شنون. بچه ترسون و دردکشان میاد سراغشون. اون ها هم همچنان در حالت جک و خنده و خوش خوشانی بدون اینکه حضور عاطفی شون رو نشون بدن و مچ بشن با بچه پا می شن یک چسب می زنن رو پاش می گن بدو برو. مچ بودن حالا به این معنی نیست که باباهه مثلا بیاد بگه ای واااای چه فاجعه یی. بلکه اینه که از فضای خودش بیاد بیرون و بره تو فضای بچه. فضای بچه فضای ترس از افتادن و درده. پدر می تونه بگه می دونم باید ترسیده باشی. بغلش کنه و بهش آرامش بده. بپرسه کاری هست که می تونه براش بکنه؟ چسب رو بزنه و بچه بره پی بازی اش. به همین راحتی. مچ کردن فضاها ضمن حفظ موقعیت و مسئولیت به عنوان کسی که قراره تکیه گاه و نقطه ی اتکا و آغوش امن بچه باشه. 
خب همچین چیزی اینجا دیده نمی شه. مادر داره واسه خودش می خونه و بچه هم واسه خودش بغض داره و اشک می ریزه. 
سه. هیچ validation ی در کار نیست. آخر کار مادر عوض اینکه بچه رو بغل کنه (لااقل حالا که ویدیوی لعنتی گرفته شد و مادر ایشالا که معروف می شه) حالا بغل نه چون دوربین دستشه دستش رو بگیره اون هم نه لااقل بهش بگه خیلی ناراحت شدی؟ یا ببخشید که ناراحت شدی... می گه اوه داری گریه می کنی؟ این یعنی همه ی این مدتی که داشتی گریه می کردی من ندیدمت. بعد می گه تو درد توی این آهنگ رو احساس کردی. واقعا؟ آخه واقعا؟ بچه ی ده ماهه درد توش شعر رو حس کرده؟ یعنی جک از این احمقانه تر هم داریم؟ و بعد می گه این فقط یک آهنگه. یعنی برو بابا عامو. چرا این قدر شلوغش می کنی؟ این فقط یک اهنگه و ت اصلا دلیلی نداشت این همه گریه کنی و ناراحت باشی. 

بچه ها نیازهای فیزیکی دارن و نیاز به امنیت. امنیت یعنی یک care giver قوی که بچه اطمینان داشته باشه وقتی که ترسیده، غمگینه، تنهاست و کمک احتیاج داره حی و حاضر و بدون تهدید و منت گذاشتن و انتقاد کردن دم دسته و بچه می تونه حتی اگه "بدترین" اشتباه دنیا رو هم کرده باشه و بزرگ ترین هیولای دنیا توی کمدش باشه و تنهاترین بچه ی مهمونی باشه روی عشقش و حمایتش حساب کنه. نیازهای فیزیکی هم که خب معلومند. حالا بچه ی توی ویدیو مشخصا برای همون حدود دو دقیقه ی توی ویدیو حس امنیت رو نداره. من نمی دونم چرا و مهم هم نیست که چرا. مهم اینه که
یک:  بچه ها دلقک های سیرک نیستن که اشک شون رو در بیاریم و فکر کنیم چه بامزه ان. عصبانی شون کنیم و غش غش بخندیم. قلقلک شون بدیم و خودمون ریسه بریم از خنده. باهاشون شوخی کنیم که همه ی کیکت رو می خورم ها اگه یک بوس ندی و فکر کنیم وای خدا بعدش چه بامزه بوس می ده. هارهار هور هور
دو: عزیزان من آخه بچه ی نه- ده ماهه برای شعر این آهنگ گریه می کنه؟ از روی احساسات عمیقش گریه می کنه؟ آخه یک چیزی بگید که پشتوانه ی علمی داشته باشه. رجوعتون می دم به چند خط اول همین پاراگراف. بچه ها تو این سن اگه گریه می کنن یا جاشون کثیفه یا گرسنه هستن یا خوابشون میاد یا از نظر احساسی کمبود دارن (که این خودش هزار مدل می تونه داشته باشه از در معرض خشونت خانوادگی قرار گرفتن تا دیده نشدن توسط پدر مادر و هزار چیز دیگه). بچه ها تو این سن هیچ دید فلسفی عرفانی به دنیا ندارن و درد توی شعرها رو حس نمی کنن. اون ها حس مادر پدر رو می گیرن و خیلی خیلی قوی هستن تو این کار. 

پ.ن: لحن این نوشته با لحن معمول نوشته های من فرق می کنه. بچه ها دنیای من هستند، نقطه ی ضعف و خط قرمزم.


۲۵ مهر ۱۳۹۲

ما فیل کنندگان



یک- بچه گفت مامی من چیزها رو فیل می کنم. تو هم چیزها را فیل می کنی؟ چیزی نگفتم. نگاهش کردم. ترکیب سکوت و نگاه یعنی حواسم بهت هست باز هم بگو. گفت مثلا وقتی لوگِن پاش رو گذاشت روی پینه دوز و پینه دور له شد پینه دوز هم دردش اومد هم ترسید. بعد مرد. من این رو فور شور نمی دونم ولی فیل کردم. گفتم بله مامی. آدم گاهی چیزها را حس می کند. بعضی آدم ها این طوری هستند. بعد هر دو سکوت کردیم. من دلم می خواست گریه کنم. دلم می خواست گریه کنم که بچه فیل می کند. دلم می خواست بشاشم به همه ی ژن هایی که فیل را منتقل می کنند. و بعدش هم بشاشم به خودم که فیل کردن را در بچه تشویق کردم و می کنم. ما فیل کنندگان بیشتر وقت ها تا مغز استخوان مان درد می کند. برای چه؟ برای همه چیز. برای بچه های خوشگل و بانمک. برای بچه های بی پول بی خانمان. برای کلیسای سیصد ساله ای که خراب می شود جایش را یک ساختمان بلند بگیرد. برای دوستمان که شوهرش بهش خیانت کرده و قلبش متلاشی است. برای پیرمرد بادکنک فروش لالی که ده سال پیش یک بار ازش بادکنک خریدیم. برای مرغ هایی که در شرایط وحشتناک به کمک هورمون های جورواجور تند تند بزرگ می شوند تا کشته شوند تا ما بخوریم شان. برای پدر مادرهای بچه مرده. برای بچه های پدر مادر مرده. برای در گنجه که باز است و برای دم خر که دراز است. 

دو- بابا یک ضرب المثلی داشت گاهی استفاده می کرد. فلانی خیلی خوش چسه جلوی باد هم می شینه. حالا حکایت من است با شغل انتخاب کردنم. 

سه- داشتم می رفتم بخوابم. ساعت ده. دیدم جیو مک کلاسکی* عکس جدید گذاشته. فیس بوک- همان ام الفساد را عرض می کنم- رفتم نگاه کردم. ترکیب عشقم به صفحه ی جیو و تمایلم به خودآزاری کشاندم به آلبوم "دکمه ی دوست داشتن از کار انداخته شده". مادر عراقی بچه ی شش ساله اش را برده بوده ثبت نام سال اول مدرسه. در راه برگشت به ماشین شان حمله می شود. مادر بچه ی در حال مرگش را بغل کرده بود. بچه به مادر نگاه می کرد. چشم هایش داشت می گفت تو که همیشه مواظب من بودی الان هم مواظبم باش. یک چیزی از قلبم آمد بالا و رسید به گلویم. رفتم توی دستشویی و بالا آوردم. بعد رفتم توی اتاق بچه و بغلش کردم. بویش کردم. اتاقش را بو کردم. صورتش را بوسیدم. گردنش را. دست هایش را. کف پاهایش را. توی دلم به خودم و ژن ها و بابا که به من فیل کردن را یاد داد بد و بیراه گفتم. 

چهار- کاش یک شغلی هم در دنیا وجود داشت به اسم فیل کردن- حس کردن. بعد ما فیل کنندگان راه می رفتیم زخم های مردم را بوس می کردیم. می نشستیم بغل آدم های تنهای غصه دار با هم حرف می زدیم. با بچه ها بازی می کردیم. پیرزن های ریشوی غرغرو را بند می انداختیم. زمستان ها آش می پختیم می بردیم برای بی خانمان ها. معتادهای طرد شده را بغل می کردیم. به خدا دنیا جای بهتری می شد. حقوق زیادی هم نمی خواستیم. همین که قسط خانه و بدهی وام دانشجویی مان در بیاید بس است. اگر همچین موقعیت شغلی سراغ داشتید خبرم کنید. هم خودم هستم هم دور و برم فیل کننده زیاد دارم. 


Gio McCluskey 

۲۲ مهر ۱۳۹۲

به روح و روان اعتقاد دارید؟



یک- یک روز هم باید سر انگشتی جمع بزنم تعداد "یارو دیوانه است، دیوانه شدم، کم کم باید بره دیوانه خانه، امین آبادی، همه مون باید بریم چهرازی، افسرده شدم به خدا، افسردگی گرفته بسکه نشسته تو خونه، خب افسرده ای پاشو برو بیرون بگرد خوب می شی، ورزش کن خوب می شی، سکس داشته باش خوب می شی ...." هایی را که هر روز می شنوم و می خوانم. دلیل خاصی هم ندارم. می دانم که بیماری تا جسمی نباشد "بیماری" حساب نمی شود. برای صاحب بیماری می شود واقعیت زندگی اش. برای دور و بری هایش مایه خجالت و خشم و برای جامعه تکیه کلام طنز (چندش آور به زعم من) و گاهی تعجب و غیبت. 

دو- گاهی فکر می کنم بیماری جسمی حتی خیلی سخت بهتر از بیماری روانی است که مبتلایش ازش آگاهی ندارد و خانواده و جامعه ی دور و برش هم نه تنها کمک نمی کنید که بلکه دامن می زنند به بیماری. مطمئنم تقریبا همه ی ما کسانی را، دوست، فامیل، عزیزی را به بیماری یا بیماری های روانی از دست داده ایم. از دست دادن که فقط مردن نیست. مردن یک بار است. شیون می کنی. عزاداری می کنی. یک سال هر روز به مرده ات فکر می کنی و یک شب در میان خوابش را می بینی. سال بعد بیشتر وقت ها بهش فکر می کنی و گاهی خوابش را می بینی و بعدتر هم خاطره یی می شود که گاهی دردت میاورد و گاهی خنده به لبانت می آورد. بیماری روانی اما دیدن مرگ ذره ذره ی روح یک آدم است. داستان این طور می شود که تو می بینی طرفت، عزیزت، دوستت حالش بد است. که دارد حرام می شود. علائم را می بینی. درد روح را می بینی ولی این بار برای اینکه برای مرده ات ضجه بزنی در گوش زنده یی داد می زنی که نمی شنود. که فکر می کند حالش خوب است و همه ی دنیا حال شان بد است. بعد می نشینی به تماشای مرگ تدریجی. بی چاره. 

سه- واقعیت این است که افسردگی با سکس و ورزش و ددر دودور رفتن خوب نمی شود. بیماری وسواس با نصیحت های خاله فرنگیس و عزت باجی خوب نمی شود. بیماری شک با شورت آهنی قفل دار پوشیدن پارتنر آدم شکاک خوب نمی شود. کسی که مشکل اتچمنت دارد هر چقدر بهش عشق بورزید و بوس و نازش کنید نمی تواند رابطه ی احساسی عمیق برقرار کند. بچه هایی که با خشونت خانوادگی بزرگ شده اند حالا چه بین پدر و مادر و چه از طرف پدر و مادر روی آن ها، آدم بزرگ های نرمالی نخواهند شد. همه این ها را بخوانید و یک "مگر اینکه" ته شان بگذارید. مگر اینکه بپذیرند که مشکل دارند و دنبال حل کردنش بروند. 

چهار- برای اتچمنت لغت خوبی ندارم. می شود رابطه ی امن و مطمئنی که بچه با کسی که به مسئولیت عمده ی نگهداری از او را دارد برقرار می کند. حالا این آدم بیشتر وقت ها مادر بچه است. این آدم-اسمش را می گذاریم مادر اینجا- باید این حس را در بچه ایجاد کند که دنیا جای امنی است، من قوی هستم و مواظب تو هستم، من تو را بدون هیج قید و شرطی دوست دارم. این جور نیست که مادر شب به شب این ها را در گوش بچه بخواند. این ها پیغام هایی است که رفتار مادر و پدر به بچه می دهند. مثلا بچه می دود و می خورد به میز. شیرینی ها ولو می شوند کف خانه و ظرف شیرینی هم می شکند. مادر آرام بلند می شود بچه را بغل می کند می پرسد که حالش خوب است یا نه. بغلش می کند. بهش می گوید اشکالی ندارد که شیرینی ها ریخته و او خوشحال است که بچه آسیب ندیده. با هم جارو می آورند و تمیزکاری می کنند. بعد در یک فرصت مناسب در خلوت مادر از بچه می پرسد چه کار می توانند بکنند که مطمئن شوند همچین اتفاقی دیگر نمی افتد با تاکید بر سلامتی بچه و نه شیرینی کف خانه و ظرف شکسته. این یک مثال خیلی دم دستی است و کسانی که بچه دارند یا دور و برشان بچه زیاد است می دانند که داستان های این شکلی ممکن است در روز بیست بار اتفاق بیافتند. هر بار پاسخ پدر و مادر به بچه پیغامی می شود که توی سرش می نشیند. به این ها اضافه کنید پیغام هایی را که بچه از دیدن و شنیدن محیط دور و برش می گیرد. رفتار پدر و مادر، صحبت های جمع های دوستان و خانوداگی، تلویزیون و غیره و غیره. آمار که ندارم ولی فکر کنم درصد کمی از ما (ما به عنوان یک ملت) الگوی اتچمنت درستی با پدر مادرهای مان داشته باشیم. به این دلیل واضح که آن ها هم این را با پدر مادرشان نداشته اند.
می دانستید رشد مغزی بچه هایی که شاهد خشونت خانوادگی هستند (بین پدر و مادر و یا خشونتی که از طرف پدر و مادر بر آن ها اعمال شود) با رشد مغزی بچه های دیگر فرق دارد؟ یعنی اگر فیلم مغز بچه ی یک و دو (با شرایط مشابه سنی، تغدیه ای، ژنتیکی و غیره) را کنار هم بگذارید فعالیت مغز بچه ی یک کمتر از بچه ی دو است. بچه ی یک گیج تر، کم حواس تر، مشوش تر، افسرده، عصبانی تر و هزار "تر" منفی دیگر است.

پنج- تراما همیشه به معنی یک فاجعه یی نیست که اتفاق افتاده و گذشته مثل مرگ و جدایی. یک مدلش هم هست ترامای مزمن. دیگر آن چاقویی نیست که تا دسته و ناگهان رفته توی شکمت. درش آورده اند و جایش درد می کند. ترامای مزمن چاقویی است که کرده اند تا دسته توی شکمت و آرام آرام می چرخانندش می چرخانندش می چرخانندش.
من فکرمی کنم ما ملت چاقو در شکم داشتگان هستیم. (مسلما نه همه مان- ولی بیشترمان). چاقو در شکم داشتنگان بیماری که درد می کشیم و درد می دهیم.

شش- ایران که بودم دیدم چقدر از این داستان های انرژی کیهانی و انرژی کائنات و انرژی مثبت و انرژی منفی زیاد شده. یک چیز دیگری هم دیدم این ماجرای تسلیم بود. تسلیم از حالت مذهبیِ "تسلیمم به رضای خدا" درآمده شده "هر چی قسمت باشه" یا "کائنات باید برات بخواد" یا "انرژی برام بفرستید درست شه" مد شده. به این اضافه کنید داستان کتاب ها و گروه های کمک به خود که فراوان دیدم. فکر کردم مردمی که سال های سال شادی کردن برای شان جرم بوده، فقر و بدبختی فضیلت شان بوده، نیازهای اولیه انسانی شان برچسب حیوانی و پست خورده، جامعه ی پدرسالاری که زن های افسرده ی به زور در خانه نگه داشته شده ی رویا مرده اش بچه هایی حیران و گمشده بزرگ می کردند الان در کائنات و کتاب های مثبت اندیشی دنبال معجزه هستند.

هفت- با دو تا خواهر کار می کردم. شش ساله و هشت ساله. شش ساله گفت مامانش از اتاقش بیرون نمی آمد. درها را قفل می کرد و تلفن ها را قطع کرده بود. دائم نگران بود کسی وارد خانه شود و آن ها را بکشد. غذا نداشتند و مامان دائم گریه می کرد. با مادر بچه ها کار کرده بودم. می دانستم ترامای مزمن دارد. پدر و مادرش کتکش نمی زدند و با هم دعوا نمی کردند. فقط مادرش دائما تحقیرش می کرده. از همه چیزش ایراد می گرفته. هیچ کارش را قبول نداشته. زن تا وقتی بچه دار نشده بود با چاقوی در شکمش کنار آمده بود ولی بچه دار که شد همه ی تراما آمد به سطح. (این داستانی است که خیلی پیش می آید و من نمی دانم چرا می گویند بچه بیار درست می شه). به بچه ها گفتم اسم مریضی هایی که بلدند را بگویند. گفتند سرما خوردگی. آنفولانزا. پای شکسته. بعد گفتم مامان شما هم یک مریضی دارد به اسم افسردگی. برای بچه های آن سنی نمی توانستم توضیح بدم افسردگی هزار لایه دارد. گفتم باید دارو بخورد و پیش متخصص افسردگی برود تا خوب شود. پرسیدند کسی که افسردگی می گیرد کجایش درد می کند؟ گفتم جایی اش درد نمی کند. افسردگی باعث می شود که چیزها را جور دیگر ببینند و جور دیگر حس کنند. جوری که لزوما واقعی و درست نیست. 
فکر کنم این ساده ترین و بهترین توضیح باشد در مورد خیلی از بیماری های روانی. واقعیت منطقی دور و بر ما با حقیقت این آدم ها فرق می کند. 

کاش یادمان باشد کسانی که با خیلی از مشکلات روانی دست و پنجه نرم می کنند زخم چاقوی شان عمیق تر است. 


search