February 02، 2012

هر کی به نوعی



امشب که داشتم به ماجراهای امروز فکر می کردم دیدم تقصیر خودمه. به قول عمه خانم خودم ته ام باد می ده. یک حالتی دارم که الکی هی می گم بله بله من می کنم. من هستم. من می برم. من میارم. بیایید. برید. من می نویسم. من می پزم. باشه باشه. قول می دم
خب آخه چرا؟ چرا نباید بتونم فکر کنم که عزیزم زن خرس گنده تو فقط یک نفری. خسته می شی. نمی تونی. زیرش می زایی. اصلا چرا باید همیشه اولش فکر کنم می تونم بابا جون اینکه کاری نداره و وقتی با سر رفتم توش بفهمم که هولی شت. باز غلط اضافه کردم
مثلا همین امروز صبح باید می رفتم یک شهر دیگه که یک مادری رو ببنیم که یک ماه پیش بچه اش رو داده به همسایه که چند ساعت نگه داره و رفته گم و گور شده. این کیس سختی بود که دو ماه پیش به تیم ما داده شده و وقتی سوپروایزر تیم پرسید کی این کیس رو می خواد همه گفتند نه و من فکر کردم حالا اسکیتزوفرنی داره که داشته باشه. من می تونم. و گفتم بدتش به من
بعد حالا همش فکر می کنم خب چرا؟ چرا واقعا باید به خودم این همه فشار بیارم؟ حالا اگه من نگیرمش یکی دیگه بالاخره پیدا می شه باهاش کار کنه یا نکنه توهم آدم باحال همه فن حریف بودن دارم؟ 
چند وقت پیش با معلم بچه حرف زده بودم که دلم می خواد بچه ام در مورد بچه های کشورهای دیگه و شرایط زندگی توی کشورهای دیگه یاد بگیره. دلم می خواد یاد بگیره مسئولیت اجتماعی یعنی چی و این حرف ها. بعد معلمش یک تکه از روزنامه رو بریده بود که در مورد بچه های یک دهی توی تایلنده که برای اینکه به مدرسه برسن باید از روی یک پل شکسته رد بشن و خطرناکه چون رودخونه ی زیرش پر از تمساحه و قرار شده بود بچه ها بیان به مامان باباها بگن و مامان باباها کمک مالی بکنن به پروژه و بعد هم پول رو بفرستند صلیب سرخ. من هم شور برم داشت ای میل زدم به معلمش که من بچه رو می برم سرکارم یک روز. یک قوطی بده دستش با بریده ی روزنامه که برای همکارهای من توضیح بده چرا داره پول جمع می کنه که اون ها کمک کنن. امروز بچه با یک جعبه ی کفش که روش سوراخ شده و بریده ی روزنامه روش چسبیده اومده خونه. این هم یک کار اضافه به همه ی کارهای دیگه
 
فردا شب ددلاین یک تحقیقه که باید بنویسم برای درسی که دارم می خونم. بله باز هم دارم درس می خونم. فکر کردم راحته کاری نداره. حالا هر شب ساعت نه و ده که می شینم سرش چشم هام رو هم باز نمی تونم نگه دارم. واقعا برای چی ثبت نام کردم برای این دوره؟ چون دلم می خواست بیشتر یاد بگیرم چطور با آدم هایی که حس معنی رو توی زندگی شون از دست دادن کار کنم
 
این وسط باید گزارش/استشهاد کارم با مادری که اون بالا گفتم رو هم بنویسم برای دادگاه و از اون جایی که حالت نخود هر آش رو دارم عضو یک حزب سیاسی هستم که بسیار دوست شون دارم و حالا نزدیک انتخابات داخلی شون ئه و من چون عضو هستم باید برای انتخابات فعالیت کنم و مناظره های تلویزیونی شون رو ببینم و غیره و ذالک
 
تا یادم نرفته بگم که عضو اتحادیه ی سرکارمون هم هستم. به این معنی که اگه کسی از کارمندا احساس کرد داره از طرف رییس روسا مورد ظلم و ستم و نابراری قرار می گیره میاد به من گزارش می ده من می رم تحقیق و بررسی که چه خبره و با طرفین حرف می زنم و این قدر ماجرا رو دنبال می کنم تا مشکل برطرف شه. حالا چرا عضو شدم؟ چون احساس نجات دادن دنیا بهم دست می ده هر چند وقت یک بار. بعد امروز عصر جلسه ی ماهانه مون بود توی یک بار توی داون تاون. خیلی صحبت کردیم. آبجو خوردیم و توی رویاهامون دنیا رو نجات دادیم. دولت محافظه کار رو زیر دست و پاهامون له کردیم. همه ی بچه های دنیا رو خوشحال کردیم شکم هاشون رو سیر کردیم و بهشون خانواده های خوب خوشحال دادیم. سرطان رو از دنیا محو کردیم و همه ی کورپوریشن های فاسد گندیده رو روانه ی زباله دان تاریخ کردیم. همه ی زندانی های سیاسی رو نجات دادیم و همه ی خانواده ی عزیز از دست داده رو بغل کردیم و گفتیم آخ که چقدر غمتون سنگینه. بعد که آب جوهامون تموم شد گفتیم ای بابا این دنیا پکیده است و ما هم هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم. بعد با نا امیدی خیلی زیادی گاز دادیم رفتیم خونه هامون
 
حالا این وسط من نمی فهمم چرا باید برای خودم این همه کار بتراشم؟ فکر کنم یک ور دلم می دونه که هیچ غلطی نمی تونه برای این دنیا بکنه اون ور دلم ولی حرف حالیش نیست. هی می خواد زیادتر از دهنش لقمه برداره. برای همین هم همیشه دور دهن دلم زخم و زیلی ئه. چون توهم بزرگ بودن داره در صورتی که تنها یک دهن کوچک خسته است توی یک نصفه دل کوچک
 
 

January 13، 2012

زین دایره ی مینا



الان که این ها رو می نویسم کمی مستم. خیلی نه. کمی. در حد حال خوب و کله ی سبک. دفعه ی آخری که خیلی مست کردم چند روز پیش بود که یک جلسه ی خیلی سخت داشتیم. سخت از لحاظ احساسی. یک زنی/مادری هست که من باهاش کار می کنم و هفت سال تمام با یک مرد دیوانه زندگی کرده. دیوانه که می گم به معنی واقعی کلمه است. یعنی دکتر تشخیص داده که اختلال شخصیت داره، سایکوپت ئه، نارسیسزم داره و غیره و ذالک. نمی تونسته سکس داشته باشه مگه اینکه سکس حالت تجاوز داشته. وسایل زن رو قایم می کرده بهش می گفته دیوونه شدی یادت نمیاد کجا می ذاری چیزا رو. نمی ذاشته با هیچ کس رفت و آمد کنه. خب بعد هفت سال هر آدم خیلی سالم قوی هم کم کم حالش بد می شه. یعنی خودش هم دچار مشکل می شه. حالا این زن یک بچه ی کوچیک داره. دائم از دست مرد در فراره. از این شهر به اون شهر. از این ایالت به اون ایالت. هر بار مرد پیداش می کنه تهدیدش می کنه پلیس میاد. زندانی اش می کنن مرد رو و یک کم بعد ولش می کنن چون اقدام به قتل نکرده. یعنی باید اول اقدام کنه بعدا زندانی شه. خب قانون فاکینگ مسخره یی ئه. زن می گه دیگه نمی خواد فرار کنه. خسته شده. می خواد بشینه تو خونه تا مرد بیاد پیداش کنه و بکشدش. ما هم می گیم نمی شه. باید از بچه ات محافظت کنی. خب سخت بود برام. خیلی سخت بود که زنی رو که این همه سال سختی کشیده و زور شنیده بشونم بهش بگم تو باید از بچه ات مواظب کنی حالا هر بلایی سر خودت اومده تا حالا به درک. این که این سیستم گندیده ی داغون نمی تونه از تو محافظت کنه به درک. چون زنی و مادری باید تاوون بدی. باید با پست تراما و افسردگی و اضطراب هو بی پولی و بدبختی برای بچه ات مادری بکنی
بعد از جلسه رفتیم خونه ی س و من مست کردم و گریه کردم و سیستم و سازمان و پلیس و همه چیز رو به باد فاک بستم. کمی هم رقصیدیم برای اینکه گه بودن دنیا یادمون بره. برگشتم خونه بچه خواب بود. شونزده دلار هم پول تاکسی دادم

دیروز جودی سر ظهر اومد سازمان. با بچه ی یک ساله اش. بچه اش رو داد بغل من و گفت نمی تونه. دیگه نمی تونه و بچه رو نمی خواد و سرش رو انداخت پایین که بره. گفتم واستا بابا کجا می ری؟ مگه به این راحتیه؟ باید جلسه ی داخلی بذاریم. توافقنامه بنویسم که خودت داوطلبانه داری بچه رو می دی تو امضا کنی بعد بچه رو بگیرم. گفت نه. اگه بچه دستش باشه یا خودش رو می کشه یا بچه رو. بچه چشماش آبیه. تپل. با موهای فرفری طلایی. جودی در این دنیا یک پدربزرگ مادربزرگ پیر داره. زنگ زدم بهشون. گفتن نمی تونن از بچه نگه داری کنن. از ظهر تا ساعت چاهار بچه به بغل همه ی کارها رو کردم. بعد هم بچه رو بردم گذاشتم خانه ی موقت. وقتی دادمش دست مادر موقتش دست هاش رو طرفم دراز کرده بود زار زار گریه می کرد. همه ی شب چشم های آبی گنده اش و صدای گریه اش تو سرم بود

امروز صبح رفتم دیدن ایتن. تولد چاهار سالگی اش دو هفته دیگه است. ایتن سر خیلی بزرگی داره روی یک تن خیلی کوچک. هیچ وقت نمی تونه راه بره یا حرف بزنه. بدنش بزرگ نمی شه. آب مغزش زیاد می شه یا یک چیزی تو همین مایه ها. زیاد نفهمیدم دکتر چی گفت فقط فهمیدم که گفت تا زنده است نمی تونه راه بره و حرف بزنه و قبل از سن بلوغ می میره و این ها مربوط می شه به اعتیاد مادرش در زمان بارداری. نگاهش می کردم که با دست هاش به درخت کریسمس شون که هنوز وسط خونه ی خیلی کثیفشون بود اشاره می کرد. که سعی می کرد با صداهای نامفهوم با من حرف بزنه. تولد بچه ی من چند روز پیش بود. چاهار ساله شد. آدم نمی تونه فکر نکنه

بعد از ظهر رفتم دیدن تایرا. سه ساله. سرش پر از شپش. با یک مادر خیلی معتاد و بابای خرده قاچاقچی. مادرش نمی تونه درست حرف بزنه. سق دهنش یک سوراخ داره. توی گزارش نوشته بود به علت مصرف دائم مواد مخدر از طریق دماغ. کف خونه سیاه. دست ها و پاها و صورت بچه سیاه. لباس های بچه کثیف. بچه گرسنه. سه ساله بدون اینکه بتونه یک جمله درست و کامل بگه. نگاه مات. چشم ها خالی. براش آب میوه و شکلات برده بودم. شکلات رو بلعید. بلد نبود با نی آب میوه بخوره. خواستم براش بریزم تو لیوان. لیوان تمیز پیدا نکردم. با ناخن و دندون قوطی آب میوه رو پاره کردم. همه اش رو خورد. مامانش این قدر حالش خراب بود که نمی تونست تکون بخوره. زنگ زدم اورژانس بیاد یک فکری به حال مامانه بکنن. باباش هم که تو زندان. بچه رو برداشتم آوردم سازمان. روی صندلی ماشین بچه یک کیسه زباله ی بزرگ کشیدم که کثیف نشه و شپش ها روش نرن. تایرا رو گذاشتم توش آوردمش. دپارتمان خدمات بچه ها براش یک خونه ی موقت پیدا کردن. گفتم به مادر موقتش بگن باید اول موهاش رو از ته بزنه. این همه شپش رو هیچ کاری اش نمی شه کرد. گفتم یک چک هم بهش بدن براش لباس و اسباب بازی بخره. هیچی لباس و اسباب بازی نداشت تو خونه که براش بیارم. سوپروایزرم گفت گریه نکرد وقتی آوردیش؟ گفتم نه. مات بود

گفتم بنویسم بلکه حالم بهتر شه. نشد. گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد


 

January 09، 2012

زرد نگاری: جهان در هفته ای که گذشت



جهان در هفته ای که گذشت عالی بود. البته جهان هیچ وقت به صورت واقعی عالی نمی شود چون ما انسان های حیوان هایی هستیم که می توانیم فکر کنیم پس گاهی خطرناک تر از حیوان هایی هستیم که نمی توانند فکر کنند. ولی جهان من در هفته ی گذشته خیلی خوب بود. مرخصی داشتم. مدرسه ی بچه تعطیل بود. صبح ها استرس دیر شدن من را تا دم جوانمرگ شدن نمی برد. هی مجبور نبودم به بچه بگویم زود باش بدو دیر شد. اخبار نخواندم و نگاه نکردم و گوش نکردم. پنج روز تمام با بچه و دوست هایش و خانواده های دوست هایش گشتیم و خوردیم و برف بازی و سورتمه سواری کردیم پازل و خمیر بازی کردیم نقاشی کردیم ماشین بازی کردیم عروسک خواباندیم اسپایدرمن شدیم کون بچه ها رو به ترتیب شستیم و خانه های مان از فرط سر و صدای بچه و کثرت اسباب بازی و خمیر له شده زیر پا و بوی ترش و شیرین عرق تن بچه ها به بهشت مجسم تبدیل شدند
این وسط البته مامان باباهای دوست های بچه را هم دیدم و این برای من لذت بخش بود چون من آدم ها و داستان های شان را دوست دارم. من دوست دارم ببینم هر بچه ای چطور آینه ی پدر مادرش است. من دوست دارم قصه های آدم ها را از پشت حرکات دست هاشان و مدل حرف زدن شان با خودشان و بچه هاشان و تکان های پاهاشان و شوخی هاشان برای خودم بازسازی کنم
لوگن بچه ی چاهار ساله ی ماریا و مارک است. مارک در جوانی خواننده بوده و گرس می کشیده و گیتار می زده و در کنسرت هایش عربده می کشیده. حالا اجازه نمی دهد بچه اش تنها جایی باشد. هیچ جا باشد. ما بچه ها را می فرستادیم در اتاق بازی کنند و خودمان می نشستیم چایی می خوردیم ولی مارک نمی توانست بنشیند. می رفت توی اتاق که چاهار چشمی حواسش به لوگن باشد. آنا مادر جیسکا معتقد است این وسواس بیش از حد مارک مال این است که دیر بچه دار شده و فقط یک بچه دارد. آنا مال اروپای شرقی است و بلند بلند حرف می زند و وقتی رفته بودیم در جنگل راه برویم بچه اش گم شد و حتی نفهمید که بچه اش نیست. بعد به من و بقیه مادر پدرها که خیلی ترسیده بودیم که جسیکا کجاست دلداری می داد که بابا جان پنج سالش است بالاخره پیدایش می شود. آن روز مارک به من گفت این آنا دیوانه است و مارک دلش نمی خواهد با این مادر بی مسئولیت معاشرت کند. ایمی مادر آنتوان است و آنتوان بچه ی تپل بامزه ای است که ظاهرا خیلی ساکت است ولی معلوم نیست چرا بعضی وقت ها یکهو یکی دیگر از بچه ها را هل می دهد. ورونیکا که مال آمریکای جنوبی است و همیشه خبرهای داغ مربوط به همه ی خانواده های دیگر را دارد و از منتشر کردنشان هم هیچ ابایی ندارد معتقد است آنتوان این جوری است چون مامان اش خیلی زیادی دیسیپلین دارد. به نظر من همین که آنتوان بعد از هر هل دادن و وشگون گرفتنی قربانی را بغل می کرد و معذرت خواهی می کرد خودش خیلی خوب است. لورا مادر نیکولاس و نیتن است و خیلی جدی است. شوهرش خیلی خوشتیپ است و همه ی کارهای خانه را می کند و با این که لورا سر کار نمی رود شوهرش حتی آشپزی هم می کند و ما می دیدیم که هی لورا را بغل می کرد و ناز می کرد و بوس می کرد و هی حالش را می پرسید و نمی گذاشت که لورا تکان بخورد و هی برایش چیز می آورد که بخورد. بعد ما هی همه به هم نگاه می کردیم و لب می گزیدیم. یک بار که لورا و کرگ- همان شوهر خوشتیپش- زود رفتند مارک و سه چاهار تا دیگر از مردها کمی پشت سرش غیبت کردند که چقدر لوس است و چرا این جوری عجیب غریب است. یکی شان گفت مثل یک تدی بِر گنده است و یکی دیگر هم مجدد تاکید کرد که خیلی لوس است. آنا و ورونیکا گفتند شماها حسودی تان می شود چون نمی توانید مثل او باشید. من داشتم فکر می کردم تبارک الله و فلان را لابد برای آقای کرگ گفته اند. ماریا گفت این لورا آیا چیزش از طلاست که این قدر خوش شانس است؟ خب من واقعا جوابی نداشتم چون چیز لورا را از کجا دیده باشم آخر؟ 
به هر حال این یک هفته هم تمام شد. درس هایی که از این یک هفته گرفتم شامل موارد زیر می شود:
یک: این کار- منظورم شغلم است- دارد روح من را ذره ذره می خورد. این یک هفته با بچه عالی بود. فهمیدم که دلم تنگ شده بود برای سر فرصت آشپزی کردن توالت شستن خانه تمیز کردن کتاب خواندن با بچه وقت گذراندن بدون دائم نگران گزارش عقب مانده و بچه ی ابیوز شده و زن تحقیر شده و بقیه ی مشکلات بودن. بله خودم هم باورم نمی شد ولی واقعا سر فرصت بدون هل بودن توالت شستن وقتی آدم بتواند شیشه ی آبجویش را بگذارد لب دستشویی و هر از گاهی یک قلپ بخورد و با آی پادش بلند بلند با جیغ ترین صدای دنیا آواز بخواند و توالت و وان بسابد، می تواند کار مفرحی باشید.

دو: آدم ها- زن ها- نیاز به نوازش دارند. نیاز به مورد نیاز بودن نیاز به عشق به بغل به بوسه ی عمیق طولانی نیاز به مورد توجه بودن نیاز به ناز شدن ناز دیده شدن. مهم نیست از کجا و چه ملیتی. این که می گویم زن ها هیچ بار ضد فمینیستی ندارد. صرفا تجربه ی من است از مشاهداتم. ریشه اش آیا به ژنتیک برمی گردد؟ به شخصیت؟ به تربیت؟ به قراردادهای اجتماعی؟ نمی دانم. ولی می دانم که واقعیت است و هست و بد نیست. 

پ.ن: مسلما اسم و رسم ملت عوض شده است



January 05، 2012

ورژن غیر هالیوودی تجاوز



در تعریف تجاوز آمده وادار کردن، مجبور کردن کسی به سکس. بعد این جوری می شه که این شبهه به وجود میاد برای خیلی ها که تجاوز یعنی بپری روی سر کسی، دست هاش رو ببندی، دهنش رو چسب بزنی و این هالیوودی بازی ها
ولی خب در حقیقت تجاوز می تونه به سادگی قرار دادن طرف در شرایط روحی روانی باشه که نتونه بگه نه. که مجبور شه رضایت بده به سکس. التماس، تهدیدهای ملیح، خاطر نشان کردن همه ی محبت هایی که این طرف به آن طرف کرده طوری که طرف دوم فکر کند اگر به سکس رضایت ندهد بی چشم و رویی کرده، و صد هزار تا چیز دیگه. اگه معنی هالیوودی و همین طور قانونی تجاوز رو بذاریم کنار، مفهوم انسانی اش اینه که نه یعنی نه. نه به مفهموم ناز کردن نیست. یا نیاز یک طرف به بوس و بغل و ناز و نوازش صرفا به مفهموم تمایل به سکس نیست
یک چیزی که من می بینم خیلی شایعه اینه که مستی یا تحت تاثیر مخدر و محرک بودن خیلی وقت ها بهونه می شه برای سکس های اجباری. یعنی خیلی پذیرفته شده است که اگه پارتنر آدم مست باشه و سکس بخواد خب می خواد دیگه چون مسته یا چون های ئه. خب بی خود و بی جا. می شه یادشون انداخت که خود ارضایی هم این جور وقت ها راهی است
هر کسی باید بتونه هر جور که دلش می خواد لباس بپوشه و آرایش کنه. هیچ مدل لباس پوشیدن و آرایشی مجوز تجاوز نیست. اگه از کسی شنیدید که فلانی این جوری لباس می پوشه پس تنش می خاره لطفا بهش بگید که مزخرف نگه
اگه سکس نمی خوایم ولی حس می کنیم به هر دلیلی داریم مجبور می شیم این کار رو بکنیم یا اگه خودمون فکر می کنیم مجبوریم به هر دلیلی -ترس از دست دادن رابطه، غرغرهای بعدی، اخم و چس طرف، فشارهای مالی و غیره و غیره با کسی سکس داشته باشیم شاید وقتش باشه که بشینیم و به رابطه مون از اول نگاه کنیم. چه زن باشیم چه مرد
 
پ.ن: موارد بالا در قصه ها و رمان ها یا در قشر خاصی از اجتماع اتفاق نمی افتد. خیلی فراگیر از آن چیزی است که تصور می شود. همین امشب یک مورد دیگه اش رو شنیدم و دلم خواست این رو بنویسم
 
 

December 29، 2011

unbearable lightness of love


به نظرم لغت بی چاره در فارسی بد استفاده می شود. بی چاره کسی است که چاره ای ندارد. راهی جلوی پایش نیست. مستاصل است. ولی بدبخت نیست. نمی دانم چرا بی چاره به معنای بدبخت استفاده می شود. بیچاره من بودم در چندین روز گذشته. بدبخت؟ نه. من از شدت خوشبختی بیچاره بودم. خوشبختی برای من عاشقی است. اصلا سر پر شوری دارم در عاشقی. عاشقی خوشبختی و بی چارگی می آورد و این دو تا به نظر من هیچ تضادی با هم ندارند
من بی چاره بودم وقتی پسرکم وقتی التماس می کرد که تشنه است، که آب می خواهد ولی نمی توانست آب را بخورد. گلویش ورم کرده بود، عفونت داشت، درد داشت. نمی توانست چیزی قورت بدهد. من بی چاره بودم وقتی ازش می خواستم آنتی بیوتیکش را بخورد و نمی توانست. من بی چاره بودم وقتی التماسش می کردم که بخورد که خوب بشود و نمی خورد، نمی توانست بخورد. من بیچاره بودم وقتی سرش داد می زدم که باید بخورد. من بی چاره ترین بودم وقتی ساعت دوی نصفه شب روی تخت بیمارستان بچه با ضعف شدید، با چشم های ملتمس به من نگاه می کرد که گلویم درد می کند گرسنه هستم تشنه هستم من می توانستم هر کاری بکنم- هر کاری- هر کاری- هر کاری که بچه بتواند یک قلپ آب بخورد و هیچ کار کثافت لعنتی نبود که بتوانم برای بچه ام بکنم
من ولی خوشبخت بودم. خوشبخت بودم که این همه عاشقم. که بچه هست. که عفونت گلویش خوب می شود بالاخره. من خوشبخت بودم که کسی هست که عشقش این طور فلجم کند. که کاری کند که زار زار گریه کنم
در اتاق بیمارستان من بی چاره و بدبخت و عصبانی بودم وقتی به مادر سهراب فکر می کردم. یا مادر یعقوب. یا مادر ندا. یا پدر آن بچه ی دوازده ساله یی که سوار قایق شده بود که دور شود از آن خاک غریب و نشد که به آرزوهایش برسد و با مادرش در دریا مرد. یا آن مادر آفریقایی که چاهار تا بچه اش را برداشت و در بیابان راه افتاد تا از قحطی فرار کند و تا به کمپ سازمان ملل رسید سه تا از بچه هایش مرده بودند. یا آن مادری که دست بچه ی کوچکش را که سرطان داشت گرفت تا بچه با خیال راحت بمیرد و بچه مرد. من می توانم تا دو ساعت دیگر هزار تا جمله دیگر را با یا یا یا به بقیه این خطوط وصل کنم و گاهی احساس می کنم روحم هزار ساله ی خسته یی است و کجاست جای رسیدن؟ به گمانم جای رسیدنی در کار نیست و مقصد در حقیقت همین راه است. همین راهی که درش با بی چارگی با عشق با خشم با بدبختی با امید راه می رویم
ولی بین بی چارگی و بدبختی فرق است
  فرق خیلی بزرگ
 

December 25، 2011

Happy in any frigging language



من بچه خوشحالی نبودم. بعد هم که بزرگ تر شدم نوجوان خوشحالی نبودم. حتی جوان خوشحالی نبودم. بعدتر سی ساله ی خوشحالی نبودم. ولی تولد سی و پنج سالگی ام را خیلی خیلی دوست داشتم. به نظرم سن رستگاری بود

یک: الان سه ماه است که از مسافرت یک ماهه مان برگشته ایم. دو روز بعد از مسافرت اسباب کشی بود و بیماری زهرماری من. فردای مسافرت برگشتن به سر کار بود و کوهی از کارهای عقب افتاده. می بینم که بچه گاهی پرخاشگری می کند. گاهی نق می زند. گاهی حرف گوش نمی کند. می بینم که خود همیشگی اش نیست. می دانم برای این است که سه ماه است جز یکی دو بار فرصت نکرده ام سر دل کنارش بنشینم و با هم نقاشی کنیم بازی کنیم حرف بزنیم آشپزی کنیم. این برای من و بچه طبیعی نیست. هنوز کتاب ها و اسباب بازی هایش توی کارتن های موز در زیر زمین هستند. از خودم عصبانی می شوم که چرا وقت ندارم که چرا رفتم مسافرت مرخصی ام را و نتمرگیدم اسباب کشی کنم که بعدش همه چیز اینقدر فشرده شود. از خودم عصبانی ام که نمی توانم با روزی چاهار پنج ساعت خواب سرحال فعالیت کنم. وقتی بچه به دنیا آمد من معاشرت هایم را محدود کردم به کسانی که بچه دارند. بیشترشان را به هر حال. چون بچه به من احتیاج داشت؛ دارد. من رابط دنیا و بچه هستم. نمی توانم با کسی معاشرت کنم که من را می خواهد وقتی بچه من را می خواهد. توجه من برای بچه بود تا این سه ماه گذشته
دو: وقتی بچه بودیم مامان همیشه غمگین بود. نمی دانم از همه ی سختی هایی بود که در زندگی اش کشیده بود یا بی توجهی هایی که دیده بود یا زورهایی که شنیده بود ولی به هر حال همیشه غمگین بود.. من همیشه احساس گناه داشتم و تا همین چند سال پیش نمی دانستم که چرا در همه ی زندگیم احساس گناه داشتم
پنج ساله بودم. خانه مامان بزرگ پدری. برای چند دقیقه توی حیاط از ته دل احساس خوشحالی کردم. بعد یک هو اینقدر غمگین شدم که نفسم بالا نمی آمد. دلم برای مامانم تنگ شده بود. در عالم بچگی دلم برای مامانم می سوخت ولی نمی دانستم چرا
یک بار هم یازده ساله بودم. یکی از دوست های خانوادگی که دختر همسن من داشت آمد دنبالم که با هم برویم شهر بازی. من خیلی خیلی ذوق داشتم ولی توی راه بغض داشت خفه ام می کرد. آنجا اصلا بهم خوش نگذشت. دلم می خواست برادرهایم بودند. احساس گناه داشتم که من در شهر بازی بودم و آن ها نبودند. حالا اصلا هم فکر نمی کردم که خب ما این همه خانوادگی شهربازی و رستوران و این طرف آن طرف می رویم. فقط احساس گناه داشتم
در تمام دوران دبیرستان فرقی نداشت که کجا بودم فکرم با خانواده ام بود و احساس گناه داشتم که همراه شان نیستم. نگران مامان بودم نگران برادرهایم بودم تنها کسی که نگرانش نبودم بابا بود. بعد احساس گناه می کردم که حتما به اندازه ی کافی بابا را دوست ندارم که نگرانش نیستم
یک بار دانشجو بودم بیست ساله و این ها با دوستم رفتیم شمال. من هر شب باید با مامان و برادرهایم حرف می زدم. اوضاع رقت بار و خفت باری بود. همه می خواستند بروند بیرون یا ساحل یا توی ویلا قر بدهند من چسبیده بودم به تلفن. یک بار رفتیم کنار دریا راه رفتیم بعد که برگشتیم صاحبخانه گفت مامانت زنگ زد نبودی بعد من به صورت خیلی جدی گریه کردم. زار زار
بعد دوران پارتی و قرتی بازی و دوست پسر و این ها شد. توی مهمانی همه می رقصیدند و من احساس گناه می کردم. احساس تنهایی در جمع. احساس گه بودن
سه: در درس هامان و بعدتر در کنفرانس ها و سمینارها خواندم و شنیدم که بچه ها اگوسنتریک هستند. یعنی که دنیا دور محور خودشان می چرخد. حالا یک سری هم آمده اند گفته اند که این برای بچه ها این طور می شود که وقتی که به صورت دائم در معرض نگرانی خشونت غم مکالماتی که مربوط به بزرگ سالان است، دیده نشدن، تایید نشدن، تراما و ... هستند چون نمی توانند مثل آدم های بزرگ تجزیه و تحلیل کنند و بعد این خاصیت اگوسنتریک بودن را هم دارند خودشان را مقصر همه چیز می دانند، احساس اضطراب دائم خواهند داشت، ترس از دست دادن حس گناه دائم حس خوب نبودن به اندازه ی کافی و حس اینکه دنیا جای ناامنی است. وقتی بچه ها نتوانند بچگی کنند 
می شوند. خلاصه این طور بود که من کم کم قدم در راه رستگاری گذاشتم و فهمیدم چرا خوشحال بودن برایم سخت است. شاید اینکه وسط سیاسی بازی های بزرگ ترهایم بچگی ام گم شد؟ وسط کتاب سوزاندن های شبانه و گم شدن دایی و دنبال جنازه اش گشتن در تلویزیون؟ وسطدعواهای دائم خانوادگی سر در گنجه ی باز و دم خر دراز؟ شاید اینکه بچه ها همه جا دنبال مامان باباها بودند و در همه ی مکالمه ها شرکت داشتند و همه چیز را می شنیدند؟ شاید شنیدن ریز به ریز داستان کارگر کارخانه یی که افتاد در دستگاه قیر سازی و زنده زنده سوخت از زبان شاهد احمقی که جلوی ما بچه ها همه ی صحنه را تعریف کرد و من تا سال ها کابوس می دیدم؟ شاید مدرسه هامان به مثابه جایگاه ترور شخصیت؟ شاید کارتون هایی که می دیدیم؟ وسط خفت فرهنگی مدامی که بابت بچه بودن و بدتر از آن دختر بودن می کشیدیم؟ شاید این که اخبار جنگ و کشت و کشتار را در کنار بزرگ ترها می دیدیم و بعدش تحلیل های شان را هم می شنیدیم؟ شاید مامانی که همیشه بود و نبود؟ مثل این سه ماهه ی آخر من با بچه؟ شاید سه هزار چیز دیگر هم؟
چاهار: همیشه قبل از به دنیا آمدن بچه می ترسیدم از اینکه فارسی/ایرانی که قسمت عمده ی هویت من است نخ ارتباط من با بچه نشود. می ترسیدم بچه ام حافظ نداند از مرضیه لذت نبرد قورمه سبزی دوست نداشته باشد. می ترسیدم مثل همه ی بچه های ایرانی که اینجا بزرگ شده اند در خانه و مغازه انگلیسی حرف بزند

پنج: بچه که عاشقانه فارسی حرف می زد یک ماه است که انگلیسی حرف می زند. در خانه و مغازه. یک بار در مدرسه بازی می کرده و می خواسته به دوستش بگوید تو باختی. از فارسی ترجمه کرده که تو سوختی
you burnt
بچه ها بهش خندیده اند و معلم برایش گفته که یو برنت نه و 
you lost
بچه اصرار کرده که یو برنت. بچه ها باز هم خندیده اند
یک بار هم که در حیاط گل بازی می کرده اند و دست هایش یک ساعت در دست کش خیس مانده بعد از اینکه دست کش ها را در آورده اند گفته 
my hands are old
چون من وقتی که زیاد توی وان می ماند بهش می گویم دست هایت پیر شده اند. بچه ها باز هم بهش خندیده اند و معلم آخر مدرسه که رفتم دنبال بچه گفت جریان این دست های پیر چیست؟ برایش توضیح دادم و خندید. گفت حالا می فهمم چرا خیلی از حرف های بچه را نمی فهمم. چون در ذهنش ترجمه می کند

شش: واقعیت این است که- البته بنا به تجربه ی شخصی من- دوستان کانادایی ام آدم های سالم تری هستند تا من و بیشتر ایرانی هایی که می شناسم. این خوبی و بدی یکی و دیگری نیست. این شرایط لعنتی است که ما درش بزرگ شدیم و این ها نه. کانادایی ها هلندی ها انگلیسی ها سوئدی ها اسکاتلندی ها آمریکایی ها آلمان هایی که من می شناسم - دقت کنید می گویم من می شناسم، نه آمار دارم نه همه ی ایرانی ها و اهالی کشورهای فوق را می شناسم- خوشحال تر و انسان های سالم تر و ساده تر و راحت تری هستند تا من و امثال من
هفت: من الان چندین ماه است که خوشحالم. از ته دل و بدون حس گناه. سنگینی غم بعد از یک دوره ی طولانی افسردگی روی جانم نیست. ته دلم حال خوبی دارم. می دانم که زندگی کوتاه است. که فرصت مان یک بار است. می خواهم خوش باشم آدم باشم عاشقی کنم. بخندم از ته دل بدون نگرانی. پوست که نه، جان کندم تا به اینجا رسیدم.  می خواهم بچه ام خوشحال باشد. سالم باشد. نرمال باشد. به هر زبانی. واقعا به هر زبانی
پ.ن: ربط دادن هفت مورد بالا به هم با خودتان




December 23، 2011

در یک شب زمستانی مرقوم شد


دختر جون
امروز روز آخر مدرسه ی بچه بود. دو هفته تعطیلات زمستونی دارن. من هم از امروز مرخصی بودم. از صبح عین اون فیلم ها شده بودم که توی بچگی با کنترل ویدیو عقب و جلو می کردم و آدم هاش می رفتن روی دور تند. توی لیستم این ها بود
bulk barn
مدرسه
دکتر خانوادگی
جون
لسلی
شلی
شیرینی برای سر کار
کارت یادت نره
کاغذ کادو
اداره ی پست
صبح زود برای جشن کریسمس مدرسه ی بچه کاپ کیک درست کرده بودم. همون شیرینی یزدی خودمون. ولی باید روش رو رنگ می کردم. گفتم بچه این رنگ ها آشغال پاشغال هستن. گفت پلیز مامی. فقط یک بار. خب آدم چی بگه؟ گفتم حالا چون جشنه باشه. بعد رفتم بالک بارن براش رنگ کیک گرفتم. دو تا رنگ کیک و یک دونه از این پودرهای سبز که بپاشم روش خیلی کریسمسی بشه شده دوازده دلار. همه چی خیلی گرون شده. بعد اومدم خونه کیک یزدی ها رو رنگ کردم و پودر پاشیدم بهشون بردم شون مدرسه. بچه ها پایین بودن. لوگن مکس رو هل داده بود یکی از معلم ها داشت باهاش حرف می زد. من با سر معلم حرف زدم نیم ساعتی. گفت من نمی دونم با این بچه چه می کنید ولی هر کاری می کنید عالیه. حالا بگم مردم می گن واه واه چه پز بچه اش رو می ده ولی واقعیت اینه که پز خودم رو می دم

بعد رفتم شیرینی ایرانی که خریده بودم از یک خانمی که شیرینی درست می کنه که آدم انگشت هاش رو هم می خوره بردم برای دکترمون و پرستارها و منشی هایی که تو مطبش کار می کنن. قبلش رفتم داون تاون از کتاب فروشی کارت خریدم براشون مری کریسمس نوشتم روی کارت

بعدش رفتم برای جون کارت رستوران گرفتم و چند تا شاخه گل رز بردم براش خانه ی سالمندان. خیلی خوشحال شد. از جلوی اتاق تلویزیون شون که رد شدم گفتم کاش من هم این جوری پیر شم. سالم باشم. چپ و چول نشم بیافتم گردن بچه حتی اگه فیزیکی نیافتم گردنش نگرانی اش که می مونه براش. یک ساعتی هم اونجا نشستم. جون که می دونی کیه؟ همون که شوهرش دو سال پیش مرد. خیلی هم رو دوست داریم. اصلا الاهی آمین که من از جون یاد بگیرم که این قدر خوب و شاد و با روحیه و کم توقع باشم و در نود و پنج سالگی ماتیک قرمز بزنم و ورزش کنم و لاک نارنجی بزنم. حتی موهاش رو هم مسی کرده بود امروز

بعد رفتم سراغ لسلی. من از لسلی هنوز ننوشتم ولی باید بنویسم. الان آلزایمر گرفته. هشتاد سالشه. هنوز خیلی بد نیست و می تونه خودش با کمک دخترش و سرویس های دولتی تنها زندگی کنه. براش شکلات خریدم. نیم ساعت پیش اش نشستم. ده پونزده باری پرسید که آیا درسم تموم شده یا نه؟ آیا هنوز نصفه شب ها کار می کنم؟ ماجراهای پنج شش سال پیش. لسلی رو خیلی دوست دارم. روحیه اش عالیه. می گه زندگی اش رو دوست داره. توی جنگ جهانی دوم فرار کرده از لهستان. چند سال تو اردوگاه زندگی کرده و آخرش اومده کانادا. با هم توپ رو بنداز تو حلقه بازی کردیم یک کم و بعدش خداحافظی کردیم

بعد رفتم سراغ شلی. دختر لسلی. براش کارت رستوران گرفته بودم. شوهرش تازه از ایتالیا اومده و عاشق بیرون غذا خوردن هستند. برای هفته دیگه هم هر سه تاشون رو دعوت کردم ناهار خونه مون

بعدش شیرینی خونگی بردم سر کار. هنوز به میز آشپزخونه نرسیده بود تموم شد. همش فکر میکنم چرا نمی رم یک کافه بزنم؟ هان؟ چرا؟ بعدش یادم می افته تا کافه راه بیافته یک سالی طول می کشه. خرج مون رو از کجا بیاریم؟ هان؟ بعد این جوری می شه که حباب رویای کافه داری ام می ترکه. بوووووم

رفتم کاغذ کادو خریدم برای کادوهای بچه که سنتا قراره بیاره. آدم می مونه که این ها چطور این قدر راحت به بچه دروغ می گن؟ آخه سنتا که با کالسکه و گوزن از آسمون میاد پایین تو خونه های مردم؟ این هم شد حرف؟ نمی شه هم به بچه گفت دروغه چون بعد تو مدرسه همه بهش می خندن که به سنتا باور نداره. حالا زمینه رو براش مهیا کردیم که هر کسی که بخشنده و مهربون باشه می تونه سنتا باشه. تا سال بعد ببینیم چی می شه

بعدش رفتم اداره ی پست. اون هفته برام یادداشت گذاشته بودن که بسته داری بیا بگیر. رفتم گرفتمش. آوردمش بیرون از اداره ی پست. خواستم جلوی خودم رو بگیرم بیارم خونه بازش کنم ولی نتونستم. دو زانو نشستم رو زمین یخ زده بازش کردم. چشمی می گم که اندازه ام هستن. رنگ شون رو خیلی دوست داشتم. بعد نامه ات رو دیدم. بغضم گرفت. بغض خوشحالی. دیدم توی یک روز من این همه آدم بودن که این قدر دوست شون دارم. خب چه خوشبختم واقعا. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند فلان و بیسار؟ واقعا چه اهمیت دارد؟ 

بعد اومدم خونه. بچه رفته بود مهمونی خونه ی دوستش از مدرسه و من قرار بود شام ببرم براشون. ته چین. خیلی دوست داشتن. بعد هم کارتون گرینج که کریسمس رو دزدید دیدیم و اومدیم خونه. بچه برام یک کتاب کوتاه خوند. من هم براش یک کتاب کوتاه خوندم. خوابید

گفتم بیام برات این ها رو بنویسم. مثلا مدلی که اگه نزدیک بودیم این ها رو برات تعریف می کردم. یک چیزهای دیگه هم هست که تو نامه می نویسم برات. هفته ی دیگه می رم اداره پست نامه رو پست می کنم

دلم رو خوش کردی دختر جون. با همون تکه ی کاغذ و دست خط نازنینت