۲۰۰۹/۱۱/۱۸



توی حاملگی برادرم یک سری کتاب های بچگی مون رو برام فرستاد. پسرک چند تاشون رو خیلی دوست داره. یکی از اون ها اسمش هست اسب سفید
پشت جلدش نوشته 
بها: ۳۵ ریال
چاپ اول: مهرماه ۲۵۳۶ شاهنشاهی
همه حقوق محفوظ
سروش

انتشارات رادیو تلویزیون ایران


هر شب می خواد این کتاب رو براش بخونیم. می گه هورش هورش. من براش می خونم: این یه اسب سفید بزرگه. می گه بیگ هورش

اکبر آمد. اسب سفید رو دید
می گه بیبی اکبر؟ بیگ هورش؟
غش غش می خندم به بیبی اکبر. پسرک هم می خنده

می خونم: مامان اومد. اسب سفید رو دید
می گه مامی؟ بیگ هورش؟

به مامان بزرگ و بابا بزرگ که می رسم نگاه می کنه
می گه هانوم؟ آگا؟ بیگ هورش؟
بغضم می گیره



۲۰۰۹/۱۱/۱۶



عصر بعد از کار بردمش کتابخونه. نمایش فیلم بود. توی فیلم یک کشاورزی داره شیر گوسفندهاش رو می دوشه. برمی گرده وسط اون همه آدم دست میکنه تو یقه من با اون یکی دستش گوسفنده رو نشون می ده با این یکی سینه من رو می چلونه. بعد چند ثانیه با تعجب میپرسه ئه ئه! نیش؟ نیش؟ (نیست؟) و بعد با نا امیدی شونه بالا میندازه و می ره می شینه سر جاش که بقیه فیلم رو نگاه کنه


شب تو وان حموم توت می ده (توت = گوز) دستش رو می بره پشتش بگیره توتش رو. توتی گیرش نمیاد. عصبانی میشه. دوباره زور می زنه. یک توت دیگه می ده. دستش همچنان پشتشه. نگاه می کنه تو دستش رو. چیزی توش نیست.عصبانی میشه. لگد می زنه به سطل اسباب بازیش. شروع می کنه به تلاش برای کندن کونش بلکه توتش رو به دست بیاره. چهل و پنج دقیقه توی آب وان فوت کردیم و با نی حباب درست کردیم و به پسرک رو تشویق کردیم به تولید توت های بیشتر تا دستش بیاد که عنصر گاز به دست آمدنی نیست. بیرون که اومدم بس که بادکنک باد کرده بودم و تو آب فوت کرده بودم و دولا راست شده بودم سرگیجه داشتم. رفتم تو چارچوب در. آخم در اومد. پسرک همچین خندید که یک توت گنده داد. دیگه ولی نخواست بگیرتش




۲۰۰۹/۱۱/۱۵




هشت و نیم صبح
من و راندا صبح تو کلاس *برست فیدینگ ساپورت به مامان هایی که می خوان بچه اداپت کنن و خودشون بچه رو شیر بدن یاد میدیم چی کار کنن که ممه هاشون شیر دار بشه. راندا تو برک کلاس می گه من شنیدم مردهای میدل ایستی دوست دارن با زن های خیلی جوون تر ارتباط داشته باشن. می گم خب بستگی داره و من هم آمار مستند ندارم. می گه تو دور و بری هات؟ می گم خب آره ولی دور و بری های من که نماینده همه میدل ایست نیستن من هم که همه میدل ایست رو ریسرچ نکردم. می گه به شوهرم گفتم گفت نه حتما اشتباه میکنی ما مردا دوست داریم با زن بالغ هم صحبت بشیم بعد عاشق زن بالغ بشیم بعد باهاش ارتباط جنسی داشته باشیم. می گم والا ما کا چوم. این رو میگم که ازم بپرسه وات؟ بعد من بگم ما کا چوم به زبون شهرضایی یعنی من چه می دونم. این جوری بحث قبلی تموم می شه. یک مامان خیلی سفید کانادایی داره بچه نوزاد سیاه مو وشگونی خیلی بانمکش رو شیر می ده. کون بچه رو هل میدم تو می گم * بات تاکد این



یازده صبح
بازار کشاورزا رو بو میکنم. بوش میره تو دونه دونه سلول هام. روحم حالش جا میاد. تخم مرغ محلی می خرم. شلی رو میبینم. شلی سی ساله مشاور افسردگی و اضطراب بعد از زایمانه. یه کم در مورد *سو آیلا که افسردگی بعد از زایمان داشته و بچه اش رو کشته و تو ایران اعدام شده حرف می زنیم. شنیدی؟ بله که شنیدم. دو شب عر زدم.همبرگر *الک می خرم. ناتالی رو می بینم. ناتالی سال هاست که برای عفو بین الممل کار داوطلبانه می کنه. شنیدی اون پسری رو که اعدام کردن؟ شت. اسمش یادم نیست. کورد بوده. کورد نه. کرد. ساری کرد. بله شنیدم. ناتالی می گه سر میز عفو بین الممل دارن امضا جمع می کنن برای استاپ اعدام در ایران. کرفس و گوجه و کاهو و باباقانوش و فلفل و سیب و پیاز می خرم. کیسه ها رو خرت و خرت می کشم تا دم صندلی جلوی ساختون شهرداری. پالتوم رو می ذارم زیر سرم دراز می کشم رو صندلی. مردم میان و میرن. ماشین ها میان و میرن. اتوبوس ها میان و می رن. هوا خوبه. منتظر پسرکم هستم که بیاد و با هم بریم اتوبوس سواری. میاد. نمی خواد با من بره اتوبوس سواری. می خواد با تارا بره اتوبوس سواری. تارا دختر عمه خانم ئه. پسرک عاشق تاراس. براش آب سیب تازه که خریدم می ریزم و یک دونه هویج فسقلی می دم دستش. بوس و بغل و بای بای. نگاش می کنم تا میره. بزرگ شده. تصمیم می گیره. نه می گه


ساعت هشت شب
مسواک می زنیم. می خواد باز هم مسواک بزنه. توضیح می دم که چرا نه. داد می زنه. گریه می کنم. آروم توضیح می دم که چرا نه. مسواک رو پرت می کنه. بغلش می کنم با هم مسواک رو بر می داریم از رو زمین. می گه جوجو. بله مسواک افتاده زمین و کثیف شده روش جوجو اومده. می شوریمش. پوشک می بندیم. نه. بله. توضیح می دم که چرا باید شب ها پوشک ببندیم. گریه می کنه. می گم می تونی انتخاب کنی. مامان پوشک ببنده یا بابا. با گریه می گه بابا. بابا میاد. همچنان گریه میکنه. داد می زنه نه نه. پوشکش رو می بندیم. گریه تموم می شه. کتاب *هورش بخونیم. می خونیم. کتاب هاپ هاپ بخونیم. می خونیم. کتاب موش بخونیم. می خونیم. با آشپزخونه و تی وی و کوچه و همه بیبی های همکلاسی و اتوبوس های شهری و اتاق مامان و کامپیوتر بابا خداحافظی و شب به خیر می کنیم. می آییم تو اتاق. گریه می کنه. نمی خواد بخوابه. گریه. فرار از تخت. می ذاریمش تو تخت. توضیح می دیم که باید بخوابه. گریه. فرار. می ذاریمش تو تخت. توضیح. هشت بار گریه و فرار و برگردوندنش به تخت و توضیح. خیلی آروم. نوبتی. یا با هم. بار نهم می خوابه. قبل از خواب می گه بیبی موش. و چشاش تالاپی می افتن رو هم. ساعت نه و بیست دقیقه اس. می رم تو آشپزخونه بادمجون تنوری کنم واسه ناهار فردا و رویا ببافم





* Breatfeeding Support
* Butt tucked in
* سهیلا قدیری منظورش بود
* Elk
* Horse




۲۰۰۹/۱۱/۱۲



خانوم قد بلند ناخن بلند مو بلند پاشنه بلند دامن کوتاه صدا خوشگل بهمون می گه بشینیم تا یکی بیاد راهنمایی مون کنه. من به دوست قد بلند خوشگل خوشتیپ مهربونم می گم به نظرت اینجا واسه قیافه هیپی میپی من یک کم زیادی چیتان پیتان نیست؟ دوست قد بلند خوشگل خوشتیپ مهربونم می گه هیییییس. من ساکت می شم. یک خانومی میاد می گه من ماریا هستم. من امروز شما رو ماساژ می دم. با من بیایید. من با ماریا می رم. ماریا من رو می بره تو یک اتاقی که بوی خوبی می ده. یک موزیک ملایمی هم توش داره پخش می شه. بعد می گه آماده شو بخواب رو تخت من زود میام. من راجع به آماده شدن فکر می کنم. من ماساژ کت و کول و کمر می خوام پس باید از بالا آماده شم. لباس های بالا رو در می آرم می رم رو تخت می خوابم. خانوم ماریا میاد تو. بعد می گه اوه ساری هنوز آماده نشدی؟ می گم اوه یس فکر کنم آماده شدم. خانوم ماریا می گه باید شلوارت رو هم در بیاری به شکم بخوابی رو تخت صورتت رو بذاری اینجا. بعد من می گم اوه ساری اوکی. خانوم ماریا پنج دقیقه بعد میاد. می گه تا حالا چه ماساژهایی گرفتی؟ می گم ماساژ معمولی. خانوم ماریا با حیرت می گه ماساژ معمولی دیگه چه جور ماساژیه؟  می گم از همون ماساژها که با یوگا و این هاست. می گه تا حالا نشنیده در مورد همچین ماساژی. بعد می گه براش کمی توضیح بدم. من توضیحی ندارم بدم چون همچین ماساژی  وجود نداره و من دارم دروغ می گم. خانوم ماریا من رو می چلونه. احساس می کنم استخونام دارن خرد می شن. می گم این چه نوع ماساژیه؟ میگه ماساژ تراپیوتیک. خانوم ماریا ریق من رو در میاره و میره تا خانوم لیز بیاد. خانوم لیز اول که میاد فوری اصل و نسبم رو از رو ظواهرم تشخیص می ده. با صدای بلند اعلام می کنه که اصل و نسب خودش هم می رسه به ممالک روسیه و چون من هم ولایتی هستم برام قهوه اسپشل میاره. بعد یک چیزهایی می ماله به صورتم و یک چیزایی می ذاره رو چشام و یک دستگاه بخارساز رو روشن می کنه ول میده بخار رو تو صورتم. می گم دارم خفه می شم. خانوم لیز تشویقم می کنه که تحمل کنم. میگه عادت می کنی. بعد که خوب خفه شدم دستگاه بخار رو خاموش می کنه با یه چیز زبری می افته به جون صورتم. می گه چه کرم مرطوب کننده ای می زنی؟ می گم هر چی یعنی همه چی یعنی فرقی نمی کنه. خانوم لیز از اون پیرزن های لات و لوت باحاله. می گه بچه داری دروغ می گی. می گه من سی ساله کارم اینه این صورت تا حالا کرم بهش نخورده. خنده معذب ام می گیره. احساس بچه دروغگویی رو دارم که مامان بزرگ تپل مهربونش مچش رو گرفته باشه. بعد می گم اوهوم. بعد لیز از ته دلش نعره می کشه اوه مای گاد پس درست حدس زدم. من زهره ترک می شم. می گه نگاه کن با پوستت چه کار کردی؟ نگاه کن! خجالت داره. تو داری به من میگی تو زمستون وحشتناک کانادا مرطوب کننده نمی زنی؟ دستور میده کارم که تموم شد برم از یک مغازه ای برای خودم مرطوب کننده مارک فلان و بیسار یا بیسار و بهمان بخرم. و من رو با لپ هایی گل گلی و پوستی کش آمده و وجدانی معذب میذاره و می ره

بعدش می ریم با دوستم تو یک کافی شاپ از ما بهترونی می شینیم چایی آیریش کرم ارل گری سفارش می دیم و حرف می زنیم. من هی آدم های خیلی شیک و پیک رو نگاه می کنم. 
به دوستم می گم شهر که می گن همین جاست ها

الان کم کم یک سال از نعره خانوم لیز می گذره و یک ساله که من از حموم که میام بیرون کرم مرطوب کننده می زنم به صورتم

 
 

۲۰۰۹/۱۱/۹



بازی تو حیاط خاکی خونه بچگی
لگن آبی رنگی که روزهای تابستون از صبح پر آب میشد
و صلات ظهر سه تا بچه قد و نیم قد توش مچاله میشدن و آب بازی می کردن
کشف بدن هامون
درخت بید مجنون حیاط که همیشه منو می برد به رویا
ماموریت های طولانی مدت بابا و مامان که همیشه یکی از ماها رو که مریض بودیم می انداخت رو کولش و می برد تا اون ور خیابون مطب دکتر نصر
پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و پفک و بیسکویت مینو و تک تک که تو اون روزهای جنگ غنیمتی بود
خواب های توی پشه بند و محو جادوی آسمان و ستاره ها شدن و آرزوی ستاره شناس شدن
اون کیسه بزرگ پر از پفک و شکلات و تک تک و بیسکویت های مینو توی یخچال اتاق انباری که من و برادر بزرگه و برادر کوچکه نمی خوردیمشون و جمعشون می کردیم تا وقتی بابا از ماموریت کردستان و شاهرود و قزوین و ... برگرده و با هم بخوریمشون
و پفک هایی که این وسط پلاستیکی می شدن و ما هنوز از خوردنشون با بابا عشق می کردیم
همون پفک ها و بیسکویت هایی که بعضی وقتها برادر کوچیکه نمی تونست جلوی خودشو رو بگیره و می رفت سراغشون

برادر کوچیکه کوچک بود اون وقتها، خیلی کوچک برای اینکه اون همه چیز خوشمزه توی یخچال باشه و اون نره سراغشون
اون هم فقط به خاطر منتظر بابا بودن

دایی جون و کتاب های تاریخی و علمی که برامون می خرید
پدربزرگ با افسانه های روسی
بابا با مولانا و سهراب خوندن های توی اتاق کرسی
و من و دهن باز و اون همه شعر که هیچی ازشون نمی فهمیدم و عاشق اون همه وزن و تقارنشون بودم

اون بارونی زرد که مامان و بابا از آلمان برام آورده بودن و حسودی همه بچه های مدرسه رو در می آورد

اون وقتها از اختلاف طبقاتی و و برتری کلاسی و ساختارهای اجتماعی چیزی نمی دونستم
اون موقع ها از هیچی هیچی نمی دونستم

مدادهای یک تومنی زرد نازک که خم می شدن و تازه مد شده بودن و آلوچه های پنج زاری دست ساز بابای مدرسه که یواشکی از مامان می خریدیم.... و خوشبختی مطلق با علی ورجه هایی که با زرورق پاکت سیگار بابا و تیر تفنگ ساچمه ای می ساختیم

روزهای جنگ
دایی جون بزرگه چپی من که به زور برده بودنش جبهه
دایی جون کوچکه چپی من که همه دوست های فراریشو می آورد تو خونه
کدوماشون اعدام شدن؟
کدوماشون فرار کردن از ایران؟
کدومشون رو دایی جون گفت تو بیمارستان روانی بستریه؟
کدومشون بود که الان داره با دولت کار می کنه و بچه هاشو برای اسکی می فرسته سویس؟

روزهای هادی و هدا
شب های اخبار جنگ ..... صدای پر هیجانی که که می گفت رزمندگان غیور اسلام امروز... من از هیجان صداش خوشم میومد
مادر جون، مامان بزرگ مامان، که جلوی تلویزیون می نشست، تسبیح می انداخت، به صدام فحش می داد و توی سربازهای توی تلویزیون دنبال دائی جان می گشت

دائی جون بزرگه بعداً با کلی تیر و ترکش توی تنش توی بیمارستانی توی یک شهر دور پیدا شد
دائی جون بزرگه رو دیگه نبردن جنگ، اون موند و همش برای ما کتاب خرید
دائی جون کوچیکه فرار کرد و رفت یک جای سرد دور

شب های آژیر خطر و من و برادر بزرگه و برادر کوچیکه که با بچه های عمو فرهاد زیر پله های سنگی راهرو قایم می شدیم و ریز ریز می خندیدیم
بچه های عمو فرهاد همه میوه ها و غذاها رو تا ته می خوردند و سهم ما رو هم می خوردند وچون زورشون از ما بیشتر بود ما رو می زدند و چون مهمون بودند می شد گاهی ازشون کتک خورد بدون گریه و شکایت

روزهای بمباران و زری جون که می ترسید و جیغ می زد با هر صدای کوچیکی
به خیالش همه صداها صدای بمب بودند
دنبال جای امن گشتن توی دهات کرج
شیدا جون که از ترس بچه اش توی شکمش مرد و ما بچه ها که اصلاً نمی ترسیدیم
شاید چون نمی دونستیم که ترس چیه، همون طور که خوشبخت بودیم چون نمی دونستیم که خوشبختی چیه

انگار ترس آدم ها از شناخته هاست نه از ناشناخته ها

ما همینطور بزرگ می شدیم

بابا دیگه مآموریت نمی رفت
ما دیگه تک تک و پفک و بیسکویت جمع نکردیم
حیات با درخت بید مجنون و بوته گوجه فرنگی و تاب سفیدش شد آپارتمان های کوچک
جنگ که تمام بچگی ما رو پر کرده بود تا بلوغمون اومد
ما دیگه تو لگن آبی جا نمی شدیم
صدام هنوز زنده بود که مادرجون مرد
پدربزرگ هم همون موقع ها بود که مرد
و افسانه های خیال انگیز روسی دیگه فقط یک مشت کلمه شدن توی کتاب

و ما همچنان بزرگ می شدیم



۲۰۰۹/۱۱/۸

سکوت ابدی شما را خواهانیم




فرهنگی داریم که توش اگه زن باشی اعتراض به ظلم هایی به بهت شده کتک هایی که خوردی توهین هایی که بهت شده آزارهای مالی روحی روانی که سرت اومده حق هایی که بهت داده نشده که ازت گرفته شده گناه بزرگتری ئه از خود ظلم و کتک و فحش و توهین ها 

انگشت های بلند اتهام از سوی مردان
انگشت های بلندتر اتهام از سوی زنان

 

۲۰۰۹/۱۱/۷

عواقب آموزش سر توالت نشینی



   یکی داره پیژامه ام رو می کشه پایین. با وحشت از خواب می پرم. روی زمین یک توده گنده دستمال توالت ئه. دو تا دست تپل چشام که وا شد دستشویی رو نشون میدن. صاحب دست های تپل می گه جیش. از صاحب دست تپل برای بیدار کردنم برای جیش کردن و آوردن یک لوله دستمال توالت تشکر می کنم. پا می شیم میریم جیش می کنیم ساعت شیش صبح روز شنبه