۴ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

افسانه زدایی از خشونت خانوادگی




انگار دو شخصیت متفاوت داشته باشد
قصدش واقعا آزار من نیست. فقط گاهی خیلی عصبانی می‌شود
وقتی مست نیست خوب است ولی وقتی مست می‌کند یک آدم دیگرمی‌شود
فکرمی‌کنم هیچ وقت از هیچ چیز من راضی نیست
وقتی دور و برم است احساس خفگی می‌کنم
چند بار شده که ازش ترسیده‌ام ولی برای بچه‌هایمان پدر خیلی خوبی است
همه فکرمی‌کنند خیلی مرد شوخ طبع و خوش مشربی است. شاید من مشکلی دارم که رفتارش با من مثل بقیه نیست
با من بد حرف می‌زند و بد رفتارمی‌کند ولی یک ساعت بعد معذرت می‌خواهد و می‌خواهد رابطه جنسی داشته باشیم
وقتی دوست بودیم خیلی خوب بود ولی بعد از ازدواج رفتارش عوض شد
    
این جملات و جملات مشابه را حتما بارها از زنان بسیاری شنیده‌اید. واقعیت این است که حتی در جوامع توسعه یافته هم باورهای نادرست زیادی در مورد خشونت خانوادگی و شیوه‌های مختلف آن وجود دارد. در این نوشته من سعی می‌کنم در مورد این باورهای غلط صحبت کنم.
باور نادرست یک: او خودش در کودکی مورد آزار قرار گرفته و احتیاج به مشاوره دارد
حقیقتتحقیقات بیشماری که در این زمینه انجام شده نشان می‌دهند آزار دیدن در کودکی باعث آزارگر شدن مرد نسبت به شریک زندگی‌اش نمی‌شود ولی اگر مردی آزارگر باشد، سابقه آزار کودکی می‌تواند او را خطرناک‌تر و بی‌رحم‌‌تر بکند. اگر علت آزارگر بودن مردان نسبت به شریک زندگی‌شان آزار کودکی بود باید با مشاوره و روان درمانی حل می‌شد ولی باز تحقیقات نشان می‌دهند که هیچ مرد آزارگری با جلسات مشاوره تغییری در رفتارش به وجود نیامده است. مردان آزارگر باید در جلسات مشاوره ی فردی و گروهی که مخصوص آزارگران است شرکت کنند.
باور نادرست دو: دوست دختر/شریک زندگی/همسر سابقش خیلی اذیتش کرده/ به او خیانت کرده. او مرد خیلی خوبی است ولی این رفتارهایش تقصیر آن زنیکه است. دیگر نمی‌تواند به هیچ زنی اعتماد کند.
حقیقتمردان آزارگر تقریبا همیشه داستان‌هایی از زنانی که به آنها یا دوستان شان بد کرده‌اند دارند ولی اگر جزییات را ازشان بپرسید جواب دقیقی ندارند. هدف این داستان‌ها همیشه این است که مسئولیت رفتار آزارگر را به گردن شخص دیگری بیندازد. مردی که در رابطه آزار دیده باشد اگر آزارگر نباشد، باید بهتر بتواند رفتار غلط را تشخیص داده و از آن اجتناب بورزد. بیایید قضیه را برعکس کنیم. تا به حال چند بار از مردی شنیده‌اید که بگوید زنش در رابطه قبلی‌اش مورد خیانت یا آزار قرارگرفته بوده و به همین دلیل الان او را آزار می‌دهد؟
باور نادرست سهکنترلم می‌کند، از دستم عصبانی می‌شود، من را می‌زند چون خیلی دوستم دارد.
حقیقتاگرچه که احساسات ما باعث می‌شوند دل‌مان بخواهد در مواقع خاصی رفتار خاصی نشان بدهیم ولی انتخاب رفتار و عملکردمان در نهایت نتیجه ی مستقیم روش و رفتار و عادت‌های ماست. رفتار و عادت‌های ما در خانواده، محیط و اجتماعی که در آن رشد کردیم شکل می‌گیرد. عشق باعث آزار نمی‌شود. آیا می‌شود گفت مردانی که شریک زندگی‌شان را آزار نمی دهند و کنترل نمی‌کنند آن‌ها را به اندازه کافی دوست ندارند؟
باور نادرست چهار:احساساتش را در خودش می‌ریزد و ناگهان منفجرمی‌شود. باید یاد بگیرد چطور احساساتش را بیان کند.
حقیقتآمار نشان می‌دهد که مردان آزارگر نه تنها هیچ مشکلی در بیان احساساتشان ندارند که غالبا احساسات‌شان را به نسبت مردان دیگر با آب و تاب بیشتری به زبان می‌آورند. آن ها احساس برحق بودن دارند و توقع دارند مود احساسی آن‌ها تعیین کننده احساس همسر/شریک زندگی و بچه های‌شان هم باشد. وقتی ناراحت یا عصبانی هستند همه باید به احساس آن ها احترام بگذارند و درک‌شان کنند. وقتی خوشحال هستند همه باید خوشحال باشند. در غیر این صورت ناراحت می‌شوند، بهشان برمی‌خورد و از این موضوع به عنوان بهانه‌ای برای آزار  استفاده می‌کنند. در حقیقت شخص آزارگر با احساسات خودش بیگانه نیست بلکه با احساسات همسر و یا فرزندانش بیگانه است.
باور نادرست پنجکنترلش را ازدست می‌دهد. دست خودش نیست.
حقیقت: لاندی بانکرافت پژوهشگری که سالهای زیادی را صرف مطالعه درباره خشونت خانگی کرده است می‌گوید در مصاحبه‌هایش با مردان آزارگر همیشه از آن‌ها می‌پرسد چرا وقتی زنش را کتک می‌زند او را از پله‌ها پرت نمی‌کند یا با چیز سنگینی به سرش نمی‌کوبد. جواب بعضی از مردان اینهاست: «نمی‌خواهم بهش آسیب جدی بزنم». «می‌ترسم همسایه ها به پلیس زنگ بزنند». «اگر این کار را بکنم ممکن است بمیرد.» و رایج ترین پاسخ: «این قدرها هم آدم عوضی‌ای نیستم.». این پاسخ‌ها نشان می‌دهند که آزارگر برخلاف آنچه باور عموم است، با آگاهی و کنترل عمل می‌کند. چیزی که باید همواره به خاطر داشت این است که مرد آزارگر هیچگاه آزاری که از نظر خودش از لحاظ اخلاقی غیرقابل قبول باشد را انجام نمی‌دهد. مشکل اصلی افراد آزارگر این است که تعریف بیمارگونه و ناسالمی از رفتار غلط و درست دارند.
باور نادرست شش: از لحاظ روانی ناسالم است. باید دارو مصرف کند.
حقیقتبیماری روانی عامل خشونت نیست. این روان افراد آزارگر نیست که مشکل دارد بلکه نظام ارزشی‌‌ او است که تحت تاثیر تربیت خانوادگی، محیط، عرف و قوانین جامعه  به گونه یی شکل گرفته که آزار شریک زندگی‌اش را امری موجه و قابل قبول می‌داند.
باور نادرست هفتاعتماد به نفسش خیلی کم است. باید کمکش کرد حس بهتری نسبت به خودش پیدا کند.
حقیقتزنان فکر می‌کنند اگر از شریک زندگی آزارگرشان تعریف کنند و به اشکال مختلف تشویق و تاییدش کنند رفتارش بهتر می‌شود ولی واقعیت این است که این کار نتیجه برعکس می‌دهد. مردان آزارگر سرشار از حس حق به جانب بودن هستند. هیچ تعریف و تمجید و خدماتی هیچگاه برای شان کافی نیست. شاید برای مدتی کمک کند ولی سریع عادی می‌شود و بیشتر و بیشتر می‌خواهند. عدم اعتماد به نفس باعث رفتارهای آزارگرانه نیست.
باور نادرست هشت: شرایط سختی دارد. رئیس‌اش بد است. محیط کاری‌اش پر استرس است. با برادرش مشکل دارد. در هیچ کاری موفق نشده. قدر تواناهایی اش دانسته نشده و غیره و غیره.
حقیقت ریشه رفتار مردان آزارگر در باورهای غلط شان و عدم احترام به شریک زندگی‌شان است نه هیچ چیز دیگر.
باور نادرست نُهاو خودش آزارگر نیست. تحت تاثیر الکل این کارها را می‌کند. اگر الکل را کنار بگذارد رفتارش درست می‌شود.
حقیقتالکل مرد آزارگر به وجود نمی آورد و اجتناب از الکل درمان رفتار پرآزار نیست.
واقعیت این است که مردان آزارگر نیاز به کنترل دارند، از کودکان‌شان به عنوان ابزار آزار شریک‌ زندگی‌شان استفاده می‌کنند، حس مالکیت و حق به جانب بودن دارند،  وقایع را به نفع خودشان می‌چرخانند، سفسطه می‌کنند، نقش قربانی را بازی می‌کنند، برای رفتارهایشان بهانه می‌آورند و دیگران را مقصر می‌دانند، شریک زندگی‌شان را مقصر و عامل رفتارهای آزارگرانه‌شان می‌دانند، خودشان را برتر از شریک زندگی‌شان می‌دانند، مالکیت‌طلب هستند و همه افراد زندگی‌شان را مایملک خودشان می‌دانند، عشق را با آزار اشتباه می‌گیرند، زبان بازند و وجهه اجتماعی‌شان برایشان مهم است، در حضور دیگران خوش‌زبان و خوش برخوردند و رفتارشان نمونه کلاسیک چرخه آزار است.
یادمان باشد که اگرچه سیاست‌گذاری‌های اجتماعی و قوانین هر کشوری می‌توانند نقش به سزایی در ترویج یا ریشه‌کن کردن فرهنگ آزار زنان داشته باشند، اما هیچ کس یا هیچ چیزی جز خود فرد آزارگر مسئول رفتارش نیست.
 این را چند وقت پیش برای پلاک پنج نوشته بودم. فکر کردم اینجا هم بگذارمش. 

۲۲ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

I shall be telling this with a sigh- two





دلم می خواست می خوابیدم. دلم می خواست پسر کوچکم ساعت هفت بیدار نمی شد. پسر بزرگم هم ساعت هفت و نیم بیدار نمی شد. مثلا آخر هفته است. فکر می کنم باید تا بازنشستگی ام صبر کنم برای اینکه بتوانم شب ها تا دم صبح کتاب بخوانم و فیلم ببینم و صبح ها ساعت ده از خواب بیدار شوم. پسرک می پرسد می تواند برود در حیاط فوتبال بازی کند؟  فکر می کنم ساعت هفت و نیم صبح شنبه همسایه ها با شنیدن صدای توپ بچه اجدادمان را در گور مورد عنایت قرار خواهند داد. بهش می گویم بیا با هم پنکک درست کنیم. بعد از صبحانه برو که همسایه ها را از خواب بیدار نکنیم. برایش خیلی عجیب است که کسی ممکن است ساعت هفت و نیم روز تعطیل خواب باشد. وقتی می پرسم چه چیزش عجیب است می گوید چون امروز که تعطیل است باید از زندگی شان استفاده کنند نه اینکه بخوابند. فکر می کنم آه ای هفت سالگی. 

بعد از صبحانه می رویم بازار کشاورزها خرید. پیرمرد سیب فروش با دو پسر و دو دختر و لشگری از نوه هایش پشت میز همیشگی شان ایستاده و با خنده به همه ی بچه ها یک سیب و یک آبنبات می دهد. از پسرک می پرسد کدام یکی از سیب ها را میخواهد؟ سیب سبز ترش البته و آبنبات سبز ترش. 

خرید که تمام می شود می رویم حوض آب بازی داون تاون. حوض را خانواده ی پسری که در یازده سالگی مرده به یاد خاطره ی پسرشان برای بچه های شهر ساخته اند. روی دیوار سنگی رختکن حوض نوشته اند هر بچه یی که در این حوض بازی کند، لذت ببرد و بخندد انگار پسر ما که دیگر پیشمان نیست خندیده. شاید برای همین من این حوض آب بازی را بیشتر از حوض های دیگر شهر دوست دارم. برای عزاداری خوب و قشنگ شان. 

مایوی پسرها را تن شان می کنیم و می رویم در حوض. حوض پر از آدم است. زن و مرد، پیرزن و پیرمرد، بچه و تین ایجر. چند تا دختر بچه هستند که فقط شورت مایو پای شان است. احتمالا به خاطر اعتراض به ماجرایی که چند وقت پیش در شهر اتفاق افتاد. طبق قانون مسخره ی شهرداری دختربچه های هشت سال به بالا باید در استخرها و حوض های عمومی نیمه بالایی بدن شان پوشیده باشد. چند وقت پیش یکی از کارکنان شهرداری به پدر و مادر دختربچه یی که با برادرهایش برای بازی به یکی از حوض های شهر رفته بوده و نیمه ی بالای بدنش لخت بود تذکر داد که دختر بچه باید بدنش را بپوشاند. برادران دختر البته مشمول این قانون نمی شدند. بعد اهالی شهر یک اعلامیه بلندبالای اینترنتی تهیه کردند و همه امضا کردیم که سلام علکیم. قرن بیست و یکم است و اینجا کانادا. حالا شهرداری قول داده این قانون را بررسی کند و مورد تجدید نظر قرار دهد.

کمی که آب بازی می کنیم بچه ها را می سپارم به مرد و می روم آن ور خیابان از شیرینی پزی فرانسوی عزیزم لاته و کراسان شکلاتی می گیرم. برمی گردم با لباس های خیس آب چکان روی نیمکت کنار حوض می نشینم. آفتاب خوب است و حوض پر از رنگ و زندگی است. پدربزرگ ها و مادربزرگ های روس و آفریقایی و چینی و عرب. زن های چاق و لاغر و با روسری و تقریبا لخت و آرایش کرده و بدون آرایش. مردهای تاس و پرمو و لاغر و چاق و کوتاه و دراز. بچه های چشم بادامی و چشم سبز و چشم سیاه و لخت و با لباس. 

بچه چند وقت پیش داشت در مورد سفر سه سال پیشش به ایران برای دوستش حرف می زد. به دوستش گفت می دانی چه چیزی از رانندگی در تهران کریزی تر بود؟ دوستش گفت نه. گفت دخترها و پسرها نمی توانند با هم به یک مدرسه بروند. دوستش گفت چرا؟ بچه گفت چون قانون است. دوستش گفت چه عجیب. بچه گفت آره مثل وقتی که سیاه پوست ها نمی توانستند با سفیدپوست ها به یک مدرسه بروند. خیلی بد و کریزی. از آن کریزی تر می دانی چی بود؟ دوستش گفت از این هم کریزی تر؟ بچه با خوشحالی از اینکه مخاطب را به هیجان آورده گفت آره. از این کریزی تر اینکه بچه ها مجبور نبودند توی کارسیت بنشینند و زن ها مجبور بودند شال گردن های شان را  به جای دور گردن روی سرشان بیاندازند. این ها هم جزو قانون بود. دوستش گفت واااااااات؟ آ یِ وات را اینقدر کشید که فکر کردم الان نفسش می گیرد. بچه گفت آره باید یک بار بیایی با هم برویم ایران. مخصوصا که بستنی هایی دارد که اینقدر است و دو تا دستش را تا می شد از هم دور کرد. بعد هم با هم رفتند توی آلبوم عکس های ایران دنبال عکس بستنی متری. 

فکر کردم چه خوشحالم که جدا بودن دخترها و پسرها و شال گردن روی سر و رانندگی بد و بچه هایی که در کارسیت نمی نشینند برایش عجیب و غیر قابل تصور هستند. که مثل ما اینقدر بدبختی های بزرگ تر ندارد که این ها برایش چیزهای لوکس زندگی حساب بشود. که اینجا این فرصت را دارد که یاد بگیرد آدم، آدم است. نه رنگ پوستش و مدل ماشینش و جنسیتش و کشور محل تولدش. 

روی نیمکت زیر آفتاب دراز می کشم. به مرد می گویم هوا بوی خوبی می دهد. مثل بوی تهران در بعداز ظهرهای تابستان. 

خاک حتی وقتی تبدیل شده  باشد به مفهومی از دست رفته، خاطره یی از روزگاری دور، همچنان ریشه های آدم را در خودش دارد. حالا گیرم بال های آدم جای دیگری در حال پرواز باشند. 









پ.ن: دارم سعی می کنم از روزمره های خیلی معمولی بنویسم که دو سه سال اول مهاجرت معمولی نبودند. عالی بودند، هیجان انگیز بودند. چیزهایی که فکر می کنم وقتش است که دوباره مرورشان کنم. که به یاد خودم بیاورم دست تنها بودنم، دلتنگی ام برای بوی رخوت آور کوچه ها در عصرهای تابستان، صداهای بازار تجریش، ترکیب بوی چایی تازه دم، عود و اسفند خانه ی مامان، نمناکی چمن حیاط زیر درخت خرمالو، همه و همه بهایی است برای همین چیزهای به ظاهر ساده یی که بعد از دوازده سال "عادی" شده اند. دارم تمرین می کنم همین روزمرگی ها را در ایران تصور کنم. هر لحظه اش را. و وقتی این کار را می کنم می فهمم که مهاجرت با اینکه سخت بوده، پوستمان را کنده، می کند، تنهایی، مرگ پدربزرگ و مادربزرگ و برادر وقتی این همه دور بودی، کار سخت، و احساس بی وطنی دائم ارزشش را داشته. برای من داشته. این روزها بیشتر از وقت دیگری تسلیم این واقعیت شده ام که آن چیزی که من از خانه در ذهنم است دیگر وجود ندارد. که باید دل بدهم به همین جایی که هستم. بکنمش خانه. حس غمگینی است ولی آرامش بخش است. یک جوری که انگار شیون و عزایم برای خاک و خانه بعد از دوازده سال تبدیل شده باشد به غمی که ته دل ماندگار است ولی دیگر پریشانم نمی کند




۱۵ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

*I shall be telling this with a sigh- one







برای جَنِت یادداشت چسباندم پشت در که بیا تو. دارم بچه را می خوابانم. صدای آمدنش را نشنیدم. از اتاق که آمدم بیرون دیدم 
شروع کرده به تمیز کردن آشپزخانه. ظرف های صبحانه را هم شسته بود. با انگلیسی خیلی شکسته بسته اش گفت ببخشید اگر سر و صدا کردم. فکر کردم امروز چقدر خوشگل شده. جنت چهل و خرده یی ساله است. خرده اش را نمی دانم چقدر. یک سال پیش با دو بچه و شوهرش از ال سالوادور آمده اند به کانادا. انگلیسی اش خیلی ابتدایی است. در مملکت خودش آرشیتکت بوده. دفعه ی اولی که دیدمش گفت خیلی خوشحال است که وقتی بچه بوده مادرش بهش کار خانه یاد داده وگرنه الان از کجا باید پول در می آوردند؟ در ال سالوادور وضعشان خیلی خوب بوده. شوهرش مهندس عمران و صاحب دفتر خودش بوده. به جنت می گویم چقدر لباس هایت قشنگ هستند. همیشه تر و تمیز و شیک است. با کیف و کفش و لباس های گران. ده دقیقه طول می کشد تا بگوید همه را از السالوادور آورده و خیلی ازشان خوب نگهداری می کند چون اگر خراب شوند دیگر نمی تواند بخرد 

دم ظهر بچه را می گذارم توی کالسکه و می رویم فروشگاه سر کوچه. هندوانه حراج کرده. تمرهندی هم. می خرم و می آیم بیرون. نصف راه را که هن هن کنان می آیم یادم می افتد رفته بودم مایع لباس شویی بخرم. دوباره برمی گردم. در خانه جنت مشغول تمیز کردن سالن بود. همچین می سابید که انگار کف توالت عمومی باشد. گفت بچه و با دست و پا خزیدن را نشان داد. گفتم ولش کن. اشکال ندارد. گفت شور شور. از آشپزخانه اسپری الکل آورد. اسپری آب و سرکه را آوردم دادم دستش. گفتم همین خوب است. سخت نگیر. سیستم ایمنی بچه با میکرب تقویت می شود. خندید و گفت شور شور. 

هوا گرم شده. بچه به طرف در جیغ می کشد. دوست دارد همیشه در کوچه و خیابان باشد. تا ساکش را ببندم و جایش را عوض کنم و غذایش را بدهم و شیرش را بدهم و دوباره جایش را عوض کنم و دست و صورت و موهایش را که آغشته به سس ماکارونی است بشورم وقت خوابش می شود. می خوابانمش. دوربینش را روشن می کنم و دوربین به دست روی دور تند لباس ها  می ریزم در ماشین. ظرف ها را از ماشین در می آورم. توی سرم داستان می نویسم و به کورس آنلاین نوروسایکولوژی گوش می کنم. 

بچه که بیدار می شود می رویم داون تاون. می گذارمش توی کالسکه و می رویم به طرف کافه ی محبوبم. اریکِ شیرینی پز قلچماغ و گنده است. بوی سیگار و ادکلن می دهد. با لهجه ی فرانسوی طوری می گوید کراسان که آدم احساس می کند توی یک  کافه در ناف مومتق نشسته. برای بچه از خانه هندوانه آورده ام. خودم لاته می خورم. بچه غر می زند. دوباره خوابش گرفته. لاته به دست می چرخم تا بخوابد. بخوابد تا بتوانم برگردم بنشینم روی صندلی سبز مغازه ی اریک. وسط پیاده رو. لذت خوردن یک لاته بدون اینکه یک بچه ازت چیزی بخواهد و آن یکی از سر و کولت بالا برود را خداوند متعال فقط نصیب مادران کرده و بس 

داون تاون جای غریبی است. محل زندگی و تردد هیپی های کول شهر است که لباس های دست دوم گل گشاد می پوشند، از مغازه های محلی خرید می کنند و بوی اسطوخودوس و عود هندی می دهند. از آن طرف محل زندگی و تردد افراد مبتلا به اعتیاد و بیماری های روانی و خرده مواد فروش های شهر هم هست. پناهگاه ها و خانه های امن و خانه های موقت برای زنان ابیوز شده و دختران تین ایجر حامله و کم درآمدها و مبتلایان به بیماری های روانی در دوان تاون زیاد است. مشغول عشق ورزی به لاته و لذت بردن از هر ثانیه ی این ده بیست دقیقه یی که برای خودم دارم، هستم. آن طرف خیابان جلوی ساختمان قدیمی شهرداری جولی مشغول سر و کله زدن با مایک است. جولی کلاینت سابقم است که به شیشه اعتیاد دارد. خودش می گفت از شانزده سالگی هرویین می کشیده. مایک خرده فروش است. همه می دانند. پلیس هم می داند ولی هیچ وقت نتوانسته اند با مواد بگیرندش. مرد ژولیده یی با کت زمستانی در حالی که بلند بلند با خودش حرف می زد از جلوی مان رد شد. اریک آمد بیرون که سیگار بکشد. لاته ام تمام شد. احساس می کردم در آن لحظه در تمام دنیا کسی به خوشبختی من نیست که توانسته بودم از اول تا آخر لاته ام را در سکوت و آرامش و در حال نگاه کردن به ملت بخورم 

خانه بوی تمیزی می داد. بچه را خواباندم. دوستم پیغام داده بود که هر وقت به کمک احتیاج داشتم بهش تکست بزنم. اضافه کرده بود که می داند وقت ندارم و نمی خواهد جواب تکستش را بدهم فقط می خواسته من بدانم که می توانم همیشه رویش حساب کنم. هر دو هفته یک بار یک پیغام این طوری برایم می فرستد. دلم خوش می شود. یادم از همه ی "کم پیدا شدی" و "تحویل نمی
گیری" و "خودت را برای بچه هات نابود نکن" و "چه عجب صدای تو رو شنیدیم" هایی که زیاد می شنوم می رود 

از جنت پرسیدم پشیمان نیست که کار خوب و خانه زندگی و مادر و پدر و خواهر و برادرهایش را ول کرده آمده اینجا؟ گفت نه. اینجا خیلی خوب است. آدم هایش از آدم های کشور خودش بهترند و با اینکه مذهبی نیستند قلب های مهربان تری دارند. خیلی طول کشید تا این ها را گفت. بعد دوباره فکر کرد و گفت خودش هم با اینکه دیگر هر یکشنبه به کلیسا نمی رود آدم بهتری شده از وقتی آمده اینجا. گفتم چایی می خوری؟ برای هر دوی مان چایی ریختم و نشستیم در سکوت چایی با خرما خوردیم



I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.

The Road Not Taken
Robert Fro

پ.ن: دارم سعی می کنم از روزمره های خیلی معمولی بنویسم که دو سه سال اول مهاجرت معمولی نبودند. عالی بودند، هیجان انگیز بودند. چیزهایی که فکر می کنم وقتش است که دوباره مرورشان کنم. که به یاد خودم بیاورم دست تنها بودنم، دلتنگی ام برای بوی رخوت آور کوچه ها در عصرهای تابستان، صداهای بازار تجریش، ترکیب بوی چایی تازه دم، عود و اسفند خانه ی مامان، نمناکی چمن حیاط زیر درخت خرمالو، همه و همه بهایی است برای همین چیزهای به ظاهر ساده یی که بعد از دوازده سال "عادی" شده اند. دارم تمرین می کنم همین روزمرگی ها را در ایران تصور کنم. هر لحظه اش را. و وقتی این کار را می کنم می فهمم که مهاجرت با اینکه سخت بوده، پوستمان را کنده، می کند، تنهایی، مرگ پدربزرگ و مادربزرگ و برادر وقتی این همه دور بودی، کار سخت، و احساس بی وطنی دائم ارزشش را داشته. برای من داشته. این روزها بیشتر از وقت دیگری تسلیم این واقعیت شده ام که آن چیزی که من از خانه در ذهنم است دیگر وجود ندارد. که باید دل بدهم به همین جایی که هستم. بکنمش خانه. حس غمگینی است ولی آرامش بخش است. یک جوری که انگار شیون و عزایم برای خاک و خانه بعد از دوازده سال تبدیل شده باشد به غمی که ته دل ماندگار است ولی دیگر پریشانم نمی کند


۲۷ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

deglorifying & demystification




چند وقت پیش با یکی از دوستام حرف "زرق و برق و افسانه و رویا زدایی*" از خیلی از مفاهیمی بود که خانواده و جامعه و محیط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دور و بر آدم ها تصویری غیر واقعی ازشون به ملت نشون می دن. من و دوستم با اختلاف یک هفته بچه هامون رو به دنیا آوردیم و خب به طبع محور حرف مون دور و بر بچه داشتن و مفهوم مادری/پدری کردن بود. یعنی در مورد تصویری که جامعه و فرهنگی که یکی از وظایف و اهداف زن و ازدواج رو بچه به وجود آوردن می دونه ، از بچه داشتن به آدم ها می ده. 

توی تبلیغ های تلویزیون دیدید یک خانواده ی تمیز خوشگل مرتب همه سر شام نشستن و در حالی که دارن ماکارونی رو دور چنگال هاشون می چرخونن با بچه های قد و نیم قدشون حرف می زنن و همه هم لبخند خوشحالی به لب دارن؟ یا مثلا توی عکس های توی مجله ها یک مامان خوش تیپ خوش هیکلی در حالی که یک پیرهن سفید پوشیده خیلی فرشته طور بچه ی کوچولوش رو بغل کرده و توی یک اتاق خیلی تمیز و مرتب داره برای بچه که آروم نشسته کتاب می خونه؟ بذارید همین جا بهتون بگم که توی ده سال کارم با خانواده ها و سال های زیاد دوستی و معاشرت با بچه دارها من هیچ کدوم این صحنه ها رو توی واقعیت ندیدم. 

خب ما داشتیم در مورد این چیزها حرف می زدیم و بعد به شوخی و جدی قرار گذاشتیم هر کدوم یک روز از زندگی مون رو بنویسیم. اون به آلمانی و من به فارسی. نه تنها شرح وقایع رو که احساساتمون و چالش های مادری کردن و زن بودن و آدم بودن رو. امشب در حالی که توی بقالی داشتم تند و تند چیزهایی رو که احتیاج داشتم می انداختم توی چرخ خرید و برای بچه که توی صندلی ماشین اش نشسته بود شکلک در می آوردم که حوصله اش سر نره و فکر می کردم کت زمستونه ام بوی استفراغ بچه می ده و باید بشورمش به دوستم پیغام دادم که نوشتی؟ گفت نه. تو نوشتی؟ گفتم نه ولی امشب پیش درآمدش رو می نویسم. خب این هم پیش درآمدش. فقط برای این که خیلی چیزها glorification ندارن. مثل خیلی سر شلوغ بودن دائم. اینکه آدم اینقدر سرش شلوغ چیزهایی باشه که ازشون لذت نمی بره که وقت نداشته باشه برای چیزهایی که لذت می بره ازشون، وقت برای زندگی نداشته باشه.  یا روابط پیچیده داشتن. البته که روابط پیچیده ی هیجانی خیلی هم مناسب هیژده سالگی آدم هاست ولی از کی تا به حال روابط سالم "بورینگ" شدند و روابط فاکد آپ شدن نُرم و کول؟ (سالم که می گم قضاوت اخلاقی نمی کنم، بر اساس نیازهای روانی آدم ها در مراحل مختلف زندگی شونه حرفم. بر اساس علم روان شناسی). یا کی گفته حاملگی خیلی قشنگه و همه زن های حامله زیبا و خوشحالن؟ البته که خیلی هاشون هستند ولی تقدسی در حامله بودن نیست. و البته از همه مهم تر بحث شیرین مادریه که این قدر پیچیده است و این قدر لایه های مختلف داره که هیچ ربطی به تبلیغات خوشگلی که توی مجله های آیکیا از مامان ها و بچه ها می بینید نداره. 

پ.ن: الفبا مجله ی آن لاین خوبیه در مورد و برای بچه ها و پدر مادرها و بزرگ ترها شون. من و تارا و یکی دیگه از دوست هام که اون هم تراپیسته و با مادرهایی که توی رابطه با بچه هاشون مشکل دارن کار می کنه، قرار شده گاهی براشون بنویسیم. این هم وب سایت شون و این هم آدرس صفحه ی فیس بوک .





۱۷ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فمنیسم اف ورد نیست




از من خواسته شده در مورد فمنیسم بنویسم. دقیق تر بگویم. از من خواسته شده بنویسم فمنیسم به نظرم چیست. خب، من ترجیح می دهم نوشته ام را برعکس شروع کنم. بنویسم فمنیسم به نظرم چه چیزهایی نیست و بعد برسم به تعریف فمنیسم یا لااقل آنچه من در دوران تحصیل و کار و زندگی ام در اینجا یاد گرفته ام. 

فمنیسم به معنای تنفر از مردها نیست. 
فمنیست ها لزبین نیستند.
فمینست ها زشت و سبیل دار و ترشیده نیستند. 
فمنیست ها ضدیتی با ازدواج، عاشقی، بچه دار شدن، آشپزی، خانه داری، آرایش کردن، آرایشگاه رفتن، خوش هیکل بودن، خوش لباس بودن، ظرف شستن و رقصیدن با آهنگ های شش و هشتی ندارند. 
همراه داشتن عکس عزیزان اعم از سگ، گربه، لاک پشت، بچه، دوست پسر، دوست دختر، مامان و بابا و برادر و خواهر و غیره در کیف پول مغایرتی با فمنیست بودن ندارد. 
فمنیسم به معنای ناتوانی در داشتن احساسات نیست و مغایرتی با احساساتی شدن و بروز دادن نمودهای احساسی مانند گریه ی زار زار و خنده ی از ته دل ندارد.
برابری حقوق با مردان به این معنی نیست که همه ی فمنیست ها دوست دارند راننده ی ماشین آلات سنگین شوند.
برابری حقوق تنها دغدغه ی فمنیست ها نیست. 
فمنیسم به معنی مقصر دانستن همه ی مردها نیست.
فمنیسم خواهان و به معنای از هم پاشیدن خانواده نیست.
فمنیسم منکر تفاوت های بیولوژیکی بین دو جنس نیست. 
فمنیسم به معنای این نیست که زن ها باید بتوانند روزی هفت دست مردها را بدون هیچ عقوبت قانونی کتک بزنند. 
و در نهایت اینکه فمنیسم به دنبال برتری زن ها بر مردها نیست. 

پس فمنیسم چیست؟ چرا هنوز در قرن بیست و یکم خیلی از ما می گوییم "من فمنیست نیستم ولی به برابری حقوق بین زن و مرد معتقدم..." "من فمنیست نیستم، انسان گرا (humanist) هستم چون فمینسم یعنی ما انسان را به جنسیتش تقلیل می دهیم..." و حرف هایی از این دست. 

مدل فمنیسم من از زمان مهاجرتم خیلی فرق کرده. صیقل خورده. این اتفاق البته یک شبه نیوفتاده. مثال های خیلی زیادی دارم. متاسفانه در همه ی آن ها من از همه ی همکلاسی ها، همکاران و دوست های کانادایی ام مخالف خوان تر، عصبانی تر، قضاوتگر تر و ناپذیراتر بودم. ناپذیرا در مورد دین و انتخاب های مذهبی آدم ها فارغ از جنسیت شان، قضاوت و خشم نسبت به زنی که در حیاط دانشگاه با چادر تردد می کرد، نسبت به زنی که در روز هالووین لباس سکسی پرستارها را می پوشید، نسبت به زنی که انتخاب کرده بود شغل خوبش را رها کند و در خانه بماند با بچه هایش، نسبت به زنی که تصمیم گرفته به جای اینکه از یک سال مرخصی زایمانش استفاده کند بعد از شش ماه برگردد سر کار، نسبت به کسی که عکس پروفایل اورکاتش (بله، آن موقع فیس بوکی در کار نبود) عکس بچه اش بود و نسبت به صد تا چیز دیگر. این ها البته مال روزهای دور است. کم کم یاد گرفتم فمنیسم فقط جنگیدن برای برابری حقوق انسانی زن و مرد نیست. می رسیم به اینکه پس فمنیسسم چیست؟

 یکی از مقاصد فمنیسم جنگیدن برای حق هر زنی است که آنگونه که دلش می خواهد زندگی کند بدون اینکه ساختارهای اجتماعی و قانونی و فرهنگی مانعش شوند. و برای منِ فمنیست پذیرش اینکه هر زنی حق دارد آن طور که دلش می خواهد و انتخابش است زندگی کند.
فمنیسم به چالش کشیدن سیستمی است که هویت زن را با چیز یا چیزهایی از قبیل هیکل، خوشگلی، مادر بودن و... تعریف می کند. 
فمنیسم خواهان رفتار بدون تبعیض بر اساس جنسیت است.  
فمنیسم قبول این واقعیت است که زن ها به صورت تاریخی تحت ظلم بوده اند.
فمنیسم پذیرش این است که در بیشتر مواقع و بیشتر موارد مردها از امتیازات privilege بیشتری نسبت به زنان برخوردارند. (اجتماعی، قانونی، عرفی و فرهنگی، کاری، مالی...)
فمنیسم قبول دارد که در بعضی موارد و مواقع زن ها امتیازات بیشتری نسبت به مردها دارند. 
فمنیسم باور به این است که هر کسی که در اکثریت قرار ندارد نوعی از نابراری را تجربه می کند.
فمنیسم معتقد است مردها، بچه ها و در نهایت کل جامعه از تبعیض نسبت به زنان  آسیب می بینند.  

فمنیسم چیزهای خوب دیگری هم هست ولی اِف ورد نیست. نترسید از قضاوت مردم وقتی می خواهید بگویید فمنیست هستید. دیده ام در فضای مجازی و غیر مجازی که بعضی زن ها با احتیاط این لغت را به کار می برند و سریع موضع شان را مشخص می کنند که فمنیست نیستند. حالا یا در قالب طنز یا خیلی واضح. و البته به به و چه چه دوستان ذکور را هم دیده ام برای همچین مواضعی. و متاسفانه متلک ها و بحث های فرسایشی بدون نتیجه و مسخره بازی ها و لوده گری ها را هم همه دیده ایم وقتی زنی می گوید که فمنیست است. 

اگر از کسانی هستید که می گویید "من فمنیست نیستم ولی به برابری حقوق بین زن و مرد معتقدم..." "من فمنیست نیستم، انسان گرا (humanist) هستم چون فمینسم یعنی ما انسان را به جنسیتش تقلیل می دهیم..." بیشتر بخوانید. کتاب های خوب خیلی زیادی هستند. گاردتان را کمی پایین بیاورید. نفس عمیق بکشید و بخوانید، گوش کنید، بحث کنید نه به قصد قانع کردن بلکه به قصد یاد گرفتن. در مورد موج اول و دوم و سوم فمنیسم بخوانید. در مورد سیاست گذاری های هدفمندی که همیشه سعی کرده اند زنان را کنترل کنند، با در خانه نگه داشتن شان، با کنترل نوع پوشش شان، با محدودیت قائل شدن در تحصیلات و موقعیت های کاری شان و با کنترل بدنشان حالا چه ممنوع کردن سقط جنین باشد چه پیشنهاد انجماد تخمک از طرف شرکت گوگل که زن ها بتوانند بیشتر و بدون دغدغه ی فکری بچه برای گوگل پول بسازند. 

ندیده گرفتن تبعیضی که به صورت تاریخی بر زن ها رفته تحت عنوان انسان گرا بودن و "زن و مرد ندارد، آدم، آدم است" ترسناک است. مثل اینکه چشم مان را به تبعیض و ظلم تاریخی که به سیاه پوستان رفته ببندیم و بگوییم "سیاه و سفید ندارد، انسان، انسان است". همچین نگرشی چشم بستن بر تاریخی است که وضعیت فعلی زن ها (یا سیاه پوستان) را به وضعی درآورده که اکنون می بینیم. اینجا به کسانی که در مورد وضعیت سیاهان چنین موضعی دارند می گویند colour blind

و هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت نگویید "خود زن ها بدترند" "از خودمان است که بر خودمان است" "صد رحمت به مردها، رییس زن فلان و بیسار". هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت با مقوله ی خشونت خانوادگی و آزار روانی، بدنی، مالی، احساسی شوخی نکنید. این حرف ها، این طرز نگرش جز بی سوادی و کم سوادی تاریخی، اجتماعی، سیاسی شما نشان دهنده ی هیچ چیز نیست. 





۲۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دایره های گم شده






یک بازی کارت ازمغازه ی consignment شهر خریده بودم برای بچه که توش یک مشت کارت هستند با سه سوال روی هر کارت. سوال ها راجع به تجربیات، خاطره ها و احساسات است. بچه اسمش رو گذاشته "بازی که به حرف ات میاره". چند وقت پیش که داشتیم بازی می کردیم سوالی که بچه باید جواب می داد این بود که از سه چیزی که بیشتر از هر چیزی می ترسه حرف بزنه. اولی اش را گفت اینکه مامان یا بابام سکته ی قلبی بکنند و بمیرند. دومی و سومی را یادم نیست. احتمالا از ترس های در خور سن بچه ها بودند. 
تا گفت سکته ی قلبی یادم افتاد که یک بار هم از من پرسیده بود که چرا پدر من، پدربزرگش در سن خیلی کم سکته ی قلبی کرده و مرده. من براش توضیح داده بودم ولی به علت سوال فکر نکرده بودم. دو سه بار هم گفته بود قلبش درد می کنه بعد از کلاس فوتبالش یا بعد از بازی هایی با فعالیت بدنی زیاد. براش توضیح داده بودیم که قلبش نیست و طبیعیه. وقتی سوال روی کارت رو ازش پرسیدیم  صورتش پر از غم و نگرانی شد. یکهو فهمیدم داستان چی بوده. فهمیدم این همه ترس و نگرانی از کجا اومده. گفتم به نظر میاد خیلی نگرانی که مامان یا بابا سکته کنند. گفت آره. گفتم چه چیزی در مورد مرگ مامان یا بابا تو رو بیشتر از همه چیز می ترسونه؟ گفت که کسی نیست از من نگه داری کنه و بعد هم اینکه دلم براتون تنگ می شه. براش گفتم که مامان و بابا فعلا برنامه ی مردن ندارند. خندید. بعد گفتم ما سالم غذا می خوریم، هوای شهرمان تمیزه، استرس نداریم، ورزش می کنیم و آقای دکتر دائم وضع سلامتی مون را چک می کنه. برایش توضیح دادم که پدر بزرگش زیاد سیگار می کشید، ورزش نمی کرد و برای چک آپ سالانه پیش دکتر نمی رفت. گفتم که احتمال اینکه مامان و بابا همزمان درسن پایین بمیرند خیلی کمه و اگر یکی از آن ها بمیره اون یکی از بچه نگه داری می کنه. بچه نظر ما رو در مورد مرگ پرسید. راجع به مرگ و باورهای آد م های مختلف در مورد مرگ حرف زدیم. گفت به زندگی بعد از مرگ و ماندگاری روح و اینکه روح آدم ها دوباره در قالب یک آدم دیگه به زمین برمی گرده تا درس های بیشتری یاد بگیره و آدم بهتری بشه اعتقاد داره. سال پیش توی کلاس شون بحث مرگ شده بوده و معلم شون به زبون ساده باورهای مختلف رو براشون توضیح داده بوده. بچه زنگ تفریح با دوست هاش بحث و بررسی کرده و به این نتیجه رسیده که باور بودایی ها براش قابل قبول تره. ما بهش گفتیم اوکی ئه و همین طور که بزرگ می شه بیشتر می خونه و تحقیق می کنه و ممکنه نظرش عوض بشه و هیچ اشکالی نداره که آدم نظرش عوض بشه یا نشه. خلاصه که بهش گفتیم ما خیلی خوش شانسیم و خانواده ی بزرگی داریم. اگه به صورت خیلی غیرمنتظره یی مامان و بابا همزمان بمیرند کسانی خواهند بود که با عشق از تو مواظبت کنند. که بله، دلتنگ خواهی شد و گریه خواهی کرد ولی بعد یادت به اوقات خوشی که داشتی می افته. براش یک تصویر در حد سن اش از مرگ و اینکه اگه ما بمیریم چی میشه تعریف کردیم. تصویری که توش همه چیز واضح بود و علی رغم غم انگیز بودن تصویر، توش احساس امنیت داشت.

چند شب بعد ازش پرسیدم از کجا می دونسته بابابزرگش سکته کرده؟ جواب رو می دونستم ولی می خواستم سر حرف رو باز کنم. گفت مامان بزرگ. مامان بزرگ گفت همه تون خیلی ناراحت شدین مخصوصا که تقریبا بچه بودین. فقط تو بزرگ تر بودی مامی. هنوز هم دلت برای بابات تنگ می شه؟ گفتم آره. هر وقت دلم براش تنگ می شه به خاطره های خوبی که ازش یادمه فکر می کنم و بعدش می بینم بابابزرگت توی قلبم هنوز زنده است. آدم ها اگه توی قلب و خاطره ی هم زنده باشن انگار که نمردن. بعد هم فکر می کنم چه خوشبخت بودم که نوزده سال بابای به این خوبی داشتم. گفت آره مثلا بلویی (ماهی اش) که بمیره من خیلی ناراحت می شم ولی خوشحالم که چاهار سال ماهی من بوده. ازش پرسیدم وقتی مامان بزرگ از بابابزرگ برات تعریف می کرد چه حسی داشتی؟ یک کم فکر کرد گفت نمی دونم.
بچه نمی دونه ولی من می دونم. خوب می دونم که تو سر بچه ها وقتی با واقعیت های تلخ زندگی رو به رو می شن چی می گذره. دنیا بزرگه و بچه ها کوچک. یکی باید باشه که بالا و پایین های دنیا رو، تلخی ها، ترس ها و غم هاش رو تو بغلش برای بچه توضیح بده. بهش بگه دنیا هر چقدر دیوونه و گیج کننده هم که باشه من عاشقتم بچه جان و تو با من، زیر بال های من امنی.

گاهی فکر می کنم تو جنگ و بمباران بزرگ شدن ما اونقدر بد نبود که عدم حضور احساسی پدر مادرهامون. یا مثلا مرگ خاله و عمه و عمو و بابا بزرگ و مامان بزرگ که تو زندگی هر بچه یی ممکنه پیش بیاد طبیعیه. چیزی که اتفاق ناخوشایند رو تبدیل به تراما می کنه نبودن اون بغل محکم و امن و مهربونه که بعدش بچه بدونه توش امنه و دنیا جای امنیه. نبودن کسی که اشک هاش رو بعد از مرگ کسی که دوستش داشته پاک کنه. غمش رو درک کنه و باهاش در مورد اون آدم، مرگ و زندگی حرف بزنه و بهش نشون بده تو عمل و حرف که از حضورش از مرگ قوی تره که بچه نترسه.

وقتی بچه بهم گفت دو سال پیش تابستون که مامان بزرگش اینجا بوده در مورد مرگ بابا بزرگش باهاش حرف زده یاد یکی از کلاس های دانشگاه افتادم. استاد یک دایره ی بزرگ داد دستمون گفت این مامان تونه. هفت هشت تا دایره ی کوچک داد بهمون گفت این ها شما و حس هاتون هستین. رو هر کدوم اسم حس تو رو بنویسید. شرم، گناه، خجالت، خوشحالی، ترس، غم، تنهایی، عدم اعتماد به نفس، حس کافی نبودن، خشم، حس overwhelmed بودن و حس ماجراجویی. بعد ازمون خواست فکر کنیم ببینیم در سال های بزرگ شدن مون کدوم یکی از این حس ها رو راحت بودیم با مادر و در مرحله ی بعد پدرمون در میون بذاریم. نه فقط در میون گذاشتن، که در حقیقت می شه "حس بد رو بردن پیش پدر و مادر قوی و مهربون طوری که وقتی دایره ی کوچک با حس منفی می ره تو بغل دایره ی بزرگ اون حس بد توی مهربونی و درایت و قدرت دایره ی بزرگ حل و نابود شه و دایره ی کوچک امن و مطمئن و خوشحال بیاد بیرون". من و دو نفر دیگه همگروه بودیم برای این تمرین. یکی از همگروهی ها ایرانی بود و یکی کانادایی. خب من و اون یکی همگروهی ایرانیم فقط خوشحالی رو می تونستیم ببریم تو دایره ی بزرگ و من ماجراجویی رو اگه دایره ی بزرگ فقط پدرم بود. ولی دایره ی بزرگ قرار بود مادر باشه با فرض بر اینکه مادر اتچمنت و والد اصلیه که بیشتر تعامل بچه باهاشه. به همکلاسی های کانادایی مون نگاه می کردیم که تند تند دایره های کوچک شون رو می بردن تو دایره ی بزرگ. بعد دیدیم خیلی ناجوره ما هم دایره هامون رو هل دادیم تو شکم دایره ی مادر. موضوع اصلا خنده دار نبود ولی از خنده گریه مون گرفته بود دوتایی.

مامان دایره ی کوچک ترس و غم رو به پسر من نشون داده بود که هیچ اشکالی هم نداره ولی دایره ی بزرگی براش درست نکرده بود که ترس و غم رو ببره توش و معنی شون کنه. بچه فکر کرده بود اگه پدر بزرگش در جوونی سکته کرده و مرده و همه بعد از مرگش از غصه داغون شدن پس این اتفاق می تونه برای مامان بابای خودش هم بیوفته. دنیاش ناامن شده بود و نگران سکته ی قلبی و قلب درد بود. بعد از اون شب که باهاش حرف زدیم دیگه حرفی از ترس مرگ مامان بابا و قلب درد بعد از فوتبال نزده و من خوشحالم که اگر چه نه همیشه ولی بیشتر وقت ها دایره ی بزرگ پسرم هستم.


۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه یی برای خانم مقدم به مناسبت میمون اول مهر





خانم مقدم عزیز
این یک نامه است برای تو هر جای دنیا که هستی. نمی دونم الان کجایی و چه کارها می کنی. نمی دونم آیا اون روزها خبر داشتی داری با روح و روان یک مشت بچه چی کار می کنی یا نه. نمی دونم خبر داشتی کارهات روی زندگی چندین و چند نفر چه تاثیراتی داشته یا نه. 

تو هر روز صبح دم پله هایی که می رفت به طبقه ی دوم جلوی بچه هایی رو که می خندیدن می گرفتی. پاچه ی شلوارهاشون رو می زدی بالا تا رنگ جوراب هاشون رو چک کنی، ابروها و پشت لب هاشون رو چک می کردی تا ببینی همه ی موهایی که باید سر جاشون باشن هستن یا نه. 
هر کسی یک راهی پیدا کرده بود برای توجیه غلط اضافه یی به اسم جوراب رنگ روشن. یکی گریه می کرد یکی التماس می کرد یکی پررو بازی در می آورد یکی پای محمد و علی و بقیه ی خاندان شون رو می کشید وسط. تو با صورت سنگی می ایستادی و نگاه می کردی. ته چشمات حس لذتی بود که من رو می ترسوند و منزجر می کرد. و هیچ کدوم ما خلافکارهای بزرگ دست از جوراب روشن پوشیدن برنمی داشتیم. فقط ماسک روی ماسک می زدیم. نقاب روی نقاب. بی حسی مطلق در برابر بی عدالتی و تحقیر و توهین. این ها با ما موند. این نقاب ها، این بی حسی ها. توجیه چیزهایی که حق مون بود. 

سال ها گذشت تا فهمیدم تو اون سیستم کسی حق نداشت. هنوز هم نداره. حالا گیریم با رنگ و بوی مدرن حق نداریم نه به مدل دهه ی شصت و هفتاد. وگرنه حق رو که به زور نمی گیرن. حق هست. بدون جنگ و ترس و دعوا. 

 مژه های ما رو می کشیدی که ببینی آرایش دارن یا نه. شاید هم می کشیدی که قدرتت رو بزنی تو دهن مون. اگر اون موقع ها راجع به روان شناسی قدرت این قدر که الان بلدم، بلد بودم اوضاع بهتر بود. ولی نبودم. ترس از قدرت، ترس از باز شدن بی هوای کیف هامون تا از توشون عکس جورج مایکل و پینک فلوید و نوار "دِ وال" و نامه های پِن فرندهامون و کتاب شعر فروغ پیدا شه، صاحب هاشون رو چند روزی اخراج موقت بشن و تو خونه هم از مامان باباهاشون خفت بگیرن. چوب دو سر گهی بودیم خانم مقدم. 

از چشم های مثل جنازه ات می ترسیدیم همه مون. مدت ها فکر می کردم چرا این قدر با ما بد بودی؟ چه بلایی سرت اومده بود که این قدر قلب نداشتی؟ 
به هر حال من ازت ممنونم. اگه نبودی شاید من مثال به این خوبی برای خیلی از درس هام نداشتم. شاید به این خوبی نمی فهمیدم تحقیر یعنی چی، ترس یعنی چی، دینامیک قدرت چیه. شاید نمی فهمیدم چه طور سیستم کثافت آموزش و پرورش یک مملکت می تونه جامعه رو به گند بکشه. 

 دلم می خواست یک روز می دیدمت و بهت می گفتم ما هر روز کتاب شعر سهراب و فروغ می بردیم سر کلاس و تو نمی فهمیدی. ما پن فرند داشتیم اون هم از آمریکا و تو نمی فهمیدی. ما شعر و عاشقی می فهمیدیم و تو نمی فهمیدی. ما از تو خوشگل تر و باهوش تر بودیم. تو فقط نمی ذاشتی ما بفهمیم چقدر خوشگل و باهوش و ارزشیم. 

تو خانم مقدم حکومت ترس راه انداخته بودی. تو سمبل اون جامعه بودی. همچنان هستی. 





search

در حال بارکردن…