۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸



دلم می خواد یه تیکه از این زمین خدا پیدا بشه که من برسم بهش بوش کنم پام جا بشه توش دراز کنم بعد بگم آخیش رسیدم خونه.
و همونجا بمونم
و همونجا بمیرم
و این آوارگی روح تموم بشه
تموم بشه
تموم بشه

و من برسم به خونه

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

ما بچه های ایران....




بعد از دریافت ای میلی به اسم یک بچه بامزه برای بار دویست و پنجاهم بر خود دیدم که این رو بنویسم و برم دنبال زندگیم.
خانم ها آقایون این ویدیو رو می شه به عنوان یک ویدیوی آموزشی تحت این عناوین توی کلاس های parenting نشون مامان باباها داد:

چگونه به بچه خود دروغ گفتن یاد بدهیم
چگونه به بچه خود یاد بدهیم گول زدن آدم ها کار بسیار با مزه ای است
چگونه به بچه خود بفهمانیم که روی هیچ حرف ما حساب نکند
چگونه اعتماد بچه به قدرتمند بودن و قابل اتکا بودن پدر و مادر را از بین ببریم تا زمینه ساز نابهنجاری های آینده اش بشویم
چگونه به بچه ترکمان زدن به هر گونه boundary سازنده را نشان بدهیم
چگونه بچه را با طنزهای بزرگسالانه گیج و ویج بکنیم
چگونه به بچه یاد بدهیم حرف بی حساب بزند و روی حرفش نماند
چگونه به بچه یاد بدهیم دنیا جای قابل اعتمادی نیست و هیچ چیزی در آن ثابت نمی ماند
چگونه طوری با قاطعیت اول به بچه نه بگوییم و بعد نه را به آره تبدیل کنیم که بچه احساس کند او است که تصمیم می گیرد و کنترل می کند نه پدر و مادر

اگه یک بار دیگه این ویدیو رو ببینم چند تا عنوان خوب دیگه می تونم براش پیدا کنم ولی دیرم شده

پ.ن: این همون ویدیویی که بچه ساعت هفت صبح رفته سر فریزر پاپسیکل بخوره باباش داره ازش فیلم می گیره. دیگه برام ای میلش نکنین لطفا.



۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

چ س فیل





عمه جون می گفت اولا که ذرت اومده بوده ایران گویا از یک کارخونه ای بوده به اسم چسترفیلد. بعد چستر فیلد در طول زمان ها شده چ س فیل.
خب.
به یکی از سوالات زندگیم گویا جواب داده شد.
راست و دروغش هم با اونی که این رو به عمه جون گفته.






۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

سنگ سبز و سگ گوندولا ران و ایوان تورگنیف





از کانادا گزارش می دم
از یک شهر کوچک که توش لازم نیست در خونه ها قفل بشن
از یک خانه با سقفی آبی که توش بوی قورمه سبزی پیچیده
از کنار یک پنجره رو به یک کوچه بن بست که تهش یک میدون کوچک داره که بچه ها بعد از مدرسه دورش دوچرخه بازی می کنن
از روی یک صندلی آبی که عقب جلو می ره و اسمش به فارسی نمی دونم چی هست و به انگلیسی هست rocking chair
گزارش می دم که امروز حالم بد بود
که دلم برای برادره تنگ شده بود
که دلم برای برادرا تنگ شده بود
که بغضی داشتم که اشک نمی شد
که بغضام بیشتر وقتا اشک نمی شن
می شن گردو می پرن تو گلوم
که خیلی کار داشتم
که نمی دونستم اول برم سراغ کدومش
که هی می خواستم گریه کنم هی نمی شد
که هی می خواستم به یکی زنگ بزنم ولی نمی دونستم باید به کی چی بگم
که رفتم بیرون الکی گاز دادم تو خیابونا
بعد رفتم یک عدد چیکن پات پای خریدم
و رفتم خونه دوستای خیلی پیرم
اسمشون جیمز و جون هست و نود و یک ساله و نود و سه ساله هستند
ما این طوری با هم دوست شدیم که پنج سال پیش ها اونا کوبیدن به ماشین من و خیلی ترسیده بودن و من بردمشون خونه شون و براشون قهوه درست کردم و گفتم به پلیس زنگ نمی زنم که بیاد بگه پیر شدین و دیگه نباید رانندگی کنین و بغلشون کردم و دوستشون داشتم
و بعد ما با هم چیکن پات پای خوردیم و من داد زدم براشون چون گوش هاشون خوب نمی شنوه و گفتم که دلم برای برادرم تنگ می شه و گریه دارم و گریه ام نمیاد و بعد یک شکم سیر گریه کردم و حالم خوب شد و بعد جون یک دستبند بهم داد که مال مامان بزرگش بوده و نقره است با یک مدل سنگ سبز و آبی خیلی خوشگل عجیب و من مردم از خوشی نه برای دستبنده برای جون که فهمیده بود این دستبد مدل منه و برای با دستای خیلی خیلی لرزون کادوش کرده بود و صبر کرده بود من از ایران بیام تا بدتش بهم
و همین طور خوش بودم و اومدم خونه و آقای پستچی پشت سر من اومد پارک کرد و یک بسته داد دستم و گفت بفرمایین مال شماست و من اومدم خونه و بازش کردم و توش رو که دیدم و کارتش رو که خوندم مردم از خوشی و این قدر مردم از خوشی که گریه کردم
و این دوست من از اون آدم هاست که همین جوری آدم نشسته یکهو یک سبد گل میاد یا یک سه پایه دوربین میاد یا یک کتاب با عروسک های انگشتی میاد برای پسرک یا یک سگی میاد که شکل گوندولا ران های ونیزه و اگه کسی گوندولا سوار شده باشه می دونه که چه خوب و رمانتیکه و گوندولا ران ها صداهای قشنگی هم دارن و برای آدم آواز هم می خونن مثل همین سگی که توی یک بسته برای من اومد و آدم فوری می فهمه که کار خودشه این مدل کارها و سگ گوندولا ران هی برای ما خوند و رقصید و من و پسرک خیلی خوش بودیم و برای همین گفتیم بریم به یک دوست پیر دیگه سر بزنیم که آلزایمر داره و هشتاد سالشه و سوپ خیلی دوست داره و ما هم سوپ اضافه داشتیم تو خونه و اسمش لسلی هست و اصلا مال لهستانه.
سوپ خوردیم و پسرک یک گلدون شکوند و لسلی گفت برام یک کتاب گذاشته کنار که خیلی قدیمیه و مال یک نویسنده روسه و با اینکه اون از روس ها هیچ خوشش نمیاد ولی من رو که اجدادم آدم های روسی بودند دوست داره و برای همین کتاب رو می ده به من و من مردم از خوشی نه برای کتابه برای لسلی که رفته همه اتاق زیر شیروونی رو بالا پایین کرده دنبال کتابی گشته که اسم نویسنده اش یادش نبوده و هیچی ازش یادش نبوده و دونه دونه اسم همه نویسنده ها رو خونده و از تلفظ اسم تورگنیف فهمیده که این همونه که همشهری اجداد من بوده. خاکش رو پاک کرده پیچیدتش تو یک کاغذ کادوی کهنه و دادتش دست من
و این شد که حال بد من شد حال خوب من در عصر یک روز بهاری
چون ادم هایی هستند که دوستشون دارم
و آدمهایی هستند که من رو دوست دارن
و همین برای اینکه یک آدم حالش خوب بشه از بس هم بس تره
اصلا همین برای اینکه آدم حالش خوب باشه هم بس بسه
من گزارش می دم از یک کره خاکی
از کنار یک پنجره
که حالم خوبه
و قلبم آرومه
و خوشبخت و متشکرم



۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

فمنیسم یا مجبوری مثل من باشی تا تحویلت بگیرم؟




فمنیسم یکی از تعریف هاش می تونه قدرتمند کردن زن ها باشه. قدرتی که در طو تاریخ به سه هزار دلیل از دست دادن. قدرتی که بهشون این اجازه رو داد / میده /قراره بده که موهاشون رو رنگ کنن اگه بخوان که شلوار بپوشن که برن سر کار که درس بخونن که رای بدن که کورتاژ کنن که آدمی حساب بشن با هویت مستقل.
یعنی حق انتخاب یعنی حق تصمیم گیری و یعنی محترم بودن اون انتخاب و تصمیم هر چی که باشه. حالا چه طوره که ما فمنیست ها به زنی که لاک می زنه اخ اخ و پیف پیف می کنیم و به زنی که آرایش به نظر ما غلیظ می کنه یه جوری نگاه می کنیم که یعنی ماها خیلی بیشتر حالیمونه و زنی که آشپزی می کنه برای شوهرش که دیگه نگو و زنی که می خواد بچه داشته باشه هم که داره تن به ستم می ده و عقلش نمی رسه و زنی که لباس های گرون خوشگل می پوشه چیپه و فقط تو فکر قر و فره و اصلا چرا همه زن ها نیان تو تعریف ها و چارچوب های ما فمنیست های خیلی باحال که رستگار شن؟
دیروز دوست کانادایی فمنیست دو آتیشه ام داشت در مورد دخترخاله اش حرف می زد که خیلی سطحیه و اخه و پیفه این جوری می گفت که: یک آمریکایی واقعیه فست فود می خوره همش هم مارک می پوشه حتی ناخن هاش رو هم رنگ می کنه. هر چاهار تا جمله داره اصول اولیه فمنیسم رو می بره زیر سوال.
همین جوری خواستم بپرسم خب چمونه ماها؟ ما فمنیست های مامانی؟

پ.ن: این پست مخاطب خاص نداره. بلند بلند فکر کردم.
پ.ن بعد از انتشار پست: الان این رو از خورشید خانم خوندم

search