۲۲ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

به روح و روان اعتقاد دارید؟



یک- یک روز هم باید سر انگشتی جمع بزنم تعداد "یارو دیوانه است، دیوانه شدم، کم کم باید بره دیوانه خانه، امین آبادی، همه مون باید بریم چهرازی، افسرده شدم به خدا، افسردگی گرفته بسکه نشسته تو خونه، خب افسرده ای پاشو برو بیرون بگرد خوب می شی، ورزش کن خوب می شی، سکس داشته باش خوب می شی ...." هایی را که هر روز می شنوم و می خوانم. دلیل خاصی هم ندارم. می دانم که بیماری تا جسمی نباشد "بیماری" حساب نمی شود. برای صاحب بیماری می شود واقعیت زندگی اش. برای دور و بری هایش مایه خجالت و خشم و برای جامعه تکیه کلام طنز (چندش آور به زعم من) و گاهی تعجب و غیبت. 

دو- گاهی فکر می کنم بیماری جسمی حتی خیلی سخت بهتر از بیماری روانی است که مبتلایش ازش آگاهی ندارد و خانواده و جامعه ی دور و برش هم نه تنها کمک نمی کنید که بلکه دامن می زنند به بیماری. مطمئنم تقریبا همه ی ما کسانی را، دوست، فامیل، عزیزی را به بیماری یا بیماری های روانی از دست داده ایم. از دست دادن که فقط مردن نیست. مردن یک بار است. شیون می کنی. عزاداری می کنی. یک سال هر روز به مرده ات فکر می کنی و یک شب در میان خوابش را می بینی. سال بعد بیشتر وقت ها بهش فکر می کنی و گاهی خوابش را می بینی و بعدتر هم خاطره یی می شود که گاهی دردت میاورد و گاهی خنده به لبانت می آورد. بیماری روانی اما دیدن مرگ ذره ذره ی روح یک آدم است. داستان این طور می شود که تو می بینی طرفت، عزیزت، دوستت حالش بد است. که دارد حرام می شود. علائم را می بینی. درد روح را می بینی ولی این بار برای اینکه برای مرده ات ضجه بزنی در گوش زنده یی داد می زنی که نمی شنود. که فکر می کند حالش خوب است و همه ی دنیا حال شان بد است. بعد می نشینی به تماشای مرگ تدریجی. بی چاره. 

سه- واقعیت این است که افسردگی با سکس و ورزش و ددر دودور رفتن خوب نمی شود. بیماری وسواس با نصیحت های خاله فرنگیس و عزت باجی خوب نمی شود. بیماری شک با شورت آهنی قفل دار پوشیدن پارتنر آدم شکاک خوب نمی شود. کسی که مشکل اتچمنت دارد هر چقدر بهش عشق بورزید و بوس و نازش کنید نمی تواند رابطه ی احساسی عمیق برقرار کند. بچه هایی که با خشونت خانوادگی بزرگ شده اند حالا چه بین پدر و مادر و چه از طرف پدر و مادر روی آن ها، آدم بزرگ های نرمالی نخواهند شد. همه این ها را بخوانید و یک "مگر اینکه" ته شان بگذارید. مگر اینکه بپذیرند که مشکل دارند و دنبال حل کردنش بروند. 

چهار- برای اتچمنت لغت خوبی ندارم. می شود رابطه ی امن و مطمئنی که بچه با کسی که به مسئولیت عمده ی نگهداری از او را دارد برقرار می کند. حالا این آدم بیشتر وقت ها مادر بچه است. این آدم-اسمش را می گذاریم مادر اینجا- باید این حس را در بچه ایجاد کند که دنیا جای امنی است، من قوی هستم و مواظب تو هستم، من تو را بدون هیج قید و شرطی دوست دارم. این جور نیست که مادر شب به شب این ها را در گوش بچه بخواند. این ها پیغام هایی است که رفتار مادر و پدر به بچه می دهند. مثلا بچه می دود و می خورد به میز. شیرینی ها ولو می شوند کف خانه و ظرف شیرینی هم می شکند. مادر آرام بلند می شود بچه را بغل می کند می پرسد که حالش خوب است یا نه. بغلش می کند. بهش می گوید اشکالی ندارد که شیرینی ها ریخته و او خوشحال است که بچه آسیب ندیده. با هم جارو می آورند و تمیزکاری می کنند. بعد در یک فرصت مناسب در خلوت مادر از بچه می پرسد چه کار می توانند بکنند که مطمئن شوند همچین اتفاقی دیگر نمی افتد با تاکید بر سلامتی بچه و نه شیرینی کف خانه و ظرف شکسته. این یک مثال خیلی دم دستی است و کسانی که بچه دارند یا دور و برشان بچه زیاد است می دانند که داستان های این شکلی ممکن است در روز بیست بار اتفاق بیافتند. هر بار پاسخ پدر و مادر به بچه پیغامی می شود که توی سرش می نشیند. به این ها اضافه کنید پیغام هایی را که بچه از دیدن و شنیدن محیط دور و برش می گیرد. رفتار پدر و مادر، صحبت های جمع های دوستان و خانوداگی، تلویزیون و غیره و غیره. آمار که ندارم ولی فکر کنم درصد کمی از ما (ما به عنوان یک ملت) الگوی اتچمنت درستی با پدر مادرهای مان داشته باشیم. به این دلیل واضح که آن ها هم این را با پدر مادرشان نداشته اند.
می دانستید رشد مغزی بچه هایی که شاهد خشونت خانوادگی هستند (بین پدر و مادر و یا خشونتی که از طرف پدر و مادر بر آن ها اعمال شود) با رشد مغزی بچه های دیگر فرق دارد؟ یعنی اگر فیلم مغز بچه ی یک و دو (با شرایط مشابه سنی، تغدیه ای، ژنتیکی و غیره) را کنار هم بگذارید فعالیت مغز بچه ی یک کمتر از بچه ی دو است. بچه ی یک گیج تر، کم حواس تر، مشوش تر، افسرده، عصبانی تر و هزار "تر" منفی دیگر است.

پنج- تراما همیشه به معنی یک فاجعه یی نیست که اتفاق افتاده و گذشته مثل مرگ و جدایی. یک مدلش هم هست ترامای مزمن. دیگر آن چاقویی نیست که تا دسته و ناگهان رفته توی شکمت. درش آورده اند و جایش درد می کند. ترامای مزمن چاقویی است که کرده اند تا دسته توی شکمت و آرام آرام می چرخانندش می چرخانندش می چرخانندش.
من فکرمی کنم ما ملت چاقو در شکم داشتگان هستیم. (مسلما نه همه مان- ولی بیشترمان). چاقو در شکم داشتنگان بیماری که درد می کشیم و درد می دهیم.

شش- ایران که بودم دیدم چقدر از این داستان های انرژی کیهانی و انرژی کائنات و انرژی مثبت و انرژی منفی زیاد شده. یک چیز دیگری هم دیدم این ماجرای تسلیم بود. تسلیم از حالت مذهبیِ "تسلیمم به رضای خدا" درآمده شده "هر چی قسمت باشه" یا "کائنات باید برات بخواد" یا "انرژی برام بفرستید درست شه" مد شده. به این اضافه کنید داستان کتاب ها و گروه های کمک به خود که فراوان دیدم. فکر کردم مردمی که سال های سال شادی کردن برای شان جرم بوده، فقر و بدبختی فضیلت شان بوده، نیازهای اولیه انسانی شان برچسب حیوانی و پست خورده، جامعه ی پدرسالاری که زن های افسرده ی به زور در خانه نگه داشته شده ی رویا مرده اش بچه هایی حیران و گمشده بزرگ می کردند الان در کائنات و کتاب های مثبت اندیشی دنبال معجزه هستند.

هفت- با دو تا خواهر کار می کردم. شش ساله و هشت ساله. شش ساله گفت مامانش از اتاقش بیرون نمی آمد. درها را قفل می کرد و تلفن ها را قطع کرده بود. دائم نگران بود کسی وارد خانه شود و آن ها را بکشد. غذا نداشتند و مامان دائم گریه می کرد. با مادر بچه ها کار کرده بودم. می دانستم ترامای مزمن دارد. پدر و مادرش کتکش نمی زدند و با هم دعوا نمی کردند. فقط مادرش دائما تحقیرش می کرده. از همه چیزش ایراد می گرفته. هیچ کارش را قبول نداشته. زن تا وقتی بچه دار نشده بود با چاقوی در شکمش کنار آمده بود ولی بچه دار که شد همه ی تراما آمد به سطح. (این داستانی است که خیلی پیش می آید و من نمی دانم چرا می گویند بچه بیار درست می شه). به بچه ها گفتم اسم مریضی هایی که بلدند را بگویند. گفتند سرما خوردگی. آنفولانزا. پای شکسته. بعد گفتم مامان شما هم یک مریضی دارد به اسم افسردگی. برای بچه های آن سنی نمی توانستم توضیح بدم افسردگی هزار لایه دارد. گفتم باید دارو بخورد و پیش متخصص افسردگی برود تا خوب شود. پرسیدند کسی که افسردگی می گیرد کجایش درد می کند؟ گفتم جایی اش درد نمی کند. افسردگی باعث می شود که چیزها را جور دیگر ببینند و جور دیگر حس کنند. جوری که لزوما واقعی و درست نیست. 
فکر کنم این ساده ترین و بهترین توضیح باشد در مورد خیلی از بیماری های روانی. واقعیت منطقی دور و بر ما با حقیقت این آدم ها فرق می کند. 

کاش یادمان باشد کسانی که با خیلی از مشکلات روانی دست و پنجه نرم می کنند زخم چاقوی شان عمیق تر است. 


search