۹ دی ۱۳۸۸

*But it’s my home, all I have known



پسرک دست من رو می گیره و می برتم طرف لپ تاپ. می گه انچ انچ. بر وزن دنس- به معنی رقص
براش یک مشتی از این آهنگای بچه ها رو می ذارم هی می گه نو نو و بعد هم می شینیم با هم خمیر بازی می کنیم
بعد از ظهری تارا بهم می گه این آهنگ فیوریت پسرک ئه

میایم خونه. آهنگ رو می ذاریم و با هم می رقصیم. من گریه می کنم. پسرک می گه ماما آوچ؟ ماما هرت؟ و دستمال برمیداره و اشک هام رو پاک می کنه. فینم رو می گیره. می زنه پشتم و بعد دستم رو می گیره که آپ- بخونین بلند شو- انچ. می رقصیم. در حال رقص براش توضیح می دم که گاهی آدم بزرگ ها دلشون می گیره و اوکی ئه و بعد خوب می شن. ازش تشکر می کنم که دماغم رو گرفت و کمکم کرد که حالم زودتر خوب شه

بهش نمی گم که آدم بزرگ بودن چیز گهیه و اصلا هم اوکی نیست و حالا حالاها هم خوب نمی شه
جدی به حرف هام گوش می کنه. بعدش می گه ایناف و دستش رو به علامت هیس می بره رو دماغش و هلم می ده وسط اتاق. می گه انچ

* از متن آهنگ

۴ دی ۱۳۸۸

روز قبل از کریسمس



می دونی مری؟ باید ماجرای اون روز رو برات تعریف کنم. لابد حالا حالت اونقدر به جا هست که بفهمی

اون روز که تو مردی یک روز مونده به کریسمس بود. من ساعت ناهاریم تند تند خرید کردم. برای جون. برای لسلی. برای ناتالی. برای ارین. برای خودم. برای همه. برای تو. خرت و پرت های سفالی. کتاب. دمپایی صورتی پشمالو. دستمال گردن. برای تو یک گیفت کارت استار باکس گرفتم که دست بچه هات رو بگیری ببری مال با هم کوکی بخرین بخورین

همه رو تو دفتر کارم کادو کردم. گوشی تلفن رو با کتفم نگه داشته بودم. تند تند به همه کلاینت هام زنگ می زدم. برگه های دادگاه رو پر می کردم. گزارش می نوشتم. کارت کریسمس می انداختم تو پاکت های کادوها

تو ساعت سه و نیم قرار بود بیای دو تا از بچه هات رو ببینی. الی هشت ساله کامرون پنج ساله. تو نمی تونستی تنها بچه هات رو ببینی. یک نفر باید ملاقات هاتون رو سوپروایز می کرد. چون بیشتر وقت ها حالت خوب نبود. همیشه یا های بودی یا خمار. بیشتر وقت ها بدون خبر سر قرارها نمی اومدی. الی عصبی می شد همیشه. بعدش لگد می زد. به من می گفت حالا تو زنگ بزن بهش بگو من منتظرم. اگه بدونه من منتظرم میاد. من هر بار که تو قرار بود بیای دیدن بچه هات دلشوره میگرفتم که اگه باز نیای من با این دو تا دل شکسته چکار کنم؟

هر بار که بی خبر نمی اومدی کامرون شستش رو می خورد و پست پنجره قدی ایجنسی وایمیستاد و هر ماشینی که رد می شد با خوشحالی داد می زد مامی اومد و بعد که ماشین رد می شد می گفت اوه نکست کار

مامان بابای فاستر الی و کامرون ساعت سه و نیم آوردنشون. تو زنگ نزده بودی. من به خودم گفتم مثبت باش. فردا کریسمسه میاد حتما. مامان بابای فاستر گفتن ساعت پنج میان دنبال بچه ها. ساعت چاهار الی شروع کرد به لگد زدن به دیوار. کامرون رفت پست پنجره. دلم می خواست بغلشون کنم. دلم می خواست یک پاک کنی داشتم غم های توی دل های کوچولوشون رو پاک می کردم. دلم می خواست میومدی می گرفتم همچین تکونت می دادم که عقلت بیاد تو سرت. می خواستم بیای بشینم زار زار گریه کنم بگم نکن مری نکن. با خودت با بچه هات. می دونستم که این ها همش حس هامن. واقعیت اینه که من ناتوانم. که همه آدم ها نا توانن از عوض کردن آدم های دیگه. موبایلت جواب نمی داد. طبق معمول. به الی گفتم برای سنتا نامه نوشتی؟ گفت آره. حواسش نبود. گفتم چی ازش خواستی؟ کامرون به جاش جواب داد فلان گیم نمی دونم چی چی. یک چیز دیگه هم هست که من و الی مشترک خواستیم. می گم چی؟ میگه که مامانمون خوب شه دوباره خانواده واقعی بشیم

من از ناتوانی متنفرم مری. من از بی جوابی متنفرم. من دلم می خواست توانش رو داشتم که بغلت کنم که بگم خوب شو که بگم نکن اون کثافت رو تو رگ هات. من فقط توان گریه دارم مری. مثل یک چاه که آبش خشک نمی شه. من دلم می خواست الی و کامرون رو بغل کنم و بهشون بگم که مامانشون خوب می شه و اون ها دوباره یک خانواده می شن. من به جاش توان ادای آدم بزرگ ها رو در آوردن رو داشتم. زدم پشتشون و هیچی نگفتم. مثل یک آدم بزرگ واقعی

سوپروایزرم اومد یواشی گفت باز نیومد؟ بعد گفت آروزی کریسمس من یک ایجنسی بدون مری ئه. و رفت

ساعت چاهار و ربع مامانت پیغام تلفنی ام رو برگردوند. لابد بچه که بودی خیلی غصه می خوردی که مامانت هرویین مصرف می کنه. مامانت گفت مری مرده. دیشب اور دوز کرده. بعد تلقی گوشی رو گذاشت. من فکر کردم های بوده دری وری گفته. چاهار تا چشم گنده آبی و خاکستری زل زده بودن بهم. چشم های بچه هات رو می گم. زنگ زدم به اداره پلیس. تو دیشب ساعت یازده و پنجاه و هفت دقیقه اور دوز کرده بودی

فکر کردم کاش کمی صبر می کردی. لااقل اون جوری کریسمس برای همیشه برای بچه هات روز قبل از مرگ مامانشون نمی شد. به سوپروایزرم گفتم آروزی کریسمست برآورده شد. زنگ زدم به تیم مشاوره مخصوص مرگ و میر* و نشستم تو اتاقم و به صدای ضجه های الی گوش کردم

* Grief Counselling

 

۱۹ آذر ۱۳۸۸

شبی که آوای نی تو در دریاچه کف آشپزخونه ما غرق شد



هر آدمی حق داره وقتی هوا منهای بیست درجه است و ماشینش زیر برف مدفون شده و همچین باد میاد که آدم می خوره زمین و مچ پاش داغون می شه و شام نداره و دلش برای مامانش و برادراش و خاله هاش و جیگرکی خیابون دولت و درخت خرمالوی حیاط خونه و کتاب فروشی های میدون انقلاب و فالوده اکبر مشدی و چند تا آدم مرده تنگ شده بزنه زیر آواز که
شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم

آدم ولی حقش نیست که تا دهنش وا می شه می گه -شبی... یک موجود کوچکی داد بزنه بگه شب؟ ماه؟ شاتاله؟ -بخونین ستاره
و با سوز و گداز برسه به -نی تو شنیدم... و همون صدا داد بزنه دوش؟ دوش؟ -بخونین گوش
و آدم ادامه بده  - چو آهوی تشنه... و بچه بره آهوی پلاستیکی اش رو بیاره بگیره زیر شیر آب سرد کن و بگه آپ اوهول آپ اوهول- بخونین آب بخور و کف آشپزخونه رو بکنه یک دریاچه. اصن آدم که بچه داره با حس برف آلود مچ پا له شده دلتنگ گرسنه شبانه باید چه غلطی بکنه؟





۱۳ آذر ۱۳۸۸



خانواده من خیلی بزرگه
هیچ هم مقدس نیست
هیچ کیانی هم نداره
من از خانواده مقدس کیان دار هیچ خوشم نمی آد
خانواده من اعضای عجیب غریبی داره
اعضای عجیب غریبی هم توش نیستن
مامان بزرگ من جزء خانواده من نیست
چون دوستش ندارم
حبیب آقا آبدارچی جایی که توش کار می کردم صد سال پیش از اعضای نزدیک خانواده منه
و اصلا مهم نیست که از همون صد سال پیش تا حالا ندیدمش
اون پسر جوونی که می اومد خونمون رو تمیز می کرد هزار سال پیش تو ایران و همیشه یک جوری از هرات حرف می زد که انگار داره از سویس حرف می زنه و همه بهش می خندیدن از اعضای خانواده منه
اون هایی که بهش می خندیدن اصلا نسبتی با من ندارن
خانواده من یک مجموعه بی ربط گنده اس
که توش همه جور آدمی پیدا می شه
کیان و شرافت و سلامت خانواده ام رو خودم تعریف می کنم
برای بعضی از اعضای خانواده من "خانواده" هیچ مفهومی نداره
برای بعضی دیگه شون مثل مامان خانواده همه چیزه
بعضی وقت ها بعضی ها از خانواده ام می رن بیرون
خانواده من تو دلم هستن
, اگه برن بیرون ولی دیگه معمولا بر نمی گردن
 از وقتی بچه دار شدم کلی آدم ها از خانواده رفتن بیرون
خیلی ها هم اضافه شدن به خانواده
خانوده من اندازه قلبمه
جاش هم توی قلبمه
تعریفش هم یک مامان و بابا و چند تا بچه قد و نیم قد تر و تمیز و همیشه خندون و خوشبخت نیست

خانواده من یک مشت آدم ریز و درشتن که توی قلبم زندگی می کنن
گاهی می خندیم گاهی گریه می کنیم
به هم فحش می دیم با هم دعوا می کنیم تو سر هم می زنیم به هم می خندیم با هم می خندیم همدیگه رو دق می دیم پشت سر هم حرف می زنیم با هم فکر می کنیم با هم بزرگ می شیم به همدیگه قدرت می دیم با هم کل کل می کنیم از دست هم دلخور می شیم و تو قلب هم زندگی میکنیم


اگه خانوده تعریفی داشته باشه
برای من
یک قلب گنده پر سر و صداست
بدون هیچ ارزش و تقدس و کیانی

پا نوشت یک: برای اون که امروز ازم پرسید اگه کسی لزبین باشه بخواد "نرمال"شه تشکیل خانواده بده باید چی کار کنه؟
پا نوشت دو: این ضرب المثل که می گه حرف باد هواست خیلی غلطه واژه ها بار فرهنگی دارن رو انتخابشون دقت کنیم





۱۲ آذر ۱۳۸۸



سانتا داره میاد به شهر ما. این رو سه هزار و دویست تا خواننده در سر تا سر شهر دارن می خونن. توی مغازه ها کافی شاپ ها رستوران ها کانال های رادیو تنها مرکز خرید شهرمون
ساعت هفت شبه. من دارم می رم خونه مری. مری کریستال مت مصرف می کنه و افسردگی داره و هفت بار زاییده و دولت هفت بار هفت تا بچه اش رو ازش گرفته. مری پنج ماهه حامله است. موبایلش رو قطع کرده روم. میدونم که خونه نیست. حدس می زنم که خونه اش رو عوض کرده باشه. مری از ماها خوشش نمیاد. مری از هیشکی خوشش نمیاد

شهر کوچکمون چراغونیه. مغازه ها پر آدم هستن. خرید می کنن. می خندن. قهوه می خورن. لابد همون حالی رو دارن که من داشتم روزهای آخر اسفند تو تجریش. قرن ها پیش

به سمت خونه مری که میرم همه جا تاریک میشه. کار من خزیدن زیر دمل های چرکی شهر خوشحال *سلطنتی مونه. خونه ها به هم چسبیدن. کوچه پر سطل آشغال های کله پا شده است. چند تا پسر دارن زیر شرشر بارون سیگار می کشن. مری در رو باز نمیکنه. همسایه سرش رو از پنجره میاره بیرون داد می زنه دیروز رفتن. گورشون گم کردن رفتن. از اون بالا تف می کنه. می گه زنیکه جنده. پنجره رو محکم می بنده. پسرها راه می افتن طرف سر کوچه. از ترس مو به تنم سیخ میشه. از وقتی زاییدم خیلی ترسو شدم. در ماشین رو از تو قفل می کنم. می ترسم اگه بمیرم پسرکم خیلی غصه بخوره. می ترسم اگه تصادف کنم کسی نباشه از پسرکم نگهداری کنه. همش میترسم. از همه چی می ترسم

میرم مال یک قهوه می گیرم. برای پسرک شورت و جوراب می خرم. توی یک صف دراز وایمیستم که پولشون رو بدم. توی صف فکر می کنم غربت و تنهایی و ترس رو نفهمیده بودم چی هستن تا وقتی پسرک به دنیا اومد. فکر می کنم آدمی که هفت تا بچه اش رو ازش بگیرن دیگه هیچ وقت آدم نمی شه. چند قطره اشکی می فشانم. هورت هورت قهوه ام رو می خورم. گاز می دم طرف خونه. طرف پسرکم. سانتا داره میاد به شهر ما. رادیو این رو می گه



لقب شهر ما شهر سلطنتی ئه چون اولین ساکنینش انگلیسی بودن


search