July 29، 2009

این پست کسانی را که با سرچ لغات پستان-عمه-مامان به این بلاگ می رسند خوشحال خواهد کرد




یک جایی بین گردن و ناف من/ما دو تا برجستگی وجود داره از جنس چربی و عضله و یک مشت غده. روی این برجستگی ها اسم های مختلفی گذاشتند سینه پستان ممه. یک بار که کم سن بودم و کلاس زبان می رفتم سوار یک تاکسی شدم که یک نوار گذاشته بود که توی اون نوار یک خانومی می خواند دو تا لیمو دارم می خری؟ پس لیمو هم می تواند اسم دیگری باشد برای این دو برجستگی. واکنش آدم های مختلف در شرایط مختلف در مواجهه با این دو برجستگی از جنس چربی و عضله و غده متفاوت است. بعضی ها چشمشان که به قلمبه ها می افتد می گویند جووووون بعضی ها سعی می کنند هر جور شده یک نقطه از بدنشان را به آن ها بمالند. بعضی ها زیر زیرکی به آن ها نگاه می کنند بعضی ها فتیش پستان دارند و عکس انواع و اقسام آن را دارند. بعضی خانم ها پول های زیادی می دهند که به این برجستگی های دنبه مانند شکل دلخواه شان را بدهند. شکل هایی که تعریف فعلی سکسی و خوشگل هستند. خانم دکتر ف چندین سال پیش که هنوز علم در این زمینه پیشرفت زیادی نکرده بود چیزهایی گذاشته بود زیر پوست ممه اش که بزرگ و خوش فرم بشوند. خانم دکتر ف تصادف کرد و فرمان محکم خورد به سینه اش و آن چیزها ترکید و تا به بیمارستان برسد سم وارد شده به خونش او را کشت. عمه خانوم همیشه می گویند ف بیچاره جوانمرگ قرتی بازیش شد. این دو عضو برجسته خیلی ها را به نان و نوایی رسانده. دکترها تبلیغات چی ها عکاس ها طراحان لباس زیر. بعضی ها بسیار زیاد پول می دهند برای لباس هایی که این برجستگی ها را بالاتر نگه می دارند یا سفت تر نگه می دارند یا بزرگتر می کنند یا کوچک تر می کنند. بعضی ها معتقدند پوشاندن لباس مخصوص به این دو برجستگی قبل از سکس برای به فعل در آوردن این امر بسیار لازم است. پستان البته کارکردهای دیگری هم دارد. ناز و نوازش درست آن ها باعث تحریک احساساتی در انسان می شود. فاطمه خانوم می گفت نصرت خان دور از جونتون عادت داشت همیشه گاز بگیره همچی خون می افتاد که نگو و نپرس حتی یک بار یک تیکه اش قلفتی کنده شد.
گاهی این برجستگی ها باد می کنند و دو برابر اندازه طبیعی شان می شوند غدد داخل آن ها پر از شیر می شود و نوک آن ها سیخ و بسی حساس می شود. البته بزرگ شدن و سفت شدن و نوک سیخ شدن ممه در زمان شیردهی اصلا سکسی نیست و در آن دوران شما هر چه قدر هم آن ها را بیرون بیاندازید کسی به آن ها نگاه نمی کند. حتی تعجب هم می کنند که چگونه یک مادر شیر ده پک و پستانش را بیرون انداخته. این در صورتی است که بدانند طرف یک مادر در حال شیردهی است. در غیر این صورت از دیدن سینه های پملا اندرسون وار لذت برده می شود. بعضی ها انتظار دارند زن شیرده مثل اینکه در حال ارتکاب جنایتی است برای شیر دادن با حجب و حیا به اتاق دیگری برود. آقای م هم از همه معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید خانوم می روند به بچه غذا بدهند.
خانوم نون فکر می کند زن خوب باید بند و بساطش را بپوشاند.
خانوم الف معتقد است بند و بساط برای این آفریده شده که بیرون انداخته شود تا همه از زیباییشان لذت ببرند.
آقای ف هر بار که می شنود زنی مورد تجاوز قرار گرفته می گوید خودش خواسته حتما لباس نامناسب پوشیده. لباس نامناسب از نظر آقای ف لباسی است که ممه ها را در معرض دید قرار دهد. آفای ف به پر و پاچه حساسیتی ندارد.
مامان می گه انسانیت ربطی به این چیزها ندارد.
مامان بزرگ می گه ای بابا ما که گیر این مرد افتادیم نفهمیدیم جوونی مون چطور حروم شد. پستون بخوره تو سرمون و برای بابابزرگ چایی کم رنگ می ریزه.
خانم شین فکر می کنه این همه موضوع جالب این همه موضوع مهم چرا آدم باید راجع به چیز بی اهمیتی مثل سینه حرف بزنه؟
ناهید که قوز داره و سیبیل داره و کج و کوله راه می ره و توی آسایشگاه روانی زندگی میکنه می گفت آخ این قدر دلم می خواد یک مردی این ها رو این جوری بچلونه بچلونه له کنه.
من برای ناهید غصه می خورم که می میره بدون اینکه کسی سینه هاش رو با عشق بچلونه.


July 28، 2009

پا کتلتی





۲۵ تیر- تورنتو


هرم مزلو*



این رو خیلی وقت پیش برای برادرام نوشته بودم. امروز تو کاغذ پاره هام پیداش کردم و فکر کردم انگار هزار سال پیش بود که غصه ام این بود که بستنی شامپاین ندارن و نمی تونن لخت تو ساحل رو ماسه ها بخوابن. فکر کردم اگه این روزا می خواستم بشینم دوباره بنویسمش چقدر فرق می کرد همه چی. فکر کردم چقدر دلم خوش بود. بی خود نیست که اینجا مردم از نگرانی هاشون کمبود پناهگاه برای خرهای پیره یا نحوه حمل و نقل لابستر زنده از دریا به فروشگاه ها
طوری که لابسترها اذیت نشن بعد ما فکر می کنیم چه لوس دلشون خوشه ها. دلشون خوش نیست. بالاترن تو هرم مزلو. تو خیلی چیزای دیگه هم بالطبع.

* هرم مزلو


July 26، 2009

25 تیر- تورنتو



داریم راه می ریم. همه شعار می دن. یار دبستانی می خونن. عکس زندانی ها و کشته ها رو گرفتن دستاشون یا سنجاق کردن به خودشون. من بغض دارم. نمی تونم شعار بدم. نمی تونم حرف بزنم. صداهایی که از گلوم در میان مثل خر خر گوسفندیه که دارن سرش رو می برن.

یک دختر بچه هفت هشت ساله داره با مامان باباش راه میره. غر می زنه. می گه I am tired. I wanna go home
مامانش می گه مامان جان ایران کشور تو هم هست.
می گه No, it is YOUR country, not mine

ناتالی با دوستاش از عفو بین الملل اومدن. متیو بهم می گه یک چیز خیلی جالب! دماغ زن های ایرانی دو مدل داره فقط. بعد یک دماغ عملی رو نشون می ده می گه یا همه این شکلی هستن و بعد یک عمل نشده رو نشون میده می گه یا این شکلی. بعد می گه genetic trend جالبیه. بعد می گه تو هم جزو دسته اولی هستی. براش توضیح می دم که داستان چیه. نا امید می شه که آبزرویشنش بی خود بوده. ناتالی می گه ببخشید این رو می گم قصدم بی احترامی به علت جمع شدنمون تو این راه پیمایی نیست ولی زن های ایرانی خیلی خوشگل هستن.

عکس می گیرم. بغض می کنم. گریه نمی کنم. لبخند می زنم به پلیس های اسب سوار. امیدوار می شم.
امید چیز لعنتی خوبیه


July 24، 2009

دو ساعت پیش



یه چیزی هست تو روانشناسی به اسم defense mechanism
مکانیسم های دفاعی که آدم ها برای کنار اومدن و تحمل کردن سختی ها و بدبختی ها واسه خودشون پیدا می کنن. شاید خیلی وقت ها- بیشتر وقت ها- هم خبر نداشته باشن از این مکانیسم ها.
بعضی هامون خودمون رو می زنیم به بی خیالی. یعنی که ما به هیچ جامون هم نیست که چی شده. ما منطقی هستیم. ما به احساساتمون تسلط داریم. بعضی هامون به طنز رو میاریم. طنز تلخ. طنز سیاه. هجو. بعضی ها به الکل. به سیگار. به ژست روشنفکری. به ماسک کشیدن رو غمی که داره بیچارمون می کنه. بعضی هامون عصبانی می شیم. عصبانیت همیشه آسون تره. آدم عصبانی مقصر پیدا می کنه. خشمگین بودن راحت تر از غمگین بودنه. بعضی ها مثل من خفه می شن. خفه خون مطلق. سکوت. صحبت از آب و هوا و بچه و درس. حرف های گیج و گم و بی ربط. بعضی ها مثل من دلشون نمی خواد-می ترسن- برن سراغ اون غمه که داره پاره شون می کنه. که داره قلبشون رو می خوره. که مغزشون رو فلج کرده.

ناتالی بهم گفت با هم بریم درینک بخوریم. هم تو لازم داری هم من. گفتم من خوبم. به همه می گم خوبم. همه هم شاید باور کنن بگن چه آدم خری یا چه آدم بی خیالی یا چه آدم قوی ای ولی این دختر همکارمه. می شناسه منو. گفت دوباره قهرمان بازی درآوردی؟ من که مامانت نیستم. بریم درینک بخوریم برام تعریف کن. خجالت کشیدم.
رفتیم یه بار فسقلی داون تاون. براش از کابوس هام گفتم. از مغزهای متلاشی شده. از آدم های تیر خورده. از ترسم از موتور سوارها. از ترسم از پلیس. از سردخونه های بی نام و نشون. از جنازه هایی که شب ها میان تو خوابم. از برادرم که هر روز بیشتر باورم نمی شه که دیگه صداش رو نمی شنوم. از شادی صدر که تو زندانه. از همه آدم هایی که تو زندانن. از همه آدم هایی که معلوم نیست کجان. از خودم که خیلی گم و گورم این روزا. که بیشتر از هر وقت دیگه ای فهمیدم که هیچ جا خونه ام نمی شه جز اون مملکتی که وقتی توشم از صبح که پا می شم حرص می خورم تا شب که بخوابم از دست همه چی. از این سکوتی که داره خفه ام می کنه. از روزایی که حال ندارم از جام بلند شم. از بی خوابی شب ها. از هواپیماهایی که می افتن. از جاده هایی که آدم ها توشون می میرن.
از نا امیدی. از امید. از سرگردونی دردناک وسط این دوتا.

اومدم خونه. زنگ زدم به جون حال جیم رو بپرسم دخترش گفت بابا امشب همین دو ساعت پیش مرد.

دو ساعت پیش من داشتم تکیلا پشت تکیلا می خوردم و مکانیسم دفاعی داغون می کردم و حرف می زدم و عر می زدم.
دو ساعت پیش لابد هزار هزار زندانی داشتن تو سلول هاشون به صد هزار چیز فکر می کردن. شاید گرسنه بودن. شاید زخم هاشون دردناک و چرکی بود. شاید گریه می کردن. شاید می ترسیدن.
دو ساعت پیش مامان باباهای کشته شده های این روزا شاید داشتن کابوس مرگ بچه هاشون رو می دیدن. شاید خوابشون نمی برد داشتن گریه می کردن. شاید داشتن واسه بچه هاشون نماز می خوندن. شاید داشتن به لحظه های آخر بچه هاشون فکر می کردن.

دو ساعت پیش
دو ساعت پیش
دو ساعت پیش

مثل همه دو ساعت های پیش دیگه
و همه دو ساعت های بعد دیگه

July 23، 2009

استیکی که دیر رسید





سه هفته پیش رفتم دیدنشون. براشون سوپ سبزیجات درست کرده بودم و رست بیف. جون برام شکلات نعنایی آورد. جیم قهوه درست کرد. همیشه قهوه درست کردن با جیم بود. قهوه خوردیم. حرف زدیم. جیم از سیگارش بهم تعارف کرد. از سه سال پیش که بهم گفت از هیفده سالگی روزی ده نخ سیگار و یک دونه سیگار برگ می کشیده بهش نگفتم سیگار واسه سلامتی اش بده. جیم می گه همه بیماری ها از اینجا میان و با انگشت اشاره اش کله اش رو نشون می ده. می گه دنیا جای بدی شده. قدیما این جور ی نبود. قدیما آدم بچه هاشو می سپرد دست همسایه می رفت با زنش سینما بعد هم دیسکو تا نصفه شب. جون ریز ریز می خنده. می گه جیم خجالت بکش. این بچه نیومده اینجا که از زندگی خصوصی ما داستان بشنوه. جیم می گه دلم واسه شما جوونای این دوره زمونه می سوزه. همش باید کار کنین. تو مدرسه و دانشگاه هم عوض این که آدم بودن یادتون بدن هی بهتون می گن فردیتت مهمه خودت مهمی خوش بگذرون خوش باش. و یه سیگار دیگه روشن می کنه. جون می گه جیم یادته رفته بودی جنگ؟ من چاهار سال صبر کردم برات. حتی یه دیسکو هم نرفتم. بعد هر دو غش غش می خندن. جیم می گه ما زندگی خوبی داشتیم. عاشق بودیم. به بچه هامون هم همین رو یاد دادیم. با هم قهوه می خوریم و سیگار می کشیم. جیم و جون از خاطرات دوران جنگ-جنگ جهانی دوم- تعریف می کنن. من می گم باید این ها رو بنویسم. حیفه. جیم سلانه سلانه می ره از تو اتاق یه جعبه گنده شکلات می ذاره رو واکرش هلش میده جلوی من. میگه مال تو. همه پول خردهاییه که تو این یه ساله جمع کردیم. می گم خیلی زیاده. میبرم می دم ماشین بشمره براتون پس میارم. میگه نه کید. به من می گه کید. مال خودته. با من بحث نکن. می گم باشه باهاش استیک و سوپ می خرم میارم با هم بخوریم. جون سوپ دوست داره جیم عاشق استیکه. می گه بیبی رو هم بیار. سیگار نمی کشیم جلوش. می گم باشه.

امروز پول ها رو می برم می ریزم تو ماشین. می شه صد دلار. می رم استیک می خرم. وسایل سوپ می خرم. گل و شیرینی می خرم. میام خونه. غذاها رو درست می کنم. می رم خونه شون. جون مثل همیشه ماتیک صورتی کم رنگی داره. گوشواره داره. گردنبند هم داره. جیم نیست. جیم کجاست؟ جیم بیمارستانه. می دونی کید منتظریم بهمون خبر بدن هر لحظه که تموم شده. یک هفته است. بهت زنگ نزدم. می دونم سرت شلوغه. نخواستم ناراحتت کنم. گفتم وقتی تموم شد بهت بگم که خیلی به دردسر نیوفتی. آره بچه هام سر می زنن. باشه می شینم. نه میل ندارم. می دونی به کی فکر می کنم خیلی این روزا؟ به مامانت. قهوه نمی تونم بهت تعارف کنم. بدون جیم نمی تونم قهوه بخورم. جلوی بچه ها نمی خوام گریه کنم. ما خوشبخت بودیم. شکایتی ندارم. تو خوبی؟ بچه خوبه؟ کارت خوبه؟ نه نگران نباش. آره شب ها گریه می کنم. یه لطفی می کنی بهم؟ از مامانت بپرس بعد بابات چطوری دوام آورد؟ یعنی چی کار می کرد روزا؟ با کی غذا می خورد؟ حرف می زد؟ خیلی سخته کید خیلی سخت. من بدون جیم انگار گم شده باشم. می دونی؟ ما هفتاد و دو سال با هم زندگی کردیم. من هر روز بیشتر از روز قبل دوستش داشتم.

بهش می گم بهت خیلی حسودیم می شه.
بغلش می کنم.
زار زار گریه می کنه.

غذاها رو براش می ذارم تو یخچال. می گم خبرم کن. می گه باشه.
می دونم که هیچ قهوه ای هیچ وقت مزه قهوه های جیم رو نخواهد داد.



اینجا هم ازشون نوشتم


July 18، 2009

دور و برت پر از زن های چشم سبز و چشم عسلی جاویدان و زهرماری های ناب آقای فصیح



یادش به خیر روزایی که هنوز این قدر بزرگ نشده بودم که جلال آریان رو بررسی روانکاوانه بکنم و دویست و سی تا مشکل روحی روانی شخصیتی براش پیدا کنم.
شبایی که با پانی تا دم صبح از تیک و تاک هامون با این پسر و اون پسر از دعواهای تین ایجی با مامان باباها از مایاکوفسکی و سهراب و هسه و کافه شوکا و یار علی با اون کلاهش و اون پسر چشم سبزه که همیشه وایمیستاد دم در کافه زل می زد به من و اون پسر چشم قهوه ای که برای پانی شعراش رو می خوند و جلال آریان که مرد رویایی مون بود و مرد رویاهامون بود و اون پسر چشم سبزه که باید می رفت می مرد چون اصلا هیچ شباهتی به جلال آریان نداشت و اون پسر چشم قهوه ای که باید می رفت گم می شد چون جلال آریان کجا و اون کجا حرف می زدیم.

برادرم چند وقت پیش آخرین کتاب اسماعیل فصیح رو برام فرستاد. خوندمش. دوستش نداشتم. زبان نژاد پرستانه اش و نگاه بعضا سکسیستیش به زن ها. به برادره گفتم یعنی ما اون موقع ها زندگی رو یک جور دیگه می دیدیم یا جلال آریان عوض شده؟

فرقی نمی کنه. جلال آریان اولین معشوق پنهانی من در پونزده سالگی یک تیکه گنده از این تابلوی نقاشی شلم شوربای قاتی پاتی آشفته ای رو که من باشم کشیده. یک تیکه خوب رویایی اش رو.



July 16، 2009

بدون جواب




می دونی چیه؟ یه وخ فکر نکنی نمی خواستم جواب ای میلت رو بدم یا آدم بی ادبی ام که جواب ای میل ها رو نمی دم. ولی بد وقتی ازم پرسیدی. اصن بد چیزی ازم پرسیدی. جوابی نداشتم واست. خواستم خوب روش فکر کنم تا بتونم راستش رو بهت بگم. نه اینکه تو تنها کسی هستی که این رو ازم پرسیده. خیلی ها این سوال رو از همه مامان ها می پرسن. ولی تو من رو انتخاب کرده بودی چون فکر کرده بودی من درس این کار رو خوندم. من تکلیفم با خودم و زندگیم معلومه. چون فکر کرده بودی جواب دارم واست و جوابم وحی منزله.
راستش رو بگم؟ جوابی نداشتم و ندارم.
پرسیدی اگه برمی گشتی عقب باز هم بچه دار می شدی؟
تو از بد کسی پرسیدی. باید از یه لاجیک پرسن می پرسیدی نه از یه هارت پرسن
ّآدم های دلی روز به روزشون ساعت به ساعتشون دقه به دقه شون فرق می کنه. ثبات درست حسابی که ندارن حال و روز و حس و هواشون به سه هزار تا چیز بستگی داره
تو این دو ماهه که ای میلت رو گرفتم و داشتم فکر می کردم که اگه برمی گشتم عقب باز هم بچه دار می شدم یه روز هم نشد که توش کم کم دو بار نظرم عوض نشه. می بینی؟ بهت دروغ نمی گم.
صبح ها که پا می شه و بیدارم می کنه مهم نیست چن ساعت خوابیده باشم یا اصن نخوابیده باشم وقتی صورتش اولین چیزیه که می بینم فکر می کنم احمق چطور می خواستی هیچ وقت بچه دار نشی؟
با هم که می ریم شنا می ریم پارک می ریم جیم می ریم بستنی می خوریم با هم که بزرگ می شیم فکر می کنم این که فکر کردن نداره یه ای میل بهش بزن بگو معلومه که تصمیم درستی بوده
وقتی می ره با اون پسره که از زور تتو تو همه جای تنش یه جای خالی هم نداره که به همه جاش سیخ و میخ های گنده آوریزون کرده و همه با ترس یا انزجار بهش نگاه می کنن دست می ده و می خنده و من رو و همه اون جماعت با نگاه های قاضی وار رو آدم می کنه فکر می کنم من یه بچه نمی خوام من از این عشق پنج تا شیش تا می خوام
شبا که هیچی پا درد و خستگی و بغض و دلتنگی و کارای رو هم انبار شده و سه هزار تا کوفت دیگه رو آروم نمی کنه پا می شم می رم در اتاقش رو باز می کنم هوا رو که پر بوشه نفس می کشم حالم خوب خوب می شه میام بیرون فکر می کنم نمیرم یه وخ از زور عشق؟ نترکه قلبم یهو؟

یه وختایی هست ولی که کابوسه ولی.
یه وختایی که کم هم نیستن. که می خوام بیام بشینم پای کامپیوتر بهت ای میل بزنم داد بزنم بگم نه نه نه نه نه نکن این کارو. بچه می خوای چیکار؟

با مامانم که حرف می زنم و صداش رو می شنوم که یه روز در میون گریه ای و بغضیه.
به جنیفر می گم جن تو که بچه ات هیژده سالش بوده مرده اگه برمی گشتی عقب باز هم چارلی رو به دنیا می آوردی؟ میگه معلومه. عشق اون هیژده سال می ارزه به رنج بعدش. مامانم می گه کاش به دنیا نیومده بود. کاش نداشتمش. کاش من قبلش مرده بودم. می گه دارم روزا رو می شمرم تا بمیرم برم پیشش. بعد من می ترسم. از این همه حس از این همه عشق از این همه رنجی که می تونه باهاش بیاد و فکر می کنم کاش اصن نمی دونستم چیه. مث همون موقع ها که بچه نداشتم و به مامان ها مشاوره می دادم و قد خر نمی دونستم مامان بودن یعنی چی. یعنی بعضی چیزا رو آدم از پشت شیشه ببینه راحت تره ولی کافیه دستت بخوره بهش و نیشت بزنه و زهر نیشه بره تو قلبت. نه می کشتت نه ولت می کنه. تا آخر عمرت فلج می شی. فلج عشق.

اخبار که می خونم بچه ای فلان و بیسار مرض را گرفت و مرد. بچه ای فلان و بیسار مرض را گرفت و نمرد ولی تا آخر عمر بهمان طور شد. بچه ای از گرسنگی مرد. مادر یعقوب بروایه گفت برای بچه ام دعا کنید. یعقوب بروایه مرد. سانکیمیرونه بهم گفت بچه خواهرش رو جادوگرا تیکه تیکه کردن خونش رو ریختن تو ظرفایی از جنس استخون بردن که بدن مریضا بخورن چون بچه خواهرش نظر کرده شیطون بوده. مادر سهراب می گه یکی بهم بگه چجوری تحمل کنم؟ مامان من بعد چاهار ماه می گه آخه چجوری تحمل کنم؟ تس رو از وقتی هفت سالش بوده باباش بهش تجاوز می کرده. مامان زاکاری مست می کرده می زدتش تا خون بیاد از تنش بعد زا زار گریه می کرده که چرا این کارو کرده.
بچه ها مریض می شن می دونی که؟ پسرک من پسرک خیلی قوی ایه. دو بار بیشتر مریض نشده. دو بار آمپول رو که کردن تو دستش دنبال رگش که گشتن من به عق زدن افتادم به گه خوردن افتادم هر چی از دهنم در اومد به خودم گفتم. حالا نگی چه مشاور دیوونه ای. گفتم که. هارت پرسن ها کلا یه کم تعطیلن. هارت پرسنی که مامان باشه لابد نود و نه در صد تعطیله. یعنی می خوام بگم می دونم که ای بابا یه آمپول که این حرفا رو نداره. که خودم تا بچه نداشتم همین رو و تندترش به مامانای لوس نازک نارنجی می گفتم.
وقتی زمستونه سردش می شه وقتی تابسونه گرمش می شه وقتی تو پارک می ره با بچه های بزرگتر از خودش بازی کنه تحویلش نمی گیرن وقتی باید تصمیم بگیرم که برم سر کار فول تایم با پول خوب به هزار دلیل یا برم سر کار پارت تایم با پول کم که باهاش برم استخر و کتابخونه و زمین بازی وقتی فکر می کنم که وقتی اینجا بره مدرسه یک بچه وایت نخواهد بود و یک کله سیاه خواهد بود و هزاران هزار وقت دیگه فکر می کنم چرا دستم رو کردم تو ویترین؟ چرا گداشتم نیشم بزنه که قلب و مغزم با هم فلج شن؟

ولی یه چیزی رو بهت می گم. هیچ چیزی هیچ چیزی اعجاب بر انگیزتر از این نیست که وسط جلسه مشاوره یهو معذرت خواهی کنی پاشی بری بیرون زنگ بزنی به پرستار بچه و بگی بچه تشنه اس و اون بگه نه بچه خوابه و تو بگی نه بچه تشنه است و اون تلفن به دست بره بالا و ببینه بچه نشسته تو تختش و تا اون رو می بینه آب آب می کنه. یعنی هیچ چیزی تو این دنیا زیباتر از این نیست
عجیب تر از این نیست
ترسناک تر از این نیست

هیچ چیز
هیچ چیز

حالا با خودته که بخوای به تیغ ترسناک ترین زیباترین عاشقانه ترین فلج کننده ترین اعجاب برانگیز ترین ... گل سرخ پشت شیشه دنیا دست بزنی یا نه.

پ.ن: اگه به خودم بود هنوز هم جواب ای میلت رو نمی دادمت تا این رو خوندم و فهمیدم تنها نیستم تو شک هام.

July 15، 2009





یه آدمی که این قدر .... است که آدم حتی نمی تونه ازش بدش بیاد. که آدم فقط می تونه تو دلش حس تحقیر و ترحم داشته باشه براش. یعنی یه آدمی این قدر بیچاره که حتی نشه ازش متنفر بود.


پ.ن: اون سه نقطه صفتی است که هنوز اختراع نشده یا من بلدش نیستم.


پ.ن بعد از ارسال پست: این حس داستان این روزهای ماست. داستان یک گروه از آدم های توی خیابان هامون.




July 11، 2009

جییییییز



بچه با خودش: خر خر خر خر
بابا: ای بی تربیت این حرف بد رو از کجا یاد گرفتی؟
بچه: از اون (اشاره به یه بچه بزرگ تر اون دور دورا)
بابا: پسره گوساله نفهم. الاغ فک نمی کنه این حرفا رو نباید جلوی بچه بزنه.

July 09، 2009

ordinary



هیفده تیر برای لیندا یه روزیه مث همه روزای دیگه
هیفده تیر برای من روز قبل از هیژده تیره
لیندا در یک روزی مث همه روزای دیگه-گیرم کمی گرم تر- زنگ می زنه می گه بچه ها رو ببریم جیم بعد هم بریم شنا
من در یک روزی مث همه روزای دیگه به آپشن هام فکر می کنم: موندن تو خونه با دل پیچه و دل شوره و دل تنگی و پسرکی که نمی دونه چرا مامانش حوصله هیچی رو نداره و هر چی میاد جلوش قر میده و همه شیرین کاری هاش رو خرج می کنه فایده زیادی نداره یا رفتن قاطی یه مشت آدمی که نمی دونن هیفده تیر روزیه که با همه روزای دیگه فرق داره

جاده پر درخته پر مزرعه پر سبز پر اسب و گاو و گوسفند
وای میستیم قهوه می گیریم
وای میستیم که یک غازی با پنج تا جوجه اش از وسط اتوبان رد شن
وای میستیم بچه ها به اردک ها غذا بدن
وای می ستیم دست ایوی رو که اردک گاز گرفته بوس کنیم
هر جا وای میستیم من عذاب وجدان دارم
هر درختی که خوشگله من دل تنگ تر می شم
از بغل هر مزرعه ای رد می شیم من خون می بینم و دل های گیر افتاده وسط امید و نا امیدی
هر قلپ قهوه مزه دود و گاز می ده

ظهر هیفده تیر لیندا خوشحال و خندان می ره خونه شون
من دل پیچه ای من بی حوصله بچه رو می دم ببره
یک پرنده می خوره به شیشه ماشین پرت می شه نمی دونم کجا
چند تا پرش می ره زیر برف پاک کن

می رم مایو بخرم
هیفده تیر یا هیژده تیر دل پیچه و دل تنگی فرقی نداره
بدون مایو تو استخر راه نمی دن
مایوی سایز ده کوچیکه برام
مایوی سایز هفت بزرگه برام
عصبانیم
از دست تیر
از دست خرداد
از دست احمق هایی که این سایزها رو این جوری درست می کنن که آدم مجبور باشه سی بار هی بپوشه در آره
از دست کانادا که این قدر سبز و آروم و خوب و مودبه
از دست لیندا که نمی دونه هیفده تیر چیه حتی نمی دونه هیژده تیر چیه
از دست مامان که نمیاد اینجا
از دست استخر که چهارشنبه هیفده تیر بازه
از دست خونه کثیف
از دست بشقاب نشسته
از دست همسایه چینی که تو باغچه شون سبزی کاشته
از دست آمریکای شمالی زیادی مرتب
از دست خودم که اینجام
از دست عذاب وجدان
از دست تکیلای تموم شده
از دست پرنده مرده
از دست جیم مجانی مجهز واسه بچه ها
از دست هیفده تیر
از دست هیژده تیر
از دست دل پیچه
از دست دل آشوب
از دست دل پر ترس
از دست خواب پر کابوس
از دست دل تنگ
از دست دل تنگ
از دست دل تنگ
از دست دل تنگ


July 07، 2009




زن می گه رابطه ام با پارتنرم خیلی بد شده یعنی خیلی سرده می خوام بگم دیگه اصلا باهاش احساس نزدیکی ندارم احساس صمیمیت یعنی.
یکی از جواب های کلیشه ای همیشگی اینه که باید خیلی احساس تنهایی بکنی و این حتما رو روابط روزمره تون تاثیر می ذاره
زن گفت خیلی. خیلی. می دونی این قدر باهاش احساس غریبگی می کنم که وقتی می خوام بگوزم تو خونه یکهو فکر می کنم این غریبه کیه که می خوای جلوش بگوزی؟

فهمیدم داستان خیلی جدیه و حس غریبگی خیلی عمیق.



July 06، 2009

فارسی شکر است



مکان: یک کمی بالاتر از دریاچه
زمان: پریروز
من و پسرک و دخترک مو فرفری چشم گنده
پسرکی که خوابش میاد ولی مگه میشه خوابید با این همه بچه ای که دارن فوتبال بازی می کنند و این همه پرنده هایی که بالای سر آدم پرواز می کنند
با این همه نور و آفتاب و باد و دریاچه و آدم و بچه و هیاهوی خوشحال
سعی می کنم
پاستیل رشوه می دم بوس قصه آدم گلابی با بال های نقره ای قصه آقا خرگوشه
دخترک موفرفری چشم گنده پیشنهاد بهتری داره
می ره کلاس جودو و مربی شون هر وقت یک کاری رو درست انجام نمی دن بهشون بشین پاشو می ده و بعدش خیلی خسته می شن
دخترک فکر می کنه پسرک من هم باید خسته بشه تا بخوابه
می گه بهش بگو بپاش بشین بپاش بشین
و خودش می ایسته و می شینه
بپاش بشین
بپاش بشین

پسرک شروع می کنه به رقصیدن
مدل پاشیدنی و نشستنی




July 03، 2009

داستان این روزهای ما



الو مامان؟ مامااااان چرا گوشی رو بر نمی دارین؟
بر می داریم صدا نمیاد
من که بی کار نیستم دو ساعته دارم می گیرم
صدا نمی اومد مامان جون
خوبین همگی؟
آره تو خوبی؟ عشق من چطوره؟ (من تقزیبا یک سال و نیمه که به صورت دردناکی دیگه عشق مامانم نیستم)
خوبه. برادره کجاست؟
همین جا
(نفسی از روی آرامش- سناریوی هر روزه- خودخواهی هولناک بشر-خوب بودن برادرم مهم تر از همه چیز دیگه است- بوق بوق بوق)
این چیه؟
خط رو خطه. من قطع نمی کنم نمی شه دیگه گرفت
(یک ربع بعد همچنان بوق بوق- تلاش قابل تحسین یک ادم دیگه برای گرفتن یک شماره ای که تا چند زنگ می خوره قطع می شه)
الو؟
سلام مادر سلام عزیزم مردم تا گرفتمت
الو
الو
خط رو خط شده خانم
سلام مامان خوبی؟
فدات شم. تو خوبی. می میرم و زنده می شم هر بار که زنگ می خوره بر نمی داری.
الو خانم آقا خط رو خطه من و مامانم داریم حرف می زنیم
خانم تو رو خدا نمی شه گرفت بذارین ما حرف بزنیم راه دوره
ا خانم مال ما هم راه دوره
شما از کجا زنگ می زنین؟
از کانادا مامانم رو گرفتم
وای من هم از کانادا پسرم رو گرفتم پاشده تو این اوضاع رفته ایران
مامان غر نزن دوباره ها
مامان جان برو به کارات برس بعدا حرف می زنیم
خانم شما کجای کانادایی؟
انتاریو نزدیک تورنتو
من هم تورنتو هستم. خانم شما پاشین بیاین اینجا پیش دخترتون. به این پسر من هم بگین بیاد می خواد بره راهپیمایی هیژده تیر. می زنن می کشنش همین یه بچه رو دارم
آخی نازی. مامان کجایی؟ هستی؟
آره مامان جون. خانم نمی شه که هیچ کس نره. (من هیچ وقت نمی دونستم کپلکم این قدر روحیه انقلابی داره. در همه شلوغ پلوغی ها حضور فعال به هم می رسونه با یک کیف پر از آب و کمک های اولیه و خوراکی برای ملت)
وای خانم نگین شما نمی دونین داغ بچه چیه (از کجا می دونی آخه خانم جان؟ برادرکم سه ماهه فقط که رفته)
مامان جان من باید برم الله و اکبر بگم. کاری نداری؟
پسرم اوضاع چطوره؟ امروز چه خبر بوده؟
نه مامان جان. مواظب خودت باش عزیزم. فردا بهت زنگ می زنم.
خداحافظ خانم. خوشحال شدم از آشنایی تون.
مرسی. امیدوارم پسرتون صحیح و سالم برگرده (اینجایی ها می گن in one piece برگرده. من این رو نمی گم به خانومه ولی)
مرسی عزیزم.
مرسی.
مرسی.
خداحافظ کپل جان (پسره از اون ور خط غش غش به کپل جان گفتن من می خنده)
خداحافظ خانم
حداحافظ
خداحافظ پسرم تو هم به خاطر مامانت مواظب خودت باش
چشم خداحافظ
عشق من رو ببوس
چشم
خداحافظ
خداحافظ