August 22، 2009

عصر شنبه


دارن کباب ها رو سیخ می کنن
آقای توی تلوزیون داره با حرارت خیلی زیادی می گه ناسیونالیزم چیز خوبیه گاهی به صورت عرفان در میاد گاهی به صورت شعر حماسی مثل شاهنامه. روزی ده دقیقه فقط ده دقیقه وقت بذارین با بچه هاتون در مورد افتخارات ایران حرف بزنین میهن دوستی رو بهشون یاد بدین. می گه ئه این آقاهه اس. پسرش اومده بود بیسمنت ما رو اجاره کنه زنگ زد خودش رو معرفی کرد گفت ندین بهش مشکل داره. پسرش می گفت بابام دیوونه اس از دستش در رفتم. ندادیم بیسمت رو بهش. گفتیم دردسره.

کباب ها دارن روی باربیکیو جلز ولز می کنن
دخترک با لهجه درب و داغون فارسی با یک جور عشوه غریب و لحن عجیب تو صداش می گه اه خاک بر سر دست پا چلفتی ات. کار کردن هم که بلد نیستی خیر سرت. مامانش می گه چهل روز ایران بود مدل حرف زدنش و تیکه کلام هاش رو می بینی تو رو خدا؟ فکر می کنه کول ئه این جوری. رو به دختر: ادا در نیار حرف می زنی. خودت باش. کوفتت بزنن. این قدر هم خنکی نکن با نمک نمی شی با این مدل حرف زدن. با خودش: این همه پول دادم بردمش مثلا فرهنگ کشورش رو یاد بگیره بی مزگی و عشوه و قرتی بازی یاد گرفته واسه من.

داریم کباب ها رو می خوریم
دخترک دومی به انگلیسی رو به باباش: آمریکا که مذهبی ترین کشور دنیاس چرا این قدر با ایران فرق داره اگه تو می گی همه چی زیر سر مذهبه. باباش با یک نگاه عاقل اندر سفیه: کی قانون می ذاره تو آمریکا؟ نماینده امام زمان؟ دخترک: به انگلیسی بگو نمی فهمم.

کباب ها رو خوردیم ولو شدیم رو مبل ها منتظر چایی
میم به من: می دونی چه احساسی دارم؟
نه
-بگم لابد بهم می خندی
حالا بگو فوقش می خندم. بد نیست که یک آدم رو بخندونی. ثواب داره
-احساس یه آدمی که به قشنگترین جای دنیا تبعید شده و بهش گفته باشن بعد سه سال اگه خواستی می تونی بری ولی بعد سه سال احساس می کنه فلج شده. یعنی می خوان بگم یه تبعیدی فلج تو قشنگترین جای دنیا

چایی ام رو هورت می کشم. عصر شنبه آرومیه. رو مبل ها ولو هستیم هنوز.


August 19، 2009



صبحه. خونه گرمه. خونه به هم ریخته است. من پسرک رو می زنم زیر بغلم از خونه گرم به هم ریخته می ریم بیرون. تو کتابخونه آقای قصه گو با رقص و بالا پایین پریدن و ادا اطوار بهشون یاد می ده خوشحالی یا ناراحتی یا عصبانیت یا هیجانشون رو چطوری ابراز کنن. گاز گرفتن و پرت کردن و خشونت و قهر و داد و بیداد رو جایگزین می کنه با بوس و بغل و تقاضا و یک گوشه نشستن فکر کردن و خواهش کردن برای کمی تنها بودن تا حالشون خوب شه. بچه ها کلی ذوق دارن که خودشون شرکت می کنن تو برنامه و تو تصمیم گیری برای این که چه رفتاری به جای چه رفتاری بهتره. آخر برنامه آقای قصه گو تشکر می کنه که مجانی مشاوره دادم بهشون برای این برنامه. من کمی احساس خوب مفید بودن می کنم.
بعد می ریم پارک بستنی می خوریم و به جوجوها بستنی می دیم و بیسکویت.

بعد از ظهره. خونه گرم تره. خونه به هم ریخته تره. من پسرک رو می زنم زیر بغلم از خونه خیلی گرم خیلی به هم ریخته می ریم بیرون. می ریم La Leche League. شیش تا مامان نشستن. یه مامان سه تا بچه داره. یه مامان چاهار تا. دو تا مامان یکی دو تا بچه دارن. دو تا مامان یک دونه بچه دارن. من و راندا مشاورهای جلسه هستیم. مامان می گه تو هر سوراخی سر می کنی واسه خودت دردسر درست می کنی. فکر کنم بیشتر منظورش اینه که خوب که چی هی میری درس می خونی دوره می بینی کار مجانی می کنی بابت این کارات پول بگیر برو یه خونه بخر. من می گم خونه تعلق میاره. من از تعلق بدم میاد ولی مامان گمون نکنم خیلی سر در بیاره من چی میخوام بگم. مامان همیشه متعلق بوده یا تعلق داشته و در هر دو صورت خوشحال بوده. پسر پنج سال و نیمه استفنی میاد لباسش رو می زنه بالا سوتینش رو می زنه بالا شیر می خوره چند تا قلپ و میره. دختر چاهار ساله الیسون هم. پسر شش ساله لیندا هم. بچه های کوچک تر هم. همه دارن شیر می خورن. پسرک میاد و علامت شیر می ده. بهش می گم شیر ممه نداریم ولی شیر بزبزی هست. فکر می کنه و علامت می ده که می خواد ممه رو بوس کنه. ممه رو بوس می کنه می ره با چارلی سر یه ماشین آتیش نشانی کل کل می کنه. چند تا از مامان ها سوال دارن در مورد ترک سینه و آفت سینه و بچه که گاز می گیره و شیر که کمه و شیر که زیاده و فلان و بیسار. جلسه که تموم می شه راندا می خواد بدونه آیا من ته دلم اون مامان هایی که به بچه های بزرگ ترشون شیر میدن رو جاج می کنم یا نه؟ نه نمی کنم. به نظر تخصصی ام کار درستی نیست. رفتارش رو چلنج می کنم ولی خودش رو جاج نمی کنم. می گم مهمه آدم بدونه هر کاری رو برای چی می کنه. یعنی اگه تا شیش سالگی به بچه ات شیر میدی برای ارضای نیازهای خودته یا برای اون بچه واقعا؟ راندا می که باید در موردش یه چیزی بنویسم در نیوز لتر این ماه. احساس خوب به درد بخور بودن می کنم.

عصره. هوا دم داره. خونه داره می پکه. بچه رو می زنم زیر بغلم از خونه دم کرده پکیده می ریم بیرون. راه می افتیم تو خیابون گل ناز می کنیم. درخت بوس می کنیم. به ملت سلام می کنیم. می رسیم سر چاهار راه. یک شیر آتش نشانی هست. پسرک علامت می ده که آهنگ بزنم تا برقصه. رو شیر ضرب می گیرم. الد مک دانلد می خونم. پسرک می رقصه. مردم جمع میشن. بارون می گیره. پسرک دستاش رو می کنه هوا. پا می کوبه. قطره های آب رو می گیره. مردم رو دعوت می کنه که دست بزنن و برقصن. مردم دست می زنن و می رقصن و می خندن. بارون نم نم می زنه. من می گم بارون میاد مجبور نیستین واستین پسرک من به هر حال به رقصش ادامه میده. یک خانم مسنی می گه مدت ها بود این قدر زیبایی ناب رو تجربه نکرده بودم واستم زیر بارون دست بزنم برقصم و بخندم. یک دوست دختر دوست پسری محکم همدیگه رو بغل کردن و با من الد مک دانلد می خونن و تکون تکون می خورن. آخر شعر پسرک دولا می شه و از همه تشکر می کنه برای همه بوس می فرسته بای بای می کنه دست من رو می گیره و اشاره می کنه که بریم. یک خانومی می شینه از پسرک تشکر می کنه برای این چند دقیقه خیلی خوب و می گه میره خونه که برای بچه هاش تعریف کنه چه مرد کوچک زیبایی رو ملاقات کرده امشب. احساس خوب مامان مفتخر بودن می کنم.

شبه. هوا دیگه دم نداره. باد خنکی میاد. خونه منفجره از شلوغی. من خوب و آروم و خوشحال و عاشقم. نفس پسرک تو صورتمه.


August 17، 2009

سگ زرد و خر بنفش


از قصه های بابک برای پسرک. بابک در حال خواب. بردیا در حال چاهار چشمی بیدار.

اون سگه بود که دیشب برات گفتم بابا یادته؟
پسرک: هاپ هاپ
چه رنگی بود؟
-درد (زرد)
زرد بود؟ ئه سگ زرد برادر شغاله
-هاپ هاپ
با هم رفتن مهمونی شکلات خوردن خیلی خوشمزه بود
-به به (دستش رو می ماله رو شکمش)
بابک خوابش برده. پسرک داد می زنه و یه مشت می زنه تو شکمش. بیدار می شه
آهان خب بعد خر بنفشی که با بانی دوست بود چی گفت؟
- عر عر
آفرین بعد با هم رفتن شکلات خوردن خیلی خوشمزه بود
-به به (دستش رو می ماله به شکمش)

بدجنسی و تماشای کردن این ماجرا و غش غش خنده بسه. پا می شم یه شکلات برای بابک می آرم کتاب تد خوابالو رو بر میدارم می خزم زیر ملافه بغل پسرک


August 16، 2009

این پست عنوان ندارد



جمعه شبای تابستون طرفای عصری دخترک پسرک های کم سن و سال بگو بین هفت هشت تا دوازده سیزده در خونه ها پنی سیور می برن. پرتشون می کنن رو چمن های جلوی خونه یا میندازنش تو صندوق پست.

جمعه شبای تابستون ما پنی سیور رو برمی داریم صفحه سفید گنده وسطش رو میدیم به پسرک روش نقاشی کنه آگهی های ماشین و ابزار و کدوم بقالی چی رو حراج کرده رو بابک برمی داره و آگهی گاراژ سیل ها رو من. پسره صفحه سفید گنده رو به اضافه دو تا دیوار و یک میز و سه جفت کفش دمپایی و دماغ گاوش رو و لپ خودش رو پای من رو رنگ می کنه و بابک ریز ابزار آلات حراج شده در Canadian Tire رو در میاره و من همچنان دارم آدرس گاراژ سیل پیدا می کنم. عمه خانوم می گه آخه حضرت عباسی تو این یه چسه شهر هم آدم گم میشه؟
من همش گم میشم. جهت یابی مربوط یه قسمتیه تو مغز. مال من حتما پیش خدا جا مونده.
عمه خانوم بعد یادش می افته که داره بر می گرده ایران واسه یه چند سالی و می گه اخ اخ تهرون بی در و پیکر رو بوگو. من که نمتونم بیشینم پشت ماشین. دخترا جقل جقل همچی قیچی ات می کنن تو اتوبان که نگو. ملت جنون گرفتن و آه می کشه.
شنبه صبح ها ساعت هشت با پسرک می ریم گاراژ سیل. بعضی وقتا چیزایی خوبی پیدا می شه. بعضی وقتا نه. این هفته یه ظرف نقره خریدم. مال مامان بزرگ یه خانم خیلی شیک و پیکی بود که در انگلیس بوده و حالا مرده و حالا خانوم شیک و شوهر شیک خانوم شیک با هم داشتن می رفتن انگلیس چون خودشون هم بازنشسته شده بودن. خانومه با لهجه خیلی خوب انگلیسی گفت آدم باید تو کشور خودش بمیره رو خاک خودش. مگه نه؟ من گفتم بله دفنتلی. ظرف رو داد دو دلار.
بعد از گاراژ سیل دور و بر ساعت ده میریم بازار کشاورزها. از غرفه منونایت ها کلم می خریم. مامان می گه کلم های شما یه مزه دیگه ای میدن. شیرین ان. از غرفه پیرمرد کشاورز ایتالیایی که همیشه زنش مواظبشه جنس هاشون رو زیر قیمت نده تربچه و براکلی و کدو و هویج. مامان می گه تربچه هاتون چه صاف و صوف و مودبن. می گم مگه تربچه های شما چه شکلی ان؟ میگه چاقالو و لک و پیسی. آقای ایتالیایی پسرک رو خیلی دوست داره. پسرک باهاش دست میده و اون بهش بیسکویت دست پخت زنش رو میده. پسرک سرش رو چند بار خم میکنه به علامت تشکر دست می ده و بولوس انگشتی می فرسته. آقای ایتایایی می گه این پسر نه تنها شکل ایتالیایی هاست که ادب و احترام به بزرگ ترش هم مثل ایتالیایی هاست. ازم نمی پرسه کجایی هستم لابد چون می دونه ایتالیایی نیستم ولی خوشش میاد هربار این رو بگه. من خوشم میاد که پسرک رو دوست داره. از مری و پسراش هلو و زردآلو و آلو می خرم.گاهی اگه وقت کنم با آلوها لواشک درست می کنم. مری میگه پسرت بزرگ بشه هارت برکر می شه با این چشای قهوه ای تیله ای. می گم به نظر من چشاش سیاهن. پسر مری می گه چشم سیاه وجود نداره تو دنیا و تکنیکلی پر رنگ ترین چشم ها هم قهوه ای تیره هستن. از آلیس و دختراش کاهو و خیار و گوجه و کرفس و فلفل و پیاز می خرم. از شلی و خواهرش که اسمش هیچ وقت یادم نمی مونه گوشت گوسفند. خودشون مزرعه ارگانیک دارن و پسرک عکس بزغاله بالای غرفه شون رو که می بینه مومو می کنه. من هر بار بهش می گم بله مامان جان گاوه می گه مومو. این چیه؟ ببعی. ببعی چی میگه؟ بع بع. پسرک به بزغاله نگاه می کنه و باز می گه مومو. مامان می گه روستایی های اینجا چه مهربونن. می گم پس چه جوری باید باشن؟ می گه جوابت رو نمی دم چون می پری بهم یه ایسم ای به نافم می بندی. بعد می ریم با هم آب پرتقال تازه می خریم دو دلار و نیم. غذا رو هر بار از یه جا می گیریم. گاهی از اون خانوم ترک خوشگله گاهی از مکزیکی ها یا بقیه شون. این هفته از ساندویچ سیب زمینی و پنیر و فلفل قرمز خوردیم. اون هم دو دلار و نیم. عمه خانوم می گه گوشت گوسفند مارکت خیلی خوشمزه است. بعد یادش می افته که میخواد برگرده ایران می گه این دکتر فلانی رو می شناسی؟ می شناسم. گاوداری زده. می دونم. نمی دونی چی چی ها می گه از کارایی که به سر این گاوا در میارن. می دونم. ارگانیک ندارن که وا بمونه. می دونم.
میایم خونه. جمع و جور می کنیم. شام شب رو رو به راه می کنیم. با ایران حرف می زنیم. بازی می کنیم. سالاد میوه درست می کنیم. عمه خانوم به مسخره به فروت سالاد می گه فروغ سادات. ما کاسه فروغ سادات به دست با
Wigglesمی رقصیم. از ده تا کاری که رو در یخچال نوشتم که انجام بدم هفت تاش می مونه برای ویکند دیگه و ویکندهای دیگه.
مامان می گه همچین میگی وقت ندارم که انگار هیچ کس دیگه بچه بزرگ نکرده.
عمه جون می گه ببخشیدا ببخشیدا ولی کلاغه از وقتی زایید یه شیکم گه سیر نخورد.
فکر می کنم عمه جون که بره با کی فارسی حرف بزنم؟
شب موقع خواب یاد خانوم انگلیسی ئه می افتم که داشت می رفت رو خاک خودش زندگی کنه- بمیره.
پسرک رو بغل می کنم و می خوابم.




August 11، 2009

waiting for a miracle to come



دارم با اس پی اس اس و دیتایی که باید وارد کنم بازی می کنم. دارم خمیازه می کشم. دلم داره خیلی زیاد برای پسرک تنگ می شه. دارم به سه هزار تا چیز فکر می کنم. سواین فلو -لوبیا پلوی ناهار فردا- سوسک های کاکتوس که ازشون برای رنگ کردن مواد خوراکی استفاده می شه- لاک پاهام که لب پر شدن- گرمای چهل درجه که دارم می پزم توش- آدم هایی که تو چهل درچه گرما کلی راه رفتن و کتک خوردن- دارم فکر می کنم در آفیس رو قفل کنم بگیرم بخوابم رو همین موکت کثیف. به بوی قهوه پلنت بین فکر می کنم- به بوی کباب اون کبابیه تو جاده عباس آباد. دارم فکر می کنم چقدر گرسنه ام. دارم فکر می کنم کیه ساعت ناهاری داره در می زنه؟ دارم سکته می کنم که استاد راهنمای دوره فوقم پشت در چی کار می کنه؟ داره می گه اومده بوده این جا برای یک طرح تحقیقاتی مشترک و دلش برای بغل های سفت ایرانی من تنگ شده بود و اومده که من بغلش کنم. بغل سفت ایرانیش می کنم. دارم فکر می کنم دلم می خواد یکی من رو بغل سفت ایرانی بکنه. می گه ناهار بریم یه رستوران خیلی خوب سالمجاتی که می شناسه. اسمش هست ذن گاردن. می گه تو شرایط بدی که ما (ایرانی ها) توش هستیم این رستوران خیلی به دردمون می خوره و خیلی به سلیقه من میاد و گیاه خواریه مدلش. فکر می کنم کی گفته من عاشق قورمه سبزی با گوشت چرب گوسفند و دنبه کبابی وجترین هستم؟
در رستوران در محاصره بوی خفه کننده عود و بامبوها و آب نماهای کوچولوی سنگی روی میزها و زیر بشقابی های حصیری با نقش یک بودای شکم گنده هستیم. فکر می کنم بودا هم وجترین بوده؟ یا شاید هم وگن بوده؟ کباب کوبیده نمی خورده یعنی؟ چرا این قدر شکمش گنده اس؟ بودایی که سال هاس رفیق منه مثل دوک می مونه از لاغری. سوپم یه کاسه کوچولوس با دو تا تیکه سیب زمینی توی یک عالمه آب زرد با تیکه گوجه و یک تیکه توفو. غذا یک کپه برنج بسیار چرب با نخود فرنگی و ذرت و هویج فریزری. پلو خیلی شوره. پر از سویاهای ریز پروسس شده سرطان زای پر از سدیم. مزخرفه غذاش ولی ذن گاردن رفتن در راستای اداهای روشنفکری کاریه واجب. بودای شکم گنده از روی زیر بشقابی داره احمقانه ترین لبخند دنیا رو نثارم می کنه.
استادم می خواد بدونه من چرا نمی تونم گرایش دکترام رو انتخاب کنم. بیخود این شعره هی تو کله ام میاد میان ماه من تا ماه گردون بله میان ماه من تا ماه گردون... نه نه میان ما اه یادم نمیاد میان ما سهراب می گه چی بود؟ چی چی فاصله ها؟ می گه همه چی رو بیاریم رو کاغذ. اولویت اینه که می خواری تو ایران کار کنی. بله؟
بله
میخوای کار کامیونیتی بکنی یا کلینیکال؟
هر دو تاش. نمی دونم. چه می دونم. هر دو رو دوس دارم. به از این دل زیبا پسند.
با زن ها و بچه ها؟
بله
داره تند تند می نویسه.
اون دو تا دستی که دستای من رو گرفته بودن تو همه جای این دنیا. آی دلم براشون تنگه. آقای کوهن می خوند:
baby let's get married, we have alone for too long
یه میلیون سال پیش بود؟ جای انگشتاش هنوز رو دستامه.
روی طرح کامیونیتی سنتر فکر کن. از سرویس پروایدرها بخواه باهات شریک شن.
سرویس پروایدرها دارن مردم رو می کشن.
فکر می کنم استاد بیچاره من که هر سال تابستون می ره سنگال و سودان کار می کنه چه می دونه کجا چه خبره. بهش می گم سرویس دهنده قابل عرضی نیست. کسی نیست من رو تحویل بگیره چون چشام خوشگلن بهم پول بده. می گه می دونم ولی تو می تونی. ما می تونیم. تو یه چیزی توت داری.
توم؟
می گه تو چته؟ می ترسی؟
می گم می ترسم.
می ترسم امید ببندم و شروع کنم و خیط شم و نا امید شم و داغون شم. می گم اصلا این قدر چیز هست که نمی دونم می خوام چی کار کنم. زن های زندانی و بچه هاشون؟ فمینیسم و مادری؟ توانمند سازی اقتصادی زنان؟ یک پروژه سلامت روانی؟ سلامت جنسی؟ قانون حضانت؟ بیماری های روانی؟ معلولین ذهنی/جسمی؟
بعد یهو زار زار گریه ام می گیره
نمی دونم مال چیه؟
دلتنگی پسرک؟
تابستون گه کانادا؟
بابای دوستم که سرطان داره حالش بده؟
غذای شور چرب؟
سوسک هایی که باهاشون رنگ غذا می سازن؟
آقای کوهن که تو کله ام می خونه؟
دلم که قورمه سبزی می خواد؟
بغلی که کم میارم؟
بودای شکم گنده که هیچ وقت کباب کوبیده نخورده؟
سرویس پروایدر هایی که وجود ندارن؟
دکترایی که گرایش نداره هنوز؟
میان ما... نمی دونم چی چی؟
برادره که عکسش به دیواره؟
کمبود بغل سفت ایرانی؟
سواین فلو؟


ژینت غذاش رو تا ته خورد. بابل تی اش رو هورت هورت سر کشید. یادداشت هاش رو برداشت. گفت با دوستام مشورت کنم بهش خبر بدم. گفت حالا یک سال وقت داری. برنامه ریزی می کنیم. دم در گفت غذاش خیلی خوب بود نه؟ باز هم می آییم. خوبی ژینت اینه که منتظر جواب نمی مونه. جوابی نداشتم بدم.

آخرش هم نفهمیدم واسه چی گریه کردم.




August 07، 2009

گلواژه



یک روزی که میدونم دور هم نیست من خسته و هلاک در حالی که دارم فکر می کنم آیا اول شام درست کنم یا لباس ها بریزم توی ماشین یا با پسرک بریم استخر و به جاش پیتزا یا غذای تایلندی سفارش بدیم و بعد عذاب وجدان می گیرم که غذای بیرون به بچه نده زن می خواستی دیشب به جای کتاب خوندن شام امشب رو درست کنی می رسم خونه و می بینم یک ماشین پلیس دم دره. با یک حکم برای بازداشت من. توی ماشین دو تا پلیس هستند و یک نفر از اعضای انجمن حمایت از حقوق غازها و جاناتان ها. جاناتان ها همان مرغ های دریایی هستند ال* جاناتان مرغ دریایی. به من دستبند می زنند و هلم می دهند توی ماشین. توی دادگاه قاضی که غاز دوست و جاناتان دوست فناتیک است در جواب توضیحات من شیشکی می بندد و مرا محکوم به زندان در سلولی با پنج غاز و پنج جاناتان می کند. همچنین حکم می کند که من باید روزی چاهار بستنی گنده توی نون قیفی های شکری بخورم. بستنی با طعم های گیلاس و چیز کیک- انار و خامه- کارامل و گردو- میکس بری ها شامل توت فرنگی کرنبری رزبری شاتوت. و من زار زار گریه می کنم و داد می زنم که از بستنی متنفرم و قاضی پیروزمندانه به من می خندد و کلاه گیسی سفید فرفری اش را روی کله اش مرتب می کند.

بله پسرک عاشق بستنی من همیشه بستنی اش رو با غازها و جاناتان ها تقسیم می کنه. اون ها دیابت می گیرن و کور می شن و می میرن. اعضای انجمن حمایت از حقوق آن ها پارک ها رو زیر نظر می گیرن و بعد از یک مدتی من دستگیر می شم.


ال: از لحاظ


August 06، 2009

درد بی درمون



پرسیدی ازم روزات چطور می گذرن؟ یه جوری پرسیدی که انگار اینجا زندگی کردن و درس خوندن و کار کردن باید هر کی رو خوشحال کنه. یه جوری پرسیدی که انگار بخوای بگی چه مرگته این قدر چس ناله می کنی؟ نوشتی آخه اینجا که نیستی قاطی یه مشت بیمار روانی که ریشه بیماریشون تو تاریخ چندین صد سال پیشه. که بری بیرون کتک بخوری بیای. که حتی بهت بگن چی بپوش چی نپوش. یه جوری گفتی که دلم گرفت. که دیدم اگه الان ساعت یازده و نیم شب خسته و خورد این رو ننویسم این بغض وامونده خفه ام می کنه. حالا بذار برات تعریف کنم.

ساعت شش صبحه. درد شروع شده. زنگ می زنم به ماما. یک ربع بعد رسیدن. می گه بچه داره میاد. دارن وان رو آماده می کنن. دردش رو خودت می دونی چیه. اگه نمی دونستی فایده نداشت هر چقدر هم می گفتم. من تو اون دردم. مامان و بابک و ماما دارن تند تند راه می رن. وان آب می کنن. شمع روشن می کنن. موزیک می ذارن. من استخونام داره می ترکه. دارم فکر می کنم تو ایران زن ها نمی تونن تو خونه خودشون تو وان حموم خودشون در کنار آدمایی که دوستشون دارن قشنگترین اتفاق زندگیشون رو تجربه کنن. اون هم مجانی. باید برن بیمارستان یه عاله پول بدن دکتر هم بگه بله سزارین خوبه و پول بگیره یا پول نداشته باشه بره بیمارستان دولتی. بعد یاد حرفای دوستم که پرستار بیمارستان دولتی بود می افتم. عذاب می کشم از زایمان خوب راحت آروم قشنگ تو وان خونه ام. عذاب وجدان و غم و حسرت و غصه وسط درد استخون خورد کن.

ساعت ده صبحه. یه نامه اومده. توش توضیح دادن که این هفته فلان و بیسار روز می خوایم بیایم برگ خشک های کوچه تون رو جارو کنیم لطفا ماشین تو خیابون نذارین. اگه این تاریخ ها برای شما مشکل ساز هستن با شهرداری خانوم فلان تماس بگیرین. من خوشحال نمی شم که به به دارم چه جای خوبی زندگی می کنم. من یاد اون کامیونه می افتم که ساعت دوازده یک شب به بعد می اومد تو کوچه مامان اینا آهن خالی می کرد واسه اون خونه در حال ساخته و یاد خودم که شب اول با چنان هولی از ترس زلزله از خواب پریدم که زبونم بند اومده بود. یاد مامان که با چشای نیمه باز گفت بخواب عادت می کنی. یاد کوچه هایی که توشون حتمن پیرمرد و پیرزن و بچه های کوچک و بیمارهایی هستن که هر شب این صداها خوابشون رو آشفته کنه.

ساعت شش بعد از ظهره. پسرک رو می زنم زیر بغلم می ریم جیم. جیمی که ماهی پونزده دلار می دیم بابت عضویتش چون موقع ثبت نام من دانشجو بودم با در آمد کم. جیمی که همه چی داره. هر ورزشی که فکرش رو بکنی. هر وسیله ای که بخوای. یک اتاق داره اندازه همه خونه ما برای نگهداری از بچه هایی که مامان هاشون می خوان ورزش کنن. هیچ هم پول اضافه نمی گیرن بابتش. توش پر کتاب و اسباب بازیه. خیلی بهتر از اون هایی که تو ایران باید ده هزار تومن بدی واسه ورودیشون. می ریم استخر. کنار استخر یه دستگاه هایی هست مخصوص بلند کردن کسایی که ناتوانی فیزیکی دارن. دستگاهه بلندشون می کنه از رو ویلچر می ذارتشون تو آب. مربی مخصوص هم دارن. بداخلاق نیست. ارث باباش رو طلب نداره. دلسوزی نمی کنه. انسانه. داره کارش رو می کنه. بابتش پول می گیره. باید بهم خوش بگذره هان؟ باید به منی که دارم تو این مملکت خوب مودب پر از امکانات با بچه ام تو آب دست و پا می زنم خوش بگذره. من دارم به بچه های معلول ایران فکر می کنم. به مادرهای کارمند ایران. به جیم های ایران. به ایران فکر می کنم و دلم می گیره. دل لعنتی ام می گیره. فکر می کنم اگه مامان بود می اومد آکوآفیت که مال استخون درده. مجانی. اگه برادرم بود می اومدیم با هم شنا. با هم. با هم. من و برادرم دو اندام جنسی نبودیم که نتونیم از شلپ و شولوپ کردن تو آب با هم لذت ببریم. ما انسان بودیم. با هم شنا می کردیم. پسرک با داییش شنا می کرد.

ساعت دوازده ظهره. با اریک قرار داریم. اریک اسکیتزوفرنیا داره. اعتیاد هم داره. دارو هم نمی خواد مصرف کنه. می گه با اعتیادش حال می کنه و نمی خواد ترک کنه. حالا ما یک تیمی هستیم از همه متخصصایی که باهاش کار کردن و می خوایم براش سیفتی پلن* درست کنیم برای وقتایی که وقتی حالش بد می شه. هر کی رو هم که خودش خواسته دعوت کردیم. مامانش همسایه شون کشیش کلیساش و معلم دوران دبیرستانش. برنامه ریزی می کنیم. مامانش هر روز بهش سر می زنه. اریک اگه دید حالش داره بد می شه با فلانی تماس می گیره. این شماره خط بحران* بیست و چهار ساعته است. بزن به در یخچال. کشیش فلان مسئولیت رو قبول می کنه. معلم بیسار رو خود اریک بهمان رو. کسی بهش نمی گه معتاد کثیف بی غیرت. کسی بهش نمی گه روانی احمق که نمی خوای داروهات رو بخوری. هر کی بتونه کمک می کنه نتونه کاری نداره. من با نصف مغزم با نصف حواسم حرف می زنم نظر می دم برنامه ریزی می کنم. نصف دیگه اش رو که دیگه لازم نیست بگم هان؟
از جلسه که میام بیرون می رم تو اتاقم گریه می کنم برای همه آدمای با مشکل روانی و معتادهای ایران.

ساعت چاهار بعد از ظهره. دارم می رم دیدن یک خانواده ای که قراره باهاشون کار کنم. ماشین پلیس داره پشتم میاد. بارون تندی میاد. من حواسم به ساعته. به این که زود تموم کنم بیام خونه شام درست کنم. چند تا چاهار راه رد می شه. پلیس هنوز پشت به پشتم میاد با چراغ گردون روشن. بدون آژیر. یهو شک می کنم. می پیچم تو یه کوچه. پلیس میاد دنبالم. شیشه رو می دم پایین. پلیس می پرسه حالتن خوبه خانم؟ و با دقت نگاهم می کنه. می گم بله خوبم و چی شده و دیرمه و قرار دارم و من هیچ خلافی نکردم و آدم خیلی قانون مندی هستم و تا به حال جریمه نگرفتم. پلیس می گه یه سیتیزن نگران شما رو دیده بود پشت ماشین که انگار تشنج یا حمله صرع داشتین به ما زنگ زد ما هم برای همین آژیر نزدیم که نترسین و پشتتون اومدیم که اولا سالم برسین و بعد هم چک کنیم ببینیم گواهینامه تون در چه وضعیه. یادم می افته داشتم پشت یوگای صورت می کردم. پشت یک چراغ قرمزی یه پیرزن پیرمرده با فک های آویزون چند ثانیه ای نگاهم کردن. با هم می خندیم. یکیشون می خواد نشونش بدم چه حرکاتیه که به زنش بگه. نشونش می دم. می گه اوه چقدر قیافه آدم ترسناک می شه. حق داشتن به ما زنگ زدن. تو فکر می کنی من باید از مصاحبت پلیس خوشتیپ فان مهربون لذت ببرم. نمی برم. قیافه پلیس های ایران از جلوی چشمم دور نمی شه. خون می بینم و شکنجه و باتوم و گوله.
شب و روز.
روز و شب.

باز هم بگم برات از روزام؟ از همه این چندین سال و روزاش؟ از همه ساعت هام؟
اینجا خوبه. برای کسی که خونه اش اینجاست. این رو باید مهاجر باشی تا بفمی.


crisis line*

safety plan*




August 04، 2009

گه گیجه



آقای پاتنام می گه دنیا به همان دیوانگی هزار سال پیش و پونصد سال پیش و صد سال پیش و پارسال نیست مردم. دلتان را خوش نکنید دنیا بدتر شده است. آدم ها بدتر شده اند. آدم ها تنها شده اند. شده اند اسکرین جنریشن.
آقای ریچارد فلوریدا می گه نخیر آقا. دنیا داره هر روز جای بهتری می شه. آدم ها آگاه تر و بهتر می شن. نگاه کن به این همه جنبش های طرفدار صلح جنبش های حقوق زنان دفاع از حقوق کودکان
آقای پاتنام می گه برو آقا. آمار رو نگاه کن. مردم هر چی می گذره کمتر و کمتر خوشحال هستن. مامان بزرگ های ما از ما خیلی خوشحال تر بودند.
آقای فلوریدا می گه آقا سوادت کمه. مردم کمتر خوشحال هستن چون بیشتر می فهمن سطح توقع ها بالا رفته آقای عزیز.
آقای پاتنام می گه....
آقای فلوریدا می گه....
من دیگه کاری به کار این آقا و اون آقا و این خانوم و اون خانوم ندارم.
من کاری به کار تئوری و فلسفه و سفسطه و آمار و کوفت و درد ندارم.
من کاری ندارم بهتر شدیم یا بدتر.
کاری ندارم خوشحال تریم یا پیسد آف تر.
کاری ندارم چرا و چگونه.
من دیگه گه میخورم ادعای جهان وطنی بودن بکنم.

من مامانم رو می خوام برادرم رو می خوام خونه ام رو می خوام خاله ام رو می خوام مامان بزرگ غرغروم رو می خوام ترافیک می خوام آدمای حرص در آر می خوام درخت زردآلو و گیلاس توی حیاطم رو می خوام میدون انقلاب می خوام آدمای خیلی عجیب از صبح تا شب پای گودر و فیس بوک و تو کافه بنشین خب بعدش که چی می خوام رستوران های تقلبی هندی و چینی و مدیترانه ای با قیمت حقوق یک ماه یه آدم واسه یه غذا می خوام گریه بند نیا واسه بچه های آکاردئونی توی خیابونا می خوام نفهمیدن حرفا و تکه ها می خوام بلد نبودن آداب معاشرت می خوام روابط بیمار می خوام آدم های بیمارتر می خوام خیابون های تهران که دیگه تا آخر عمر به باتوم و گاز اشک آور و خون منگنه شدن تو خاطراتم می خوام
می خوام
می خوام
می خوام
من از همه چیزایی که میخوام می ترسم.
من از اینکه هنوز اون مملکت وطنمه نه این مملکت می ترسم.
من از اینکه سال هاست که میخوام برگردم می ترسم.
من از اینکه می دونم برمی گردم یه روزی می ترسم.
می ترسم
می ترسم
می ترسم

بله آقای پاتنام تو راست می گی پارسال همین روز اوضاع دنیا و آدم هاش بهتر نبود.
بله آقای فلوریدا تو هم راست می گی. مردم کشورم رو نگاه کن. آدم به آدم بودنش افتخارش می گیره.