۷ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کله هویجی

-
بهش می گم موهای من زود نارنجی می شن. می گه دونت ووری. من هم می گم اوکی. آرایشگرم رفته مرخصی زایمان و لیزا اومده به جاش. های لایت می کنه و رنگ رو می ذاره رو سرم. توی سلمونی همیشه یکی از جاهایی ئه که شکرگذارم که ایران نیستم. یک کم بعد بهش اشاره می کنم که کله ام. ساعت رو نگاه می کنه می گه نه هنوز. یک کم بعدترش میاد سرم رو می شوره. وقتی فویل ها رو باز می کنه و رنگ ها رو می شوره می گه شت. برمی گردم تو آینه نگاه می کنم. رنگ هویج های بازار کشاورزا شدم. میام بهش بگم دیدی گفتم؟ نمی گم. بس که بدم میاد از این جمله مسخره ی بی هدف.

دوباره رنگ می ذاره. می گه تو پیکسل های موی کله ات رنگشون گرمه برای همین نارنجی می شی. می گه پیکسل های پوستت هم. می گم اوهوم. مال ژن ئه.

ده سال پیش رفتم یک ارایشگاهی توی یک خیابونی طرف های محمودیه (خیابون الف شاید؟) دور و برهای ولنجک که می گفتن خیلی خوبه. گفتم لطفا این رنگی. یک رنگ شکلاتی تیره خوبی بود نمی دونم از کجا جسته بودمش. سر تا پام رو نگاه کرد گفت می شه هفتاد تومن داری بدی؟ اگه الان بود لابد جرش می دادم ولی تو ایران انگار آدم می کنه به تحقیر شدن.

کمی بعدتر خانم آرایشگر اصلی داشت با کله من ور می رفت و برای یکی تعریف می کرد که رفته بوده فرانسه داشته تنیس بازی می کرده زنگ زدن بهش که پسرش اور دوز کرده. سوار هواپیما شده اومده اینجا پسرش رو خاک کرده. یک روز تمام آرایشگاه رو تعطیل کرده خدا می دونه چقدر ضرر کرده امروز هم اومده سر کار. من محض شاخ در نیاوردن گفتم آخی وای کی این اتفاق افتاد؟ یک جوری نگاهم کرد که یعنی تو چی می گی این وسط با اون شلوار گشاد پاره پوره و مانتوی مشکی خاکی ات؟ لابد داشت تو دلش به اون کسی که من رو معرفی کرده و باعث شرم آرایشگاه شده بود لعن و نفرین می فرستاد. بعد گفت سه روز پیش. پریروز خاکش کردیم. یک ساعت بعد موهام رنگ کاه پر رنگ بود با های لایت های رنگ کاه کم رنگ. بهش گفتم این که شبیه این عکسه نیست. گفت وقتی میای پیش من این همه پول می دی برای اینه که من تشخیص بدم چی بهت میاد. این الان رنگ مده توی فرانسه. اون رنگی که می خواستی بهت نمی اومد. اگه الان بود اینقدر می شستم تو آرایشگاه تا موهام رو اون رنگی بکنه که می خوام. اگر هم نمی کرد جرش می دادم. اونجا ولی انگار عادت داشتم بقیه برام تصمیم بگیرن که من مجبور باشم به حرف بقیه گوش کنم و اعتماد به نفس اعتراض رو نداشته باشم. فرداش رفتم یک ارایشگاه دیگه ای توی خیابون سهروردی دور و برهای کوچه سرمد یک زن نازنینی بود که موهام رو کرد شکلاتی پر رنگ.

لیزا یک رنگ دیگه گذاشت روی کله ام. موهام شدن شکلاتی متوسط. پول ازم نگرفت. گفت ببخشید که معطل شدی. بهش چهل دلار تیپ دادم. به سیستم زور زورکی ایرانی بازی.


۵ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

my sunshine

-


ساعت هشت و نیم می ذارمش تو ماشین می ریم مدرسه. کفشش رو دم در در میاره. با تیچر وندی دست می ده. من رو بغل می کنه و میره. می گه ماماس اَرِ آر (سر کار).

ساعت ده و ربع می رم دنبالش. بهش می گم یادته دیشب بهت گفتم امروز می ریم دکتر؟ الان داریم می ریم دکتر. می گه آهای اُهُل؟ می گم بله آقای دکتر. می گه پَپَم؟ می گم بله آقای دکتر شکم تو رو نگاه می کنه. می گه آهای اُهُل نو دودول. دودول ماماس باباس. می گم بله هیچ کس به جز مامان بابا اجازه ندارن به دودول شما دست بزنن. آقای دکتر هم فقط وقتی مامان بابا باشن می تونه به دودول شما دست بزنه. خب؟ می گه هُب.

ساعت ده و نیم انگشت اشاره اش رو می گیره رو آقای دکتر. می گه نو دودول پلیز. من می گم مامان اینجاست. آقای دکتر می تونه شما رو معاینه کنه. انگشتش رو میاره پایین می گه دودول اوتی (اوکی).

دکتر خانوادگی مون گفته که بچه خیلی مو داره و بهتره یک متخصص ببینتش تا مطمئن شیم که مشکلی نیست. من براش توضیح دادم که ما میدل ایستی ها کلن پشمالو هستیم. گفت حالا محض اطمینان. حالا دکتر متخصص باید همه جای بچه رو نگاه می کرد تا ببینه مشکل از ژن های پشمالوست یا چیز دیگه ای. بعد از کمی معاینه به این نتیجه رسید که مشکل از ناحیه ژن ئه و ربطی به هورمون نداره.

ساعت یازده آقای دکتر از من پرسید که آیا می تونه یک آبنبات چوبی به پسرک بده؟ البته که می تونه. یک سبد بیلیسی گرفت جلوی بچه گفت آبنبات می خوای؟ گفت یس پلیز. گفت چه رنگی؟ گفت آبی. من گفتم بلو. بلو برداشت. گفتم چی می گیم به آقای دکتر؟ گفت میرش (مرسی). دست داد با آقای دکتر. گفت بای بای آهای اُهُل.

ساعت پنج می رم دنبالش. دستش توی سطل آشغاله. میام جیغ بکشم که می بینم داره لیوان ها کاغذی رو از تو کیسه سفید در میاره می اندازه تو کیسه آبی. به من می گه آبابا (اشتباه) ایبان آبی (لیوان آبی). کیسه سفید برای غیر قابل یازیافت هاست و آبی برای قابل بازیافت ها و لیوان کاغذی باید بره تو کیسه آبی.

ساعت پنج و نیم داریم با هم شام می خوریم. من غذام زودتر تموم می شه. برام از تو بشقابش یک قاشق غذا می ریزه می گه ماماس مور. (more)

ساعت شش و نیم با هم می ریم فان میزینگ. با دوستاش قرار داره امشب. بازی می کنن. بازی می کنیم.

ساعت هشت روی تخته نقاشی اش برنامه شب اش رو می کشه. اَدیا اِباس هاب (بردیا لباس خواب) اَدیا اِساک (مسواک) اَدیا بوت (بوک) اَدیا هاب. لباس خواب می پوشیم. مسواک می زنیم. کتاب می خونیم. بغل دسته جمعی می کنیم. ماچ خانوادگی می کنیم. آواز قبل از خوابش رو براش می خونیم.  یو آر مای سان شاین مای انلی سان شاین

ساعت نه خوابه.

ساعت یازده شام درست کردیم. میز صبحانه رو چیدیم برای فردا. لباس های فرداش رو گذاشتیم. کیف غذای سه تایی مون رو بستیم. لباس ها رو از تو خشک کن در آوردیم. رفتیم توی خواب بوسش کردیم و فکر کردیم چقدر خسته و خوشبختیم.



۱ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شنبه صبح ها




اگر یک روز شنبه صبحی زنی رو دیدین که یک پالتوی قرمز پوشیده با کفش نارنجی‌ و روسری نارنجی و سفید که داره یک کالسکه نارنجی رو هن و هون کنان هول میده  بلند بلند آواز می خونه- همه چی بندری ناظری اندی بنان - بچه داره باهاش می خونه- نمی خونه واقعا- ادای خوندن در میاره  وسطش زنِ وایمیسته بچه رو ماچ آبدار می کنه به بچه می گه آی لاو یو بچه می گه نو بوس. آباژ پلیژ. (آواز پلیز)
که می رن بازار کشاورزا سیب و گوشت و مرغ می خرن بچه از اول تا آخر دهنش داره تو کالسکه اش می جنبه به کشمش و پنیر توپی و براکلی و هویج و میره با پیرمرد صاحب مزرعه سیب دست می ده یک ده دلاری رو با مشقت از جیب کاپشنش در میاره میده بهش می گه هلو عمو فارمر اَپُل پلیز
که نصف شهر رو تو مارکت می بینن و به همه سلام می کنن و دست می دن
که بچه نخ آویزون شلوارش رو نشون می ده می گه اوت و اوز (دوخت و دوز) پلیز و زنِ نخ رو براش می کنه
که میرن با هم یک ظرف گنده باباغانوش می خرن با نون خشک خونگی و قهوه و آب پرتقال تازه می شینن سر میز می خورن بچه لقمه های فردینی می گیره و هر یک لقمه ای که می خوره می گه یااااام و به لایه باباغانوش بالای لبش اشاره می کنه و می گه بیبیل (سیبیل) و هار هار می خنده و سیب گاز زده اش رو با نون پیتزای شلی که دوست مامانش باشه طاق (تاخت؟) می زنه بعد اعلام می کنه که اَِِنینی (بستنی) می خواد و بعدترش هم می خواد بره آنانونه (کتابخونه)
که می شینن تو ماشین و میرن اَنینی می خرن و وایمیستن دم در فروشگاه به اَنینی خوردن و سگ لرز زدن که به هم نگاه می کنن الکی غش غش می خندن بعدتر که بستنی شون تموم شد زنِِِِ به پسرٍ اعلام می کنه که الان می رن خونه می خوابن و چک و چونه هم نداریم
که بچه نق می زنه که نو هاب (خواب) آنانونه و می رن خونه و همدیگر رو بغل می کنن و می خوابن و هر دوشون بوی سوسیس و قهوه خوب و سبزیجات تازه و سیر میدن  

اون دو تا ماییم. گفتم اگه خواستین صاب بلاگ رو بشناسین


۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

از دوهزار و پنج به هزار و سیصد و هشتاد و هشت



داشتم فایل های کارم رو مرتب می کردم. یک فایلی بود خیلی کوچولو موچولو. همه فایل های کاریم معمولا گنده هستن. با هزار تا لینک و نوت و ریفرال. همین جوری بازش کردم. مال مارچ دو هزار و پنج بود.
پرونده مال یک مردی بود سی و چاهار ساله. همیشه فکر می کرد با ماشین کوبیده به درخت. همیشه زنگ می زد به پلیس می گفت من الان با ماشین کوبیدم به درخت بچه هام هم توی ماشین بودن مردن. خودم نمردم.  بیاین من رو بگیرین. اصلا ماشین نداشت. معلوم نبود مال کجاست. پناهنده بود از سازمان ملل. چند نفری می گفتن صربه یک چند تایی هم می گفتن مال بوسنی ئه. خودش می گفت بی خانمانه. کشور نداره. انگلیسی اش بد نبود. تک و تنها بود ولی همیشه می گفت دو تا بچه داره. تراپیست قبلی اش رفته بود مرخصی زایمان پرونده اش رو دادن به من. همین جوری کلیک کردم روی یکی از گزارش ها.

بهش گفتم چرا به پلیس گفتی با ماشین کوبیدی به درخت؟
- فکر کردم کوبیدم. دلم میخواست بکوبم. بعد فکر کردم کوبیدم.
گفته بودی بچه هات هم توی ماشین بودن؟
- آره. دلم می خواست با هم می مردیم. له می شدیم.
لهجه ات خیلی بامزه است. من هم لهجه دارم. اهل کجایی؟
- تو پناهنده ای؟
نه. مهاجرم. غریبی اش یکی ئه ولی نه؟
- ما فکر می کردیم تقصیر اون هاست. بهشون فحش می دادیم. مادرفاکر ها. بستردها. مملکتمون رو به گه کشیدن. برن به جهنم همه چی درست می شه. دیک ساکرها. ولی مادرفاکر ما بودیم. بسترد ما بودیم. دیک ساکر ما بودیم. ما لوزر واقعی بودیم.

داد می زد لوزر لوزر لوزر. من هیچی نمی گفتم. نشسته بودم آبنباتم رو مک می زدم. خوب یادمه.

فرار کردیم از دستشون. فراری که بودیم هی فحششون می دادیم. می گفتیم گت د فاک آوت. فکر کردیم بر می گردیم تو کشورمون. از دربه دری در می آییم.

پرسیدم برگشتین؟ اصلا انگار صدای من رو نمی شنید. با خودش حرف می زد. رو به هوا. شت به این زندگی. برگشتیم. دیدیم به! تقصیر اون ها نبوده که. تقصیر خودمون بوده. خودمون مادرفاکریم بستردیم لوزریم. اصلا ما و اون ها نبود که. اون ها از ما بودن. ما اون ها بودیم. نمی تونستیم واقعیت رو ببینیم. واسه این که دردمون نیاد از کثافت بودن واقعیت می انداختیم تقصیر اون ها. از اون موقع تا حالا همیشه می کوبم به درخت با ماشین که همه مون با هم بمیریم. بهتره تا کسایی که فکر می کردی فاکین هموطنت هستن بکشنت.

خط آخر یادداشت نوشته بودم من به بیمار توصیه کردم قرص هایش را به موقع بخورد و در صورت احساس هرگونه ساید افکتی با خط کمک بیست و چهار ساعته تماس بگیرد.
گفتم که. سال دو هزار و پنج بود. هزار و سیصد و هشتاد و هشت که نبود.




۲۲ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ولنتاین



آه ّآقایون عزیز
منو بیرون ببرید
من به خاطر شما خوشگل می کنم
موهام رو زرد و آبی و قرمز و قهوه ای می کنم
مثل زن های توی تلویزیون
فقط نیگام کنید
تو رو خدا
منو بیرون ببرید برایم کادو بخرید تو جعبه های قرمز قلب دار
الماس گل رز خرس پشمالو شکلات
من کمرم رو باریک می کنم برای شما پستان هایم رو عمل می کنم به لب هام آمپول می زنم
من خودم رو برای شما سکسی می کنم
بوی عرق بدنتون بوی گند دهنتون حلقه ازدواج روی انگشتتون س ک س های مسخره تون همه اش اوکی ه
آقایون عزیز
با من برقصید
من خودم رو شکل زن های روی بیل بوردا می کنم
رو سرم هوو بیارین صیغه بیارین کنیز بیارین
فقط بهم سر پناه بدین
سایه تون بالای سر بچه ها باشه
دو تا چک و لگد کسی رو نمی کشه
آقایون عزیز
من رو بیرون نکنید
راه به جایی ندارم
غذاتون رو می پزم خونه تون رو می روبم بچه هاتون رو بزرگ می کنم
عربده های مستی تون رو سر من بزنید
فقط باشید تعریفم کنید پیدام کنید بهم معنی بدین
خنگ می شم لوس می شم ناز می شم حرفای بی معنی می زنم حرفای روشنفکری می زنم کتاب می خونم سیگار می کشم چادر سر می کنم چادرم رو بر می دارم
من هر کاری بگین می کنم
آه آقایون عزیز
من رو تعریف کنید
دستم رو بگیرید گم نشم
شما رو به این شب ولنتاینی قسم
....

این رو پارسال نوشته بودم کپی پیستش کردم. بسکه حال ندارم چیزی بنویسم


۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بیست و دو بهمن



صداش امروز یک کم سرحال تر بود. این روزها هر وقت باهاش حرف می زنم صداش خش داره. می بینمش که نشسته روی صندلی جلوی عکس برادره. با پاکت سیگارش و یک جعبه دستمال کاغذی. گریه می کنه فین می کنه به سیگارش پک می زنه بعد به خاله ام می گه براش یک چایی بریزه بیاره با یک قند کوچیک. می بینمش که با صدای تلفن بلند می شه می ره شماره رو نگاه می کنه می بینه از کاناداست هول می شه. تندتر فین می کنه به خاله ام می گه یک لیوان آب بیاره براش و گوشی رو بر می داره. بهش می گم صدات گرفته. یک بار می گه خواب بودم یک بار می گه سرما خوردم یک بار می گه داشتم باقالی پلو می خوردم پرید گلوم اینقدر سرفه کردم صدام گرفت یک بار می گه بیرون بودم بس که دود خوردم خفه شدم یک بار می گه گردو خوردم این جوری شدم می دونی که؟ از جوونی ام به گردو حساسیت داشتم. به خودم می گم یادم باشه هیچ وقت برای محافظت از کسی بهش دروغ نگم. کار مسخره بی فایده ای ئه
گفت خواب برادره رو دیده. بیست و دو بهمن بوده. تاریک بوده همه جا. خواب دیده بوده که گرفتنش. خیلی ها رو گرفتن.  برادرم جلوی همه بوده. می گفت قیامت بود مثل همه روزهای این چند وقته. یادش رفته بود که به من گفته بود نرفته تو شلوغی ها. خواستم مچش رو بگیرم بهش بخندم. نگرفتم. نخندیدم. جای خنده نبود. گفت یکهو جمعیت زیاد شد. همه داد می زدن بیست و دو میلیون نفر اومدن برای بیست و دو بهمن. بعد روز شد. همه جا روشن شد. این کثافت ها رفته بودن. همه می دونستیم که رفته بودن. می گه با یک مشت از دوستاش قرار گذاشته که برن. میام بگم نرو ولی نمی گم. می گم می دونی شاید بمیری؟ می گه هر کی میره می دونه شاید بمیره ولی خوبیش اینه که من رو اگه بگیرن می گن پیر و چاقه کاری باهام ندارن. بعد هار هار می خنده

می گم من دیدرم رو پرایوت کردم از ترسم. می گه چی رو چی کار کردی؟ توضیح می دم. می گه تو هم دیوونه ای ها. نکنه فکر کردی این ها این قدر موندنی هستن که تو بخوای بیای ایران و نتونی؟ هار هار می خنده. می گه یک ضرب المثلی هست که خیلی بی ادبی ئه ولی من بهت می گم چون بهش اعتقاد دارم جلوی آدم گوزو اگه نرینی می گه سوراخ کون نداره. برو اون یاروت رو باز کن دوباره. می گم پس بیست و دوم می رین که برینین جلوی گوزوها؟ می گه حالا من یک چیزی گفتم تو بی ادب نشو

یک ساعت بعدی رو هم غرهای ملیح می زنه. فکر می کنم گوشی رو که بذاره می ره برای خودش و خاله ام چایی می ریزه می شینن سر میز آشپزخونه برای خاله ام تعریف می کنه من چی ها گفتم و اون چی ها گفته و بعد هم با هم کلی بحث و تحلیل سیاسی می کنن. فکر می کنم اگه بودم می رفتم می شستم لب پنجره آشپزخونه دود سیگارم رو فوت می کردم به ساختمون دراز روبرویی و با مامان هی به جون هم غر می زدیم



search