۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

*this being human is a guest house



بالاخره نشد که ویلفرد رو ببینم. بعد از سه بار که رفتم خونه اش و نشستم با پسراش حرف زدم و چایی خوردم و تو دلم گفتم بابا ویلفرد یک تُک پا از اون اتاق بیا بیرون که من ببینم تو چه شکلی بودی که همچین پسرایی تحویل اجتماع دادی و ویلفرد خرخر کنان و در حالتی بین مرگ و زندگی از رو تخت توی اون اتاق در بسته تکون نخورد.

سه هفته پیش ملکوم زنگ زده بود که بابام داره می میره. مشاوره احتیاج دارم. همون روز رفتم خونه اش. خونه اش عین موزه. نه موزه مدل ملکه مادری زرد و طلایی. موزه هنرهای مدرن و بلکه هم پسامدرن. خودش خوشتیپ. خوش صدا. خوش هیکل. گفت بابام هفتاد و هشت سالشه. سرطان پوست داشته و زده به چند جاش. آوردمش پیش خودم. گفتم چند سالته؟ گفت پنجاه و پنج. گفتم من فکر کردم دور و بر سی و پنج باشی. گفت یوگا می کنم و مدیتیشن و گیاهخواری و تای چی و چند تا چیز که نفهمیدم چی هستن. گفت یک برادر داره چهل و نه ساله که در شرق زندگی می کنه. داره میاد باباش رو ببینه. من فکر کردم شرق کجا؟ کانادا یا کره زمین؟ گفت می دونه باباش داره می میره. باباش- ویلفرد- داشت تو اتاق خرخر می کرد. نیم ساعت نشستم و از زندگی و مرگ حرف زدیم. آخرش بغلم کرد و گفت چقدر امواج آرامش بخشی دارم و باید اگه گیاه خوار نیستم حتما گیاه خوار بشم و مرتب مدیتیشن کنم. واسه هفته بعدش قرار گذاشتیم.

دو هفته پیش الن از شرق رسیده بود. لهجه انگلیسی خوب سر کچل خوب چشم های قهوه ای خوب پوست آفتاب سوخته خوب. یک لباس مانک های بودایی هم تنش بود. باز هم چایی سبز خوردیم و حرف زدیم. ملکوم راجع به عوالم بعد از مرگ کتاب خونده و فیلم دیده و تحقیق کرده ولی خودش چیزی تجربه نکرده و برای همین نمی تونه مطمئن باشه. الن سال ها در تبت و هند و تایلند و مالزی و ایران و ترکیه و کردستان و چین و سیصد تا کشور دیگه مشغول تحقیق و بررسی بوده و تجربه مرگ موقت داشته و برای همین می تونه مطمئن باشه. ما چایی سبز می خوریم و من شاهد تلاش های ظریف الن در توضیح معنای زندگی و مرگ برای ملکوم و تلاش ملکوم برای باز بودن به توضیحات الن هستم. می خوام از الن بپرسم که آیا جزو اون بودایی هاییه که نباید سکس داشته باشن؟ فکر می کنم اگه بگه آره آیا بهش بگم خاک تو سرت یا نه؟ بعد از فکر اینکه به کلاینتم بگم خاک تو سرت خنده ام می گیره. نمی شه خندید. بحث جدیه و ویلفرد داره تو اتاق در بسته خرخر می کنه.

هفته پیش الن و ملکوم داشتن سالاد درست می کردن که رسیدم. الن داشت گوجه خرد می کرد و ملکوم داشت کاهوها رو با دست هاش تکه تکه می کرد. گفتن باباشون که مرد و کارها رو که راست و ریس کردن می خوان با هم برن کونیا. الن گفت می خواد ملکوم رو ببره جایی که بزرگ ترین روح شناس و زمان نورد و عارف دنیا توش دفنه. بعد ملکوم گریه کرد که بابا داره واقعا می میره. الن ملکوم رو بغل کرد که بابا داره یک مرحله رو پشت سر می ذاره و وارد مرحله جدیدی می شه. ملکوم گریه کرد که چه فرقی می کنه وقتی دیگه نمی شه دیدش. و اینکه چه بابای بی نظیری بوده ویلفرد که وقتی چندین و چند سال پیش ملکوم بهش گفته گی ئه بهش گفته خب باش. من هم استریتم. سو وات؟ گفت می تونم بغلت کنم؟ گفتم البته. بغلم کرد گریه کرد. دست هاش بوی کاهو و خیار می داد. لباسش بوی عود. گفت تو به انرژی اعتقاد داری؟ نگفتم تراپیست ها قرار نیست عقاید شخصیشون رو به کلاینت ها بگن. هنر ظریفیه پیچوندن آدم ها در عین لطافت یک جوری که فکر کنن جوابشون رو گرفتن. تُن صدام رو عوض کردم. آروم تر و بم تر. نگفتم این یک تکنیکه. گفتم می دونم که تو اعتقاد داری. اون بار بهم گفتی. برام بگو از کجا اومده ریشه این باورت. باید خیلی جالب باشه. نیم ساعت بعدی رو داشت راجع به همین ماجرا حرف می زد.  ویلفرد داشت تو اتاق خرخر می کرد. الن داشت رو سالاد لیمو می چکوند و زیر لب یک آواز عجیبی می خوند. شاید هم یک مانترا بود. من دلم می خواست برم در اتاق رو باز کنم ویلفرد رو ببینم.

دیروز سر ظهر یک سبد گل برام آوردن. هر دو لباس نخی گشاد سفید پوشیده بودن. گفتن ویلفرد صبح شنبه مرد. بلیط داشتن برن کونیا. همون قونیه خودمون. سر قبر مولانا. گفتن ویلفرد رو می سوزونن و خاکسترش رو می دن به آب. می شینم قیافه ویلفرد رو برای خودم تجسم می کنم. می دونم که دیگه هیچ جوری نمی تونم ببینمش.


* شعری از مولانا که من زمانی از حفظش بودم و به دفتر کارم آویزان بود. مدت ها بود که از یادم رفته بود تا این که روی کارت تشکر همراه سبد گل دیدمش.



۲۹ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

در شهر آدم کوچولوها



جمعه صبح بچه کنسرت داره. قراره با دوستاش ایتسی بیتسی اسپایدر اجرا کنن رو سن. بعدش هم قراره من برم بشینم سر کلاس آبزرو کنم بچه ام رو در کلاس. بعدش قرار دارم با چاهار تا کلاینتم.

پونزده تا بچه با کلاه های کاغذی که خودشون با معلم هاشون درست کردن می رن رو سن. یکی شون که اسمش لوگن ئه گریه اش می گیره و تیچر جن بغلش می کنه. می شن چاهارده تا. شروع می کنن از تینی تاینی اسپایدر با صای نازک و می رسن به ایتسی بیتسی اسپایدر با صدای معمولی و بعد اسپایدر گنده سیاه با صدای کلفت. بچه جزو آخرین نفرهاست از سمت راست صف. دستاش رو می بره بالا و پایین و ادای بارون و اسپایدر رو که لیز می خوره پایین و دوباره می ره بالا رو در میاره. هور هور اشک می ریزم. همه مامان باباها اشک می ریزن. خدا رو شکر که کسی به باباهای کانادایی یاد نداده ابراز احساسات کاری است زنونه. مردان کانادایی مذکرانی هستن با توانایی گریه. حالا گیرم نه همه شون ولی خیلی هاشون. فکر می کنم اگه قبل از بچه دار شدنم بود می خندیدم به این مامان باباهای احساساتی. بعد کنسرت تموم می شه و همه دست می زنن و  بچه ها تعظیم می کنن. جوزی زیادی تعظیم می کنه و با سر می خوره زمین. تیچر وندی بلندش می کنه. یکی از بچه های روی سن موقع تعظیم گوز می ده و کلاس بالایی ها می افتن به غش و ضعف از خنده. خود بچه کوچیک ها هم می خندن. مامان باباها هم.

با هم میریم بالا سر کلاس. توی پله ها بچه گزارش می ده که بیبی دود (بیبی گوز) بعد متفکرانه توضیح می ده که مامان گوز (گوزی به سایز متوسط) بعد می گه نو پیف پیف. معلومه که بوش بهش نرسیده بوده. شاید هم بودار نبوده.

سر کلاس من رو می شونن روی صندلی گوشه کلاس. پونزده تا بچه ان با چاهارتا معلم. بچه ها آزادن که با هر چی می خوان بازی کنن. یک دیوار کلاس قفسه بندی شده و توی قفسه ها اسباب بازی ها و پازل های مختلفه. چوبی و فلزی. پلاستیک در کار نیست. اسباب بازی ها هدفمند هستن. چه می دونم آدم فضایی و اسپایدر من و آدم های کج و کوله تفنگ به دست توشون نیست. یک دیوار دیگه کلاس قفسه بندی شده برای کتاب ها. به یک دیوار دیگه چند تا جارو و خاک انداز و تی کف شور سایز کوچیک آویزونه. پنج تا میز چوبی گرد توی کلاسه هر کدوم با چاهارتا صندلی. گوشه کنار کلاس چند تا سبد حصیریه که توش زیر انداز های پارچه ای سفیده. بچه ها می تونن از هر قفسه ای هر کتاب یا پازل و نقشه و اسباب بازی که خواستن رو انتخاب کنن. قانون اینه که یا سر میز باهاشون بازی می کنن یا روی زیر اندازها. خودشون می رن زیر انداز بر می دارن بازی شون که تموم شد اسباب بازی رو می ذارن سر جاش زیر انداز رو تا می کنن می ذارن تو سبد. اگه یادشون بره معلم ها بهشون یاد آوری می کنن که باید چی کار کنن.

پسرک می ره آبپاش کوچک رو بر می داره. می ره توی دستشویی آبش می کنه می یاره باهاش گلدون ها رو آب می ده. آب می ریزه کف کلاس. یک بند لباس کوچک دارن توی کلاس که روش دستمال سفید و آبی آویزونه. سفید مال پاک کردن روی میزها و آبی مال پاک کردن زمین. پسرک می ره دستمال سفید برمی داره میز رو تمیز می کنه. بعد می ره به تیچر وندی می گه هلپ پلیز. تیچر وندی میاد لگن سفید رو براش آب می کنه. و یک چیزی که اسمش رو نمی دونم ولی مامان بزرگ های ما هم لباس هاشون رو رو اون می شستن می ده دستش. تیچر وندی یک پیمانه کوچک می ده دست پسرک و پسرک از توی قوطی پودر صابون کمی پودر برمی داره. می ریزه تو آب. پارچه سفید رو می ذاره روی صفحه مورب فلزی و دسته اش رو می کشه پایین. چند بار تکرار می کنه. بعد می ره پارچه رو زیر شیر آب می کشه و می چلونه. با همون دست های تپل کوچک و آویزونش می کنه روی بند لباس. تیچر وندی از بقیه بچه ها می پرسه کسی چیزی برای شستن داره؟ چند تا بچه لباس هاشون رو کثیف کردن. میان که بشورنشون.

بعد یک گلدون بزرگ میارن. چند تا از بچه می رن گل بکارن. با بیلچه از گونی خاک می ریزن تو گلدون. بنفشه ها رو می کارن. باز خاک می ریزن. آب میدن. بنفشه ها رو ناز می کنن. گلدون رو می ذارن لب پنجره.

یک مشت بچه دارن نقاشی می کنن. یک مشت دیگه دور تیچر جن جمع شدن دارن نقشه می خونن. یک مشت دیگه دارن رو میله حفظ تعادل راه می رن. پسرک همچنان محو بنفشه هاست و می خواد باز هم بهشون آب بده. تیچر لورن براش توضیح می ده که اگه زیاد آب بخورن خراب می شن. می گه اوه. می ره جارو بر می داره که خاک هایی رو که ریخته بوده زمین جمع کنه. لوکاس هم خاک انداز می گیره براش. تیچر لورن می پرسه کی می خواد تی بکشه؟ تریستان داوطلب می شه.

بعد حلقه موسیقی دارن. یک خانومی میاد براشون به فرانسه و انگلیسی آواز می خونه و رنگ های چراغ ترافیک رو یادشون می ده با رقص و قر و قمیش.

ساعت یازده و نیم وقت ناهارشونه. ناهار لوبیای پخته و برنج دارن. سبزیجاتشون هویج و ذرته. دسر شکلات کارامل دارن. معلم ها یکی یک دونه ابر میدن دست بچه ها. سر هر میز یک سطل آب صابون می ذارن. بچه ها قبل از ناهار باید میزهاشون رو تمیز کنن.

من خداحافظی می کنم با دلی خوش از پول گزافی که آخر هر ماه باید بدم بابت مدرسه با کله ای پر از خاطرات کودکی خودم و دلی نگران برای چاهارتا کلاینت سرطانی در حال مرگم.


۲۱ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بسته پستی خوب من



برایت گفته ام دختر جان؟ به گمانم نه. فرصتی نشده هنوز تا برایت بگویم که جا مانده ام. تنها. نمی دانم جا ماندنم از کی شروع شد. شاید از روزی که مامان گفت نمی تواند بی آبرویی کثافت کاری های من را تحمل کند. کثافت کاری عمده ام عاشق شدن بود. اشتباهم این بود که جلوی همه آدم های با آبروی فامیل گفتم با کسی خوابیدن یک امضای احمقانه پای یک کاغذ مسخره نمی خواهد و بکارت احمقانه ترین حقه کثیفی است که دنیا به زن ها زده است. این حرف ها برای یک دختر بیست ساله در سیزده سال پیش آن هم در یک فامیل خیلی با آبرو گه زیادی خوردن بود. فامیل با آبرو ما را باهم دیده بودند. بازو در بازو. شاید جا ماندنم از همان روزی شروع شد که مامان شروع کرد به قایم کردن دختر سرکشَش از فامیل.

بعدتر دائم جا می ماندم. از همکارهایی که پشت سر هم همدیگر را می دریدند و من نمی دیدم. از کسانی که مرا می بوسیدند و نمی گذاشتند دخترانشان با من دوستی کنند و من نمی دیدم. چرا نمی دیدم دختر جان؟ چه ام بود که نمی دیدم؟

از همزبانانم جا ماندم. مردانی که فکر می کردند زنی که لباس باز می پوشد برای مورد تجاوز شدن می خارد. از زنانی که دوست دخترهای شوهرهای شان را مسئول گول خوردن شوهرها می دانستند و می گفتند این جنده ها هستند که مردها را خراب می کنند. از مادرانی که بچه های شان را می زدند. از همسایه هایی که سگ همسایه را با تفنگ ساچمه ای می زدند چون نجس است. از روشنفکرانی که دخترکان دنبال جهیزیه در بازار تهران را مسخره می کردند. از داوکینزی هایی که عشق به مادر شدن را جنایت می خواندند. از ضد نامجوهایی که به نامجو فحش خواهر و مادر می دادند. از نامجو دوستانی که به ضد نامجوها فحش خواهر و مادر می دادند. از فیلمساز جوانی فمینیستی که ما را دعوت کرد تا در مورد سوژه فیلم جدیدش با ما حرف بزند و هی به دختر چاق میز رو به خندید و لقمه های غذای دختر را شمرد و بیشتر خندید.

من یک روز احساس کردم خیلی جا مانده ام. تنهایی غریبی بود دختر جان. می فهمی؟ تاب نیاوردم. من آدم چشم بستن نیستم. آدم فکر مثبت کردن و نیمه پر را دیدن هم نیستم. این داستان فکر مثبت و خود تلقینی به نظرم کلاه غم انگیزی است که نمی توانم بر سر خودم بگذارم. فرار کردم.

می خواستم با این جمله شروع کنم که من دوستان خیلی کمی دارم. کمتر از تعداد انگشتان یک دست. یعنی راستش را بخواهی خیلی کمتر. از آن طرف جا مانده ام آینده ای ندارم با آن طرف. این طرف؟ گذشته ای ندارم با این طرف. می دانی دوست که می گویم یعنی چی؟ یعنی کسی که باهاش اینقدر راحت باشم که انگار لختم. بدون لایه های لباس. بدون ماسک های متعدد. بدون ترس از سو تفاهم از قضاوت شدن از بد فهمیده شدن. آخ که بد فهمیده شدن خیلی بدتر از نفهمیده شدن است دختر جان.

همه این ها را برای چه گفتم؟ برای این که بگویم تو یکی از اون دو سه تا انگشت هستی. خنده دار است که سه چاهار بار بیشتر ندیدمت. چه فرقی می کند ولی وقتی فکر می کنم سال هاست می شناسمت؟ امروز رفتم اداره پست بالاخره بسته ام رو گرفتم. الان تو لباس خواب آبی سکسی ام نشستم روی تخت کفش های نقره ای ام به پامه کیف خیلی خوشگلم هم بغل تخت کتاب ها و سی دی هام روی پاتختی و نامه هام روی شکمم. امروز با کیفم رفتم دنبال خونه. به نیت پیدا کردن یک خونه خوب که شاید تابستون پاشی بیای با هم توش چایی بخوریم.

حس خوبیه که بدونی کسی هست که باهاش جا نموندی. سر جاتی و خودتی و همه چی صاف و روانه. خوب مثل آب خنک خیلی صاف رودخانه.

پ.ن: سایز ممه ام رو برات ای میل می کنم. فک و فامیل با آبرو این جا رو می خونن.


۱۹ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

کودکی -۱



یک اتاق کوچک بود با شیشه های قدی رو به یک بالکن که با چند تا پله می رسید به یک حیاط کوچک. توی بالکن یک تاب سفید بود. توی حیاط دو تا باغچه مستطیل شکل کوچک. توی یکی از باغچه ها یک درخت بید بود. توی یکی بوته گوجه فرنگی و شاهی و تره و خیار

من و برادرها تو اون اتاق بود که بزرگ شدیم

تو اون اتاق بود که من ماشین جیپ اسباب بازیمو برداشتم یواشکی کلی راه رفتم و از یک خیابون گنده رد شدم تا رسیدم به اولین بقالی و بهش گفتم میخوام این ماشینو بفروشم تا به جاش آدامس بگیرم. یک آدامس هایی که تازه مد شده بود و دختر همسایه مون پزشو به برادر کوچیکه داده بود. برادر کوچیکه دلش خواسته بود. مامان گفته بود آشغاله من نمی خرم. شاید هم پول نداشت بره بخره. شاید هم حال نداشت. چه فرقی می کرد؟ برادره هنوز دلش آدامس می خواست.
آقای بقال تا منو دید گفت آآآ تو بچه فلانی هستی؟ از قیافه ات معلومه. یک دونه آدامس بهم داد. ماشینو نگرفت کلی نصیحت کرد که بچه تنها از خیابون رد نمی شه و به مامانت سلام برسون. بی انصاف نکرد بهم بگه که به مامانم خبرچینی می کنه که آمادگی داشته باشم.

آدامسو دادم به برادره. من قهرمان شده بودم. نمی دونستم آقای بقال فردا صبحش سر صف شیر ماجرا رو برای مامان تعریف می کنه. تا وقتی که بابا از ماموریت برگشت و به خاطر همه کارهای یواشکیم تنبیه اساسی شدم فکر می کردم قهرمانم.

تو همون خونه بود که فهمیدم به آدم بزرگ ها نمی شه اعتماد کرد. سر قضیه فروش ماشین برای آدامس به فهم و شعورشون شک کرده بودم ولی وقتی قضیه پری خانم پیش اومد دیگه مطمئن شدم.

پری خانم قمی چند تا خونه اون طرف تر خیاطی می کرد. بعدا که بزرگ شدم فهمیدم که کارش خوب بوده ولی قمی بوده و مذهبی و زن شهید. مامان اینا دوستش نداشتن زیاد چون زن شهید بوده و یک حرف هایی راجع بهش میزدن. یک روز عصر مامان گفت برو در خونه پری خانم قمی لباس منو بگیر بیار. من زنگ خونه شو زدم گفتم پری خانم قمی هستن؟ منو برد بالا. بهم آب میوه و پفک داد. پفک پلاستیکی با طعم نفت و از اون آب پرتقال ها که توی پرتقال های زرد/نارنجی پلاستیکی بودن و خیلی تلخ بودن. ازم پرسید چرا بهم میگی پری خانم قمی؟ گفتم چون اسمتونه دیگه
گفت کی گفته؟ گفتم مامان و خاله ام. کلی خندید و بهم یاد داد که هر آدمی مال یک شهریه ولی اون شهر اسمش نیست.
مثلا مگه من شادی تهرانی ام؟ نه که نیستم. چه خنده دار. باز هم بهم پفک داد. خوشمزه ترین پفک پلاستیکی و خوش طعم ترین آب پرتقال تلخ دنیا.

تپل و سفید و گوشتالو بود و بوی خورش قیمه و قورمه سبزی و بغل گرم مطمئن می داد

شب تو اون اتاق کوچک جنجالی بود که چرا من رفتم خونه پری خانم قمی.  من هر چی فکر می کردم که چرا نباید برم جایی که بهم پفک میدن به هیچ جوابی نمی رسیدم. مامان و خاله ها باز هم لباساشونو می دادن به پری خانم قمی بدوزه ولی دیگه منو نمی فرستادن بگیرمشون

من تو اون اتاق یاد گرفتم که آدم بزرگ ها دروغ گو و غیر قابل اعتمادن و همه حرفاشون ناحسابه. از اون مهم تر یاد گرفتم میشه حرف ناحساب آدم بزرگ ها رو یواشکی گوش نکرد و سر راه برگشتن از مدرسه مهمون بغل تپل و پفک های پری خانم قمی شد و صداشو هم در نیاورد.


۱۳ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بهاره آی بهاره گنا شدم دوباره*



اعتراف می کنم.
از گوشه اتاقم. از روی تختم که با ملافه نارنجی و بالش ها و بالشتک های نارنجی پوشیده شده. از مقرم روی تخت که سمت چپِ رو به حیاطِ تکیه داده به دو تا بالش گنده نارنجیه.

اعتراف می کنم که دیروز هم مثل خیلی از روزهای دیگه-گیرم کمی بیشتر- بی حال و کرخ و غمگین بودم. که دیروز روز آخر کارم بود. که بالاخره استعفا دادم. که زنگ زدم به همه خانواده هایی که باهاشون کار می کردم گفتم خداحافظ. که زار زار گریه کردم. که همکارهام صد دلار گیفت کارت کتاب فروشی بهم دادن. که ایجنسی ناهار بردم رستوران یونانی چون کباب گوسفند دوست دارم. که نتونستم غذا بخورم بس که باورم نمی شد که استعفا دادم.

بعد اومدم خونه. با چشم های پفی. آشپزخونه کثیف بود. حال نداشتم. ولش کردم به امان خودش. اومدم خوابیدم. خواب رویای فراموشی هاست. تو خواب رفتم پاریس. بوی خیابون های پاریس خوابم رو پر کرده بود. داشتیم کنار سن قدم می زدیم. صدای زنگ در می اومد. از جام بلند نشدم که خوابم خراب نشه. خراب شد. یارو چند بار زنگ زد رفت. من چند بار فحشش دادم. گفتم حتما از این پیروان جیزز کرایسته اومده من رو به راه راست هدایت کنه.

بیدار که شدم باید می رفتم دنبال پسرک. غذا هم نداشتیم. فکر کردم بیرون می خوریم. کالسکه اش رو تا کردم. در رو باز کردم کالسکه زیر بغل. هوا خیلی بهاری بود. دلم خواست ایران بودم. بازار تجریش. شاهی و تره می خریدم با نون بربری می رفتیم تو حیاط با برادرم نون و پنیر می خوردیم. دیگه حوصله نداشتم گریه کنم. دیدم یک چیزی چسبیده به صندوق پست که فردا بیا فلان اداره پست بسته داری. فکر کردم لابد اون یارو بوده که هی فحشش دادم.

بچه رو بردم پارک. سه تا بستنی خورد. شاه توت هندونه چیز کیک. همه جونش نوچ و چسبکی شد. راه رفتیم. رفتیم بالای سرسره جیغ کشیدیم اومدیم پایین. فکر کردم تو ایران می شه رفت بالای سرسره جیغ کشید اومد پایین بدون ترس از نگاه های مردم؟ رفتیم ساندویچی جو ساندویچ مرغ گرفتیم. به جو گفتم خیلی خوشحالم که ساندویچی باز کرده. گفتم من رو یاد خاطرات خوب زیادی می اندازه از یک ساندویچی تو مملکتمون به اسم فری کثافت. کثافت رو ترجمه نکردم. جو با لهجه غلیظ ایتالیایی با لحن شماتت باری گفت اسم ساندویچی باید راحت و کوتاه باشه. بعد هم یک چائو بلا بهمون گفت و رفت به زن خیلی چاق بعد از ما سرویس بده.

یادم باشه فردا برم پست بسته ام رو بگیرم. بشینم تا شب سر خودم رو با فرضیه های ممکن در مورد بسته و فرستنده اش و محتویاتش گرم کنم. شاید دلتنگی تهران و پاریس رو هل بده بیرون از این دل صاب مرده.

* این رو یک مرد خیلی نازنینی که نشد سه تا بهار بیشتر بشناسمش بهار که می شد به یاد بهارهای شیراز می خوند. گِنا یعنی دیوونه.


search