۸ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

Mirror Mirror Who Am I?



با خودش قرار گذاشته بود که دیگر برای هیچ نهاد/شرکت/موسسه ی دولتی یا خصوصی کار نکند. که بنشیند خانه و کتاب کودکان بنویسد و فیلم های مستند کوتاه بسازد و کتابی را که شهرداری شهر پیشنهاد نوشتنش را داده بود به جایی برساند و مشاوره خصوصی بدهد. از محل کار سابقش تماس گرفتند که برگرد و ما این قدر به حقوقت اضافه می کنیم برای یک پست بالاتر. آدم حریص می شود. فکر پس انداز دانشگاه بچه را می کند. فکر بیمه دندان پزشکی را می کند. دروغ چرا؟ فکر عنوان شغلی اش را می کند. خودش را گول می زند که در این پست جدید قدرت بیشتری خواهد داشت و سه هزار کار مفید خواهد کرد و شهر را کن فیکون خواهد کرد
همین می شود که صبح ساعت هفت از جا می پرد. بچه را صبحانه می دهد. روانه اش می کند با ساک غذا و لباس اضافه و کرم ضد آفتاب و چه و چه. سر کار چایی می خورد. سبز. سیاه. قهوه می خورد. با شکر. بدون شکر. ماست می خورد. میوه ای. هلو. با پروبایاتیک. ای میل می زند. ای میل می خواند. تلفن می زند. دختر پانزده ساله ای است که حامله شده. معتاد است. بچه را چه کنند؟ مادربزرگ بچه را نگه نمی دارد. کس دیگری را ندارد. بچه اف ای اس* خواهد داشت. به احتمال نود و نه در صد. دختر نوزده ساله ای است که حامله شده. می خواهد با دوست پسرش به مسافرت دور دنیا برود. مدل هیچ هایکی. علف بکشد و خوش باشد. بچه را چه کنند؟ خانواده ای در کار نیست. آدم ها تنهایند. تنهایی عریان. دخترک دوازده  ساله ای است. بلو جاب می دهد. پول موادش را می گیرد. مادرش هم. پسرک نه ساله ای است. خاله ی بیست و چند ساله اش دستمالی اش می کند. مادر دو بچه ای است. شوهرش کتکش می زند. پول نمی دهد. فرار کرده از شهر بغلی به این شهر. در خانه ی امن زنان است. مشاور خوب برای بچه هایش لازم است. برای خودش لازم تر. خانه ی دولتی می خواهند. پول و غذا. بعد از دویدن های بسیار بین سه طبقه و غصه و حرص و داد و بی داد- وقتی که جانش در آستانه ی تمام شدن است می رود دنبال پسرک

می خندد مرا که می بیند. دنیا روشن می شود. امن می شود. خوب می شود. می رویم خرید. شام درست می کنم. پسرک کف آشپزخانه سوپ درست می کند. لوبیا و نعناع و نمک در یک قابلمه پر از آب. کف آشپزخانه کم کم دریاچه ی آب نعنایی پر از لوبیا می شود. بستنی یخی درست می کنیم با آب گلابی و هلو. کتاب می خوانیم. ظرف می شوریم. شام می خوریم. حمام می رویم. می خوابد

برگشتن به کار خوب است. کاری که عاشقش هستی خوب است. به کار انداختن آن قسمتی از مغز که گذراندن بیشتر اوقات با بچه از کارش انداخته خوب است. به درد خوردن و پست و مقام و پول داشتن خوب است. ولی من ترجیحم این بود که پولدار باشم. بچه را بفرستم مدرسه بدون اینکه نگران پول مدرسه اش باشم. بروم دکترا و پست دکترا بخوانم. گاهی در این دانشگاه و آن کالج این کورس و آن کورس را درس بدهم. بنویسم. بخوانم. معاشرت کنم. تحقیق کنم و نگران پول دندانپزشک و شهریه دانشگاه بچه نباشم. دروغ چرا؟ آدم مچ خودش را می گیرد که ادعای فلان و بیسارش می شود ولی در رویاهایش یک خرده بورژوای محافظه کار بیشتر نیست


۴ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دو دنیا



مادر من به پای تلفن به بچه می گوید عزیز دلم عشقم دلم برایت تنگ شده است. بچه می گوید بیا اینجا. فکر میکند خب اگر دلت تنگ شده بیا اینجا دیگر

مادر من پای تلفن به بچه می گوید بیایم آنجا می خورمت. بچه با تعجب نگاه می کند و می گوید مامان اُوُرگ فانی. من بوف نیستم

برادر من به پای تلفن به بچه می گوید عاشقتم. بیایم وشگونت بگیرم؟ بچه با تعجب می گوید نو پیشگون. پیشگون کار بد. وای دایی مای پیشگون؟ (چرا دایی من را وشگون بگیرد؟)

من به مادرم می گویم با بچه باغبانی کردیم و باغچه را بیل زدیم و یک کرم در باغچه بود و بچه کرم را ناز کرد. مادرم جیغ می کشد که نه. وای. کرم؟ دست به کرم نزن. تلفن روی صدا پخش کن است. بچه می پرسد وای مامان بزرگ کرم نو دوست؟ وای مای کرم نو دست؟ من برای مامان بزرگ توضیح می دهم که کرم خوب است و ما فقط باید مواظب باشیم که محکم نازش نکنیم چون ممکن است آوچیز بشود. مامان بزرگ همچنان غر می زند که چرا بچه به کرم دست زده است

بچه دارد گریه می کند. بستنی می خواهد. رفتیم خرید و تصمیم گرفت با پولش ذرت بخرد که در خانه ذرت بو داده درست کنیم. گفتم خوب فکرهایش را بکند چون اگر ذرت بو داده بخرد پولی برای بستنی نمی ماند و بعدا پشیمان نشود. ذرت بو داده که تمام شد پشیمان شد و بستنی خواست. یادش آوردم که تصمیم خودش بوده و حالا باید پول هایش را جمع کند دوباره تا بتواند بستنی بخرد. گریه کرد که اَنینی می خواهد و پول ندارد و خیلی آپسِت است. مادرم همان موقع زنگ زد. پای تلفن بود که به پسرک گفتم اگر میخواهد گریه کند اشکالی ندارد چون می دانم که دلش گرفته ولی باید برود توی اتاقش و در را ببندد و اگر بخواهد من می توانم بغلش کنم ولی به هر حال بستنی در کار نیست. مادر من گفت تو را به خدا جانِ من به این بچه یک بستنی بده. من دلم کباب شد. مامان جان فدایت بشوم یک بستنی مگر چند است؟ من پولش را می دهم. مادر من یک ساعت پای تلفن کباب شد. حتی مدت ها بعد از اینکه پسرک داستان بستنی را فراموش کرده بود مامان بزرگش در حال کباب شدن بود

مادر من به بچه می گوید وقتی بیایم با هم می رویم خرید و هر چه بخواهی می خریم. بچه می گوید نو هِیلی هَرید. کم هَرید. یعنی که خیلی خرید نمی کنیم و کم خرید می کنیم. من همیشه به بچه می گویم چیزی را که لازم داریم می خریم. نه بیشتر

مادر من چند هفته پیش به بچه گفت شوشول طلای من. بچه هار هار خندید که مامان بزرگ فانی. مای دودول نو طلا. بعد شلوارش را کشید پایین و به دودولش نگاه کرد و پرسید مای دودول چی رنگی؟ گفتم رنگ بدن بچه جان

خاله ی من به من می گوید اون پدر سوخته را ببوس. من دارم پیاز خرد می کنم. تلفن روی بلند گو است. همیشه بهشان یاد آوری می کنم که تلفن روی بلند گو است و حواستان باشد. بچه می پرسد وای بابا سوخته؟
مادر من پای تلفن از اضاع مملکت غر می زند. می گوید کارمندان اداره خاله ام باید بروند اصفهان. خیلی از زن ها تصمیم گرفته اند کار را ول کنند و بشینند در خانه. که این کثافت ها از اول برنامه شان این بوده. دارم رانندگی می کنم. بلوتوث روشن است. به خانه که می رسیم بچه می گوید مامان اُوُرگ حرف بد زد. وای مامان اُوُرگ حرف بد زد؟ می گویم مامان بزرگ حرف بد نزد. ناراحت بود. هزار تا وایِ دیگر می پرسد
آدم به این چیزها فکر نمی کند. آدم اصلا این چیزها را بلد نیست حتی اگر در کتاب ها خوانده باشد



۲۳ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بزن تار و بزن تار

 
 
شنبه ها روزهای خوبی هستند. نه همیشه. ولی بیشتر وقت ها. در شنبه ها ما سعی می کنیم بدبختی های خودمان و مملکت مان را فراموش کنیم و خوش بگذرانیم. خوش گذرانی به شیوه یک انسان ده نشین بچه دار البته. حالا این لوییس که پریروزها باهاش قرار داشتم گفت بعد از ده سال به شهر ما آمده است و چقدر شهر شلوغ و پر ترافیک شده. گفتم تو دیگر از چه دهاتی می آیی که به اینجا می گویی شلوغ؟ گفت از یک ده شش هزار نفری. خب اینجا صد هزار نفر جمعیت دارد و لوییس حق داشت بترسد از این همه آدم و شلوغی. لوییس گفت یک ان جی او راه انداخته در پرو که به زن ها کمک می کند استقلال مالی پیدا کنند و من اگر یک زمانی خواستم میتوانم بروم با او در پرو کار کنم. گفتم دستت درد نکند و بهش فکر می کنم. حالا کی پا می شود برود پرو با یک بچه و کلی بدهی دانشگاه؟ اصلا چه مرگی داشتم این همه سال درس بخوانم که این همه بدهکار شوم؟ 
 
به هر حال با بدهی یا بی بدهی ما شنبه صبح ها سر فرصت تخم مرغ نیمرو می کنیم و می خوریم. بعد شال و کلاه می کنیم می رویم بازار کشاورزها. میوه ها و سبزی های ارگانیک بدون پِستی ساید می خریم و احساس حمایت از کشاورزهای منطقه و انسان سالم و باحال بودن می کنیم. با همه آدم های سالم و باحال شهر هم معاشرت می کنیم. یکی یک قهوه می گیریم و می شینیم سر میزهای چوبی پکیده بازار با هم در مورد سیاست های هارپر حرف می زنیم و بهش فحش می دهیم که دلمان خنک شوم. بیشتر وقت ها از اوضاع و احوال ایران سوال می کنند و من چس ناله ام تمامی ندارد. شلی امروز گفت به نظرش کار خوبی باشد که همه مان برویم جلوی شهرداری بنشینیم و روزه سیاسی بگیریم و روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی بیایند و از ما عکس و فیلم بگیرند و آبروی دولت فاکینگ ایران برود. ارین گفت آن ها به تخم شان هم نیست. البته در زبان انگلیسی نمی گویند به تخم شان هم نیست و می گویند دی دونت گیو اِ شت. ارین گفت باید کار بزرگ تری بکنیم. مثلا تظاهرات در تورنتو. من گفتم من خیلی خسته ام و می خواهم یک روز هفته لااقل یادم برود از چه گوری آمده ام و لطفا ولم کنید بابا. این را مامانم همیشه می گوید. از چه گوری آمده ام را. یک چیزهای خنده دار دیگری هم می گوید. مثلا به ا.ن می گوید تون به تون شده. من نمی دانم معنی تون به تون چیست ولی می دانم مامان هر وقت خیلی عصبانی باشد این را می گوید. گاهی هم می گوید دیوث. این بدترین حرفی است که مامانم در همه زندگیش زده
 
بعد ما ناهارمان را از همان بازار می خریم. بابا غانوش و سموسه خیلی تند اتیوپیایی. می آییم خانه و خریدها را جا به جا می کنیم. بعد می خوابیم. از خواب که بیدار می شویم ناهار را برمیداریم. توپ فوتبال و بساط هاکی بچه را برمی داریم. آب و صابون و لباس اضافه برای بچه برمی داریم. می رویم به زمین چمن دانشگاه شهر. بچه و مرد هاکی و فوتبال بازی می کنند و من روی نیمکت زیر درخت گنده دراز می کشم و کتاب می خوانم. بس که تنبلم و حال دویدن ندارم. همیشه بهانه ام این است که خیلی کار می کنم توی خانه و بیرون خانه و خسته ام و اهن و اوهون. ولی واقعیتش این است که دلم پر می زند برای آن یک ساعتی که برای خودم و فقط برای خودم دارم
 
امروز دو تا سنجاب هی از درخت بالا و پایین می رفتند. آن هم وقتی که من داشتم یک بخش مهم کتاب راجع به روند شکل گیری سلول های مغز انسان تا سن هفت سالگی را میخواندم. هر بار که این چیزها را میخوانم می شاشم به خودم که انگشت هم توی دماغم بکنم یک جوری روی سلول های مغز این بچه اثر می گذارد. باید حواسم جمع باشد که انگشتم را تا کجا توی دماغم بکنم. خیلی هم باید جمع باشد. وقتی رسیدم به جایی که می گفت شاد و راضی بودن والدین فلان و بیسار تاثیر را دارد بر فلان جاهای بچه یک بچه آهویی از پشت بوته چند متر آن طرف تر برایم یک صدایی در آورد. بعد دیگر دلم نخواست کتاب بخوانم. خواستم به این فکر کنم که چند نفر تا به حال زیر این درخت نشسته اند یا خوابیده اند یا غذا خورده اند و به آهوها و سنجاب ها نگاه کرده اند و حالا مرده اند؟ باید یک کاری بکنم که وقتی مردم بچه ام خیلی غصه نخورد
 
یک کمی آهنگ های آی پاد را بالا پایین کردم. بعد از دو سال تازه از کمد درش آوردم و دیدم در سفرمان به ایران یک انسانی با سلیقه ی خیلی عجیب از حبیب تا اشلی سیمپسون تا آغاسی و هایده و گل های رنگارنگ رویش گذاشته. مانده ام معطل که چه خاکی به سرش بکنم. یک هایده پیدا کردم که می خواند بزن تار و بزن تار و دلم از دنیا گرفته و این ها. بچه هاکی و فوتبالش تمام شد و آمد اعلام کرد که هَسته شده و دست هایش پَفیف شده و من دست هایش را بشورم لطفا. بعد گفت وای دل خانوم آوچیز شد؟ گفتم بچه جان آدم بزرگ ها دلشان گاهی آوچیز می شود و بعد خوب می شود. گفت مای هنوز بیبی. گاهی دلم می خواهد همیشه بچه بماند و بزرگ نشود که دلش آوچیز بشود و بشیند در پارک دلم از دنیا گرفته ی سگ مصب گوش کند
 
انی می گوید تو کون خل هستی که دنبال بدبختی می روی. کارت را عوض کن. برو بار تندری چیزی شو. مامان بزرگ من از آمریکا که برگشته بود میگفت خاله ات یک کارگر دارد اسمش انی است. بعد می گفت انی مثل همین گهی خودمان. ولی من کارم را دوست دارم. دردهای آدم ها رو بو می کنم و زخم هایشان را لیس می زنم. گاهی بهتر می شوند گاهی نه. همین که آدم بداند که کسی با زبان آماده هست که زخمش را لیس بزند حال آدم را بهتر می کند. حالا اصلا چه کسی بار تندر کان گنده تنبل می خواهد؟
 
بعد از هاکی و فوتبال می آییم به خانه. مردها دوش می گیرند و من دور خودم و خانه می چرخم. بعد هم می رویم خانه کسی پلاس می شویم برای چایی. یا زنگ می زنیم کسی بیاید به خانه مان برای چایی. شام سالاد می خوریم به بچه سیب زمینی پخته یا نان و پنیر می دهیم و می خوابانیمش. بعد هم شاید زنگ زدیم کسی آمد با هم عرق خوری کردیم. قبل از عرق خوری چک و چانه می زنیم که فردا چه کسی ساعت هفت صبح پا شود و بچه را بگیرد که آن یکی تا هشت بخوابد. این هم از آن چیزهای کوچک بی اهمیتی است که آدم قبل از زاییدن بهش فکر نمی کند. عرق خوری شنبه شب ها را می گویم که یک شنبه صبحش باید کفاره اش را پس بدهی ولی به هر حال شنبه ها روزهای خوبی هستند. نه همیشه ولی بیشتر وقت ها




 

۱۵ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

Note to Self



می گویند از زمانی که بچه در شکم مادر است تا شش هفت سالگی اش مخصوصا- صداها و بوها و تصویرها و نوازش ها و همه چیز و همه چیز در سلول های مغزش خاطره می شود. و این خاطره ها آنقدر دور و ته نشین شده هستند که شاید با عمیق ترین هیپنوتیزم ها هم به یاد آورده نشوند ولی همین ها هستند که به شخصیت ما شکل می دهند. همین خاطره های بسیار دور هستند که بعضی ها را همیشه نگران بعضی ها را همیشه خوشحال بعضی ها را وسواسی یا عصبی یا پرخاشگر یا هر طور دیگری می سازند. باز هم می گویند که این روند تا بیست و یکی دو سالگی ادامه دارد و بعد از آن انسان ساخته شده. تمام و کمال
 
چند شب پیش- نیمه شبی به وقت اینجا و صبح زودی به وقت ایران داشتم با یکی از اهالی گودر چت می کردم. حرف زدیم در مورد ماجراهای سال پیش. بعد کمی در مورد علایم و حالت هایمان حرف زدیم. مثل هم بودیم. حتی کارهایی که برای بهتر شدن حالمان می کنیم شبیه بود. ویتامین بی. کم کردن مصرف گوشت قرمز. قلپ قلپ آب خوردن. این مدت با هر کسی حرف زدم فکر کردم چقدر شبیه. چقدر مثل هم هستیم. یک ملت آسیب دیده ایم. هر جای دنیا که باشیم
خیلی فکر می کنم به کسانی که کتک خورده اند. که دیده اند این درجه از وحشیگری را. که بازداشت شده اند حتی برای چند ساعت. فکر می کنم اگر آنجا بودم گروه برگذار می کردم. دوره های تراپی می گذاشتم. برای همه مان. تو و او و آن ها و خودم. هر زخمی زخم های دیگر را انگولک می کند. بازشان می کند. چرک خشک شده شان را دوباره عفونی می کند. این خاصیت تراماست. ما ملتی هستیم با یک دنیا زخم. از بچگی هامان تا همین الان
 من سیستم های دفاعی مردم را از روی شوخی هایشان- جک های شان- مطالبی که همخوان می کنند- چیزهایی که می نویسند- کامنت هایی که می گذارند- از سفیدی های لابه لای نوشته هاشان و سکوت شان نگاه می کنم. شباهت گذشته های مان را می بینم. شباهت پدرها و مادرها و مدرسه های مان. تمایل مان به گذشتن از روی حس های مان

باید حرف بزنیم. باید نسلی بشویم که زخم ها را باز می کنیم و چرک شان را با نیشتر بیرون می کشیم. تا تمام شود. تا دیگر نترساندمان. باید تمرین حرف زدن از احساساتمان بکنیم. بدون گریز به طنز و تحقیر. بدون پوشیدن نقاب بی تفاوتی. بدون به میان کشیدن داستان کارما و قسمت و دست خدا. حس ها. حس های خالص ناب
باید از تحقیرها و کتک ها و بمب ها و آژیرها و اعدام شده های مان و دادهای پدرهایمان و شیون های مادرهایمان و دستی که پستان مان را در اتوبوس چلاند و بدن های بی صورتی که در رویاهایمان همخوابه شان می شویم و لحظه هایی که وسوسه همه چیز را ول کردن افتاده بوده به جانمان و شب های بی خوابی که از بچه دار شدن به گه خوردن افتاده بودیم و لحظه هایی که دلمان خواسته فلان کس را بکشیم. باید بنویسیم و نترسیم از عریان شدن
باید دوباره صفر ساله شویم. خیلی چیزها را به یاد بیاوریم. بهشان لبخند بزنیم لگدشان بزنیم جرشان بدهیم بوس شان کنیم و بعد پاک شان کنیم
بعد کم کم بزرگ شویم تا شش سالگی و بیست سالگی. آن جور که حق هر بچه ای است
 

۱۰ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

we were not in the garden from day one

 
 
قسمت اول

مشکل در باغ نبودن در خانواده ما ارثی است. خدا بیامرز پدرم در باغ نبود. البته نه به شدت زن و فرزندانش ولی خب همین دور از باغ بودن چند باری کار دستش داد اساسی. پول هایمان را خوردند و بردند و به لطف خوش فکری اش هر بار اوضاع را جمع و جور کرد تا روزی که در سن چهل و دو سالگی مرد. 
بعد نوبت مادرمان شد که اصلا در باغ نبود. هر چه بود و نبود به باد رفت. مادر بیرون باغ ما که رفت چیزها را پس بگیرد چند تا قاضی و رییس کلانتری بودند که خواستند صیغه اش کنند تا امضا کنند که پول هایمان را پس بگیریم. خوشگلکی بود مادر در آن روزها. جوان و سفید و بور و مور با یک پرده گوشت دلنشین. صیغه نشد و فحش داد و همه چیز رفت.
بعد برادر کوچک بود و من که در گیج و گولی دست هم را از پشت بسته بودیم. پدر که زنده بود به من می گفت جای تو اینجا نیست. می خورندت. من دلم می خواست فکر کنم منظورش این است که خوشگل هستم که خورده می شوم ولی او می گفت اینجا زن باید گرگ باشد و حتی اگر هم گرگ باشد حقش را میخورند چه برسد به تو که بره ای. بعد هم همیشه پس کله ام را ناز می کرد و می گفت کاش بره بودی. گوساله ای و هار هار می خندید. بعد من محکم چند تا مشت بهش می زدم. او هم می گفت دروغ که نمی گویم آخ آخ نزن پدرسگ. 
برادر کوچک چند صد باری کلاه سرش رفت و گول خورد و دلش شکست با همه دانشش دائم بی کار می شد چون روابط نداشت و بلد نبود یکی از آن ها باشد و تحمل نمی کرد بعضی چیزها را و هی زنگ زد به من و گفت دور باید از این خاک غریب ولی نشد که دور بشود. مرد در سن بیست و هفت سالگی.
من فرار کردم و جان به در بردم. آمدم قاتی کسانی که هیچ کدام در باغ نیستند. یا شاید هم همه با در هم در یک باغ هستیم. خدا می داند. خنده شان معلوم است و عصبانیت شان معلوم است. دوستت دارند معلوم است و ازت متنفرند معلوم است و با تقریب خوبی زندگی برای گیج و گول هایی امثال من امن و امان است. پولمان را نمی خورند و دلمان را نمی شکنند و دروغ بهمان نمی گویند و به هم و به قانون اعتماد داریم و احساس می کنیم رستگار شده ایم.
برادر بزرگ اما هنوز آنجاست. او هم به مانند بقیه اعضای خانواده با شدت و حدت فرسنگ ها دور از باغ حیران ایستاده و به باغ وحش داخل باغ نگاه می کند.

قسمت دوم

ما دو سال پیش تصمیم گرفتیم خانه مان را در ایران بدهیم اجاره. خانه بزرگ است و در جای خوب شهر بنا به تعریف خوب در تهران. دو هفته وقت داشتیم در ایران و قیمت خانه بالا بود و کسی نبود اجاره اش کند. یک آقایی آمد که برادر فلان ورزشکار معروف است و عاشق خانه شده. من- ملقب به گیج اعظم- از زمان مهاجرت به بعد بسیار بدبین شده ام. این البته یک اعتراف است- گفتم نه. خانه به برادر فلانی نمی دهیم که برادر فلانی همانا اوضاعش خراب است. در جواب چرای مرد و برادر جوابی نداشتم جز چیزی که این جایی ها بهش می گویند گات فیلینگ. ولی آیا چه کسی گات فیلینگ یک آدم بیرون باغِ شدیدا پارانویا را جدی می گیرد؟ خانه اجاره رفت به برادر فلانی. پارسال که ایران بودیم برادر فلانی ما را دعوت کرد به خانه. خانه غرق در رنگ زرد و صورتی بود با صندلی های عظیم و سیصد و پنجاه ساعت آبی و سبز و صورتی آویخته به دیوار. من پسرک را شیر دادم و روی صندلی های ناراحت زرد کمر درد گرفتم. خانم خانه گفت واااای چرا شیر می دهی؟ سینه ات خراب می شود. بعد مرا برد به اتاق و گفت سینه هایش را عمل کرده و من اگر دکتر خوب می خواهم به من معرفی می کند و حیف پستان انسان که آویزان شود و بچه اش یک هفته شیر خورده و بعد به همه گفته که شیرش خشک شده و رفته عمل کرده و خلاص. بعد ممه هایش را به من نشان داد و رفت. من از خانه زرد و صورتی آمدم بیرون با گات فیلینگی نگران.

قسمت سوم

بابای خانم ممه عمل کرده که می شود پدر زن برادر آقای فلانی- می دانید که در ایران روابط بسیار مهم هستند و من باید حتما ربط همه آدم های این داستان را به آقای ورزشکار مشخص کنم- به مرد و برادر بزرگ پیشنهاد شراکت می دهد. من مانند ترقه از جایم می پرم که نه. کار در ایران اشتباه است و بیزینس در ایران ارتباط می خواهد و کثیف است. دلایلم قانع کننده نیستند. پدر زن برادر آقای فلانی زن و بچه دارد و دوست دخترهای جوان دارد و نماز می خواند و عرق می خورد. من می گویم با آدمی که این مدلی است نباید کار کرد. هار هار به من می خندند که در ایران همه این مدلی هستند و تو زیادی درس های علوم اجتماعی خوانده ای و در یوتوپیا زندگی می کنی و حقا که همان گوساله ای هستی که بودی و حتی تبدیل به گاو هم نشده ای.

قسمت چهارم

دو سال گذشته. پول ما خورده شده. خانه مان هنوز زرد و صورتی است. پدر زن برادر آقای فلانی می گوید پولتان را پس می دهم. نمی دهد. می دانیم. می خواهند به زور پول را ازش پس بگیرند. آن را در قسمت دیگری می نویسم. برای دوست کانادایی ام آن قسمت بعدی را که هنوز اینجا ننوشته ام تعریف کردم. گفت انگار فیلمی می بیند از مافیای چین یا حتی بدتر کارتل های مواد مخدر مثلت طلایی. دردم آمد. راست می گفت. اوضاع در ایران به همین بدی است. با درد یا بی درد.

قسمت پنجم

خوشحالم که اینجا هستم.

قسمت ششم را بعدا خواهم نوشت



search