۲ خرداد ۱۳۹۱

بدون عنوان

 
 
نه اینکه نخواهم بنویسم. توانش را ندارم. نوشتن به گمانم کمی- حداقل کمی- آرامش ذهن می خواهد. ذهن من بسیار مشغول است. بسیار بسیار. شب ها به جای حرف زدن مسج تلفنی می دهم یا نهایتا از گلویم صدایی مثل گوساله در می آورم. دهنم برای باز شدن و حرف زدن خیلی خسته است. همه ی روز حرف می زنم. بعد در خانه با بچه حرف می زنم. ساعت هشت و نیم که بچه می خوابد انکار همه ی دنیا مال من می شود. همه ی سکوت دنیا. تلفن ها قطع می شوند. چراغ ها کم نور می شوند. چایی آماده می شود و من دهانم بسته می شود. شب زمان من است. حتی اگر هنوز باید لباس ها رو بریزم توی ماشین و بعد توی خشک کن. حتی اگر باید تای شان کنم و بچینمشان در کمدها. حتی اگر باید توالت را بشورم و غذای فردای خودم و بچه را ببندم. حتی اگر باید لباس اتو کنم و ظرف ها را بچینم توی ماشین یا ظرف های خشک شده را در بیاورم. می دانید؟ مهم این است که مجبور نیستم دهنم را باز کنم. چون وقتی دهنم مجبور به باز شدن نباشد مغزم هم می تواند در حالت نیمه تعطیل لباس بشورد و بسابد و بمالد و ساک غذا ببندد. من با ماشین لباس شویی حرفی ندارم که بزنم جز گاهی که بهش می گویم خاک بر سرت باز خوب نشستی که. گاهی حتی همان را هم نمی گویم. چنان نگاه تحقر آمیزی بهش می اندازم که خودش خجالت بکشد. ساعت هشت و نیم به بعد همه چیز باید چیزهایی باشند که به مغز و روح نیازی ندارند. مغز و روح من در طول روز بارها با اره سابیده می شوند و گاهی دقیقه ها و ساعت دردشان می آید و فکر می کنند و تقلا می کنند و حرف می زنند و حس می کنند. حس کردن خسته کننده ترین کار دنیاست. آدم بعد از یک ساعت حس کردن دلش می خواهد برود یک ساعت بخوابد یا حتی گریه کند یا مست کند یا سیگار بکشد یا یک شلغم سفید تپل خوشحال باشد
ساعت هشت و نیم به بعد ای میل هم جواب نمی دهم. معمولا. ای میل هم نمی زنم. دری وری؟ فراوان می گویم. مسج های صد من یک غاز؟ فراوان می فرستم. گفتم که. هر فعالیتی که به قلب و روح احتیاج نداشته باشد
 
با دوست همکارم از خستگی روح می گفتیم و این که گاهی خستگی را با خودمان به خانه می بریم و سر بچه های مان خالی می کنیم. بعد کمی بیشتر در موردش حرف زدیم. چه موقعی خستگی بیشتر روی تعامل مان با بچه های مان تاثیر منفی می گذارد؟ بعضی وقت ها خسته ایم ولی انگار خیلی انرژی داریم. بعضی وقت ها بی حوصله و کلافه ایم. انگار حال بچه را نداشته باشیم. انگار پس ذهنمان فکر کنیم همه ی زندگی مان شده بچه و کار. پس من چه؟ بعد به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. هر دوی مان هم زمان ناگهان فهمیده بودیم مادر بودن وقتی کار خسته کننده ای می شود که ما خودمان مادر هایمان را احتیاج داریم. که احتیاج داریم کسی بگوید بیا بچه جانم بیا من از تو مواظبت می کنم من از همه چیز مواظبت می کنم تو برو خوش باش. من و دوستم خندیدیم و فهمیدیم که حتی وقتی بچه نداشتیم حتی وقتی بچه بودیم کسی نبود که به ما بگوید عزیزم نگران نباش دنیا جای امنی است چون من اینجا هستم که از تو مواظبت کنم. ولی خب حالا ما آدم های سی و سه ساله و سی و پنج ساله یی هستیم که باید حواسمان باشد این ها را به بچه های مان بگوییم چون می دانیم و می توانیم
 
بعدش با هم چایی خوردیم و بچه ها در حیات با هم بازی کردند
 
 
 
 

search