۱۳ بهمن ۱۳۹۰

هر کی به نوعی



امشب که داشتم به ماجراهای امروز فکر می کردم دیدم تقصیر خودمه. به قول عمه خانم خودم ته ام باد می ده. یک حالتی دارم که الکی هی می گم بله بله من می کنم. من هستم. من می برم. من میارم. بیایید. برید. من می نویسم. من می پزم. باشه باشه. قول می دم
خب آخه چرا؟ چرا نباید بتونم فکر کنم که عزیزم زن خرس گنده تو فقط یک نفری. خسته می شی. نمی تونی. زیرش می زایی. اصلا چرا باید همیشه اولش فکر کنم می تونم بابا جون اینکه کاری نداره و وقتی با سر رفتم توش بفهمم که هولی شت. باز غلط اضافه کردم
مثلا همین امروز صبح باید می رفتم یک شهر دیگه که یک مادری رو ببنیم که یک ماه پیش بچه اش رو داده به همسایه که چند ساعت نگه داره و رفته گم و گور شده. این کیس سختی بود که دو ماه پیش به تیم ما داده شده و وقتی سوپروایزر تیم پرسید کی این کیس رو می خواد همه گفتند نه و من فکر کردم حالا اسکیتزوفرنی داره که داشته باشه. من می تونم. و گفتم بدتش به من
بعد حالا همش فکر می کنم خب چرا؟ چرا واقعا باید به خودم این همه فشار بیارم؟ حالا اگه من نگیرمش یکی دیگه بالاخره پیدا می شه باهاش کار کنه یا نکنه توهم آدم باحال همه فن حریف بودن دارم؟ 
چند وقت پیش با معلم بچه حرف زده بودم که دلم می خواد بچه ام در مورد بچه های کشورهای دیگه و شرایط زندگی توی کشورهای دیگه یاد بگیره. دلم می خواد یاد بگیره مسئولیت اجتماعی یعنی چی و این حرف ها. بعد معلمش یک تکه از روزنامه رو بریده بود که در مورد بچه های یک دهی توی تایلنده که برای اینکه به مدرسه برسن باید از روی یک پل شکسته رد بشن و خطرناکه چون رودخونه ی زیرش پر از تمساحه و قرار شده بود بچه ها بیان به مامان باباها بگن و مامان باباها کمک مالی بکنن به پروژه و بعد هم پول رو بفرستند صلیب سرخ. من هم شور برم داشت ای میل زدم به معلمش که من بچه رو می برم سرکارم یک روز. یک قوطی بده دستش با بریده ی روزنامه که برای همکارهای من توضیح بده چرا داره پول جمع می کنه که اون ها کمک کنن. امروز بچه با یک جعبه ی کفش که روش سوراخ شده و بریده ی روزنامه روش چسبیده اومده خونه. این هم یک کار اضافه به همه ی کارهای دیگه
 
فردا شب ددلاین یک تحقیقه که باید بنویسم برای درسی که دارم می خونم. بله باز هم دارم درس می خونم. فکر کردم راحته کاری نداره. حالا هر شب ساعت نه و ده که می شینم سرش چشم هام رو هم باز نمی تونم نگه دارم. واقعا برای چی ثبت نام کردم برای این دوره؟ چون دلم می خواست بیشتر یاد بگیرم چطور با آدم هایی که حس معنی رو توی زندگی شون از دست دادن کار کنم
 
این وسط باید گزارش/استشهاد کارم با مادری که اون بالا گفتم رو هم بنویسم برای دادگاه و از اون جایی که حالت نخود هر آش رو دارم عضو یک حزب سیاسی هستم که بسیار دوست شون دارم و حالا نزدیک انتخابات داخلی شون ئه و من چون عضو هستم باید برای انتخابات فعالیت کنم و مناظره های تلویزیونی شون رو ببینم و غیره و ذالک
 
تا یادم نرفته بگم که عضو اتحادیه ی سرکارمون هم هستم. به این معنی که اگه کسی از کارمندا احساس کرد داره از طرف رییس روسا مورد ظلم و ستم و نابراری قرار می گیره میاد به من گزارش می ده من می رم تحقیق و بررسی که چه خبره و با طرفین حرف می زنم و این قدر ماجرا رو دنبال می کنم تا مشکل برطرف شه. حالا چرا عضو شدم؟ چون احساس نجات دادن دنیا بهم دست می ده هر چند وقت یک بار. بعد امروز عصر جلسه ی ماهانه مون بود توی یک بار توی داون تاون. خیلی صحبت کردیم. آبجو خوردیم و توی رویاهامون دنیا رو نجات دادیم. دولت محافظه کار رو زیر دست و پاهامون له کردیم. همه ی بچه های دنیا رو خوشحال کردیم شکم هاشون رو سیر کردیم و بهشون خانواده های خوب خوشحال دادیم. سرطان رو از دنیا محو کردیم و همه ی کورپوریشن های فاسد گندیده رو روانه ی زباله دان تاریخ کردیم. همه ی زندانی های سیاسی رو نجات دادیم و همه ی خانواده ی عزیز از دست داده رو بغل کردیم و گفتیم آخ که چقدر غمتون سنگینه. بعد که آب جوهامون تموم شد گفتیم ای بابا این دنیا پکیده است و ما هم هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم. بعد با نا امیدی خیلی زیادی گاز دادیم رفتیم خونه هامون
 
حالا این وسط من نمی فهمم چرا باید برای خودم این همه کار بتراشم؟ فکر کنم یک ور دلم می دونه که هیچ غلطی نمی تونه برای این دنیا بکنه اون ور دلم ولی حرف حالیش نیست. هی می خواد زیادتر از دهنش لقمه برداره. برای همین هم همیشه دور دهن دلم زخم و زیلی ئه. چون توهم بزرگ بودن داره در صورتی که تنها یک دهن کوچک خسته است توی یک نصفه دل کوچک
 
 

search