۵ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

۳ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

what lies beneath



 
 
پانزده شانزده سال پیش بود. تابستان. هوا گرم بود. یادم هست که خیلی گرمم بود. یادم هست که آن موقع ها فکر نمی کردم حجاب اجباری جزو غمگین ترین و مسخره ترین چیزهای دنیاست. لابد چون بهش عادت کرده بودم یا شاید چون یاد گرفته بودم با روسری هم دیده شوم مثلا موهای بلندم را از زیر روسری بیرون بگذارم یا آرایش کنم یا از این کارها. الان که فکر می کنم می بینم باید یک تحقیق انجام بدهند روی وضعیت سلامت روان زن های ممالک اسلامی با حجاب اجباری. به هر حال آن روز گرم تابستان من داشتم می رفتم از بقالی دو کوچه آن ورتر برای لام لام پفک بخرم. لام لام مامان بزرگ پفکی من بود که عاشقش بودم و چند سال پیش در یکی از روزهای عید وقتی من صدها هزار کیلومتر دور از او داشتم درس می خواندم که نمره ی ای مثبت بگیرم که خدا می داند چه بشود مرد. لام لام خیلی دوست داشت قبل از مرگش من را ببیند و من خیلی دوست داشتم لام لام را ببینم ولی نشد چون من سال هاست دارم یک کارهایی می کنم که منتظرم تمام شوند تا من بتوانم کارهایی را واقعا دوست دارم بکنم تا واقعا خوشحال باشم. این  وضعیت این قدر ادامه پیدا کرده که الان گه گیجه گرفته ام که بالاخره چه کارهایی را واقعا دوست دارم و آیا باید تا آخر عمرم هی منتظر باشم و حساب کتاب کنم و بعد هم بمیرم؟ 
 
داشتم می پیچیدم توی کوچه ی بقالی  که دیدمشان. داشتند می دویدند. پسر جلو و دختر عقب. پسر پرید توی بقالی رو به دختر داد زد که برو توی این ماشین برو توی این ماشین. دختر بیچاره و ترسان بود. به رنگ سفید روح مانند. من حیران. دقیقا یادم نمی آید چه فکری کردم و آیا اصلا فکر کردم یا غریزه بود ولی در ماشین را باز کردم. پرید تو. گفت خانوم تو رو خدا برو. برو
 
رفتم. گفت کمیته دنبالشان کرده بود. یادم نمی آید چه چیزهای دیگری گفت. نگران پسره بود که نگیرندش. جلوی یک مدرسه ی ابتدایی در یکی از کوچه های اطراف پارک کردم. نمی دانم سه ثانیه طول کشید یا سی ثانیه یا سه دقیقه. روسری گل منگلیش را با روسری مشکی خودم عوض کردم. خودم مقنعه ام را که صبح در دانشگاه سرم بود و به محض بیرون از دانشگاه درآورده بودم که زلف هام را افشان بکنم بریزم رو شانه هام بلرزانم قلب ملت رو با دو تا چشم سیام سرم کردم کتاب زبان دانشگاه را دادم دستش گفتم اسمت رویاست دخترخاله ایم خانه مان همین کوچه بغلی است داریم می ریم خانه ی مادربزرگ مان فلان محله. تو حرف نزن اگر آمدند. می خواستم از محله مان بیایم بیرون. پاهایم روی گاز و ترمز می لرزیدند. رسیدند. از جلوی مان سر در آوردند. یادم هست داشتم از ترس می مردم. یادم هست پرسیدند یک دختر پسر فراری ندیدید اینجا؟ یادم هست گفتم ما تازه از خانه بیرون آمدیم. یادم هست دختر خیلی خوب نقش بازی کرد. یادم هست وقتی رفتند دلم می خواست ماشین را نگه دارم بالا بیاورم. دختره گفت پس نگرفتندش و خواست ببرمش دم همان بقالی. زانوهایم دیگر زانوهای من نبودند. گاز و ترمز و کلاژ از زیر پاهایم در می رفتند. برای مدتی که مثل ابدیت بودیم در خیابان ها چرخیدیم و بعد برگشتیم بقالی علی آقا. گفت پسر را کرده توی انباری گفت که خیلی ترسیده و مگر چه گناهی کردند این دو جوان که پسرعمو دختر عمو هم هستند و حالا پول ندارند عروسی بگیرند و به هر حال عقدشان در آسمان ها بسته شده؟ پسر برای علی آقای خوش دل خوش لهجه خالی های زیادی بسته بود به گمانم.  به هر حال پسر به علی آقا گفته بود اگر نامزدش آمد بهش بگوید که نگران نباشد و پسر می رود خانه. از دختر پرسیدم می خواهد برسانمش. گفت نه خانم مرسی. روسری اش را عوض کرد هزار و سیصد و بیست بار تشکر کرد و رفت. هنوز هم که فکر می کنم می بینم هیچ آدمی برای هیچ چیزی نباید این طور تحقیر و خوار و خفیف بشود. برای هیچ چیزی. دختر که رفت دیدم اسمش را هم نپرسیدم ولی حس ترس و وحشت و بی چارگی و تحقیر خودم و آن دختر با من ماند که ماند
 
از علی آقا برای لام لام پفک و تی تاپ خریدم و رفتم پیشش
 
چقدر دلم برای لام لام تنگ شده. اگر بود چقدر برایش حرف داشتم
 
 
 
    

search