۵ خرداد ۱۳۹۲

همه ی قاب های من



فکر کردم این آخر هفته بگویم گور بابای کار بسکه دو هفته ی پیش روزی ده دوازده ساعت کار کردم. شنبه صبح به بچه گفتم پاشو برویم بازار کشاورزها. گفت نمی آیم. گفتم خب سیب و سبزیجات نداریم. گفت می خواهم بمانم خانه بازی کنم. گفتم آپشن نداری. با هم می رویم. غر زد. گفت فاین وات اور. گفتم می روی توی اتاقت و به حرف زدنت فکر می کنی. آماده بودی در مورش حرف بزنیم می آیی بیرون. گریه کنان رفت توی اتاقش. ساعت شده بود یازده. بازار دوازده می بست. بعد از دو دقیقه گفت آماده ام. آمد بیرون با اخم گفت ساری. بغلش کردم گفتم ساری نمی خواهم. می خواهم با هم حرف بزنیم ببینیم کجا همدیگر را ناراحت کردیم. گفت نمی خواهم حرف بزنم با تو. اندازه ی سایز یک مورچه دوستت دارم. گفتم خب باشد هر وقت آماده بودی حالا بریم سوار ماشین بشویم. بعد بند کفشش بسته نمی شد و تنبانش بالا نمی آمد و خیلی تشنه بود و جیش داشت و همه ی این اتفاق ها داشت پشت سر هم می افتاد که ما سوار ماشین نشویم. سرش داد زدم که تا سه می شمرم و تو بیرون در ایستاده ای. عصبانی بودم. همان لحظه توی سرم داشتم به خودم می گفتم نباید عصبانی می شدی. باید خونسرد ولی قاطع می گفتی تا سه می شمرم و هزار تا چیز دیگر توی سرم می آمد و می رفت. بیشترش فحش بود به خودم و خانه ی کثیف و کار زیاد و استرس روانی کار و دست تنهایی و بدبختی. این ها چیزهایی است که قبل از پریود به ذهن خیلی زن ها می آید. یک جور بدبختی و عصبانیت مطلق مربوط به هورمون های لعنتی. بچه همین طور که مفش را بالا می کشید سوار ماشین شد. توی راه حرف نزدیم. وقتی رسیدیم به مارکت دستم را گرفت و گفت مسابقه ی دو بدهیم. مسابقه دادیم. بعد گفت بیا یک کار کریزی (دیوانه) بکنیم. کارهای دیوانه اش را با من می کند. گفتم بکنیم. گفت everybody dance now می خواند و با هم برقصیم. توی پیاده رو رقصیدیم کمی. بعد خرید کردیم. خواست برای خودش آب پرتقال تازه بخرد. شیشه ی بزرگش چاهار دلار بود. با نگرانی پول هایش را از جیبش در آورد و شمرد. با هم آب پرتقال و مافین و چیپس و هوموس خوردیم. یک زن و مرد مسنی رو به روی مان نشسته بودند. زن گفت لذت می برد به ما نگاه می کند. فکر کردم تصویر آدم ها مخصوصا با بچه ها ی شان از صبح تا شب در هزار قاب می رود. در هر لحظه آدم های بیرون یکی از این قاب ها را می بینند و بر اساس آن آدم را قضاوت می کنند. زن اگر داد زدن صبح من را دیده بود قضاوتش چیز دیگری بود. خب چه کاری است که ما فکر می کنیم می توانیم با دیدن یک قاب یک لحظه یک تصویر از زندگی کسی همه ی بودنش را قضاوت کنیم؟ 

بعد رفتیم قهوه و بستنی خوردیم و بعدش هم تظاهرات مسالمت آمیز رفتیم برای مخالفت با GMO.  
شب موقع خواب بهم گفت که صبح که بهم گفته سایز یک مورچه دوستم دارد اکچوالی حرفش درست نبوده و عصبانی بوده که این حرف را زده. من هم گفتم مامان هم عصبانی بود و نباید داد می زد. گفت هر دو تامون اشتباه کردیم هاهاها. خوشحال شدم که این قدر راحت است با اشتباهاتش. گفت حالا امروز که رفتیم گفتیم No No to GMO یعنی دیگر نمی توانیم برویم مک دانلدز ساندویچ پنیر بخریم؟ خیلی کم؟ مثلا هر چند ماه یک بار؟ گفتم چرا می توانیم. بغلم کرد با ذوق.

امروز شنیدم داشت با دوستش در مورد مک دانلدز حرف می زد که جنگل ها را خراب می کنند و با حیوانات بد رفتاری می کنند و به بچه ها اسباب بازی می دهند که گول شان بزنند که بروند ازشان غذا بخرند ولی غذاهایشان خیلی بد است. دوستش پرسید یعنی تو هیچ وقت نمی ری مک دانلدز؟ گفت چرا ولی فقط ساندویچ پنیر می خورم. دوستش گفت پس مک دانلدز تو را هم گول زده و ها ها ها خندید. بچه گفت no sir! اشتباه می کنی چون من می دونم که چه کارهای بدی می کنه مک دانلدز ولی مامانم گفته اشکال نداره دلم بخواد برم اونجا چون ماها آدم هستیم و گاهی چیزهایی دلمون می خواد که خیلی هم خوب نیستن و حتی کارهایی می کنیم که خیلی خوب نیستن ولی اشکال نداره. فقط باید بدونیم که چیزی که می خوایم خوب نیست یا کاری که کردیم خوب نیست. 

فکر کردم چه خوشحالم بچه ام تو پنج سالگی یاد گرفته خودش رو دوست داشته باشه هر جوری که هست. بدون ارزش ها و مفاهیمی که خارج از درک سنی شه.  چیزی که من تو سی و شش سالگی هنوز دارم روش کار می کنم. دارم کار می کنم که خودم رو ببخشم برای یک آدم ناکامل ایراد دار بودن. 

بعد فکر کردم مادری ام را دوست دارم. همه ی قاب هایش را. داد و بیدادها و عصبانیت هایش را و بوس و بغل ها و جان کندن برای این که بچه جور دیگری بزرگ شود را. متفاوت از نسل ما و آنچه از بچه بزرگ کردن از پدر مادرها و جامعه یاد گرفتیم. 
آگاه توانا ولی خوشحال و بدون حس گناه. 



search