۷ فروردین ۱۳۹۲

نامه های تهران- عمو پورنگ و بقیه ی عموها و خاله ها





آدم وقتی سال ها دلتنگی رو جمع کرده باشه دلش برای یک چیزهایی تنگ می شه که ازشون فرار کرده بوده. دلتنگی رو به جون خریده که نبینه که دور و برشون نباشه بعد همچین دلتنگشون می شه و هوس شون رو می کنه که مسلمان نشنود کافر نبیند. وضعیت غریبیه. خدا نصیب نکنه. مهاجرهاش سینه بزنن زیر این پست. حالا از آه و ناله که بگذریم می رسیم به دلتنگی من برای تلویزیون ایران و برنامه های اکثرا یکی از یکی مزخرف ترش. با یک حالت روحانی عرفانی رو مبل لم می دادم و تا جایی که می شد برنامه ی تلویزیون می دیدم از جمله برنامه ی کودک آخر برنامه ی عمو پورنگ و چند تا دیگه از این عموها و خاله ها تو لیست همکاران و دست اندرکاران همه شون یک مشاور روانشناسی داشتند. سوالم اینه که کیا هستند این مشاورها؟ چی خوندن؟ چی فکر می کنن؟ این برنامه ها رو کی می سازه؟ دیالوگ ها؟شوخی ها؟ یکی من رو باهاشون آشنا کنه بشینیم دو کلوم حرف بزنیم با هم


پ.ن: بقیه ی نامه های تهران رو از اینجا می نویسم


۱۸ اسفند ۱۳۹۱

نامه های تهران- و این منم- ماییم- آن ها هستند- زنانی تنها




از چند سال پیش هشت مارچ برای من روز جشن گرفتن و تبریک گفتن نبود. یکهو برام تبدیل شد به روزی که مثل بیشتر روزها و کمی بیشتر یادم بیاد زن بودن چه بار سنگینی بوده- هست روی شونه های زن ها و این که اگه خوشبین باشم و فکر کنم صد 
سال عمر می کنم باز هم برابری بین زن و مرد ایرانی و کشورهای مشابه به عمر من قد نمی ده

امروز داشتم فکر می کردم به پیغام های مستقیم وغیر مستقیم* که می رن توی ناخودآگاه آدم ها. بعد فکر کردم برای خودم یک چارت درست کنم از پیغام های مربوط به جنسیتم از وقتی که یادم میاد. کاری که با کلاینت هام با هم می کنیم در مورد مسائل  مختلف مثلا ترس، از دست دادن ها، تحقیرها وباقی چیزها

اولین چیزی که یادم اومد این بود که مامان همیشه اصرار داشت من دامن بپوشم و شلوار نپوشم. از وقتی بچه بودم تا همین اواخر. الان ول کرده چون کمی متحول شده و روی خودش کار کرده و چون من عصبانی می شم و دیگه عصبانیم رو قورت نمی دم فقط 
قورباغه ام رو قورت میدم فوقش

 دومیش این بود که باید درست می نشستم و درست رفتار می کردم و نمی دویدم و از درخت بالا نمی رفتم و کسی دودولش طلاست مال دختراس برام نمی خوند و عضو خصوصی ام مایه ی افتخار نبود و چیزی بود که باید خیلی خوب مخفی می شد در همه ی اوقات

 .دیگه اینکه نمی تونستم جلوی همه واستم بشاشم شاشیدن امری بود مطلقا پشت درهای بسته 

یک روزی اومد که دیدم نباید با پسرهایی که باهاشون بزرگ شده بودم بازی کنم. نمی فهمیدم چرا. چون خوب نبود و بزرگ شده بودم در حالی که دلم می خواست هنوز از درخت شاه توت برم بالا و تو خیابون دوچرخه سواری کنم

بعد رسیدیم به اون روزی که دیدم برادرهام می تونن برن بیرون آدامس و زهرمار بخرن یا خودشون پیاده برن تا کلاس کاراته یا 
تاکسی بگیرن برن کلاس زبان ولی من رو یکی باید می برد یکی باید می آورد چون امنیت وجود نداشت.  این ها البته بیشتر از طرف مامان بود که نکته ی غم انگیزتر ماجراست ولی خب به هر حال

وسط هاش وقت هایی بود که خودم می رفتم و می اومدم و خب البته واقعا امنیت نبود. هر چی فکر کردم یادم نیومد چند بار پام توی تاکسی مالیده شد و پستان هام چلانده شدن و متلک شنیدم و از کونم وشگون گرفته شد 

بزرگ تر که شدیم برادرهام شب ها می رفتن پیاده روی و دویدن یا دوچرخه سواری. من گاهی با بابا می رفتم ولی می دونستم که تنها نمی شه.  من و دوستام که  در شرایط مشابه بودن حرص می خوردیم و تحقیر می شدیم که نمی تونستیم اون آزادی رو که برادرهای کوچکترمون داشتن داشته باشیم. تازه من خوش شانسه بودم که پدرم به عنوان یک مرد درک می کرد که این درست نیست و اصرار داشت که من رو بفرسته برم دور شم از این مملکت

رانندگی هم که البته داستان خودش رو داشت. یک روزی از تحقیرها و متلک های مخصوص زمان رانندگی یک کتاب درست می کنم

توی مهمونی ها مردها یک ور بودن زن ها یک ور. یعنی به مرور این جوری می شد. اولش همه قاتی بودن بعد کم کم جدا می شدن. آقایون تخته بازی می کردن و کری می خوندن برای هم و عرق می خوردن. زن ها هم حرف می زدن و پذیرایی می کردن و 
از بچه ها مواظبت می کردن و باقی قضایا

همیشه هم ما زن ها باید درست لباس می پوشیدیم که کسی خدای نکرده حالی به حالی نشه. بعد گاهی فکر می کنیم چرا نمی تونیم از حق مون دفاع کنیم، راحت حرفمون رو بزنیم، حق مون رو بگیریم، یا چرا زن ها "موذی" هستن یا زیر زیری کاراشون رو می کنن. خب کی یاد گرفتیم که صدا داشته باشیم؟ احترام داشته باشیم؟ کی یاد گرفتیم که حق داریم؟

این ها و هزار تا پیغام مستقیم و غیر مستقیم دیگه چیزهایی بودن که تو بچه گی و نوجوانی به خورد مغزهامون می رفت
حالا هم که بزرگ شدیم و فمنیست شدیم و خوندیم و نوشتیم و کار کردیم اوضاع خیلی فرق نکرده

مردها هنوز نگران نیستند به خاطر جنسیت شون استخدام نشن یا اگه هم شدن یک جنس دیگه بای دیفالت بهتر و آگاه تر و باسواد
 تر دیده بشه. نگران نیستند که باید خوشگل و لاغر و سکسی باشن. فشاری که جامعه و رسانه ها به زن ها میارن و چیزی که از "زن کامل" سایز دو که سه هم بچه داره و کار هم می کنه و همیشه هم خونه اش تمیزه و پستان هاش هم به خاطر شیر دادن آویزون نیستن و شکمش خط نیافتاده، روی مردها نیست
مردها جنده و فاحشه و خراب خطاب نمی شن 
 به مردها اصرار نمی شه توی روابط ابیوسیو بمونن به خاطر بچه و آبرو و احتمال سکته ی مامان بزرگ شون از غصه 
مردها هنوز می تونن زن رو از بچه محروم کنن
از حق کار محروم کنن
مردها نمی ترسن شب ها برن تا سر کوچه سیگار بگیرن
کسی برای مردها تصمیم نمی گیره چی بپوشن چی نپوشن

حالا این ها چیزهای خیلی روزمره است. چیزهای کوچکی که عادی شده. به خورد مغز همه مان رفته. پذیرفته ایم شان. چیزهای بزرگ تر بماند. چیزهایی مثل نابرابری هایی که قانون حمایت شون می کنه، وضعیت اشتغال و مادر شدن و شرایط ازدواج و دیه مزخرفات تلویزیون و کتاب های درسی و  حتی اسباب بازی ها و کتاب های بچه ها که خیلی زیر پوستی و عامدانه سرطان فرهنگی را گسترش می دهند

شاید اولین قدم این باشه که بپذیریم ملت جنسیت زده یی هستیم. همه مون مخصوصا مردهامان یک سکسیست سنت زده ی کوچک  آن پشت کله شان دارند که بعضی وقت ها بهش آگاهن و بعضی وقت ها هم در برابرش گارد دارن

کامنت دونی که ندارم ولی لطفا قبل از اینکه دکمه ی سند ای میل هاتون در مورد حقوق انسان در برابر حقوق زن و اینکه زن ها بدترن و قلان و بیسار بزنید برید حداقل بیست تا- فقط بیست تا- مقاله ی دانشگاهی چاپ شده در مورد فمنیسم بخونین و بعد ای میل بزنید. منظورم اینه که حرف تون مرجع علمی و آماری و دید باز تاریخی و جامعه شناسانه داشته باشه وگرنه که راننده ی آژانسی که پریروز داشت من رو می برد جایی گفت اسلام همه ی دنیا رو گرفته و آمریکا و کانادا از ایران خیلی می ترسن. خیلی هم به حرفش معتقد بود

پ.ن: این پست سرسریه چون از بستر تب و لرز در سه مرحله نوشته شده


۱۷ اسفند ۱۳۹۱

نامه های تهران- به تاریخ دوم مهر هزار و سیصد و هفتاد و هفت مرقم شد

هر شب از بین هزاران کتابم که در ایران جا گذاشتم- مثل خیلی چیزهای دیگر که وقت رفتن جا گذاشتم- دست دراز می کنم و یکی را می کشم بیرون. دیشب نیکولا کوچولو در آمد. فکر کنم برای برادر کوچک خریده بودمش. داخل کتاب برایش نوشته ام
"آه ای دوست من
ای قدیمی
مگر عاشق باشی
ور نه،
به هر شیوه که نگاهت می کنم
پریشان حالی بیش نیستی"
یادم نمی آید شعر مال کیست. گوگلش کردم چیزی پیدا نکردم. برادرم گفت شاید از شعرهای قدیمی خودم باشد. مال زمانی که پریشان حال نبودم. گفتم نه. فکر نکنم. حالا چه فرقی می کند؟ باید یک کتاب برای خودم بخرم و این را داخلش بنویسم. 

۱۶ اسفند ۱۳۹۱

نامه های تهران- این ژن های لعنتی





بچه را بردیم دکتر با مامان. دست و پایش کهیر زده بود. دوستم گفت دکتر ساعت سه و نیم می رسد و ما زنگ بزنیم به منشی اش و وقت بگیریم. من از هولم از سه زنگ زدم. تا سه و نیم. تا چاهار. یا اشغال بود یا برنمیداشتند. یک دکتر دیگری هم یک دوست دیگرم شماره داده بود. آن هم همین طور. به مامان گفتم پاشو بریم این یکی که نزدیک است. ترافیک سنگینی بود. بعد دم مطب سر جای پارک دعوا بود. به هر حال این هیجانات تمام شد و ما رفتیم تو. مطب یک اتاق خیلی کوچک بود. بدون تهویه. با درها و پنجره های بسته. گوش تا گوش آدم بزرگ نشسته بود با بچه های مریض یا در کنارشان یا در بغل شان. دکتر؟ هنوز نیامده بود. منشی دکتر یک فرم داد پر کنیم. اسم بچه و شماره تماس. پرسیدم دکتر کی میاید؟ گفت معلوم نیست. گفتم تلفن چرا همچین است؟ گفت گاهی این طور می شود. من اصرار کردم. خفه شدن هنری است که ندارم. گفتم یعنی چه گاهی این طور می شود؟ آیا خراب است؟ ما از راه نزدیک آمدیم ولی اگر از راه دور آمده بودیم و دکتر جا و وقت نداشت چه؟ خانم منشی گفت ما خیلی شانس آورده ایم که ما را پذیرفته است وگرنه اگر تلفن درست کار می کرد ما را نمی پذیرفت چون در آن صورت همه طبق وقت قبلی می آمدند. در این لحظه بود که دیدم واقعا حرف زدن بیشتر فایده ندارد و بلکه حتی ضرر دارد.  یک خانمی که بچه ی نوزادش بغلش بود گفت بیخود می گه خانم ما با وقت قبلی آمدیم. خیلی از مریض های این دکتر با وقت قبلی می آیند. خواستم برای خانم منشی بخوانم 
Liar liar pants on fire
ولی خب مسلما نخواندم. بهش گفتم ما می رویم توی ماشین چون آدم سالم هم توی این مطب مریض می شود. سر می زنم تا نوبتمان بشود. رفتیم توی ماشین. بچه کمی کتاب خواند. کمی نان بیار کباب ببر بازی کردیم. کمی سفرنامه ی ایران نوشتیم برای مدرسه اش. کمی غر زد. بعد جیش اش گرفت. رفتیم یک پارکی در نزدیکی که توالت داشت. آب میوه خریدیم. ساعت شش بود. دکتر پنج و نیم رسیده بود. برگشتم و با خانم منشی چک کردم. گفت نه هنوز خیلی مانده. مرد زنگ زد که کارش تمام شده و به ما ملحق می شود. یک ساعت بعد رسید. برای بچه اسباب بازی خریده بود. بچه خوابش برد توی ماشین. من رفتم توی مطب. خانم منشی گفت دو نفر جلوی شما هستند. می شود نیم ساعت دیگر. نیم ساعت بعد رفتم. گفت چاهار نفر جلوی شما هستند. گفتم شما نیم ساعت پیش گفتی دو نفر. گفت اشتباه کرده و دو نفرشان توی آن اتاق پشتی بودند و ندیده. یک آقایی دم در ایستاده بود و در را با دست باز نگه داشته بود که هوای تازه به داخل بیاید. به خانم منشی گفتم چرا اینجا تهویه ندارد؟ گفت به دکتر بگو. گفتم معلوم است که می گویم. یکی دو تا از مریض ها هم اعتراض کردند. گفتم بیایید امشب همه به دکتر بگوییم. آیا نظام پزشکی به این مطب ایراد نمی گیرد؟ مثل وزرات بهداشت که به رستوران ها رسیدگی می کند؟ گفتند نه.  قرار شد همه گی اعتراض کنیم. آقایی که در را نگه داشته بود گفت دکتر را می شناسد و مثل حاج فلان است و خیلی کِنِس است و جان به عزراییل می دهد ولی پول خرج نمی کند. گفتم حالا اعتراض شفاهی که ما را نمی کشد. این حق یک مریض و همراهانش است که وقتی می آیند برای معالجه مریض تر نشوند. بعد مردم شروع کردند با هم صحبت  کردن که ای بابا حق کجا بود و صحبت در این مواقع به کجا می رسد؟ به قیمت ها. چون وقتی دغدغه ی زندگی مردم قیمت شیر و گوشت است جان برای اعتراض و گرفتن حق نمی ماند
 ساعت هشب و ده دقیقه رفتیم تو. دکتر کانادا درس خوانده و خوش برخورد و مهربان بود. با دقت بچه را معاینه کرد و گفت حساسیت به بزاق پشه های ایران دارد. کرم و شربت داد. تشکر کردیم. گفتیم مطب تهویه احتیاج دارد چون همه بیمارتر می شوند و ایشان که کانادا درس خوانده اند لابد می دانند که همچین مطبی در آن مملکت تعطیل می شود به دلیل تخطی از کد بهداشت. لااقل یک چیزی برای در بگذارند که در باز بماند بدون اینکه لازم باشد کسی آن را باز نگه دارد. آقای دکتر گوش کرد و آخرش گفت ان شاالله. نفهمیدم در مطب و تهویه ی مطب دکتر چه ربطی به خواست خدا دارد
به دوستم پیغام دادم که ساعت هشت و نیم است و ما کارمان تمام شد و دکتر خوبی بود و ممنون. زنگ زد.  آرام بود. من کلافه بودم از ترافیک و شلوغی و بی نظمی و چاهار و ساعت و نیم انتظار با بچه ی کهیر زده ی خارشی و شرایط مطب. گفت به این فکر کن که ما در پایتختیم و دکترهای خوب داریم. آن کسی که در شهرستان و روستا است و باید این همه راه بیاید اگر بتواند برای بچه اش چه؟ خب راست می گفت. من هم اگر می توانستم دنیا را این شکلی ببینم لابد خوشحال تر بودم. یک جنگجویی در من هست که باید همه ی چیزها را درست کند برای همه. که باید نامه بنویسد و پی گیری کند چون فکر می کند هیچ بچه ی نوزادی نباید مجبور باشد در آن مطب بدون تهویه بنشیند. که فکر می کند انشاالله بی ربط ترین و بی مسئولیت ترین جواب است وقتی در قبال سلامتی آدم ها مخصوصا آدم های کوچک مسئولیم
حالا یک نامه نوشتم میخواهم ببرم دم مطب دکتر یک کپی بدهم دست خودش یکی را هم نمی دانم به کجا.  شاید نگه دارم بعدا به بچه نشان بدهم . چند وقت پیش بهم گفت مامی بعضی وقت ها آدم ها باید برای حق شان بجنگند. بعضی وقت ها هم باید برای حق بقیه بجنگند. البته این ها را به انگلیسی گفت چون دیگر به سختی به فارسی حرف می زند
نامه را نشانش می دهم تا بداند ژن اش از کجا آمده و راحت باشد با ناراحت بودن از نابرابری و نادرستی و هر چیز غلط و فکر نکند که اگر جور دیگری بود بهتر بود. فقط یادش باشد غر خالی نزند. غر با عمل بزند. غر با عشق با انصاف با درک متقابل و بداند که این یک راه است که در آن باید هر لحظه خودآگاه باشد و سختگیرترین قاضی اول برای خودش

لابد گاهی هم از من عصبانی می شود و به من فحش می دهد بابت این ژن همان طور که من از دست بابا عصبانی می شوم هنوز. بچه ها به هر حال از دست مامان باباهای شان عصبانی خواهند بود در یک مقطعی. بادا که بچه ی ما مقطعی و در سال های نحس تین ایجی عصبانی باشد و بعدا خوب شود و مثل ماها این خشم و غم را مثل یک کوله بار سنگین با خودش نکشد این ور آن ور




۱۵ اسفند ۱۳۹۱

نامه های تهران- اگر همه اش را گریه کنم که لابد کور می شوم



 
یک
من فکر می کنم غم اصلی ترین حس آدم هاست. غم آن حسی است که آن زیرِ زیر می نشیند و ما یاد گرفته ایم خوب مخفی اش کنیم
 یا یک نقابی روی اش بیاندازیم. مثلا نقاب خشم یا اضطراب یا بی تفاوتی یا نقاب "من قوی هستم پس غمگین نمی شوم" یا نقاب "من منطقی هستم و احساساتم در کنترل خودم هستند"  . واقعیتش این است که من غمگینم ولی مامان فکر می کند عصبانی هستم و برادرم فکر می کند عصبی و پر از استرس هستم چون مهاجرت کرده ام و شوهرم فکر می کند خوشحال بودن یادم رفته و دوستانم فکر می کنند کارم سخت است. خودم در این سفر همه اش در حال فکر کردن بوده ام. این قدر فکر کردن خوب نیست. آدم را از پا در می آورد. وقتی دوره ی آموزشی اندوه درمانی را شروع کردم استاد دوره اخطار داد که این دوره پدرتان را در می آورد. این را معلم دوره ی تراما هم گفت. قبل تر از آن استادمان وقتی روی اتچمنت کار می کردیم هم همین را گفت. آنجا این جوری است که هر دوره ی تخصصی روان درمانگری که می بینیم باید اول روی خودمان پیاده کنیم. خودمان را شخم بزنیم. چاه را آن قدر بکنیم تا به ان ها برسیم. ان ها را در بیاوریم بیندازیم کنار و بعد دوباره بکنیم و دیواره بسازیم برای چاه و مرتب و راست و ریس اش کنیم تا به آب برسیم و حواسمان باشد که این آبی است که به هر حال انی است و باید دائم آزمایشش کنیم. این توضیحی بود که یکی از معلم های مان در همان روزهای اول بهمان داد. خب حالا من خسته ام. ان های چاهم زیاد بودند/هستند. تصفیه ی دائم خستگی . آور است. اصلا همان که شاملو گفت در باب انسان زاده شدن

دو
فکر کردم شاید ایران آمدن کمکم کند بابت همه ی فشارهایی که این مدت رویم بوده. که غمم را کم کند. نکرد. فکر اینکه دو هفته ی دیگر برمی گردم غمگینم می کند. فکر اینکه بالاخره خانه کجاست و کجاست جای رسیدن و برو بابا اصلا رسیدنی در کار نیست و خانه ای وجود ندارد غمگینم می کند. اگر پنج سال پیش بود حوصله ام بیشتر بود برای معاشرت، برای دیدن آدم ها و جاها و خیابان ها. این بار حوصله ندارم بیشتر وقت ها. غر می زنم. ترافیک و دود و روابط و گاها آدم ها آزارم می دهند. می خواهم فرار کنم ولی حتی نمی دانم به کجا. دلم برای بابا و برادرم تنگ است. مامان پرسید آیا می خواهم به بهشت زهرا بروم؟ نه. به سنگ و خاک اعتقادی ندارم. آن که آن زیر خوابیده پدر یا برادر من نیست. پدر و برادر من در رویاهام هستند. در خواب های شبانه ام. دور. گاهی آن قدر که دور که گریه ام می گیرد وقتی بهشان فکر می کنم

سه
آدم ها خاطره های شان را دوست دارند. به یاد آوردن کودکی به بیشترمان احساس آرامش می دهد حتی اگر کودکی مان خوب هم نبوده باشد. این به دلیل خاصیت مغزو حافظه مان است که چیزهای بد را بلاک می کند. خاطره های بد کمرنگ می شوند. تراماها نادیده گرفته می شوند. دردها سرسری گرفته می شوند. لابد برای من هم همین است که هنوز ایران را دوست دارم وگرنه خوب که فکر می کنم این کشور/شهر/فرهنگ چیزی جز غم و سختی برای من نداشته. برای ما.  دلم مرخصی می خواهد. از همه ی عناوین و مشاغلم. از دختری خواهری همسری حتی مادری، کارمندی تراپیست خصوصی تراپیست غیر خصوصی و همه ی فعالیت های  اجتماعی دیگر. بعد می دانم که حوصله ام سر می رود. باید وقتی برگشتم خیلی خیلی عمیق فکر کنم به این که دنبال چیزی بروم که من را- خودم را- شادی را- خوشحال می کند. یادم رفته انگار. نوشتن است؟ خواندن است؟ کمتر کار کردن است؟ انگار پنج سال . زندگی ام روی دور تند بوده و من مثل همستر توی قفس فقط دویده ام پا به پای چرخ که نیافتم. این وسط ها هر از چند گاهی یک لگد محکم هم خورده ام و تندتر دویده ام و نیافتاده ام. هنوز

چاهار
یک وقتی که وقت بهتری بود می نویسم از
attachment
unresolved grief
parentified children
 اول هم معادل فارسی خوب برای همه شان پیدا می کنم

 





۱۴ اسفند ۱۳۹۱

نامه های تهران- اگر درس هایم را بهتر خوانده بودم



یک

فکر کنم سال های اول درسم بود. یک روزی بود که بحث استریوتایپ ها و کلیشه های راجع به اقوام و ملیت های مختلف بود. ما 
یک مشت جوان دانشجو با کله های داغ بودیم که می خواستیم دنیا را بهشت کنیم و برابری و برادری و خواهری به وجود بیاوریم اعصاب و حوصله ی صبر کردن هم نداشتیم. می خواستیم همه ی این کارها را همان موقع بکنیم. سر کلاس. با بحث های داغ و کار داوطلبانه در آشپزخانه های سوپ و پول جمع کردن از ملت در خیابان برای بی خانمان ها و تظاهرات به نفع بومی ها جلوی پارلمان. روزهای خوب امیدواری بود. سیب بی دانش می چیدیم

آن روز بحث این بود که چه طور آب و هوا و موقعیت جغرافیایی شهرها و زیر ساخت های شهری و نحوه ی شهرسازی در طولانی مدت فرهنگ سازی می کنند برای ساکنین مناطق مختلف پس ما باید کلیشه ها و استریوتایپ ها را بررسی کنیم و حقیقت نهان پشت آن ها را با قضاوت علمی دقیق دربیاوریم چون این کار می تواند در نحوه ی کارمان با کلاینت ها حیاتی باشد. مثلا اینکه مردم کوهستان فلان و بیسار خصوصیت رفتاری را دارند و مردم کنار آب خصوصیات دیگری و مردم نواحی سرد این طور و نواحی گرم این طور و اهالی شهرهای بزرگ فلان طور و ساکنین روستاهای کوچک بیسار طور

اکثریت ما دانشجویان جوان بنا به خاصیت جوان بودن مخالفت کردیم. البته علت دیگر مخالفت مان این بود که در کانادا بودیم چون در ایران آن موقع که من دانشجو بودم نمی شد با استاد مخالفت کرد. استاد به مثابه زمین سفت و مخالفت به مثابه شاشیدن. روی زمین سفت نمی شد شاشید وگرنه عواقب داشت. من از صمیم قلب امیدوارم یک روزی این فرهنگ استاد شاگردی و مرید مرادی عوض شود در این مملکت ولی خب دنیا مسلما بر اساس امید و آرزوهای من نمی چرخد. آن روز ما با استاد بحث کردیم که برو بابا این خیلی اپرسیو است و ما نباید بر اساس آب و هوا و بزرگی و کوچکی شهر و موقعیت جغرافیایی اش ملت را قضاوت کنیم. این قضاوت نکردن هم البته از آن مباحثی است که ترجمه ی لفظی شده و همه ی ما را با فاک فنا داده. آن روز گذشت و ما خیلی کل قضیه را جدی نگرفتیم و کمی هم شعارهای آرمان گرایانه ی انتی اپرشن دادیم که قضاوت کار بدی است و استریوتایپ ها غلط هستند و کسی که به آن ها اعتقاد دارد باید فلفل در دهانش کرد


دو

تهران همیشه من را غمگین می کرد. نه اینکه غمش از جنس بدی باشد. حتی باعث خلاقیت و عاشقی می شد ولی غم حضور داشت.  حضور دارد. تهران برای من خاکستری است. رنگ ندارد. آسمان ندارد. دود است و فقر و دروغ و کلاه برداری و خفت کردن که گویا پدیده ی جدیدی است و اختلاف طبقاتی که من را به گریه می اندازد

مادر و برادر من- از عزیزترین آدم های زندگی ام- اینجا هستند. دوستانم اینجا هستند. دوستانی بهتر از آب روان. تهران هنوز آدم های خوب زیاد دارد ولی همه ی این ها از غم سنگین این شهر کم نمی کنند برای من. نمیدانم برای بقیه چه طور است ولی من در تهران دلم می گیرد. در شمال نه. در شیراز نه. یاد استادم می افتم. شاید مال ساختمان هایی است که در هر کوچه ی آشتی کنانی مثل قارچ سبز شده اند. شاید مال روح بیمار شهر است. شاید مال هزار چیز دیگر است 

گله ای ندارم. بعد از شش سال دوباره شعر گفتم. تهران من را شاعر و عاشق می کند. شاعر و مجنون و شیدا و غمگین


   

search