۲۲ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

I shall be telling this with a sigh- two





دلم می خواست می خوابیدم. دلم می خواست پسر کوچکم ساعت هفت بیدار نمی شد. پسر بزرگم هم ساعت هفت و نیم بیدار نمی شد. مثلا آخر هفته است. فکر می کنم باید تا بازنشستگی ام صبر کنم برای اینکه بتوانم شب ها تا دم صبح کتاب بخوانم و فیلم ببینم و صبح ها ساعت ده از خواب بیدار شوم. پسرک می پرسد می تواند برود در حیاط فوتبال بازی کند؟  فکر می کنم ساعت هفت و نیم صبح شنبه همسایه ها با شنیدن صدای توپ بچه اجدادمان را در گور مورد عنایت قرار خواهند داد. بهش می گویم بیا با هم پنکک درست کنیم. بعد از صبحانه برو که همسایه ها را از خواب بیدار نکنیم. برایش خیلی عجیب است که کسی ممکن است ساعت هفت و نیم روز تعطیل خواب باشد. وقتی می پرسم چه چیزش عجیب است می گوید چون امروز که تعطیل است باید از زندگی شان استفاده کنند نه اینکه بخوابند. فکر می کنم آه ای هفت سالگی. 

بعد از صبحانه می رویم بازار کشاورزها خرید. پیرمرد سیب فروش با دو پسر و دو دختر و لشگری از نوه هایش پشت میز همیشگی شان ایستاده و با خنده به همه ی بچه ها یک سیب و یک آبنبات می دهد. از پسرک می پرسد کدام یکی از سیب ها را میخواهد؟ سیب سبز ترش البته و آبنبات سبز ترش. 

خرید که تمام می شود می رویم حوض آب بازی داون تاون. حوض را خانواده ی پسری که در یازده سالگی مرده به یاد خاطره ی پسرشان برای بچه های شهر ساخته اند. روی دیوار سنگی رختکن حوض نوشته اند هر بچه یی که در این حوض بازی کند، لذت ببرد و بخندد انگار پسر ما که دیگر پیشمان نیست خندیده. شاید برای همین من این حوض آب بازی را بیشتر از حوض های دیگر شهر دوست دارم. برای عزاداری خوب و قشنگ شان. 

مایوی پسرها را تن شان می کنیم و می رویم در حوض. حوض پر از آدم است. زن و مرد، پیرزن و پیرمرد، بچه و تین ایجر. چند تا دختر بچه هستند که فقط شورت مایو پای شان است. احتمالا به خاطر اعتراض به ماجرایی که چند وقت پیش در شهر اتفاق افتاد. طبق قانون مسخره ی شهرداری دختربچه های هشت سال به بالا باید در استخرها و حوض های عمومی نیمه بالایی بدن شان پوشیده باشد. چند وقت پیش یکی از کارکنان شهرداری به پدر و مادر دختربچه یی که با برادرهایش برای بازی به یکی از حوض های شهر رفته بوده و نیمه ی بالای بدنش لخت بود تذکر داد که دختر بچه باید بدنش را بپوشاند. برادران دختر البته مشمول این قانون نمی شدند. بعد اهالی شهر یک اعلامیه بلندبالای اینترنتی تهیه کردند و همه امضا کردیم که سلام علکیم. قرن بیست و یکم است و اینجا کانادا. حالا شهرداری قول داده این قانون را بررسی کند و مورد تجدید نظر قرار دهد.

کمی که آب بازی می کنیم بچه ها را می سپارم به مرد و می روم آن ور خیابان از شیرینی پزی فرانسوی عزیزم لاته و کراسان شکلاتی می گیرم. برمی گردم با لباس های خیس آب چکان روی نیمکت کنار حوض می نشینم. آفتاب خوب است و حوض پر از رنگ و زندگی است. پدربزرگ ها و مادربزرگ های روس و آفریقایی و چینی و عرب. زن های چاق و لاغر و با روسری و تقریبا لخت و آرایش کرده و بدون آرایش. مردهای تاس و پرمو و لاغر و چاق و کوتاه و دراز. بچه های چشم بادامی و چشم سبز و چشم سیاه و لخت و با لباس. 

بچه چند وقت پیش داشت در مورد سفر سه سال پیشش به ایران برای دوستش حرف می زد. به دوستش گفت می دانی چه چیزی از رانندگی در تهران کریزی تر بود؟ دوستش گفت نه. گفت دخترها و پسرها نمی توانند با هم به یک مدرسه بروند. دوستش گفت چرا؟ بچه گفت چون قانون است. دوستش گفت چه عجیب. بچه گفت آره مثل وقتی که سیاه پوست ها نمی توانستند با سفیدپوست ها به یک مدرسه بروند. خیلی بد و کریزی. از آن کریزی تر می دانی چی بود؟ دوستش گفت از این هم کریزی تر؟ بچه با خوشحالی از اینکه مخاطب را به هیجان آورده گفت آره. از این کریزی تر اینکه بچه ها مجبور نبودند توی کارسیت بنشینند و زن ها مجبور بودند شال گردن های شان را  به جای دور گردن روی سرشان بیاندازند. این ها هم جزو قانون بود. دوستش گفت واااااااات؟ آ یِ وات را اینقدر کشید که فکر کردم الان نفسش می گیرد. بچه گفت آره باید یک بار بیایی با هم برویم ایران. مخصوصا که بستنی هایی دارد که اینقدر است و دو تا دستش را تا می شد از هم دور کرد. بعد هم با هم رفتند توی آلبوم عکس های ایران دنبال عکس بستنی متری. 

فکر کردم چه خوشحالم که جدا بودن دخترها و پسرها و شال گردن روی سر و رانندگی بد و بچه هایی که در کارسیت نمی نشینند برایش عجیب و غیر قابل تصور هستند. که مثل ما اینقدر بدبختی های بزرگ تر ندارد که این ها برایش چیزهای لوکس زندگی حساب بشود. که اینجا این فرصت را دارد که یاد بگیرد آدم، آدم است. نه رنگ پوستش و مدل ماشینش و جنسیتش و کشور محل تولدش. 

روی نیمکت زیر آفتاب دراز می کشم. به مرد می گویم هوا بوی خوبی می دهد. مثل بوی تهران در بعداز ظهرهای تابستان. 

خاک حتی وقتی تبدیل شده  باشد به مفهومی از دست رفته، خاطره یی از روزگاری دور، همچنان ریشه های آدم را در خودش دارد. حالا گیرم بال های آدم جای دیگری در حال پرواز باشند. 









پ.ن: دارم سعی می کنم از روزمره های خیلی معمولی بنویسم که دو سه سال اول مهاجرت معمولی نبودند. عالی بودند، هیجان انگیز بودند. چیزهایی که فکر می کنم وقتش است که دوباره مرورشان کنم. که به یاد خودم بیاورم دست تنها بودنم، دلتنگی ام برای بوی رخوت آور کوچه ها در عصرهای تابستان، صداهای بازار تجریش، ترکیب بوی چایی تازه دم، عود و اسفند خانه ی مامان، نمناکی چمن حیاط زیر درخت خرمالو، همه و همه بهایی است برای همین چیزهای به ظاهر ساده یی که بعد از دوازده سال "عادی" شده اند. دارم تمرین می کنم همین روزمرگی ها را در ایران تصور کنم. هر لحظه اش را. و وقتی این کار را می کنم می فهمم که مهاجرت با اینکه سخت بوده، پوستمان را کنده، می کند، تنهایی، مرگ پدربزرگ و مادربزرگ و برادر وقتی این همه دور بودی، کار سخت، و احساس بی وطنی دائم ارزشش را داشته. برای من داشته. این روزها بیشتر از وقت دیگری تسلیم این واقعیت شده ام که آن چیزی که من از خانه در ذهنم است دیگر وجود ندارد. که باید دل بدهم به همین جایی که هستم. بکنمش خانه. حس غمگینی است ولی آرامش بخش است. یک جوری که انگار شیون و عزایم برای خاک و خانه بعد از دوازده سال تبدیل شده باشد به غمی که ته دل ماندگار است ولی دیگر پریشانم نمی کند




search